« ممکن است این سوال را از من بپرسید »
راه میروم.. مدام.. بیوقفه ... این مداومت از 3 روز پیش که باران بیوقفه باریده ادامه دارد . 3 روز پیش از محلی که زایشگاه افکار فعلی من است، مداوم و پیوسته احساس بدی را تجربه میکنم و با خود میگویم : آیا برای نفس کشیدن حق دارم ؟ آیا حجم من حق دارد در گنجایش هر متر مربع این زمین هی پر و خالی شود ؟ آیا من ارزش موهبت زندگی را دارم ؟
نمیتوانم جلوی افکار سیّالم را بگیرم . چتر سیاه را تا جایی که بشود صورت عابرین را ندید پایین میکشم. درست از سینه به پایین قدمهای موافق و مخالف ...
باید به تکتک کسانی که احتمال دارد این سوال را از من بپرسند جواب دهم و من.. جوابی.. ندارم... بیشترین چیزی که به ذهنم میرسد مدام راه رفتن و چتر روی صورت کشیدن است. نباید کسی متوجه وجود غیرقانونیام شود.
3 روز پیش از اکنون در صفحهی سالنامه ام وقتی به «تو» فکر کرده بودم، ناخواسته این دو کلمه را – که هیچ وقت مورد مصرف نداشته – نوشتم: «دوستت دارم» . بعد به ظرفیت خودم و «تو»یی که حالا میخواهم «زن» بنامم فکر کردم - در این 3 روز فهمیدم «تو» مرجع «زن» در تمام زندگی من بوده - تا آخرین صفحهی سالنامهام غرق در خلسهی نشئهآوری هی این دو کلمه را نوشته بودم. «تو» را در روزهایی که نزیسته بودم هم دوست داشتهام.
در سیاهی مُکیفی که با دستانم جلوی صورتم ساخته بودم به «تو» رسیدم. سیاهی غلیظی که نه من میدیدمت و نه «تو» ... گریه کرده بودم. بعد توی سطر آخر صفحهی آخر نوشته بودم : کجایی؟
و بعد پردهها را کنار زده بودهام تا برای اولین بار در روشنیها به «تو» فکر کنم . فکر !! همان دیوانگیهای محتوم یک مرد مستأصل !!
آن روز صبح هیچ قرار ملاقاتی نداشتهام غیر از دوست داشتن «تو» . پالتو و شال ِ سفید ِ بلندم را پوشیده بودم و قدم گذاشته بودم توی انبوه برگهای زرد خیابان . خورشید دیدم را کور کرده بوده؛ هی پشت ابرها میرفته و در میآمده که زنی محکم میخورَد به سینهام . سرش پایین بوده و بین دستانش فشار میداده و هی میگفته : « اصلا نمیتونم سرمُ روی گردنم نگه دارم » دستش را گرفتم و نشاندم گوشهای. زانوانش را صاف کردم.. سرش را تکیه دادم به دیوار. همان موقع انگار خوابیده بوده؛ خواب هزار سال بیخوابی انگار... روسریاش را روی چشمانش کشیدم . نمیدانم چرا؟ آن موقع فکر میکردم همه در سیاهی به دیدار «تو»های خودشان میرسند ...
بلند شده بودم؛ تا انتهای خیابان یک سر خشخش برگها را درآوردم . توی راه رفتن خوابم برده بوده... نمیدانم چطور رسیده بودم به زمین بازی و آن توپی که خورد به توری جلوی صورتم. مدتها غرق تماشا بودهام انگار . تکانهای توری تمام نمیشده ؛ هی شدیدتر میشده. سرم را برگردانده بودم. زنی انگشتانش را لای موهایش کرده بوده و هی تلوتلوخوران میخورده به توری . میگفته : «نمیتوانم سرم را روی گردنم تحمل کنم» با خودم گفته بودم : این جماعت نسوان امروز چهشان شده. به طرفش رفتم و دستش را گرفتم . از لای انگشتانش موهایش را در آوردم و بعد نوک انگشتانش را ناخودآگاه روی سینهام گذاشتم . شاید حس کرده بودم شِمایی از «تو»ی من بوده. اصلا سرش را به تجاوز کودکانهام بلند نکرد. نمیدانم چرا بیمعطلی میان آن همه صندلی و درخت پارک سرش را حمایلِ یک تکه چوب کردم و زود بلند شدم. از او ترسیده بودم شاید ...
تماشای سوراخهای توری هم دیگر کسل کننده شده بوده که برگشتم به خانه .. دیدم زنی توی آشپزخانه ایستاده و سرش را محکم گرفته . اصلاً نمیدانم چرا متعجب نشدم که او اینجا چه کار میکرده . فقط دلسوزانه سرش داد کشیدم که چرا به جای روفت و روب و پخت و پز نرفته روی تخت دراز بکشد. دستش را گرفتم و بردم روی تخت خواباندمش . پرده را میخواستم بکشم که گفت : «خواهش میکنم! فقط چند شعاع نوری کوچک ِ نور» چند تکه نور که وارد میشود درست میخورد به چشمانش . از اتاق بیرون میروم و صفحهی سالنامهام را باز میکنم . یکی بچهگانه جلوی دو کلمهام در تمامی صفحات علامت سوال گذاشته. یکهو درِ اتاق خواب جیغ میکشد و آرام باز میشود.. و صدای یک نفس عمیق پنجره را با پردههایش تاب میدهد..
ـــــــــــــــــــــــ
* آوازم باش و پروازم.. این اوجِ رهایی را بسیار دوست میدارم.
