بـ.ـا.طـ.ـو.مـ.ش را طوري توي دست ميچرخاند، انگار حريف ميطلبد. اين همه سال كه رفته بودم دريا از اين جغلهها نديده بودم. بيآنكه به محمد نگاه كنم گفتم: چي شده كه اينجا پلاساند! با بـ.ـا.طـ.ـو.مهايي كه به جاي بستن به كمرشون مثل زورگيرها توي دست ميچرخونن! نكنه خبر رسيده مردم با مايو اغتشاش راه مياندازن!
برگشت و نگاهي به پشتش انداخت.
پارچه نوشت را سه نفري خوانديم :« ورود ميهمانان عزيز را با حفظ شئونات اسلامي به شهر بابلسر خيرمقدم عرض مينماييم.»
اينهمه نبوغ در ادبيات ِ «تبريك» را بايد احسنت گفت. تازه اينكه سال اصلاح الگوي مصرف هم هست! دو مورد را در يك پارچه نوشت وارد كردند! احسنت دارد اينهمه گوش به فرمان بودن! بيدار بودن!.
سرمان را پايين گذاشتيم و از ساحل ماسهاي لذت برديم و عين خيالمان نبود اينهمه بلاهت. از تأييد ر.هـ.بـ.ر.ي. پيش از اعلام نتايج شـ.ـو.ر.ا.ي نـ.ـگـ.ـهـ.ـبـ.ـا.ن فهميدهايم اين دوره همه چيز پيشپيشكي است. پيشكي خبر ميدهند احـ.ـمـ.د.ي.نـ.ژ.ا.د را ملت تعيين كرده. مگر ما چهمان از ايشان در غيبگويي كمتر است! پيشكي ميدانيم چهارسال چه روي خواهد داد. نوسترآداموس هم نميخواهد! اين ديدهها با همهي خشونتي كه به آدم بار ميكند برايمان غيرقابل پيشبيني نيست؛ همچنان كه تحمل كننده هم نيست.

با مانتو و شال كه تن به آب زديم يكي از همين جغلهها درآمد كه "سوت.. سوت" من خم شدم و گذاشتم موج از روي شانههايم بگذرد. گرماي آب را حس كنم و همزمان خنكاي آبياش در قلبم بپيچد. پلنگي! همچنان كه از رو نرفت گفت" سوت سوت" به طرف ساحل رفتم و با ايما و اشاره گفتم "ماجراي سوت سوت چيه؟" وزنش را روي پاي راستش ريخت و بـ.ـا.طـ.ـو.مش را قايم كرد و گفت اينجا توي طرح است بگذاريد ساعتش تمام شود بعد برويد توي آب. گفتم اين طرح بانوانتون كه تعطيل كرده ما هم كه با لباسيم. گفت من اينا رو نميدونم! نبايد بريد توي آب. كمي كه دورتر شد دوباره زديم به آب. دوباره هروله كنان آمد طرفمان كه " سوت .. سوت" تا نيامديم ساحل ول كن سوت زدنش نبود. برايش دست تكان داديم و لبخند زديم. تقريبا تمام پاركينگ فهميده بودند كه دو نفر خانم با مانتو و روسري زدهاند به آب و اين جغله ولكن ماجرا نيست! گفتم اينهمه آقا 5 متر آن طرفتر زدهاند به آب! توي طرح شما نيستند! ما آمدهايم وسط طرح شما!؟ (بگم!! بگم!!) گفت كه نبايد برويم توي آب و دورتر كه شد گفت بگذاريد ساعتش تمام شود هر غلطي دلتان خواست بكنيد!
گفتم آن قانوني كه تو لباسش را پوشيدي اجازه داده فحش بدي؟! همهي نگاههاي سنگين ريخت روي سر پلنگي. رفتيم توي آب. يهو ديدم سيل خانمهاي ترسوي مشتاق آبتني ريختند توي آب! دروغ نيست اگر بگويم براي لحظهاي از اين ترس خوردن ملسشان حالم به هم خورد. يكيشان نگاهم كرد و گفت ميشود دستم را بگيري! ميترسم از موج. خواهرم با اكراهم دستش را گرفت و كشيدش سمت ما. كمي بعد صداي سوت بزرگتري توي ساحل پيچيد. به خواهرم گفتم با موتور و سرهنگ آمده بگيردمان! ديدم مرد ستارهدار! آمد و گفت خانمها بروند توي طرح بانوان من خودم صحبت كردهام كه راهتان بدهد. 5 دقيقه به اتمام طرح مانده بود. با وقاحت تمام بعد از اتمام زمان طرحشان، پردهها را بالا زدند! اين هم از برادران مخلص و جان بر كف امنيتي! كه تلويزيونمان(1) گوشمان را پر كرده از رشادتهايشان..
شب كه آمديم خانه خواستم اين همه اتفاق را بريزم توي يك جمله از امام علي(ع) و sms كنم تا خالي شوم از اينهمه كه ريختند توي دلم:« بشنويد و بفهميد و باور كنيد تا رستگار شويد». امان از دست اين حوادث غيرمترقبهي طبيعي! در اثر عبور آرام خـ.س و خـ.ـا.شـ.ـاك و گرد و غبار باز هم سرويس كوتهپيام دچار اختلال شده بود و نشد كه برسد به دست خود ِ گيرنده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1)حيف تو كه توي گوشات چوب پنبهي رسانههاي خودي است و صداي مرا نميشنوي. حيف من كه اينهمه فرياد را به تو پناه آوردم. خستهام. بگذار سالها از من و تو بگذرند و ما به هم نرسيم.

