خدايا! در انتظار آنم كه زيباترين اتفاقات رخ دهد. گرچه هيچ چيز روي زمين اين ندا را تأييـد نمـيكند اما! قلبم سرشار از اميد است.
صدايت توي سرم خون ميشود. نگاه تو با آن چشمهاي معترض در چشمانم خون مي شود. ميخواهم شانههايت را بگيرم. ميخواهم دستهايت را بگيرم. ميخواهم تو را بنشانم روي صندليايي كه در حوصله ذهن تو نيست. ميخواهم با تمام توانم تو را بنشانم روي نيمكت. تو در نيمهي خودت بنشيني و من در نيمهي خودم؛ در سايهي يك نيمهي مشترك. اگر همينطور فرياد بزني و چشمهايت آتش گرفته باشد از اعتراض، باز هم ترس را در وجودم قايم ميكنم.
ميگويم من هم معترضم. ميدانم تو هم هستي. اما اين فقط مقدمه چيني براي باز كردن صحبتي است كه نميدانم چقدر طول ميكشد با تو. ميخواهم هرچه فرياد داري بزني. هرچه در سينهات تو را اينطور در "دايرهي قسمت" به هياهو كشانده بشنوم.
زاهد از كوچهي رندان به سلامت بگذر/ تا خرابت نكند تهمت «بدنامي» چند

