دورها آوایی است که نقاشی من خط خطی است
مدت هاست که از این اتاق سیاه فرار نمی کنم . چشم هایتان را ببندید و کمی بعد دوباره باز کنید . آهای شما که عینک دودی دارید بهتر است چشمانتان باز باشد . برای شما مشکلی نیست .
خانم ها و آقایان به این قسمت دیوار نگاه کنید
نوشته :« تو را چه به شب های بی پایان » فکر می کنید چه مفهومی می دهد .
بله بفرمایید دوشیزه ی زیبا ( اصلاً زیبا نیست ) همهمه ها خاموش لطفاً. فکر می کنم این جمله پس از گاز گرفتگی شدید شما بوده . چطور بگویم . یکی مثل سگ افتاده بوده به جانتان . چه جور بگویم (همه خندیده بودند از این قافیه ی ابتدایی)
خب بگویید .. خجالت ندارد . شما خواننده ها هر جور می توانید فکر کنید . فکر هم که اصلا دست آدم نیست . خودش می آید اما آیا این انبار در ندارد . کلید ندارد که شما ...
خانم لطفاً بروید بیرون
حضار موافقم که اصلا زیبا نبود . نخندید ! زیبایی به .. شما اصلاً زبان مرا نمی فهمید .. اصلا همه تان بروید بیرون . شما لیاقت هیچ چیز را ندارید . شما باید خودتان را در این افکار بی خود که ساعت ها فکرتان را به خود مشغول می کند سرگرم کنید نه به مفهومی که نویسنده مُرد و زنده شد که بنویسدش و شما باید تأویل کنید نویسنده اش فلان طور است .
آهای! عینک دودی! چرا ایستاده ای ؟
برّ و برّ پشت آن عینک سیاه زل زده ای به چه ؟
بروید لطفا َ
آنروی سگ هم دارم . آهای ! آهای ! این دیوار ها .. این گرد و خاک هایی که هیچ وقت پاکشان نمی کنم . .. اینجا قبلا گلدانی بود .. چه شده ... این خرده کاغذ های سطل زباله که مثل دل و روده اش دوستشان دارد . این اولین شعر مسخره ام که یکی از دوستان گفته بود شاعرانه ترین افکار پشت کلمات زمختت نهفته ..و آن شیشه های ادکلن که همه اش را خالی کرده ام بدون اینکه عطری شوم ... آخر می دانید دلم می خواهد همه چیز همانطوری باشد که هست ... مزخرف است . می دانم . راستی ! اَه دفتر خاطراتم را پاره کرده ام. کاش آنها بودند تا بیشتر نشانتان بدهم که چقدر مزخرفم . من در خاطراتم دست برده بوده ام گاهی . گاهی انقدر تراژدی و گاهی ... اینها ارزش دیدن ندارند . می بینید . بهتر است بیشتر از این کنجکاو نشوید . بروید گم شوید ... با شما هستم .. گم ... این واژه را دست خالی نگذارم . باید بروید گم شوید . من یکبار همینجا گم شدم . گم شدم و خیلی چیز ها پیدا کردم . این گم شدن .. وای چه عالی است که آدم گاهی گم شود درون خودش . گم شود و نداند راه خروج کدام طرف است . من تازه پیدا شدم . خیلی ذوق زده ام . اما او... اما هیچ کس نمی تواند .. بهتر است یکبار سرم را بکوبم به دیوار . بهتر است هیچ چیز نگویم . چرا هیچ کس نمی فهمد . زبانم را پیش همین مردم یاد گرفته ام . یاد گرفته ام از هر چیز باید به اندازه نوشید . خاک بر سرم .. من همیشه از زیاد کم می خواهم و از کم زیاد ... چرا یاد نمی گیرم . می توانم خواهش کنم مرا در آغوش بگیرید . راستی شما چه جنسیتی دارید . من خنثی هستم . گاهی انقدر زنانه می نویسم که مردانگی را هرگز باور ندارم و گاهی انقدر مردانه مینویسم که هرگز باور نمی کنم زنی هم می تواند وجود داشته باشد . راستی نگفتید شما زن هستید یا مرد ...
دلم چقدر درد می کند . . چرا عینکتان را بر نمی دارید . چرا نمی خواهید از پشت آن شیشه های نازک ، مرا رنگی ببینید. هر چند اینجا تاریک است ولی ... بگذارید از پشت این میز در بیایم . اوه ببخشید این چند کتاب را مدت ها تصمیم گرفته بودم بخوانم ولی .. گذاشته ام جلوی چشمم .. باید فکرش را میکردم که امکان دارد با تکانِ کمی بیافتد.
این خواننده که همیشه برایم می خواند را دوست دارید ؟
بشنوید ...
ای گل در باغ غم ، چون خاری دامن گیر توام
دل بَر کـَن از رویا ، من خواب ِ بی تعبیر توام
تَرکـَم کن که از دل من ، خوشحالی کشیده دامن
یک دنیا دردم ! یک دریا رنجم !
مجو نشاطی ای گل ، از قلب غمگینم
عمر من طی شد ، در تاریکی ها
چه حاصل اکنون باشی ، چراغ بالینم
با غم خود مرا رها کن ! مرا رها کن ! مرا رها کن !
دور از عالم توام ؛ غمزده در عالم خود ، مرا رها کن
موافققید می شود با این خواننده ساعت ها ...
چه دارم می گویم .. خواننده فقط می تواند بخواند و با پیچش صدا آدم را توی تله ی خودمان بیاندازد . بگذارید عینکتان را در بیاورم
آه این چشم ها
این چشم ها
من با این چشم ها سخن ها دارم
این عصا بدردتان نمی خورد . بیایید برویم آن سوتر . آنجا دریایی دارد که همیشه پاهای مرا خیس می کند . من آرام می شوم . می توانم شما را ببرم به آنجا و نشانتان بدهم آب و این موج ها چقدر با ما حرف دارند و شاید همانجا بنشینید و بدون اینکه چیزی بگوییم ساعت ها عاشق شویم ؛ یک دل سیر . و یک دل سیر خیلی با ارزش است. دلی که سیر است هیچ وقت تنگ نمی شود .
راستی این طرف اتاقم هم جنگل دارد . اصلا هیچ نوری ندارد . گذاشته ام درخت ها بدون اینکه از شاخ و برگشان بزنم رشد کنند . دلم همیشه که می گیرد می روم زیر یکیشان و به درخت می پیچم و یک عالمه سرگرم می شوم آنها می گذارند سبک و نرم ازشان بالا بروم و به آسمان انگشت بزنم . کاش کمی زودتر می آمدید ؛ نارنگی های درختمان تمام شد . بهار هم که بیاید این درخت آلوچه طلایی خشک شده طفلکی . البته برای اینکه دلش نگیرد گذاشته ام یاس بپیچد دورش و حسابی بهشتی شود .
بیابان هم هست . همینجا . وسط اتاقم . ستاره هایش هم بسیار کوچکند....
بهتر است برویم . چقدر خوب است که چشم های شما مال من شده . چقدر خوب است که ...
بگذارید رد پایمان را پاک کنم . شما بدون رد پا بهتر می توانید گم شوید . دیگر هیچ کس پیدایمان نمی کند . می توانیم دیوانه شویم ... لیلی ما می برد غم را .. راستی شما اصلا رد پا ندارید ؟ تمام راه را من رد پا گذاشته ام . گاهی می ترسم از اینکه برنگردم . ولی حالا با شما راحت تر می توانم گم شوم . وای این گم شدن اینبار چه لذتی دارد . بگذارید این یک کلمه را بنویسم و برویم : خدافظ
نگارش : 8/12/85

