تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

هر بار که این جمله ی ستاره را می خوانم ، دلم ریسه می رود . تنم مور مور می شود . یک طوری می شود که بلند می شوم صورت نرگس را می بوسم و دو تا ده تومانی می اندازم  توی شیشه اش .

نرگس می گوید : داو ِد مامانی !

من مثل نرگس نمی توانم مادر را ببینم ؛ که چطور شکمش بیشتر باد می کند . کاری به کل باقر که حالا می آید هر شب در خانه ی ما را می زند هم ندارم . مادر به نرگس یاد داده هر وقت کل باقر می آید جیغ و ویغ راه بیاندازد . تا کل باقر نیامده برود .

نرگس می گوید : داو ِد مامانی !

- داو ِد ! داو ِد !

به خودم که می آیم می بینم مادر بالای  سرم روی قالیچه سمت راستی ایستاده .

- داوود ! این کاغذها  چیه ؟ کل باقر امروز اومد بازار دستم داد .

کاغذ های تا خورده را که دست مادر می بینم و اسم کل باقر را که می شنوم  رنگ از صورتم می پرد .

- این یکی را هم من خودم تازه دم در  گرفتش . این چیه روش کشیده ؟ چه سر و سرّی با دختر کل باقر داری ؟

نگاهم روی کاغذ باز شده مات می شود . عکس قلب ستاره را می بینم که یک تیر به قلبش خورده و از آن طرف درآمده . روی نوک پیکانش مثل بقیه نامه های دیگرش قطره خون می چکد روی گل های نرگسی که پایین صفحه کشیده شده .

- تا حالا چند تا از اینا فرستاده .

نرگس کاغذ را از توی دست مادر می قاپد . روی سر بخاری می گذارد . من زبانم بند آمده . کاغذ آتش می گیرد . سیاه می شود و می افتد روی علا الدین .

رنگ صورت مادر کبود می شود . انگار که پاهایش سست شود . روی قالیچه ی سمت چپی می نشیند .

- من ، من نرگس ، کفش ...

گریه ام در می آید .

- به خدا اولش فکر کردم خود ِ تویی مامانی ! همون روزی که سر کلاس خوابم برده بود و آقا معلم با دست کوبوند پس گردنم و من کلّه ام محکم خورد به میز و خون دماغ شدم . همون روز گفت : « چرا یقه ات خونیه ؟! » گفتم : « خون دماغ شدم » دیدم انگار تو بودی . صد تومانی هم بود . خواستم باهاش حرف بزنم . نرگس که نمی فهمه آدم بتونه یه چیزی بهش بگه . بیست و سه سالشه ؛ هنوز کهنه می بندیمش . نرگس که نمی تونه عروس بشه عین تو . کل باقر هم خودش زن و بچه داره ، خودت گفتی ! می خوام برم سربازی . تموم که شد ، قالیچه ها رو بر میدارم هر دو تا رو با هم می برم خونه ی کل باقر .

مادر غش کرده بود روی قالیچه ی سمت چپی . ولو شده بود . نرگس جیغ می کشید .

- مامانی ! مامانی !

آب که ریختم روی سر مادر ، تن مادر تکانی خورد . قالیچه ی سمت چپی خیس آب شد . با دستم از  پشت زیر بغل مادر را گرفتم . تا روی زیر انداز نرگس کشیدمش . نرگس تند رفت کرم جی مادر را از روی سبد سبزی ها آورد . کنار مادر نشست و «مامانی مامانی» می گفت . شکم مادر تند بالا می رفت و پایین می آمد . مثل بید می لرزید ؛ عرق کرده بود . پتو روی تن مادر انداختم .

نرگس روی گونه های چروک خورده ی مادر دست می کشید . همه ی اتاق از صدای نفس نفس زدن مادر پر شده بود .  نبات داغ درست کردم نزدیک لبش بردم . همین طور می لرزید . نرگس پاهای مادر را بغل کرده بود مادر لیوان نبات داغ را پس زد . زیر لب شمرده شمرده گفت : مواظب نرگس باش ! ثواب داره !

ترسیده بودم . گفتم : این چه حرفیه ؟ تا حالا صد دفعه اینطوری شدی ؛ صد دفعه هم همین حرف ها رو زدی . یکمی طاقت بیاری ، خودش خوب میشه .

نرگس پاهای عرق کرده ی مادر را بوسید .

- نرگس ! بیا مامان رو بغل کن نلرزه .

نرگس کنار مادر دراز کشید . کرهای سبزی توی سبدها دست نخورده بودند . سبد ها را توی حباط بردم  . کر های سبزی را روی تخته ی چوبی راست گذاشتم . رویشان آب پاشیدم . دو تا کیسه را خیس آب کردم و روی کر های سبزی را پوشاندم تا دو روز دیگر تازه بمانند . مادر هر موقع اینطوری می شود باید فردایش را بخوابد .

نرگس مادر را محکم توی بغلش گرفته بود . پتوی دیگری از توی رختخواب برداشتم و روی پتویی که روی تن نرگس و مادر بود باز کردم . روی آتش بخاری اسفند ریختم . اسفند ترق ترق کرد و دود شد . بوی اسفند تمام اتاق را پر کرده بود . دود اسفند را طرف مادر فوت کردم . . کلید برق را زدم . همه جا تاریک شد . علاالدین آبی سو می داد . بوی اسفند کمی از ترسم را ریخت . قریچ قریچ ِ دندانهای مادر با صدای نفس هایش قاطی شده بود . چشمم که به تاریکی عادت کرد ، بقیه اسفند توی مشتم را روی سر علاالدین خالی کردم . اتاق پر از صدا و بو شد . کنار تن مادر که می لرزید دراز کشیدم . مثل نرگس دو دستی بغلش کردم .« امن یوجیب » را زیر گوشش خواندم  .

