تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

« بین آخر ِ دومین اتفاق و اول سومین اتفاق »

 

   در مجلس ختم نشسته ام . جمعیت زیاد است . در بالکن خانه با نمایی بی نظیر که استاد همیشه دوست داشت نشسته ام .. یک آسمان کبود همراه با سبزی برگ درختانی که باد با شاخه ها تکانشان می داد .

مثل مادر مرده ها گریه می کنم . نفسم در نمی آید . با این سیل اشکی که روی گونه ام می ریزد خیال می کنم تا ساعاتی دیگر آرام می شوم اما نمی شوم .  در این جمع تنها منم که نسبت فامیلی با استاد ندارم . برای همین کسی به فکر اینطور ناله زدن من نیست . هق هق زنان بلند می شوم و از پله های بالکن پایین می روم .. همیشه اینطور سقوط از پله ها اشکم را خشک می کند .. از حیاط می گذرم و با نگاهی به قله ، باز هوس درخت بی بی شهربانو به سرم می زند . استاد می گفت : ریشه ی این درخت هم مار دارد .. با این حال هر بار پر از حس شاعرانه و عاشقانه باز گشته ام .. دیوانگی شاید به نظر بیاید .. اما اگر نمی رفتم ؛ اگر نمی نشستم ؛ از سنگ هم ساکت تر می شدم .. استاد نمی گذاشت اینطور گریه کنم ؛ تنهایی از قله پایین بیایم . همیشه می آمد دنبالم می گفت با من ذکر بگو تا برویم پایین .

حالا تنهایی ذکر می گویم و می روم بالا .

. یا هادی المضلین

.  یا واهب العطایا

. یا فاطر السماوات و الارض

قدم هایم را خیلی تنها حس می کنم ؛ شاید از اینکه دیگر استاد نیست تا پایین همراهی ام کند . تصمیم گرفتم بنشینم زیر درخت و انقدر گریه کنم تا چشم ها دیگر نبیند.. انقدر ضجه بزنم .. فریاد بزنم .. تا گوش ها کر شوند .. درخت بی بی شهربانوی عزیزم مثل همیشه منتظرم نیست .. همیشه باید شاخه و برگ های روی زمینش را کنار بزنم .. با یک چوب خشک بزنم روی برگ ها بلکه مارها بترسند .. سرم را می گذارم روی ریشه ی برآمده ی درخت .. برگ ها را می ریزم روی گردنم و بعد آرام آرام به استاد فکر می کنم..  مارها می رقصند .. می خزند .. همه هیس هیس کنان می خواهند بشنوند چه می گویم .. همه شان آرام آرام  به من نزدیک می شوند

 

در یافته ام تنهایم

آنقدر تنها که قطره نیست

آنقدر تنها که برگ نیست

از آنرو که

مانند من برگی نیست

مانند من قطره ای نیست

پس دریایی نیست

درختی نیست

دریافته ام

        چقدر تنهایم

 

نمی توانند صبر کنند تا بمیرم ؛ می پیچند دور پاهایم .. دور گردنم .. چشم هایم می سوزند ؛ نمی توانم اوج شکوه رقص شان را - وقتی میان برگ ها قیامت به پا می کنند - ببینم .. می خندم .. با انگشتانم ساقه ی برگی را می گیرم و می رقصانمش .. که آمد .. صدای قدم هایش روی برگ ها ول وله ی مارها را خواباند . چشم باز کردم .. دو تا می دیدمش و یکی .. گوشهایم را تیز کردم .. لب می جنباند اما یک چیزهای نامفهوم می شنیدم .. شاخه ها را شکست .. دستم را با قدرت عجیب ش محکم گرفت ـو با یک چرخش بلندم کرد .. کشید به سمت نمای دریا .. چیزهایی می گفت که باز هم نمی فهمیدم .. توی این گیجی انگار متوجه بود چیزی نمی فهمم .. اصلاً انگار می گفت که نشنوم ... شالش را از کمر باز کرد ؛ پهن کرد روی زمین .. اشاره به نشستن کرد. کاغذی در آورد : نیمه ای با تو است که تنها یافتی اش .. پس به جستجوی نیمه ی دوم همی گشتی اما نیافتی .. غافل از اینکه دُر یابی و از خاطر همی نرفت « ساده نیست یافتن ». پس به ایشان گفتی : یا با تنهایی بساز یا با نامأنوس ش جفت شو .. پس تنها ماند و چون در کشف درماندی ؛ ناامید رنجید و دیگر ایشان نیافتی .. پس خویشتن تنها تر یافتی ..

به چشمانش نگاه می کنم .. با انگشتان زبرش اشکم را از گونه ام پاک می کند .. تا چیزی قابل فهم نگوید نمی توانم آرام شوم .. چیزی نمی گوید .. نمی گوید تا من بمیرم .. تا از این همه انتظار کر شوم .. انگشتانم را روی لب هایش می گزارد .. آرام نمی شوم .. سرم را توی سینه اش می گیرد .. می نویسد : آنجا بَرَم تو را که شراب هم نمی برد . صبر کن!

 

چمباتمه می زنم و گهواره ای تاب می خورم .. سرم را کج می کنم به سمت درخت بی بی شهربانو .. با هر قدم ش می رقصد .. نزدیک که می رسد بی بی شهربانو خم می شود ؛ با دور شدنش ، قد می کشد ؛ آنقدر که دیگر شاخه هایش به زمین نمی رسد .. مارها همان موقع رفته بودند .. آفتاب روی برگ های نم دار می تابید .. بی بی شهربانو دیگر در اوج زمزمه هایم را نمی شنید. تنها تر شدم ..

نمی دانم چه مدتی اینجا نشسته ام و به دریا خیره ام .. بی بی شهربانوی ِ دلتنگ آنقدر قد کشیده که آسمان شده .. هیچ ذکری به زبانم جاری نمی شود .. استاد را صدا می زنم .. پژواک صدایم برنمی گردد .. رو به بی بی فریاد می زنم :

نمی دانم کجای قصه مُرد .. هیبتی که از قله برای کاشت گلی به فرودست رفت . از آبادی ات اگر گذر کرد ، بی نشانی ام را به یادش آور ؛ بگو : دیگر مرا نخواهد یافت.

هق هقم نمی ایستد .. به فاصله ام تا دریا خیره می شوم .. دلم حل شدن می خواهد .. میان آخر ِ دومین اتفاق و اول سومین اتفاق .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت   توسط ناهید  |