حال قصه گفتن داشتم. ولي اين روزها سعي ميكنم بيشتر از هميشه به خودم برسم و انقدر خون دل نخورم كه چرا اين اونجوريه؟ چرا اون اينجوريه؟ توي همه چيز! آخرش اين شد كه به غير از تعداد معدودي كه مهم هستن برام كه شايد به انگشتاي يك دست هم نرسه يعني يكي دو سه چهار پنج نفري كه جمعاً.. ولش كنيد خب زيادن!
يكشنبهاي كه گذشت با هدا رفته بوديم لب رودخونه.. بهش گفتم چرا براي «برسد به دست خود خدا» امضاء ندادي؟ بهش گفتم فكر ميكردم خيليها بيان پاي كار و بخونن و امضاء بدن.. سه نفر رو هم بر خلاف عادت وبلاگيم به زور دعوتشون كردم تا آشفتگيهاي متني كه توي سرم غوغا كرده رو خاموش كنن. ولي خب يكي مسافرت بود.. يكي الطفاتي به نوشته نداشت.. يكي واقعا اصلا خواسته بود سكوت كنه. يكي به خاطر اينكه منم براش سكوت ميكنم .. اما هدا برام جالب بود. با تموم دلخوري كه اين اواخر از دست هم داشتيم اومد پاي كامنت يه هشت نه ده دوازده سيزده چهارده پونزده خطي نوشت و بعد آخرش هي نوشت امضاء امضاء.. بعد طي فرآيندي كه اصلا سر از فرمولهاش در نياوردم سكوت كرد و امضاء نداد.
شايسته بود اينجا ازش تقدير كنم. به خاطر اينكه متن رو خوند.. و حسابي حالم جا اومد.
نکته: اگه زياد عنوان به مندرجات پست نميخوره به اين خاطره كه خيلي از حرفها رو فقط دكمهي ديليت گوش كرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
يه تغييراتي هم تو قسمت لينكها دادم كه لازم ديدم اين مسئله رو توي اين پست پررنگ كنم.

