ـــــــــــــميدانـمــــــــــــ
ميدانم تو به ماه ميروي
پيمانهها را چه كسي پُر كرد
تا آسمان ديگر بهانهي باران نگيرد
و صحرا براي تمام علفهايش لالايي بخواند
حس نمناك يك سكوت
و برقي كه از چشمان شهابي پريد
در شبي كه ماه نبود
پروانهها بالهاي خود را بستند
ميخواهند با چشمان بسته پرواز كنند
مسيري سبز با بالهاي خاكستر
حس نمناك يك سكوت
و خواهشي كه در روح لطيف يك ابر سياه دميد
تا بماند تا شبي ديگر
كه كسي تا ماه برود
و دل آرام آرام قصهاي تازه را زمزمه كند
ميدانم كه تو به ماه ميروي
10/8/87 فاطمه
بابلســـر
* آيههاي شعرش را كه ميخواند آرام ميشوم. همهي كلماتش را در سفرهي اين « آغاز ِ بيپايان » ميپيچم تا گرم بماند؛ آخر تقديمش كرده به ناهيد :)
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت توسط ناهید
|

