تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

وآن هلهله پايان يافت.. اينگونه ملال انگيز

"""""""""

تالاپي قلبم صدا مي‌كند. انگار توي سينه‌ام عصبي مي‌زند. يك غمي مي‌افتد توي صورتم. چشمانم ريز مي‌شود و به نقاط بي‌ربط نگاهي سرد مي‌اندازم. دوباره كه صدايم مي‌زند و اصرار مي‌كند نگاهش كنم -اگر ناراحت نشدم- لبخند مي‌زنم. نشان مي‌دهم كه زوركي نيست. مي‌دانم غصه از فردا شروع مي‌شود. مي‌دانم قلبم همش وسط زياد خنديدن‌هايم يك‌طوري مي‌زند كه خنده روي صورتم ماسيده به نظر برسد. چشمانم را پشت عينكم پنهان مي‌كنم. نور كه بزند حتما نمي‌تواند چشمانم را بخواند. مي‌گويد كه آرامشش را برهم زده‌ام. مي‌گويد آرامشش را مثل يك ماهي در خلوت حوض به هم زده‌ام. مي‌گويد؛ با اصرار توامان مي‌گويد بهش فكركنم. مي‌گويد خيلي زياد دوستم..

نمي‌توانم بهش فكر كنم حتي. نمي‌توانم اين جمله را ادامه بدهم. نمي‌توانم تصورش كنم. خيلي سخت است. نمي‌توانم آرزويي بكنم. اي كاش هيچ وقت زبانش باز نشود. براي كلمه‌هايي كه از دهانش درمي‌آمد من قرباني مي‌شدم.

مي‌گويم خيلي خوبي

مي‌گويد مي‌روم توبه مي‌كنم كه انقدر ناراحتت كردم.

مي‌گويم تو چقدر خوبي

مي‌گويد دلم براي حرف زدنت تنگ است.

چيزي نمي‌گويم. خودش مي‌داند سكوتم يعني نه. يعني ولم كن. يعني برو. مي‌رود. دوباره دست از پا درازتر برمي‌گردد. دوباره مي‌گويد آرامشش را بر هم زده‌ام.

بهش مي‌گويم: "مگر من چه شكلي‌ام؟ مگر من چي گفتم كه آرامش تو را برهم زده‌ام." نمي‌گويم.

نمي‌گويم تا راحت شوم. سكوت مي‌كنم كه تنهايي عذاب بكشم. اين سكوت‌هاي لعنتي كه سطرهاي سفيدم شده‌اند، طناب نمي‌شوند زبانم را از حلقم بيرون كند. بع كنم. بيافتم به خِر خِر كردن.. همينطوري بدون هيچ آلت قتاله‌اي مي‌ميرم. كسي نمي‌فهمد چگونه. زهرخندم بدجوري به جگرم نيشتر مي‌زند.

مي‌گويم : "منتظرم آقا!!" نمي‌گويم. مي‌گويم : «چقدر خوبيد آقا» مي‌گويم:" منتظر كسي هستم كه از اين در نمي‌آيد تو هيچ وقت. نمي‌دانم چرا منتظر كسي هستم كه نمي‌آيد و نمي‌دانم چرا." نمي‌گويم.

مي‌گويم خودت رو به خاطر حست به دادگاه وجدان نبر. تو خوبي. چقدر هم خوبي آقا.

گريه مي‌كنم.

مي‌رود.

فاطمه مي‌گويد: نمي‌دانم! فاطمه همه‌ي دارايي من است كه مي‌گويد نمي‌دانم. لبخند كه مي‌زند و مي‌گويد نمي‌دانم من بيشتر برزخي مي‌شوم. دستانم را مشت مي‌كنم روي سينه‌ام. چشمانم را مي‌بندم و مي‌گويم: نمي‌دانم. و باز كه مي‌كنم مي‌بينم فاطمه كنار ضريح امامزاده چشمش را بسته و دعا مي‌خواند.

اينجا كه مي‌آيم بيشتر نفسم محبوس مي‌شود. بيشتر آزار مي‌بينم. آخر هماني كه منتظرش هستم همينجا برايم دعا خوانده. همينجا خيلي خيلي دوستش داشته‌‌ام. وقتي كه اصلا روي زمين راه نمي‌رود و پرنده مي‌شود توي آسمان. بال زدنش نفس كشيدنم را هماهنگ مي‌كند. همين است كه وقتي روي زمين راه مي‌رود و مثل همه و من زميني مي‌شود دلم نمي‌خواهد اسيرش كنم و بگيرمش به بند خودم. همين است كه بي‌اندازه آزاد است. عشقم را حمايل پاي خودم مي‌كنم. با همين خلخال مي‌رقصم. پايم نگاه نامحرمي نديده غير از او. كه روي زمين راه مي‌رود و آزاد است.

بريده‌ي پارچه سبز درخشاني را به پنجره مشبك ضريح مي‌بندم. اولين گره را با طمأنينه مي‌زنم و لبهايم تكان مي‌خورد و مي‌گويد: نمي‌دانم. مي‌گويم در حقم پدري كن و برايم از خدايي كه يك عمر نسل تو عاشقانه پرستيده‌اند دعا كن. بگو من خسته‌ام. و آزموده شدن طاقتم را ربوده. بگو كه نفسم بريده بريده فرو مي‌رود و برمي‌آيد. بگو من عاشقش هستم. بگو كه‌ دوستش دارم. من بنده‌ي تو هستم. من را با اينهمه آزادگي و اختيار رها نكن. يك جايي دستم را بگير. تو معبود مني. اينگونه‌ام خموده نخواه! من منتظرم.

هياهويي نگاهم را مي‌چرخاند به درگاه. از ضريح فاصله مي‌گيريم. به ديوار تكيه مي‌دهيم. تابوتي با مردان سياه پوش دور ضريح مي‌گردند. نگاه جنازه‌اي كه اندامش از سنگيني ترمه پيداست مي‌اندازم. چشم‌ها همه خيره است. مردي كه قرآن مي‌خواند آوايش ميان لااله الا الله بريده بريده شنيده مي‌شود. فاطمه دستم را مي‌گيرد و فشار مي‌دهد. نگاهش مي‌كنم. با چشم اشاره مي‌كند به پارچه‌اي كه از ضريح باز شده و افتاده روي زمين. نگاه اميدوارم  را به چلچراغ بالاي ضريح مي‌كنم. نور را حس مي‌كنم. چشمانم روشن مي‌شود. فاطمه مي‌دود تا پارچه را بگيرد. پارچه سياه بود و معلوم بود گره‌اش خيلي محكم بسته شده. پارچه‌ي دخيل خودم را گم كرده‌ام. الرحمن را سر مي‌گيرم.

"""""

برگ است كه مي‌بارد.. چشم تو نبيند كاش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت   توسط ناهید  |