+فيروزهاي
دوباره نوبتم شده.. دوباره ميتوانم مثل يكي از ايوانها كمي دورتر از تو بنشينم روبهرويت و بگذارم كبوترهايت روي شانههايم بنشينند.. صداي بال زدنشان سكوت ايوانيام را بشكند.. بشكنم روبهرويت..گل بدهد گلدانهايم.
+سرخ
خيلي از سفر كردن ميترسم.. اين دختر يادش ميآيد كه همهاش ميگفتم: نميدونم چرا حس ميكنم ديگه برنميگردم. توي سفر اصلا خودم نيستم. يك جور ديگري هستم. بيشتر توي خودم فرو ميروم. بيشتر به اطراف خيره ميشوم.. ميبينم و نميبينم.. خلاصه اگر مرا نشناسيد همسفر بدي ميشوم.. از بس حرف نميزنم و از پنجره بيرون را تماشا ميكنم.. آخر عاشق جادههايي هستم كه مثل سفرهاي درون شهري حالا حالاها تمام نميشوند.. بدم ميآيد يكي يكريز بيخ گوشم حرفهايي بزند كه احتياج به تاييد و جواب دارند.. دوست دارم شعر بشنوم.. مخصوصا وقتي نيم ساعتي از خيره شدن به جاده گذشته باشد و شب هم شده باشد و همه خواب باشند.. مهربانتر ميشوم.. تمام تماسها را جواب ميدهم.. آخر فكر ميكنم ديگر برنميگردم..
+سبز
صبر .. (برايتان سوغات ميآورم)

