حسين ِ خاله 17 ماهگياش را در حيات من ميگذراند.. 
انگشت اشارهاش را ميبرد سمت پرنده و با لحن پرسشگر ِ دلبرانهاي ميگويد: «چيه؟» علاقهي عجيبي به اين قسم موجودات نشان ميدهد. بال زدنشان برايش رويايي است. وقتي تابش ميدهم تا اوج، قهقهه ميزند. لبهاي خندانش را به دنيا نميدهم. بس كه از ته دل شادم ميكند لبخندهاي بيدريغش. كودكانه نيست. هيچ وقت حس نكردم كودك است. او از دنياي بزرگ پر از نور به خانهي ما آمده.. سوغاتي دستهاي مهربان معبود است.. اجابت خواهشهاي من در طلب آرامش.
دستهاي اشارهاش راهنماي دنيايي است كه از دست دادهام. دنيايي كه عجيب دلم برايش لك زده است. دستهايش را ميبوسم.. و گونهاش را؛ وقتي چشمهايم را نشان ميدهد و به زبان ما صدايشان ميزند كه اشارهاش را بفهميم. دريچهي دستهايي كه وقتي به چشمهايم ميخورد آرزو ميكنم باز هم.. باز هم.. باز هم سايهاش را روي چشمهايم حس كنم.
يك هفته است كه جانم از ديدارش تازه شده. باران ِ حضورش عطر گلها را به مستي پراكنده ميكند.
در اين اثنا اشكهايي كه پنهان ميشوند و غمي كه صورتم را چنگ زده ذرهاي مرا به حال خودم وا نميگذارد. خبرهاي سرد و تاريك انسانهايي كه از خفقان، صدايشان به گوش خودشان هم نميرسد. حنجرههاي تنهاي تنهايي كه قلبهايشان پر از فانوسهاي خاموش است و حكايت رنجي است از سالهايي كه گذشته و قرار است بگذرد.
تنها به تو ميگويم. تنها به تو كه «سينه مالامال درد است».. خالي از ادامهي شعر خواجهي شيراز «اي دريغا مرهمي». اين روزها از بس در افكارم پنجه ميكشند تا مرا به آرامش دروغينشان خواب كنند و خوابزدههايي كه از سردي و تاريكي لمس شدهاند مرا به طغيان ميكشاند. به تو كه جايگاهت خالي است و مرا در آغوش كلمات و جملاتم به طوفان ميزند. دستهايم را هنوز گشوده دارم. از اين پايين سرد و موزائيكي ِ قرمز تو را منتظرم. در چشمهايم غوغايي است كه دريايش آرام نيست. آسمانش خورشيدي نيست. دستهايش را گرمايي نيست.
_________________
ماهيگير سر قلابش كرمهاي منعطف و چاق و چلهاي با مارك خارجي ميگذارد تا ماهي بگيرد. آن هم چه ماهيهايي! قرمز و كوچك و تماشايي! اينهمه وقاحت از سوي ماهيگير قلبم را جريحهدار ميكند.
