دوستت دارم با عشق
... ادامه ی پست قبل
همیشه وقتی آن روز را تعریف می کند لپ هایش از نوک دماغش قرمز تر می شوند . دستش را پیاپی روی سر نرگس می کشد . نرگس کرم جی مادر را توی مشتش دارد وسرش را روی پستان مادر گذاشته است .
- اولین باری که اومد خواستگاری این سمت چپی آ را آورد . این سمت راستی را هم دومین دفعه که اومد ، آورد . وقتی رفت قالیچه را باز کردم یه کاغذ لای قالیچه بود . عکس عروس و داماد روش کشیده بود . قالیچه ها که جفت شدند حاجی ننه ام گفت : دختر این قدر دست دست نکن !
من هم دست دست نکردم شدم جفت باباتون . عین قالیچه ی سمت راستی .
همانطور که به قالیچه ی سمت چپی زل زده می گوید : حیف ! حالا هم که فقط قالیچه ها جفت موندند .
و بعد دانه های درشت از کاسه ی چشمش در می آید و از گونه ی سرخش سُر می خورد و دانه دانه می افتند روی لب نرگس که حالا آرام سرش را گذاشته روی شکم باد کرده ی مادر و خوابش برده است .
مادر کرم جی را از مشت نرگس در می آورد . ماده ی سفید را روی ترک های ریز و پوست چروک خورده ی دستش می مالد و همان طور که کَر های سبزی را توی سبد کنار دستش روی سفره می اندازد رو به من میکند و می گوید : داوود ! امروز کهنه اش رو عوض کردی ؟ زود به زود ببرش دستشویی . پاهاش زخم میشه . یه وقت سهل انگاری نکنی با آب سرد بشوریش . آب ولرم کن . کناه داره . نرگس پیش خدا عزیزه ! اون دنیا شفاعتت می کنه .
سرم را از روی صفحه ی کتاب بر میدارم . چشمم میخورد به شعله ی علاالدین که آبی می سوخت .
- می دونم مامان ! آدم که هر شب سفارش نمی کنه . خودم می دونم .
مادر سر نرگس را از روی شکمش بلند می کند . زیر لب بسم الله می گوید و نرگس را روی زیر انداز ی خواباند . پتو را روی تن نرگس می کشد و دوباره کنار سفره می نشیند . کَر تره را باز می کند و شروع می کند به دسته کردن .
- مامان باز که اول تره رو گرفتی . بذا آخر شب . چشم آدم را می سوزونه !
علاالدین را نزدیک پای دراز شده ی مادر می گذارم کتری را سر بخاری می گذارم . کتاب و دفترم را جمع می کنم و چسبیده به علاالدین می نشینم . مادر کر تره را کنار می گذارد .دسته های جعفری را از توی کیسه خالی می کند چند تا چند تا باز می کند . هردو دسته را سه دسته می کند تا خرج ما را در بیاورد . حواسش به باز کردن جعفری هاست . هرچه خودم را بیشتر می چسبانم بگوید نمی گوید که : « داوود ! این قدر نچسب به این صاحب مرده ! نرگس اینجوری شد بس نیست . تو هم میخوای بری ور دلش ، بشی آینه ی دق من ؟» من کمی دست دست بکنم مادر یم دسته سبزی پرت کند طرف من ، من دسته سبزی پرت شده را از روی کتابم بردارم روی سفره بگذارم و از کنار بخاری کمی آنطرف تر بنشینم و درس بخوانم .
- راستی مامان تا یادم نرفته نفتمون تموم شده ! تا صبح بخاری روشن بمونه شانس آوردیم . یه فکری بکن !
مادر سرش را از روی دسته جعفری ها بلند می کند . چشمش که به من و بخاری می افتد یک دسته سبزی پرت می کند طرف من .
اشهد ان محمد الرسول ا...(ص)
- الهم صلی علی محمد وآل محمد . پاشو داوود ! پاشو داره اذان می گه . پاشو نمازت رو بخون .
