هیس ! اینجا داستانی روییده بود که سوزاندمش . هیس !
مجموعه ی اشعار آقای محمد علی بهمنی در مجموعه ای به نام « شاعر شنیدنی است » توسط نشر دارینوش در سال 1381 جمع و منتشر شده.
صداقت شاعر ستودنی است . شعر نه غلو است نه پند آموز . درد های شاعر است بی کم و کاست اما جدا از خواننده نیست . درد های مشترک انسانی است . هر خواننده ای را جذب میکند . شاعر دریا دیدمش و دریا دل . من که از لطافت شاعر در باطن لذت بردم شما چطور ؟
((دیوار ))
حـرفی برای گفتن اگر بود
دیوار ها
سکوت نمی کردند
▫
دیوار!
ای قامت بلند !
آیا زبان آجری تو
در بندبند سیمان محصور مانده است؟
یا روزگار جایزه دار ما
حتی تو را
به عرصه ی تبلیغ خوانده است؟!
▫
دیوار!
آیا سکوت
تنها جواب توست؟
یا عکس این فرشته ی عریان
برگی ز آیه های کتاب توست؟
دیوار !
دیوار !
ای خوش ترین جواب تو آوار
از مجموعه ی « باغ لال »
((سایه))
درخت
باهمه ی کهنسالی
از من جوانتر است
▫
در رازش می نشینم:
▫
گنجشکانی هستند
گنجشکانی می آیند
خانواده ای هست
خانواده ای می آید
مادری در تابسایه ، خواب آواز می خواند
[ گنجشکها جیک نمی زنند ]
کودکی سایه ای را خم می کند
[ گنجشک ها جیـ...ـک می کِشند ]
دختری در سایه ی روان چهره میشوید
پسری چند سایه آنسوتر مشتی زیبایی می نوشد
گنجشکی دیگر می آید
خانواده ای دیگر فرش می اندازد
▫
[ مدتها کسی به سراغم نیامده ]
▫
درخت با همه ی کهنسالی از من جوانتر است
[ چقدر سایه داشتن خوب است ]
((دغدغه های ثبت شده)) پاره ای از شعر شاعر آورده شده
یـادگار من است - این درخت
که خستگی تبرت را می گیرد
عمیق بزن
از مجموعه ی « در بی وزنی های شاعر »
((من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم ))
تـنهایی ام را با تو قسمت می کنم - سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من ، عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست
حوای من ! بر من مگیر این خود ستایی را – که بی شک
تنهاتر از من ، در زمین و آسمانت ، آدمی نیست
آئینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من ، نه ؛ فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
- لبریزی از گفتن ، ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم ، شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر – اگر چه
اینک به گوش انتظارم – جز صدای مبهمی نیست
((آمده ام با عطش سالها !))
بـا همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام ؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن ، حرف بزن – سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
▫
ها ... به کجا می کشی ام - خوب من ؟!
ها ... نکشانی به پشیمانی ام !
((من فلسفه ای دارم ، یا خالی و یا لبریز))
جـنگل همه ی شب سوخت – از صاعقه ی پاییز
زین آتش دامنگیر – ای سبز جوان پرهیز
برگ است که می بارد ! چشم تو نبیند کاش ،
این منظره را هرگز - در عالم رؤیا نیز
هیهات نمی دانم – این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز» ؟
خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد ؟
وآن هلهله پایان یافت – اینگونه ملال انگیز ؟
▫▫
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سر کش
من فلسفه ای دارم – یا خالی و یا لبریز
مگذار به طوفانم ، چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز – صور تو دمد برخیز
از مجموعه ی « گاهی دلم برای خودم تنگ می شود »

