:: به مرگهاي خاموش ::
ملحفهي سفيد را بي كوچكترين چين روي سرم ميكشند و ميگويند در اتاقش خودكشي كرده است. نامههايم را به تو پاره ميكنند. من به فكر تنهايي بعد از خودم هستم كه تو را به اسارت ميكشاند. زنداني تو رهايي ندارد. كسي به فكر انزواي تو نيست.
:: به مخاطبين پست «اثبات» ::
ميگويد ميترسم. ميگويم از چي؟ ميگويد از امريكا. دست ميكشم روي سرش و ميگويم در اين سالها ما نشانه ] امريكا[ كم داشتيم و هدف ]ملت[ زياد. ميگويد يعني نترسيم. ميگويم بترسيم؛ اما نه از لولو. ميگويد يك عمر است كه از همين ما را ترساندهاند. ميگويم دايهها]ي مهربانتر از مادر[ فكر نميكردند به اين زوديها دستشان رو بشود. ميگويد ما اسير چي بوديم. و نفس عميق ميكشد.
::.!!!!!.::
بالاترين مرگ براي انسان سياستمدار «مرگ سياسي» است.
:: شكواييه ::
آسمانا دلم از اختـــر و ماه تو گرفـت
آسمـانا!! دلم از اختـــر و ماه تو گرفـت
آســــمانا! آســــــمانا! آســـــــمانا! دلـــم
از
اختر
و
ماه
تو گرفت
آسمان دگري خواهم و ماه دگري.