صدای قل قل کتریی نمی آید . سرم را اززیر پتو بیرون می آورم . نور لامپ توی چشمانم می ریزد . مادر توی اتاق نیست . علاالدین خاموش است اتاق کمی سرد شده . زیر پتو خیلی گرم است . نمی خواهم از زیر پتو بیرون بیایم . نرگس آن گوشه روی زیر انداز مادر خوابیده . مادر پتوی خودش را روی پتوی نرگس انداخته . سر نرگس معلوم نیست . انگار به جای نرگس بالش زیر پتو خوابیده . سوز سردی به تنم می خورد . مادر در را پشت سرش می بندد .
- پاشو داوود ! دست دست نکن . اذان تموم شد .
روی سفره خبری از سبزی های دسته شده نبود . سفره از برگ های ریز سبز و ساقه های زرد پوشیده بود . مادر آستین ژاکتش را پایین آورد . هیچ وقت سر و صورتش را خشک نمی کرد . میگفت : « حاجی ننه گفته ثوابش بیشتر است .»
سفره را جمع می کند گوشه ی اتاق می گذارد . بقچه اش را باز میکند . لبش توی صورتش می جنبد . دو دستش را از زیر چادر سفید بالا می آورد ، زیر گوشش میگذاردو نمازش را می بندد .
پتو را از زیر تنم کنار می زنم . کلاهم را از زیر بالش می گیرم و روی سرم میگذارم . پایم را که از اتاق بیرون میگذارم سرما خودش را هل می دهد روی سر من . ستاره ها توی آسمان تک و توک سو میزنند . هوا صاف صاف است . سوز سردی می وزد . حاجی ننه ی مادر می گوید : زمستان هوا هرچه صاف تر باشد بیشتر سوز میدهد . باران برکت است سوز را بر میدارد .
شیر آب را باز می کنم . مشتم از آب پر می شود ، به صورتم می پاشم .
- هو هو ! یخ زدم !
صورتم انگار بی حس می شود . آب ِ توی مشتم را از آرنج ول می کنم تا روی دستم سر بخورد . لایه های نازک بخار آ از روی دستم بلند می شود . پنج انگشت دست را روی انگشت پا تا روی مچ می کشم . صلوات می فرستم . مادر دسته های سبزی را روی تخته چوبی خش کرده بود با دوتا کیسه ی صد کیلویی هم رویشان را پوشانده بود تا یخ نزنند . شلنگ آب را به دهانه ی شیر وصل میکنم . آب روی کیسه گلاب پاش میشود . کیسه که خیس شد شیر آب را می بندم . آستین لباسم را پایین می کشم و تا دم در اتاق را یک نفس می دوم هوای اتاق کمی گرمتر از بیرون بود . از همان دم در « الله اکبر » گفتم تا روی بقچه ی نماز مادر که رسیدم نمازم را بستم .
- دیشب که بلند شدم بقیه سبزی ها رو دسته کنم ، نیم ساعت مونده به اذان بخاری شروع کرد به پت پت کردن . یادم افتاد که گفتی نفت تموم شده ، خاموشش کردم تا فتیله نسوزه . صبح که شد برو از خونه ی طاهره خانم تا نصف پیت هم که شده قرض کن تا غروب را یه طوری سر کنید . من هم میرم سراغ حاج صالح تا یه کاری برامون بکنه . پول نفت را هم میزارم توی قوری چینی . قوری را می ذارم طبقه ی دوم طاقچه . نرگس که بیدار شد صبحانه اش را بده . فراموش نکنی داوود . قبل از اینکه بری مدرسه بخاری را روشن کن . این طفل معصوم یخ نکنه ! من رفتم .
صدای بسته شدن در اتاق با الله اکبر من یک زمان به گوش خدا رسید .
