تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

 

 

 

همان موقع که تصمیم گرفت برای اولین بار دستش را بکند توی جیبش ، خودش را جمع کند . همان موقع که کنار پنجره آخرین پاره های وجود ش آب می شد . همان موقع که دلش آنقدر درد داشت که زنگ زده بود بگوید می خواهد بمیرد و من باید خفه شوم و آخ هم نگویم . همان موقع که آنقدر از درون ترکیده بود که زور می زد نفس بکشد اما نمی کشید . همان موقع که درد زائیدن ش گرفته بود که باید متولد شود از نو . همان موقع که آنقدر خندیده بودم از این مردن - که همیشه می گفت و نمی مرد - ...

« دلم گرفته دلم عجیب گرفته »

وقتی آرام می خواست بمیرد همین را  هی تکرار می کرد . حالا دل من هم گرفته . دلم عجیب گرفته . تلفن را بر می دارم . شماره را می گیرم – 0911 – تلفن م کار می کند . مگر چیز غریبی است ؟! مگر قرار است کار نکند ؟! دلم برای خودم هم گرفته است ؟!

دلشوره ی عجیبی افتاده توی دلم . دیروز جمعه بود ! چرا غروبِ حالا ، اینقدر دلم گرفته است !؟ چرا هر وقت تنهایی این طوری می افتد به جانم اشک هایم می شوند  قربانی تو .. آخر تو که نه دردی  نه زخم !!

چرا هی می خواهم برای اشک ها دلیل بیاورم ؟ چرا از وقتی زنگ زدی می خواهی بمیری دیگر نمی توانم مثل سابق بروم تو لک ؟ یادت که می آورم ... هی مسخره ام می کنی - اگر حالا بودی !-  هی می گویی :« برو صورتت رو بشور بیا » بعد خنده ام بگیرد و بعدتَرَ ک  دلم ریش شود از مردنت که چقدر سخت است ؛ چرا که تو نه دردی نه زخم !!...

کاشکی تلفن تکان بخورد . آنوقت من از حالا برایت بگویم ؛ بخندی ؛ آرام شوم ... آخر خنده ات کش دار نیست .. مستانه نیست ... شبیه من می خندی ... مقطع و با مزه ، متراکم از غم  ... وسط ش باید ببینی ام که چطور وقت خندیدنت نگاهت می کنم ؛ شاید گریه ات هم بگیرد ... مثل وقتی که بعضی کلمه ها را قورت می دهی ، می گویم : « فهمیدم » و تو انکار نمی کنی که می خواستی چیزی بگویی و نگفتی . با غرور گریه می کنم که دلت بخواهد مثل رسم قطره ها بیفتم روی گونه هایت مثل وقتی که یواشکی گریه می کنی می افتم روی گونه های تو ... آنوقت برای اینکه دیگری نفهمد همدیگر را روی صورت مان پاک کنیم ...

دلم می خواهد از توری لب پنجره ، خانه ی همسایه را دید بزنم ، بگویم: آیا چراغ تو هم روشن است ؟ تا  توی نقاشی ِ تاریک م چراغ زردِ روشن و دودی که از دودكش خانه ات بالا  می رود ، ببینم . امشب شام می خوری !

تو سکوت می کنی از این همه کنکاش ...

چشمانم را می بندم تا تو را در تاریکی « فرا جنسیتی » تصور کنم که زنانه ظرافت صورت خدا را مرمت می کند و مردانه با تحکم و غرور دلچسب زمزمه می کند :« به راستی خدای زمینیان به حقارت خدای حقیقی نیست » و هی دانه دانه اشک شوی به چشمانم که بگویم : الهی ربِّ الشرح لی صَدری و یسّرلی امری

چشمانم را بسته ام .. اما هنوز گوش به زنگم .. و با خودم تو را زمزمه می کنم و هی برایت آرامش طلب می کنم و برای خودم هم و برای آدم های حوالی من و تو ...

اشک ، از درد به سامان نرسیدن تو ، مژه هایم را می رقصاند  . کاش دستان سرد تو روی چشمانم می آمد ... هنوز به گوشی خیره ام . می دانی که نمی توانم بیدار بمانم که صبح نشود . من هنوز اسیر رویاهای تو نشده ام - یا دنیای تو کوچک است که من به این بزرگی جا نمی شوم یا دنیایت بزرگ که می ترسم گم شوم و نمی آیم ...

خنده ام می گیرد ، اما اشک ها انگار روی صورتم تار تنیده اند که پوست صورتم کش نمی آید برای خندیدن ... تو هنوز هم دلت نمی خواهد زنگ بزنی که مرده ای حتی ؟ عجیب است که هنوزم به جغرافیای خودم احاطه ندارم ؛ تو دردی یا زخم ؟ اصلا تو دردی ؟ زخمی ؟ تو دردی و زخم !!!

 

________________________

 

پانوشت 1 : یادتان باشد اگر پرنده ای نشست روی انگشت شست تان بعد توی مشت  گرفتید ش و تقلای پرواز کرد ؛ رهایش کنید و بعدتر ک خیال کنید آن پرنده ای که جلوی چشمتان دارد پرواز می کند همان است که روزی نشست روی انگشت شست تان و تقلای پرواز داشت . زنده است پرنده ؛ چون پرواز را به خاطر سپرده اید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  |