تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

سرم را روي شانه‌ام خم مي‌كنم. چشم‌هايم مات مانده‌اند. نه اينكه خبري شده باشدها! نه اينكه منظره‌ي عجيبي جلوي چشمم آمده باشدها! نمي‌دانم چطور توجيه‌اش مي‌شود كرد. بگذار فقط بگويم. احساساتي نشوي كه همه‌ي حرف‌هايم را قورت بدهم و ديگر نگويم‌ها! نگويي اين‌طور حرف نزن آنوقت يك چيزي از روي مهر و محبت بهت مي‌گويم‌ها!

آنروز باراني را يادت مي‌آورم.. يادت مي‌آورم كه من زن آن طرف خيابان بودم و تو مرد آن طرف خيابان. موهايت را كج شانه زده بودي. نشده بود كه كسي را همين اندازه دقيق نگاه كنم. تو شبيه آن روزي شده بودي كه زياد دور و كهنه است. تو شبيه يكي از بزرگ‌ترين روياهايم شده بودي كه تا آن روز جلوي چشمم نيامده بود. نه اشتباه نكن تو رويا نبودي تو موجودي بودي كه رويا مي‌توانست با حضور تو به من الهام شود. بگذار چشمانم داغ شود.. تو يك وقت به چشم‌هام نگاه نكني تا گرم شود و آب تويش جمع شودها! نگاه نكني بگويي ناراحتت كردم‌ها! انقدر آن كلمه‌ي مالكيت مسخره را كنار اسمم نياور كه هي مثل جوجه تيغي آزارت بدهم‌ها! خجالت بكشم كه چرا اين تپنده‌ي زنگاري من اينطور كار مي‌كند.

و من در آن دقيقه‌ي كوتاه.. شده بودي آن رويا .. زيبايي .. افسون .. و كاش آن لحظه دوباره تكرار مي‌شد و من خود آن دختري نبودم كه ناراحت بود و نگران .. و احساس مي‌كرد مزاحم شده است .. كاش يك كمي جسارت مي‌كرد.. كاش يك ذره بلد بود مثل حالاها نطق كسي را باز كند و بي‌وقفه برايش حرف بزند.. مادامي كه دهان باز نكردم به موعظه.. مثل آن پيغمبر كه آمده بود نجات را ياد مردم بدهد و من چقدر كم بودم و نمي‌شد از كم بيشتر باشم.. و بهشتي كه دلم وعده داشت را گم كرده بودم تا نشانت دهم از كدام طرف است.. براي همين ناراحت بودم و تشويشم از اين بود كه چرا اينهمه ساكتم.. و چرا هيچ حرفي به تو نمي‌زنم. و تو چرا اين همه ريخته‌اي به هم.. به من به خودت.. و چرا نمي‌خواهي يك كمي ثبات پيدا كني مثل آن خورشيد كه به نظر هر روز سر ساعت مقرر طلوع مي كند و سر ساعت مقرر مي‌رود خانه تا رقص ساكت ماه و ستاره‌ها را از روزنه‌هاي پنجره‌ي كور خانه‌اش ديد بزند. چرا نمي‌خواهي براي همه و من يك خيلي خوب بي‌نهايت باشي.. من كه تنهايي خسته شده بودم و پير .. من كه اين همه سال خسته شده بودم از پيغمبري براي اين قومي كه هيچ وقت خدا چشم باز نمي‌كردم ببينم چه فرقه‌اي هستند و براي كدام حسين سينه مي‌زنند و براي كدام خانه طواف مي‌كنند. براي من كه اين همه خسته بودم تو شده بودي پيامبري كه با من هم عصر شده بود. نشد بگويم.. كه باز هي بگويي : « ناهيدي! من رو بيشتر از اون چيزي كه هستم تصور نكن! »

