دیوانگی
داشتم میمردم! میمردم و در این روز سرد بیباران نگاهم را به هر طرفی غیر از یک پنجرهی تاریک میچرخانم.. نگاهم به همسایهی دیواربهدیوارم - که از خستگی کنارم نشسته - نبود.. نگاهم به درختان نبود.. به خودم نبود.. فقط عمیق در خودم فرو رفته بودم.. تنهایی وحشتناکی به جانم افتاده بود.. چیزی غیر از سرما حس نمیکنم.. و این دستان یخ زده که از شدت سرما سِر شدهاند.. عجیب است که هنوز هم زندهام .. هنوز .. هنوز در یک درد کشنده نفس میکشم. میترسم.. به شدت از این جان سختی میترسم.. نوک انگشتم روی صفحه کلید گوشی، رقص موزون شمارهی بهترین دوست را میگیرد..
.
دقیقهای سکوت لذت بخش...
.
عجیب است که دوست هنوز هم سلامم میدهد .. عجیب است که میتواند تنفرش را در 10 دقیقه سکوت پنهان کند.. دیگر لازم نیست قهر کنم.. امتحانش کنم.. داشتم میمردم.. از روی صندلی سنگی بلند شدم.. و در حالی که همسایهی دیوار به دیوارم سرش را تکان میداد و من هم .. که یعنی « خداحافظ » شاید .. یا « بعداً امیدوارم همدیگر را ببینیم ».. از روی چمن پارک به سمت پنجرهی تاریک قدم برداشتم.. Sms از یک دوست قدیمی: « هنوز برنگشتی نویسنده؟! دلم برای روزهای گذشته تنگ شده » شعر رشدیاونور گرمای خفه کنندهای به انگشتم میرساند: « و دنیای ما.. خدایا !.. / پس از یک بیماری / دیگر مثل گذشته نیست..»
به میلههای آبی خانهای با پنجرهی تاریک میرسم.. پیشانیام را میان دو میله میگیرم و فقط نگاه میکنم.. دستی باید از دور برایم تکان بخورد.. دختری باید با کفشهای پر از آب ِ بزرگتر از پاهای کوچکش.. پیراهن سیاه بینهایت بلند.. روسری ترکمنی که هیچ وقت گره نمیخورد.. با آن موهای مجعّد مشکی تا گردن بلندش.. به طرفم بدود و هی بخورد زمین و دوباره بلند شود و بدود.. پاهایش را نشانم بدهد که کمکم ماهی میشود.. لبهام روی پیشانیاش قفل شود.. دستش را به من ندهد.. و قول بدهد وقتی آمدم آن طرف میلههای آبی در من حلول کند.. موهایم را طرهطره از مقنعهام بیرون بریزد و صورتم را نوازش دهد..
روی میله، کنار انبوه جملات گذشته نوشتم : امروز، آبی ِ من کبود شد.. داشتم میمردم از این همه خفقان / تمام.
سرم را از میان میلههای آبی درآوردم.. روی اولین خطِ کاغذ، روبهروی پنجرهی تاریک دارالمجانین انگشتان سِر شدهام را «ها« می کنم.. تمام صداها توی ذهنم میریزد .. مقطع .. : «تمام مدت همینجوری» «چی جوری؟» .. «چند شنبه است» «از اون روزی که منو ندیدی شنبهها رو بشمار» «دوست دارم» «قرن ها!!» .. «حقیقت داره» «چی؟» «این دنیای کثافت».. «اصلا فکر میکنی» « من فکر میکنم» «به چی؟» «به هیچی» «همینطوره» «غیر از تو».. «هههه» «برام بازم بخند» .. «بابا» «چیه» «تو چشمام نگاه کن» .. «دروغگوها به خودشون تعهد دارن» «پس چطور به من اعتماد میکنی» «واسه اینکه تو از همون اول احساس دروغگوی خودت رو به من نشون دادی. من حالا دوست دارم» «دوست دارم اما نمیدونم تا کی.. این یکی رو باور کن» .. «سرش به تنش نمیارزه» «از زندگی چیزی نمیخوام» «پس ما چی» «از کسی هم انتظاری ندارم» .. «درکم کن و با تمام وجود دوسم داشته باش» .. «چقدر سخته! من بی نهایت دوست دارم اما نمیتونم بهت نشون بدم» .. «امروز یکی از روزهای نکبتِ که تا یه مدت طولانی از خاطرم نمیره» « » «بهش فکر نکن خوب می شم» « ها! چی گفتی؟داشتم فکر میکردم» .. (هقهق) .. «تسلیت میگم» .. «میخوام باهات دوست باشم» «تاکی؟» «تا همیشه» «ولی من نمیتونم» «چرا؟» « نمیتونم تضمین آیندهای که نمیدونم چه جوریه رو به کسی بدم.. حتی تویی که حالا خیلی برام عزیزی»..
بیقرار گوش میسپارم.. میخواهم سکوت نویسنده را بنویسم.. سکوتِ وقتی هزار کلمه در مغزم جابهجا میشود.. سکوت می کنم .. در یک وحدت زمانی و فضایی.. در دو بعد مکانی وارد امامزاده میشوم و دوست را میبینم که دعا میخواند.. عجیب است! هنوز هم برایم دعا می خواند .. گوشهای مینشینم و کلماتش را مینوشم.. و ماهیهای حوض را نگاه میکنم.. دستم را توی آب میکنم .. انگشت سبابهام به پیشانی یک ماهی میچسبد .. و بالههای بلندی که زیر تنهاش تاب میخورند.. اینبار سُر نمیخورد.. دور سبابهام میرقصد..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
::: انگشتان سِر شدهام نمیچرخید بنویسد : « ساعتی است که ایستادهام و به آزادیام فکر میکنم.. های دخترک پشت میلههای آبی! تو چقدر آزادی و من با این همه وسعت مکانی در خارج از دنیای این خطوط آبی چقدر نفَس کم می آورم.. » :::
:::: همین است که می گویم تو تنها دوست منی و همه ی دنیای من! ::::

پسر کوچولوی نقنقوی خودشیفتهی منو ببینید..

