1
خواب ديدم
در آسمانم .
پرنده شده بودم
و نور را تو خطاب میکردم
و برای گفتن از آنچه ديده بودم
به شانهی هيچ درختی اعتماد نداشتم.
و در ارتفاع کمی از شما
سراسيمه میپريدم.

× × ×
2
من آفتاب را از دو دريچهی چشمانت میبينم
ديری است
وقتی بيدار میشوم
آسمان تاريک است
و گلها از آن سو که رفتی
سر بر نمیگردانند
زمين پر از کسالت شبهای بیمهتاب است
و کسی
آفتاب يادش نيست
دست کودکم را میگيرم
کودک از نکاح زیباترین فصل مشترک من و تو متولد شده
و بلندترین قلهها را میپیمایم
اگر دستانت را لمس کنم
در آرامش ابدی ابرهایت
تاب خواهم خورد
+ این زن پرنده است
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت توسط ناهید
|