و من دست يازيده بودم به ريسماني كه تا خدا اگرچه منزل بسيار بود اما دلخوش به همسفري بودم كه بهترين مي‌خواندمش.. و تو آن شب .. زير باران نم‌نمك آسمان سياه، شده بودي همان رويا.. همان پيامبر هم عصر .. و چقدر خنديده بودم آن شب .. چقدر خنديده بوديم با فاطمه .. چقدر من خوشحال بودم .. چقدر الكي خوشحال بودم.. در عصري كه مي‌شود با پيامبر هم عصرم با جديدترين تكنولوژي سرويس MCI گفت سلام! و شنيد ســــــــلام! و گفت خوبي؟ و شنيد : خوبم. و شعار داد : « هيچ‌كس تنها نيست »

و من تنها بودم و خدايي كه هميشه آن بالاست و مي‌گويد : « هيس! اكنون پروَردَمت! » و همه‌ي خواهش‌ها را به سوي خودش مي‌خواند و من يكي خواهش بيشتر نداشتم كه برآورده نكرد چون پيامبر خوبي نبودم. آه كه عمر من زياد است و هر پيامبري كه هم عصرم مي‌شود گوشه‌اي از محبت بي‌كران توست. تكه‌اي از آينه‌ي جمال توست.. و كاش در خاك فرو نمي‌رفتي.. و هر بار كه به يادت مي‌آورم زنده نمي‌شدي

هر سبزه كه در كنار جويي رسته است/ گويي ز لب فرشته خويي رسته است/ پا بر سر هر سبزه به خاري ننهي/ كين سبزه ز خاك لاله‌رويي رسته است/.

و خدا آمد پايين و عظيم‌ترين روح پيرامونم را با خودش برد. و گفت : به من سجده كن! و من سرم را روي سجاده گذاشتم و ديگر سر برنياوردم تا تو را بر من نازل كرد. در شبي كه باران نم‌نمك صورتم را خيس مي‌كرد. و سخن گفتي درست مثل او خيلي شبيه‌ .. نمي‌فهميدم چه مي‌گويي ولي خيلي شبيه خودش بودي.. همين ارامم مي‌كرد.. همين بود كه فقط يك‌بار- آن هم مختصر- گفتم تو شبيه يكي هستي كه پيشتر دوستش داشتم و حالا انقدر سرش شلوغ شده كه به من سر نمي‌زند اما خيلي همديگر را دوست داريم. و تو كه هنوز حسودي بلد نبودي و فقط دوست داشتن را خدا يادت داده بود انگار.. و گفته بود بيايي پيش من كه زخمه بر جانم بزني .. و من هزار بار در آن دقيقه‌ي كوتاه به خودم گفته بودم بهش بگو كه دوستش نداري! بهش بگو كه حوصله‌‌ي آدم را سر مي‌بري! بهش بگو كه خيلي بدي! و

چطور مي‌شود پا بر سر هر سبزه به خاري بنهي؟

نمي‌خواستم پيامبر كوه‌نشين باشم و از آن بالا نوشته بريزم پايين كه مردمان بخوانند.. نمي‌خواستم منزوي باشم و از همه پرده بگيرم.. مي‌خواستم آتش بگيرم.. توي همين جهنمي كه هميشه گردنم را مي‌سوزاند. اما باشم.. به هر طريقي كه ممكن است سعي كنم باشم.. آتش بگيرم و دم نزنم.. به قول آن مرد حكيمي كه مي‌گفت : «سماع را چه كند جسماني» بگويم « سماع را چه كند روحاني » و تو بودي كه روبه‌رويم لبخند مي‌زدي و ساعتي بعد از آن دقيقه‌ي كوتاه از اين پيامك‌هاي كوتاه زدي : «چرا از ديدنم خوشحال نشدي» و من هم با اين تكنولوژي مدرن جواب بدهم : « چرا شدم .. اما به شكل خودم.. » و با فاطمه بخندم.. خيلي بخنديم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت   توسط ناهید  |