- الله اکبر الله اکبر الله اکبر
اشهد ان علی ولی الله
امروز پیاده رو خلوت تر از روز های دیگر است . ماشین ها پشت سر هم از جلوی چشمم رد می شدند . کیفم زیر بغلم است . یقه ی کاپشنم را روی گردنم کشیدم . شانه ی یک آقا می خورد به شانه ی من . باد از بس خورده به صورتم ، گونه هایم را سرخ کرده . آب دماغم تا روی لبم رسیده . با آستین آب دماغم را پاک میکنم . دستمالم خونی است . تا سر کوچه برسم دیگر از ماشین خبری نیست . صدای تک بوقی هراز گاهی به گوش میرسد . سر کوچه که میرسم ، می ایستم . چشم از روی بند کفشم می گیرم . چند رزی بیشتر نیست که مادر برایم خریده . سرم را بلند می کنم تا انتهای کوچه را دید می زنم . خبری از نرگس نیست . صبح در حیاط را قفل کردم . هر وقت کل باقر می آید در حباط را باز می گذارد . نرگس هم از خدا خواسته می پرد توی کوچه .
چیز مشکی ای از گوشه ی چشمم رد می شود و توی کوچه می رود . پشتش به من بود . کفش هایش آشنا بود .عین کفش هایی بود که بابا خدا بیامرز برای مادر می گرفت . فاصله ی قدم هایم را از هم بشتر می کنم . صدای بوق ماشین به گوشم میخورد . چند قدم بیشتر با چادرش فاصله ندارم . دست وا می کنم توی جیبم و یک صد تومانی در می آورم .
- خانم ! خانم !
زن چادر مشکی سرش را به طرف من بر میگرداند . صورتش که به چشمم می افتد عکس مادر جلوی نظرم می آید . همان عکسی که با بابا خدا بیامرز انداخت و نرگس را هم توی شکم داشت . چقدر مثل مادر قشنگ است . کفشش هم قشنگ است . جوراب سفید پایش بود .
- با من بودید ؟ آقا با شما هستم ! با من بودید ؟
سرم را خم میکنم طرف زمین . باد لبه ی چادرش را روی کفش او و روی کفش من می رقصاند باید « استغفرالله » بگویم حاجی ننه ی مادر می گوید : « تا کار گناهی کردید سه بار بگویید استغفرالله » جلوی زبانم را می گیرم . دلم نمی خواهد بگویم استغفرالله . دوباره سرم را بالا می گیرم . مشتم خیس عرق شده بود . مشتم را طرفش دراز می کنم . صد تومانی را نشانش می دهم .
- این صد تومانی مال شماست .
دختر به صد تومانی و به من نگاه می کند . دانه های ریز عرق از روی گرنم سر می خورند و توی تنم می روند و مور مورم میکنند .
- اونجا افتاده بود . کنار دیوار !
چشم دختر به یقه ی لباسم است . سرم را خم میکنم . یقه ام را می بینم خونی است .
- خون دماغ شدم .
دختر به صد تومانی – که توی دستم خیس عرق شده – لبخند می زند .
- نه ! مال من نیست .
پشتش را به من میکند و به راهش ادامه می دهد . من صد تومانی را توی جیبم می گذارم و پشت سر دختر راه می افتم . باد چادر دختر را آن طرف جوب می رقصاند و این طرف جوب سوز سردش را به صورت من می زند . جلوی در خانه که می رسم می ایستم . آب داخل جوب روشن است . کلید را توی قفل می چرخانم . دختر چند قد از من فاصله دارد . صدایش می زنم .
- خانم !
دختر سرش را بر می گرداند . لنگه ی در توی لولا می چرخد و باز می شود . نگاه دختر که به من می افتد جلدی می پرم توی خانه . در را می بندم . خودم را روی در می اندازم . حال عجیبی دارم . نفسم تند تند بالا و پایین می رود . گرمم شده آب دهانم را قورت می دهم . پاچه شلوارم از پایین کشیده می شود . صدای« داوِد داوِد »گفتن نرگس توی گوشم می پیچد . سرم را خم میکنم . نرگس زیر پای من نشسته ، پاچه شلوارم را توی دستش گرفته و با انگشت تکه های شیشه را نشانم می دهد . سرم را تا جلوی صورتش خم میکنم . داد می کشم .
- باز تو از اتاق آمدی بیرون ؟ باز که زدی شیه ات رو شکوندی ! خسته ام کردی ! اَه !
