هنوز کسی مسئولیت این بمب گذاری رابه عهده نگرفته . به گزارش خبرنگار اعزامی ما طی این حادثه ، بمب گذار ، خود را در منظر عموم متلاشی کرده . طبق اظهار شاهدان ماجرا وی در آخرین لحظات این نوشته را ...
و پاره های تو را بر پاره های خود وصله زدم . این همه دلتنگی ها را چه به وصله از پاره های تو . با این اوصاف چقدر سخت شده تمیز دادن ما از من . اندازه ی غصه های قشنگ من شدی ! ( خوش قواره ، غصه های من است یا تو ؟)
بگذار بخندند ! ما هم باهاشان می خندیم . عادت کرده اند که بخندند ؛ عادت دارند چیزی که توی مشتشان عرق کرده را حاشا کنند. مردم اند با ظاهر دکتر مهندسی شان ! ما هم می خندیم - کی به کیه ؟- ما که خوب می دانیم پشت این لباسهای نو، دهان پیراهنهای پاره و سوراخ ، پنهانی محکم بسته شده . بگذار بخندیم و بگذار بخندند . خودت یادم دادی !
این مدت سکوت که قول داده بودیم به هم ننویسیم چقدر زود فراموش شد . دیدی که عرصه گاهی آنقدر تنگ می شود که اگر با قلم بین انگشتانت معاشقه راه نیاندازی ، های و هویِ خفقانِ این همه حرف توی دلت غمباد می شود .
می شود واضح تر گفت ؛ می شود چهل چراغی بزرگ نسب کرد توی اندیشه ها و نوشتن ها . اما خوب من ! من به تاریکی و سیاهی عادت کرده ام . تو بلد نیستی توی تاریکی راه بروی؟ نیا اینجا ! دلم نمی خواهد توی این سیاهی بخوری زمین . توی داستان من هی می خوری زمین ! هی زخمی می شوی . آنوقت می روی زیر روشنایی ها و عاشق می شوی . آنوقت چقدر ماه می شوی و دوست داشتنی . آنوقت که عصیان می کنی بر من ! می تازی بر من ! و ... چقدر کیف می کنم وقتی محکم می زنی توی صورتم . زنده می شوم اینطوری !
آنوقت فراموشت می کنم ... مثل این خوبی آخری ...
راستی برای این نوشته دو شمع روشن کرده ام . می توانی چشمانم را ببینی ! مژه هایم در امتداد هم با کفش پاشنه بلند تا صبح ، روی آب یک نفس رقصیده اند.
دیگر نخواه اینطور برایت چیز بنویسم .
ــــــــــــــــــــــــــ
برای نوشتن هنوز به سکوت بیشتری احتیاج دارم . برای شروع فکر می کنم خوب آغاز کرده ام .

