
انگشتهای دست راستم از تنهی حنجره بالا میرود و از شاخه آن سیبک ملتهب و دردناک حلقومم را میچسبد.. نوک انگشت دست چپم تنها شاخک مورچهی کوچکم را -که حالا انبوه تجربههای سرد و گرم روزگار شده- نوازش میدهد.
نگاهم به سفیدی مات اوج میگیرد و میرود جایی که دستهایم را گرم گرفته بودی و مدام اظهار میکردی. برایم آن موقع اصلا مهم نبود به چه چیزی .. کلمههایت اصلا مهم نبود.. خودت اصلا مهم نبودی.. فقط بودی که بودنم را تکمیل کنی تا خودم را بهتر ببینم.. که نگهام داری همینجایی که هستم..
آن موقع به هرچیزی غیر از ماندن اصرار داشتم. میخواستم در برابر دستی که مقابل من برای فشردن دراز شده سماجت به خرج بدهم،، با رفتن،، با مردن. دستم را خیلی برای گرم کردن گرفته بودند.. اما نمیشد دستهای تو را هم نادیده گرفت. گرمی دستهایت تا قلبم احساس میشد.. فقط تو بلد بودی پشت بازی با کلمات و جملاتی - به نظر برخی احمقانه یا فیلسوف مآبانه- افکارم را دریافت کنی .. و حتی به همین شیوه همپایم گفتگو راه بیاندازی. فقط تو بلد بودی چطور میشود از دخترک تئاتر «حوض و ماهی» روی سِن، بینمایشنامه نقش بگیری. دخترکی که همیشه اظهار میکرد میخواهد تنها باشد.. میخواهد گردش ماهیها را تنهایی تماشا کند.. به پای غمهایش بمیرد،، اما حرفی نزند،، سکوت کند. اما تو خوب میدانستی او فقط اظهار میکند.
اول از گوشهی کتابهایم درآمدی.. با دو نقطه که در گردی کوچکی احاطهاش میکرد نگاهم میکردی و با کمک حرف D لاتین میخندیدی،، با وجود مورچهام که همیشه توی دستهایم جا خوش میکرد و نگهبانم میشد. همینکه میخواستم کنار حوض بنشینم و فرو بروم در خودم تو را میدیدم. از اینکه تنهاییام را انقدر راحت بگیری، در مقاومتی خسته کننده نگاهت نمیکردم. به این معاشرت عادت کرده بودم.. بودنی که اظهار میکردم نمیخواهم.. اما با تمام وجود میخواستم.
نمیدانم چطور شد رفتی.. من ماندم و دلتنگی ماهیهای حوض که سراغت را میگرفتند.. من ماندم و این مورچه که دیگر نمیشناختمش .. گم شدی،، در التهاب چیزی شبیه همین سیبک دردناک.
من به مردن اعتقاد داشتم. به قریب الوقوع بودنش.. به قرابتش با من.. اما خاطرات همیشه زندهاند و زمان را به عقب باز میگردانند.. دستهای تو مثل دستهای نامرئیِ کتابهای گرم، انگشتان مرا لای ورقها نگه میدارد و روح تو را در قلبم سرگران میکند به حدیث آن بوته که در آتش بود و نسوخت.

