نامهي سرگشاده از زمين به آسمان
(ميشود گفت گلولههاي برفي كه كف دست آسمان ميباريد)
نميدانم چرا آرام نميگيرم. جنون خاموش كلماتي كه ديگر وزن ندارد و از دهانم كه در ميآيد پوف ميشود. چيزي شبيه رنگ سفيد كه خواب ميبينم هر لحظه كه چشمانم را به نرمي ميبندم و به وحشت يك كابوس باز ميكنم. راندمشان.. صداهايي كه اسمم را به آهنگ سفيد زمزمه ميكردند. اينك منم كه با خودش هم نمينشيند. نميتوانم سيل جنون آميز اين همه كلمهي وحشي درون را در قالب جملات به سكون بنشانم. بيماري اكولالياي درونم عود كرده و هي حجم اينها را تكرار ميكند. آينه در آينه تكثير ميشود. نميتوانم خاموشش كنم.
تعريف سياه سبزي كه سرودم چه شده اينهمه را يادت كنم كه فراموشم كردي كه نشد تمام آسمان را آبي كنم اگر تكرار كنم شب كه سفيد ميشود و نميشود كه بخوابم اين پشههاي مزاحم و اين عرقي كه من غرقم توي ليوان چشمها شكست مستقيم را تجربه ميكند فيزيك قانون انيشتين كه MC برابر است كه بمب اتمي ساخته شد كه حوا بيايد هبوط كند صبر كنيم كه شب بگذرد فردا صبح وقت هست. خون توي صفر و يك صورتم كشيده كشيده سفيد كه قشنگي توي لباس سفيد كه گرم است توي تن تابستان كه تاي چروك پالتو ميپوشي چقدر سرد است آسمان كه نميبارد و شب كه اينهمه پنكه به سمتم باد ميوزد. بشين كه شب شده برايم حرف بزن. گوشم كر است نفوذ كرده آفتاب صبح به منافذ پوستم ميسوزد زخمهايي كه ديشب برايم پانسمان كرده بودي گيس سياه مرده زني توي دستهاي نيرومند مردي كه زندگي ميكند به تمام معنا. شب شده باز كه آفتاب نسوزاند كه شب ستاره دارد و ماه كه آفتاب ندارد كه عرق بپچسباند موهاي بلندم را كف پوستم و صبرم را جيغ بكشم هي به پنجره دخيل ببندم و خواب كنم خودم را. شب شده شعر بخوان توي گوشم و خَرَم كن. كه عيسي مسيح بدمد مثل نسيمي توي صورتم قبل از اينكه وقتش را بگيرم تا آماده شود براي صليب شدن و ميخهايي كه توي تن من هم ميرود و پهلوي بانويي و سر برادري كه گوانتانامو زندان مخوفي است من نميآيم كربلا. سياه پوشيدهاي مگر محرم شده است كه امشب سياه است انقدر كه نميشود دستهايم را ببينم باز كه چقدر خُنك است وقتي توي قلب تو خيس خورده. كفنم كه رنگ سفيد است مقاربت يا مقارن است با مغازلهي روز سفيد من كه شب در دامن اوج ميگيرد كه دلخوشم كه شب رسيده ابر را به دامن گرفته و گيسش را گذاشته روي صورتش و ميبارد كه بوي خيس باران خوردهي برگهاي درختهاي پهلو به پهلو شده كه باز دارم وزنم را از دست ميدهم كه انقدر سبكم و آسان ميروم انگار. كشيده ميشود شوك تا 120 تا بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا .. