“
یک رویا
در سرزمین بیابانی درایران، برجی است بس بلند از سنگ؛ بدون سری و پنجرهای. در تنها اتاق آن که کفش خاک است و شکل دایره دارد، میزی است چوبین و نیمکتی. در این سلول مدور مردی به نظرم میآید که به حروفی که نمیشناسم شعری بلند برای مردی میسراید که در سلول مدوری دیگر شعری میسراید برای مردی در سلول مدوری دیگر. این سیر پایانی ندارد و هیچ کس نمیتواند آنچه را که این زندانیان مینویسند بخوانند.
« بورخس »
”
درد
در تاریکترین نقطهی اتاق خزید.. زیر تخت قایم شد.. دراز کشید.. و به سقف تاریکش زل زد. کسی دنبالش میگردد.. چه کسی میتوانست حدس بزند او در تاریکترین نقطه پنهان شده.. در سیاهترین نقطه .. حواسش را خوب جمع کرد و به تاریکترین خاطرهها پناه برد و با تمام وجود آرزو کرد ای کاش اینجا با همهی خاطرات تنها باشد.. به تمام آرزویش رسید.. با خاطرهها تنها شد.. با بدترین و بهترینشان ..
خواست بلند شود.. سرش به سقف خورد. خواست بغلتد و بیرون بیاید.. ارتفاع تخت کم شده بود. کمی تخت را حرکت داد.. سنگین شده بود. به گریه افتاد. سرش را از زیر تخت بیرون آورد.. شانهی راستش را بیرون داد.. تخت به قفسهی سینهاش فشار آورد. تا جناق دو بند انگشت مانده بود.. درد شدیدی را تحمل کرد تا از شانهی چپ گذشت. پاهایش زیر تخت مانده بود.. پاها به راحتی خارج میشد اما نشست و تخت را در آغوش گرفت.. زن به آرامی گفت: هیس!
نگاهشان در هم ضرب گرفته بود. آرامش عمیقی جریان یافته بود. زن چرخید و موهایش را سراند روی صورتش.. کوچکترین انگشت پای زن را بوسید.. و روی ساق لخت زن با انگشت اشاره نوشت: کسی نمیداند واقعا چرا گاهی دچار عمیقترین دردهایی میشود که به خوبی نمیشناسد.. دردهایی که انگار از ابتدا همراهمان است و تا انتها رهایی ناپذیرند. خوب است که تو کنارم هستی و زبانم را میفهمی.
زن نفسی که حبس کرده بود را بیرون داد و یک رشته از موهایی که روی چشمهایش را پوشانده بود، کنار زد.
ناهید



