سلام!
سرم را تکیه میدهم به شانهی عمودی ستون دست راست.. زل میزنم به شبکههای نورانی طاق.. اینجا عجب عروجی دارد نه آقا؟ من اینجا چقدر به خودم نزدیکم.. پیش شما که هستم چقدر آرامم.. چقدر خوبم.. چقدر ساکتم آقا؟
انگار فرشتهها در آغوشم گرفتهاند که سبک و نرم در این رهبانیت آرام گرفتهام.. اینجا چقدر خوابهای خوب تعبیر دارند آقا..
دو رکعت نماز میخوانم تا لبم از سجدهگاه زمین بر پاهای آقایم بوسه بگیرد.. آقا اینجا زیر تیغ خورشید عبادت خدا در رکعات نماز و زیارت شما چه کیفی می دهد.. الله اکبر انگار اینجا بیشتر اوج میگیرد.. انگار هنوز از دهانمان ذکر در نیامده دست خدا را می بوسند.. اقا خدا که این نزدیکیهاست شرمم میگیرد که نگاهش کنم از بس گنهکارم آقا.. آقا اینجا که منم و شمایی و خدا و دیگر هیچ.. میتوانم یک قولی از شما بگیرم.. دلم از هرم وجودتان شعله میخواهد آقا؟ نمیدانم انگار این جمله ادا ندارد.. آقا از نسیم وجودتان آرام میگیرم.. شما که آتشکده ندارید..(ادامه ندارد)