لا اله الا الله

صدای اذان نمی آمد . مثل اینکه تمام شده بود . مادر دیگر نمی لرزید . بخاری پت پت می کرد . صدای خر و پف نرگس از زیر پتو می آمد . از زیر پتو تنم را بیرون کشیدم . اتاق تاریک بود . کلید برق را زدم . همه جا روشن شد . مادر و نرگس عین دو تا بالشت گنده زیر پتو خوابیده بودند . بخاری پت پت می کرد . به قول حاجی ننه ی مادر : سویش داشت می مرد .

نفت که ریختم توی بخاری ، دست از پت پت کردن برداشت . سویش را بالا و پایین بردم تا آبی شد . روی سر بخاری از سوخته های اسفند پر شده بود . کتر را تا نیمه آب ریختم و بالای بخاری گذاشتم . با آب پارچ زیر پنجره ، همانجا داخل اتاق وضو گرفتم . بقچه ی نماز مادر را باز کردم . دستم را زیر گوش هایم گذاشتم و نمازم را بستم .

- الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر

سرم را یک بار به جلو ، راست و چپ تکان دادم . بلند می شدم . چشم به مهر می دوزم . دوباره دستم را زیر گوشم می گذارم . وقتی مادر می لرزد و عرق می کند یک روز تمام می خوابد . من برایش نماز می خوانم . دستم را زیر گوشم می گذارم . نماز مادر را می بندم . خرو پف نرگس قطع می شود .مادر را صدا می زند .

- الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر

- نرگس تکونش نده ! بذار بخوابه ! خودتم بگیر بخواب .

نرگس ترسیده بود . توی چشمانش که به مادر زل زده ، پر از ترس بود . داو ِد مامانی !

انگشتم را روی دماغم میگذارم .

- هیس ! خوابیده . بیا یک نگاه به کهنه ات بندازم ؛ خیس نکرده باشی . نرگس صورتش را پر از چین می کند و نگاهم می کند .

- یغ کرده !

بقچه ی نماز مادر را روی طاقچه ی جلوی عکس بابا خدا بیامرز و مادر که نرگس را حامله است می گذارم .

- یخ نمی کنه . بخاری روشنه .

نرگس میزند زیر گریه .

- یغ کرده

از جایش بلند می شود . از لای رخت خواب پتو را بیرون می کشد و روی مادر که عین بالشت گنده زیر پتو خوابیده می اندازد .

انا لله و انا الیه راجعون ..

دیشب توی بغل من و نرگس لرزید . نفهمیدم کی مرد . نرگس زودتر از من فهمید . پتوی روی مادر انداخت . میگفت : مادر سردش است . وقتی پتو را از سر مادرم کنار زدم ، صورتش کبود شده بود ، خیلی کبود ! تنش یخ بود ؛ عین تن بابا خدا بیامرز ! نرگس باز هم پتو آورد که سر مادر بیاندازد . با دستام محکم کوبیدم توی سرم . بغض توی گلویم گیر کرده بود . بدجوری گلویم را فشار میداد . نرگس همینطوری پتو می آورد و می انداخت روی سر مادرم . دستم هنوز روی سرم بود . دانه های اشک شوری تور دهنم می ریختند . و پتو هایی را که نرگس می آورد ، رو سر مادر می انداخت را خیس می کرد .

- داو ِد پتو نی ت .

از روی پتو ها مادر را تکان میداد و میگفت : « مامانی بگو اَت پَت گَم میشی »

- مُرد

فقط همین را به نرگس گفتم . شصت پای مادر از آن همه پتو که نرگس رویش انداخته بود ، بیرون زده بود . من کنار جسد مادر عین ننوی بچه تکان می خوردم . و شام غریبان می کردم . شاید هم زیر لب می گفتم : مُرد .

نرگس دستم را گرفته بود توی دستانش و می گفت : نزن ! گُن آه داری ! الان گَم میشه ! الان از طاره خانم باز پتو م ِ گیرم . نزن ! گُن آه داری !

بلند شد که برود از طاهره خانم پتو بگیرد . دستش را گرفتم . کنار خودم نشاندم . سرش را بغل کردم و توی بغلم عین بچه تکانش می دادم و کنار مرده ی مادر ، زیر گوشش میگفتم : گرم شده ؛ نمی خواد

نرگس خندید . ردیف زرد دندانهایش معلوم شد .

- کهنه اذیتت میکنه داو ِد .

نرگس قاب عکس روی طاقچه را که می بیند ، می گوید : بابا خدا بیامرز شد

کرم جی را که می بیند ، جیغ می کشد و می گوید : مامانی چرا خدا بیامرز شد ؟

نرگس خیلی بی قراری میکند . کرم جی مادر را برایت می فرستم تا چشم نرگس به آن نیافتد و بی قراری نکند .

دوستت دارم با عشق

 

پایان

نویسنده : کبری عسگردون

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت   توسط ناهید  |