تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

... نخواستم از نهایت بگویم که از نهایت حرف‌زدن نشان زوال عقل است. من از آغاز حرف می‌زنم . به راستی آغاز تو با من از کجا بود؟ نمی‌دانم از کجا آغاز شدی.. از کجای یک دیدار درآمدی که نسبت به تو این همه دوست‌داشتن را حس می‌کنم...

گمانه‌هایم :

-1-

از میانه‌ی رویا درآمدی. آنجا که خورشید انوارش چشم را بازی می‌دهد و پرده‌های توریِ روشن، دست‌هایم را از هم باز می‌کند که بیشتر ببینم. بگذار بگویم پیش از این خیال می‌کردم هستی. خیال می‌کردم بودنی چون تو را. نه اینکه دست نیافتنی باشی؛ تو اوج گرفته باشی از من و من این پایین اسیر یک سری حوادث شده باشم و یادم برود که تو هستی یا گریه‌ام بگیرد که چرا نیستی و از من دوری.

-1-

از نگاه خدای گونه دورم کردی.. من را چون بت سنگی مردمان می‌پرستیدند.. می‌خواستند از بی‌خدایی یا بهتر بگویم از خدای‌دوری بپرستندم. من ناله می‌کردم و آنان همچنان که عذابم می‌دیدند چون ساکنان موبدان اذکارِ خودشان می‌گفتند.

-2-

از بت خانه‌ام در آوردی و پرت کردی گوشه‌ای از رویای دیرینه‌ام. تازه به نفس‌نفس افتاده بودم- همان موقع بود که نفس کشیدن را به یاد آوردم؟ همان موقع بود بر من نازل شدی؟ -  باور نمی‌کردم که خدای خانه‌ای نباشم. هر دستوری بدهی بگویم چشم فرمانده! و از اینکه خودم را تا حد یک سرباز تنزل دهم حظ می‌بردم. من به ثبات نرسیده بودم به یک چیزی که بشود بهش سطح داد. در یک خط مستقیمی از زمین بالا می‌رفتم و دیگر دلم نمی‌خواست به زمین فکر کنم. من تو را کشتم. همان موقع که همه فکر می‌کردند که دوران تو به سر آمده. من تو را کشتم که از اشک‌های دلتنگی‌ام دوباره به زمین بیایی و موطنم از شهریار نادان نجات دهی - تو که می‌شناسی‌اش این شهریار نادان را- (حالا مثل حروف داخل پرانتز نشسته و تماشایمان می‌کند)

-3-

تو در مراسم عروس بائو از زمین متولد شدی. سبز شدی و تا اوج گرفتی که دلم برایت تنگ نشود سیب سبزی شدی. من سیب را بو کردم.. اولین گاز را زدم و همه‌ی دیوارها فرو ریخت. همه‌ی دیوار نوشته‌هایم از بین رفت و من در آغاز دیگری متولد شدم. در آغاز یک دوستی زیبا.

- 0-

تو مثل این متن زاده شدی. در سکوت و آرامش خلوت یک شب مهتاب. در حیات یک روز  از تیرماه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت   توسط ناهید  |