چشم نرگس زل زده به لب من ، روی هم میجنبند . دستم را روی شانه اش می گذارم و هلش می دهم . می روم گوشه ی حیاط تا جارو را بیاورم . و خرده شیشه ها را جمع کنم . نرگس که جارو را دستم میبیند جیغ و گریه را قاطی می کند و عین میخ زنگ زده فرو میکند توی مغز من .
با پشت دستم آب دماغم را پاک میکنم و بقیه را فرط میکنم توی گلو . سکه های ده تومنی و پنج تومانی نرگس را از بین خرده شیشه ها جمع می کنم .
- تو آخر ِ مرضی نرگس 1 نمی تونی مثل بچه ی آدم یه جا بشینی تا خبر مرگم از مدرسه بیام ؟
خرده شیشه ها را باجارو کنار دیوار جمع می کنم و جارو را روی خرده شیشه ها می اندازم . از جلو زیر بغل نرگس را میگیرم . می خواهم بلندش کنم .زورم بهش نمی رسد . از بس یک جا نشسته چاق شده .
- خودتم یه زوری بزن دختر ! پاشو دیگه .
نرگس کف دست ها را روی موزاییک حیاط می گذارد با دست به موزاییک ها فشار می آورد . تنش را بلند می کند و وقتی بلند می شود ، خیسی جایی که نشسته بود معلوم میشود .
- اَی بابا ! خودتم که خیس کردی .
چاک دهانش را بیشتر میکند و صدای گریه اش بلند تر می شود . سکه های ده تومانی و پنج تومانی را دستش می دهم . . دیگر گریه نمی کند . هق هق می زند .
- برو اونجا کنار شیر وایستا تا بیام بشورمت .
آب دماغش را از پشت لبش می لیسد . دستمالم خونی بود . با گوشه ی چارقدش آب دماغ را از پشت لبش پاک می کنم .
- فین کن نرگس ! یخ خورده بیشتر .
تا خرده شیشه ها را با خاک انداز جمع کنم و توی سطل آشغال کنار دیوار بریزم نرگس رفته و کنار شیر آب ایستاده . لوله ی شیر را محکم دو دستی چسبیده . زیر لب استغفرالله می گویم . تا به نرگس می رسم صورتش را می بوسم . یخ بود .
- گریه نکن نرگس ! الان می شورم .
نرگس هنوز هق میزد . آب دماغ را بالا می کشد .
- یغ کردم . داو ِد یغ کردم .
- چکار کنم ؟ آب گرم هم نداریم . یه کم طاقت بیاری سر یه دقیقیه با همین آب می شورمت .
شلوار نرگس را از پایش بیرون کشیدم . بوی تند شاش نرگس توی سرم می پیچد .
- پیف ! خدا بگم چی کارت کنه ؟
پای لختش پر از مو بود . پاهایش سفید بود ؛ عین تن مادر . گره کهنه اش را باز کردم بو بیشتر شد . از روی کهنه بخار گرم بد بو بلند می شد . کهنه را تا زدم وبا شلوار نرگس گوشه ی دیوار انداختم . پاهای لخت نرگس می لرزید . شیر آب را باز کردم استغفرالله گفتم چشمانم را بستم .
شلنگ آب را از طرف پاخای نرگس گرفتم . شر شر آب که به پاهای نرگس می خورد تنم را می لرزاند . صدای به هم خوردن دنداهای نرگس بدجوری ازارم میداد .
- نرگس دست بکش ! آفرین ! همه جا را خوب دست بکش . الان تموم می شه .
نمی توانستم ببینم دست می کشد یا نه . با چشمان بسته هم دیگر استاد شده بودم بشورمش . نرگس گریه می کرد .
- نرگس دستت را بگیر جلوت میخوام چشمام رو باز کنم .
پلک هایم را که از روی چشمانم برداشتم لختی پاهای نرگس توی چشمانم پر شد . آب شر شر می ریخت روی موزاییک هی لجن گرفته . دمپایی نرگس را از پایش در آوردم . آب که کشیدم دوباره توی پایش کردم . شیر آب را بستم . کفش هایم خیس آب شد . حالا من هم همراه نرگس می لرزیدم . کف دو دستم را پشت شانه های نرگس گذاشتم . هلش دادم طرف اتاق .
