تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

گمانم در اين روز كه هر كسي حرف‌هايي براي گفتن مي‌تواند داشته باشد من دچار بي‌حرفي شده‌ام. انگار يك نفر مرا با لب‌هاي يخ كرده بوسيده و تمام تنم لرزيده باشد. فكر كن! يك شب تا دم صبح خوابت نبرد. حساب همه چيز را كرده باشي. مطمئن باشي مثلا فاطمه از دستم به خاطر منزوي شدنم از مرداد تا حالا دلخور باشد.. مثلا كبري كه زنگ مي‌زند من بگويم كه من حتما فردا باهاش تماس مي‌گيرم و وقتي يادم بيايد كه فهميده‌ام چقدر دير شده و چند هفته از آن گذشته و براي مواخذه نشدن ديگر هيچ‌وقت زنگ نزنم.. مثلا براي هيچ‌كس توي دو ماه حتي اشاره كوتاهي به تاريخ و تقويم نكنم.. مثلا مطمئن باشم كه در چنين روز به يادآوردني درست هيچ‌كس براي اين روز از واژه‌ي تبريك استفاده نخواهد كرد.. همه چيز ساكت و ارام باشد و حتي مولكول‌هاي هوا هم كفش‌هاي اسپورت بي‌سروصدايشان را در آورده باشند و نفس نكشند..

آنوقت كه خيلي منتظر مانده‌اي.. چشم‌ها خواب‌آلودگي‌شان را بقچه كنند و بخواهند بروند همين نزديكي‌ها كنار يك روياي شيرين نه چندان دور.. و هي پلك باز كني و ببيني كه چگونه شب صبح مي‌شود.. هرگز فراموش نمي‌كنم يك بغل هواي خنك و سرد صبحگاهي - كه يك شب خوب خوابيده و دست و رو شسته آمده- در آغوش‌ت بگيرد.. لرز خوشمزه‌اي بپيچد توي اندام و بعد بگويد كه چقدر دوست مي‌دارد.. اينطوري شده كه من دچار بي‌حرفي شده‌ام.. در حياط سومين روز از ماه مهر..

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت   توسط ناهید  |