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا ... بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. نميآيد پيامبرم كه سبك است روي تخت سفيد بيمارستان ِ بيماران اعصار. توي كما است و پزشكان گفتهاند روزي بيدار ميشود و ميآيد كه جيغ كشيدن ندبه نميخواهد صبح به صبح مگر چه مرگيتان شده كه هي ميگوييد دعا دعا دعا دعا دعا به جان خدا.. خدا جان ميدهد كه من زندهام كه تو زندهاي كه اينهمه مخلوق زندهاند و در هم لوليده خوب و بدشان و خوب پيدا نميشود در انبوهشان همهشان خاكستري مايل به سياهاند. و در ما مرده است خدايي كه از بس جان داده به زمين و آسمان فحاشي ميكنم و سرم را مايل ميكنم و غم توي چشمم را دودي كنم كه تو بيايي كه مگر بيايي و نميآيي كه چقدر سخت است انسان بودن و از احساس سرشاري. توي چشمم نگاه نكند ميخارد مردمك سياه؛ مترسكش بيدار ميشود كه گنجشكها دانههاي چشمم را نوك بزنند كه بگذارند در دهان مردي كه دروغ را راست توي مناظره و جلوي دوربين و اينهمه جان بدهند در من كه اندكم و طاقت اينهمه خون كه درونم را پر كرده و دارد منفجر ميشود. شب كن! شب كن! شب كن! اينهمه روز آفت شده و دستهايم را تاولي كرده. كه خون ميتركد از هر دانهي تسبيحي كه مادر مشغول شد به يا قاضيالحاجات. نرو توي خيابان كه حركت دوار زمين يعني هيچ بر هيچ. شروع هر جايي پايان آنجاست قصه نميبافد گيس بلندم را ميكشد مردي كه زنده است به تمام معنا كه كما رفته است پيامبري كه پزشكان گفته اند روزي ميآيد كه خدا جان داده پس كي به فكر ماست؟ ما افتادهايم اينجا و به نوبتي كه نظمش از كجاست ميميريم. من مأيوس نيستم كه «ميآيد» دستم را داغ ميكنم اگر اينبار فراموش كردم. ولي چطور ميشود خدا كه مرده است از بس جان داده.
من هم قدم آن مرد زندهاي به تمام معنا ميشوم كه گفته امروز تماماً متعلق به سكوت است. در كوچههاي پيچخوردهي زمين كه از وقتي دنيا آمده از درد به خود ميپيچد. آن مرد كه در باران رفت در كماست. من منتظرم. اه اه اه همش بايد منتظر باشم. پياده ميشوم جايي كه شروع كردهام. از كجا شروع كردهام. شب شد باز. بايد بخوابم .. سفيد.. سفيد.. سفيد .. سفيد.. گمشده است خدا كلمههاي توي سرم و هي ميآيد و بيمعني كفش و كلاه ميكند خودش را ميريزد توي زمين سُر سفيد نامهام. خدا آدرس جهنمت را برايم پست كن. آنجا كه وعده دادي جهنم بهتري است ما كه دستمان انقدر باز نيست (يعني خيلي دستمان را باز گذاشتي كه هر غلطي بكنيم) كه به بهشت برسيم همان جهنمت كه كافيشاپ دارد. خدا تو هم بايد بشيني كنار دستم و از اين حميم بخوري. خودت گفتي! توي كتابت كه به قلم قسم خوردي! گفتي عدالت دارم. قبول كن گناهكاري خدا! به خدا قول ميدهم تنهايت نگذارم. هميشه به فكرت باشم. غمت را بخورم اصلا خيلي خوش ميگذرد من و تو توي جهنم هم كه با هم باشيم. هي يك عالمه خوشي نميريزم توي بغلت و يهو يك غم بزرگ بياندازم توي دامنت. نه نه خدا كه نميشوم. من كه نميخواهم منطق اينهمه فلسفه را به هم بريزم نشستهاند اينهمه تحليل كردهاند و اين متون را در آوردهاند. همهشان را دوست دارم. تو هم كه دلت نميخواهد جهان دوباره در سياهي عظيمش فرو رود.. همينقدر كه من هستم بس است. خدا اصلاً شما سر جايت جلوس كن. فقط برايم بنويس آخرش ميخواهي چهكار كني؟
_______________
+ ميتوانيد پاي اين نوشته را امضاء كنيد. حتي ميتوانيد قسمتهايي از نامه را حذف يا اضافه كنيد. البته با اشاره به اين جمله كه خدا در كتابش مدام تكرار كرده «الله عليم بذات الصدور».

