تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

 

در آوار خونین گرگ و میش

دیگر گونه مردی آنک

که خاک را سبز می‌خواست

و عشق را

             شایسته‌ی زیباترین زنان

و این‌ش به نظر هَدیَّتی نه چُنان کم‌بها بود

که خاک و سنگ را بِشاید

چه مردی

چه مردی

که می‌گفت

 قلب را شایسته‌تر آن که به هفت شمشیرِ عشق در خون نشیند

و گلو را بایسته‌تر آن که زیباترین نام‌ها را بگوید

و شیر‌آهن کوه‌مردی از این‌گونه عاشق

میدانِ خونین سرنوشت به پاشه‌ی آشیل در‌نوشت

روینه‌تنی که راز مرگش

اندوهِ عشق و غم تنهایی بود

آه اسفندیار مغموم!

تو را آن «به» که چشم فرو پوشیده باشی

 

آیا «نه»

یکی «نه» بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد

من تنها فریاد زدم «نه»

من از فرو رفتن «تن زدم»

صدایی بودم من

شَکلی میان اَشکال

و معنایی یافتم

من «بودم» و «شدم»

نه زان گونه که غنچه‌ای گلی

یا ریشه‌ای که جوانه‌ای

یا یکی دانه که جنگلی

راست بدان گونه که عامی‌مردی

                                   شهیدی

                تا آسمان بر او نماز بَرَد

من بی‌نوا بندَگَکی سر به راه

 نبودم

و راه بهشت مینوی من

بز رو طوع و خاکساری نبود

مرا دیگر‌گونه خدایی می‌بایست

شایسته‌ی آفرینه‌ای

که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند

و خدایی

دیگر‌گونه

آفریدم

دریغا شیر‌آهن کوه‌مردا که تو بودی

و کوه‌وار پیش از آنکه به خاک اُفتی

نَستوه و استوار مرده بودی

اما «نه خدا» و «نه شیطان»

سرنوشت تو را

بُتی رقم زد

که دیگران می‌پرستیدند

بُتی که

 دیگرانش 

می‌پرستیدند

شاعر: احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت   توسط ناهید  |