تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

همه چيز تنگ است. و من وقتي فهمم شد كه ديدم حوض تنگ است و پيراهن فلس ماهي‌كوچك قرمزم تنگ است و استخوان‌ها از پيراهنش، تيغ‌گونه بيرون زده. و شبيه جنگنده‌ها شده.

همه چيز تنگ شده. و حدقه‌ها عذر ِ چشم‌ها را خواسته‌اند و زبان‌ها جواب شده و بيرون مانده‌اند. همه چيز تنگ شده و با يكي‌دو كلمه، سطرها بريده و كوتاه مي‌شود و جمله‌ها كاري‌تر شده‌.

همه چيز تنگ‌ست. حتي ابرها هم مسالمت‌شان را از دست داداه‌اند و براي اعتراض سرفه‌هاي خشك و بلند مي‌كنند. و از جاي‌شان جُم نمي‌خورند تا راهي به سمت خورشيد باز شود. و باران‌هايشان شلاق است.

همه چيز تنگ شده و درخت خانه‌مان ترك برداشته و قلب‌ش پيداست.
همه چيز تنگ شده و لانه‌هاي‌شان را تنگ كرده.
من اما چرا هنوز دست‌هايم بوي نان مي‌دهد؟
و چرا باور نمي‌كنم كه خدا هم ما را ترك كرده؟ و امـ.ـام زمـ.ـان هم؟ و خيلي چيزهاي خوب كه اين آخري‌ها در پستوي خانه‌مان نهان كرده بوديم.

__________

+ بعدش برف نو را گوش كردم. بعدش خيلي آرام بودم. قبلش بعد از مدت‌ها با باران باريدم.

+ مادرها مي‌گويند كفر است و پدرها مي‌دانند كه همه چيز دارد از دست مي‌رود اما به زبان نمي‌آورند. و بچه‌ها قصه‌هايي با پايان خوش را هيچ‌وقت باور نمي‌كنند.
من اما فكر مي‌كنم هميشه حق در كلام بچه‌هاست.

+ دو روز بلاگفا با ما سر ناسازگاری داشت. این روز نگار را دو روز پیش نوشتم(!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  |