*: مشتت ـو وا کن !
#: نُچ
*: بازش کن
#: نُچ
*: خب بازش نکن ! حیف شد . می خواستم یه چیزی بهت بدم ...
#: چی ؟
*: حالا من نُچ .
#: بگو چی ؟
*: دیگه تموم شد .
#: بیا ! مشتم ـو باز کردم .
*: الان فایده ای نداره !
#: آخه چرا ؟
*: واسه چی همون اول مشتت رو وا نکردی ؟
#: آخه دلم نمی خواست ! شبیه آدمها گفتی !
*: مگه آدم بودن بد ِ
#: این زمینی ها رو میگم
*: امان از دست واژه بازی های تو . خب بگو چی جوری باید بهت می گفتم .
#: اول دستم ـو می گرفتی . بعد دونه دونه انگشتام ـو وا می کردی بعد می خندیدی و می گفتی آسمون رو نگاه کن . بعدش اون کبوترچاهی رو می ذاشتی تو دستم . اونوقت من قبل از اینکه به کبوتر نگاه کنم تو رو نگاه می کردم از ذوق . بعد یه چیز ، آروم تو گوش ت زمزمه می کردم. بعدش من پاهای کفترچاهی رو می گرفتم و بهش می گفتم دیگه تو هیچ چاهی نشینیا !! بعد بالهاش رو بهش یادآوری می کردم ، اینا مال آسمونن ؛ دینش رو ادا کن ..
*: چی تو گوشم می گفتی ؟
#: حالا من نُچ !!
*: حالا کی بهت گفت من واست کبوترچاهی آوردم ؟
#: درش بیار از تو جیبت . خفه شد بدبخت ! بسکه دست و پا زد !
*: غیر آدما چی دارن که ...
#: اونا واسه گفتن ، مثل حالای من و تو احتیاج به واژه ندارن . کلمه ها از چشم ها متولد می شن . مثل چشمای من ! تو همه چیز و می تونی از توش بخونی .. مثل چشمای تو!
*: تو چشمای من چیه ؟
#: خب ! اینو تو جواب چشم من بخون
وسط دعوای بچگانه مون خدا دستش ـو آورد رو پیشونی جفتمون . بعد انگشت اشاره اش و نازک و نرم از چشمامون رد کرد . بعد به بینی رسید . به لبهامون که رسید همه ی انگشتاش رو حس کردیم . بعد دیدیم تو خیابون همین شهر داریم دوش به دوش خدا راه می ریم . زیر شکوفه های بهار نارنج .

