سر را بر دستانش كه روي ميز خوابانده بود چرخاند و گفت: چرا از من ميپرسي حالش چطوره؟ وقتي ميخواست تمركز كند تا چيزي از دهانم دربيايد كه بعد با آن خِرم را بچسبد، خيره ميشد به جايي نامعلوم و تند و بيملاحظه سوال پيچم ميكرد. برگههاي كپي شده سؤالات را از روي ميز گرفتم و ديدم اشكالي از صورت را به شكلي نامفهوم و شلوغ در دفترم ترسيم ميكند.
نگاهش كردم و گفتم اميدوارم حالش خوب باشه.
بعد نگاهي به من كرد. ميخواست چيزي بگويد كه قورت داد. ميدانم به غمي در چهرهام نگريست كه از ادامه دادن منصرف شد.
ميدوني من اين اواخر فهميدم دو نفرم. آخه همه خبر اون رو از من ميگيرن. و باز بقيه حرفهايش را در هالهاي از مه توي ذهنم ريخت.
ديروز رفتم بازار. از فروشنده پرسيدم اين موزها چقدر ممكنه بمونه. گفت بسته به نيازم بخرم. بعد گفتم 2 كيلو بكشه. گفت شما كه دو نفريد 2 كيلو زياده. گفتم 2 نفر چيه؟ ما يك خانوادهايم.
همانطور كه سرش پايين بود خنديد. و به من نگاه كرد كه چشمهايش با تبسمش مغاير نشان ميداد. تمام ديشب و پريشب بيدار بود. گفته بود يك كله تمام 215 صفحهي اقتصاد را خوانده.. گفته چقدر مضحك است بچهها از اين درس به خاطر سخت بودنش مضطرباند. تمام نمونه سوالات ترم گذشته را با راهحل درست برايم آماده كرده بود. با اينكه گفته بودم سر از اين مطالب در نميآورم و زودتر جوابها را برايم بياورد 4ساعت مانده به آزمون به من رساند.
پاهايش را روي ميز گذاشت و خودش را تاب داد طوري كه هر لحظه امكانش ميرفت با صندلي تعادلش را از دست بدهد و از پشت پهن زمين شود. غرق در افكارش به نظر ميرسيد.. به دفاترروي ميز سرك ميكشيد و گاه گداري چيزي يادداشت ميكرد. اغلب شعرهايي بود كه بسيار در ذهنش تكرار ميشد. گاهي هم تصاوير فاتتزي. نميتوانست اشتياق دستانش را به نگاشتن نديده بگيرد. نميدانم با همهي بدخلقيهايش چطور اينقدر ميتوانست براي همه دوستداشتني و خواستني باشد.
بلند شد و به اشياء اتاق نگاه كرد. چشمهاي جستجوگرش دنبال چيز خاصي نبود. ميدانستم احساس آزار دهندهاي او را بيقرار كرده. مشغول خواندن راهحلها بودم كه يكدفعه گفتم: قرار شد تا فارغالتحصيلي من صبر كنيم. به نگاه دخترك تابلو خيره شد و گفت كه خوب است. گفتم هيچ فكر نميكردم با وجود طلاقي كه اتفاق افتاد حاضر باشه منو بپذيره.
دستهايم را روبهروي صورتم مشت كردم؛ طوري كه با چشمهايم بتوانم حركاتش را ببينم. كه قلم در دستانم تاب خورد و افتاد. گفتم واقعا آرزو ميكنم شما دو تا به هم برسيد.
پاي لخت زن تابلو را با انگشتانش كشيد و حرفي نزد.
گفت: اون برات اين تابلو رو خريده؟ بينگاهي به او گفتم كه بله. گفت خوبه كه ازش يادگاري داري. اينجوري هيچوقت فراموشش نميكني. خوش به حالت.
كتابي را از روي قفسهها برداشت و صفحهي اولش را خواند. گفت: سعي كن اين جور اسناد رو منهدم كني. اين دوستيها هر چند گذري و سطحياند ولي براي اون احتمالا نيست.
به حرفهايش گوش نميدادم. استرس سوالاتي كه انقدر آسان برايش حل شدني بودند و براي من انقدر سخت، داشت خفهام ميكرد. نگاهم را از روي برگهها برداشتم و از عقب سرم را تكيهگاه دستهاي قلاب شدهام كردم و بلند آه كشيدم. گفتم: كار خوب رو تو ميكني كه شب امتحان ميخوني! والله! وگرنه مثل من كتاب رو پوست بكن.. آخرش همه چي رو قاطي ميكني.