- بدو نرگس ! بدو ! یخ زدیم .
در اتاق را پشت سرم بستم .هوای اتاق بهتر از بیرون نبود . زیر انداز نایلونی نرگس را زیر طاقچه پهن کردم . بعد کهنه اش را روی زیر انداز باز کردم . کتری را تا دهانه اش آب ریختم . پکنیک را داخل اتاق آوردم . روشنک ردم و کتری را رویش گذاشتم تا جوش بیاید و بخار کند . تا هوای اتاق از این سرما در بیاید .
نرگس روی زیر اندازش دراز کشیده بود و کهنه اش را بین پاهای لخت پر مویش مثل همیشه گذاشته بود . من فقط باید می رفتم کهنه را از جلو ، روی شکم و از پشت ، روی کمر گره می زدم و دو تا شلوار پایش میکردم و برایش جوراب می پوشیدم و دست آخر پاچه های شلوارش را توی جوراب می گذاشتم .
نوک دماغ هردوتایی مان قرمز شده بود و آب میداد بیرون . دماغ خودم ونرگس را پاک کردم . گفتم که بنشیند و به مخدره پشتی بدهد . هرچه پتو توی رختخواب مادر بود رویش انداختم . هردوتایی مان می لرزیدیم . از پنجه ی پا تا فرق سر . لباسهایم خیس بودند . عوضشان کردم و کنار نرگس نشستم . کلاهم را سر نرگس کردم . پتو را روی سر خودم و نرگس کشیدم .
- نرگس پاهات رو تکون بده گرم می افتی . وقتی گفتم « یک ، دو ، سه » با هم ات و پت می کنیم تا حسابی گرم بیافتیم .
- اَت پَت . اَت پَت .
صدای قدم های کل باقر که روی موزاییک ها می نشست از توی حیاط می آمد . مادر زیر لب چیزی زمزمه میکند . به من نگاه میکند و میگوید : تابستان که شد از اینجا میریم . به حاج صالح میگم یه جای دیگه برامون دستو پا کنه . اجاره اش هرچه شد ، شد . دیگه هرچی باشه از این همه زهره آب شدن که بهتره !
این حرف را میزد تا مرا آرام کند . که مبادا از دهانم چیزی بپرد به کل باقر بگویم و کل باقر سر سیاه زمستان ما را از این یک در اتاق فکستنی پرت کند توی کوچه . هنوز حرف زدن مادر تمام نشده بود که صدای در اتاق آمد . نگاهی به مادر انداختم و مادر هم نگاهی به من انداخت . از کنار علاالدین بلند شدم . دستگیره را توی دست چرخاندم . در توی لولا چرخید و تا آنجا باز شد که کل باقر می توانست تا نیمی از آن را ببیند . گفتم : کاری داشتی ؟
کل باقر دانه های قرمز تسبیح را پشت سر هم از لای انگشتش سر میداد پایین .
- بچه سلام کردن بلد نیستی ؟
چشم از دانه های قرمز که یکی یکی از روی نخ تسبیح سر می خوردند و می فتادند آن سر تسبیح برداشتم .آب دهانم را از توی گلو پایین فرستادم .
- همان طور که تو یا الله گفتی منم سلام کردم .
کل باقر سرخ شد . بی اختیار دستش را بالی سرش برد . زیر لب لعنت بر شیطان فرستاد . این پا و آن پا کرد و ادامه داد : به بزرگترت بگو بیاد .
- کار داره !
رگ گردن کل باقر بالا آمده بود . از دفعه ی قبل بیشتر . تسبیح را توی دستش مشت کرد .
- استغفرالله ! پسر انقدر زبون درازی نکن . خدا را خوش نمیاد آدم دست رو بچه یتیم بلند کنه .
حرف از دهانم بیرون نیامده بود که لنگه ی در از داخل اتاق از دستم کشیده شد و کاملا باز شد . شکم مادر را دیدم که جلوتر از خودش کنار من ایستاده بود .
- سلام کل باقر ! چیزی شده ؟!
ادامه دارد ...
نویسنده : کبری عسگردون