خنديد و همينطور كه پس كلهاش را ميخاراند گفت مطمئني تا فارغ التحصيليت صبر ميكني؟
پاككن را طرفش پرت كردم و خنديدم. بعد با لبخندي شيطنت آميز گفت: جدي ميگم! ميشه واقعا؟!
كتاب را بلند كردم و چيزي گفت كه نفهميدم. ناغافل در نقطهاي از افكار توي سرم ساكت ماندم. كمتر از دقيقهاي متوجه شدم كنارم نشسته و خيره شده توي چشمهايم. دماغش را كه گرفتم، دستم را كشيد. قسمش دادم، مگر حرفي بزند. گفتم كه اينهمه مرموز بودن را كنار بگذارد. چانهاش را تكيه داد به دستهايش و گفت: ما به هم رسيديم. اينكه تو ميبيني و حالش رو ميپرسي يعني هست. يعني اينجاست. و صندلي را كنار كشيد؛ انگار ميخواست او را پهلو دست خودش بنشاند. انگار او تا حالا ايستاده بوده و ما را نگاه ميكرده.
25/4/88 ساعت19:54
________
+ يكي اينجا شبيه گذشتههاش شده. نميگم چه كسي كه يك وقت هول نشه حواسش پرت شه دوباره برگرده به حالتي كه اصلا دوستش نداشتم.

بعد نوشت به تاريخ 27/4/88 :
اخراجيها همچنان اخراج ميشوند
وقتي توي روزنـ.ـامهاي مثل ايـ.ران و امثالهم كذبالمحض ميبينم تيتر ميشود اطلاعاتيها يهو و نميدانم چي شد كه بند را آب دادند (خدايا نميخواستيم ريا شود خدا قبول كند اين قرباني را) و اسرار مملكتي را ريختند بيرون كه آقاي احـ.مـ.دينـ.ژاد اين عزيز دل برادر مظلوم را كه با همهي بلاهتش شده ستون پنجم هـ.لوكاست و صـ.ـهيونيست(ديديد چه قندي تو دلش آب ميشود وقتي ميگويد "هلوكاست را زير سؤال بردم" اين گوگولي مگولي قصهي ما!)، ميخواهد ترور كند و قبلتر خبر تيتر ميكنند كه دانه درشتهاي فلسطين اشغالي از روي جذبهي ايشان ابراز نگراني كردند كه دوباره روي كار آمدند و واي واي چه بد! دوباره! واي چهار ستون بدنمون لرزيد! (و به ريش خزعبلات تيترهايمان بخندند) معلوم است بعدش تيتر چه ميشود. انقدر شيرينكاري بلدند اينها كه نگو! ياد اين شعر در ذهنم روشن ميشود:
ما نميتوانيم با هم باشيم، راه ما جداست.
تو گربهي قصابي، من گربهي سرگردان كوچهها
تو از ظرفي لعابي آب مي خوري،
ما از دهان شير.
تو خواب عشق ميبيني، من خواب استخوان.
اما كار تو هم چندان آسان نيست عزيز
دشوار است
هر روز خدا دم جنبانيدن!(1)
بعد در حاشيه نماز جمعه ديروز مينويسند: «طرفداران آقاي مـ.وسوي ترتيب خواندن نماز جمعه را بلد نبودند..عليرغم اينكه آموزشهاي مربوط در سايت ايشان داده شده بود بدون اينكه به صفوف نماز اتصال داشته باشند و همچنين در قالب گروههاي چند نفره و با فاصلههاي زياد از هم و گاهاً مختلط، نماز خود را خواندند.» ياد فيلم اخراجيها ميافتم كه حاجي جبههشان (شريفينيا) با آن لحن شيرين و گيرنُفش پرسيده بود: اصولا كفن ميت چند تيكه است؟
آقاي كارگردان توي فيلمنامهي بعديات بنويس كه اخراجيها همچنان اخراج ميشوند.. بنويس چه شده كه همينها با همهي نابلد بودنشان در گرماي 40 درجهي ديروز بيايند در صفوف نامرتب بنشينند. شما خيلي پارتي داريد.. ببين به سيد ما اجازه ميدهند نقش سيد شما (سيدجوادهاشمي) را بازي كند.
ــــــــــــــــــــــ
۱- شاعر : حافظ موسوی

