تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

 

 

 

 

 

سایه‌ها افتاده‌اند روی ادراک. چند خوشه‌ی انگور، آويزانِ سایه‌ها شده‌اند. سوسو زدنشان زبان راز است و معنا. سایه‌ها سماع راه انداخته‌اند و افسون می‌کنند.

سایه‌های دیوانه! سایه‌های مست! مرا دریابید!

سایه‌ در چشمانم رنگ می‌گیرد. لب زدنم سایه است. سایه انگشتان جستجوگرم را هم در دست می‌گیرد. سایه‌ بازوهایم را می‌چسبد. سبک فرو می‌روم در حجم سایه و در او قدم می‌زنم و خمره می‌جویم. یک ضربه بر دف می‌زند و بی‌اختیار تمام وجودم را می‌لرزاند. دستانم را بالا می‌گیرم و روی انگشتان پا سبک قدم بر می‌دارم.. در هر مضراب به خودم می‌چرخم و می‌نشینم و بر‌می‌خيزم.

باد هو می‌کشد.. دانه‌دانه چراغدان‌ها می‌افتند زیر پایم.. انگورهای مَلَس‌شان. باد هو می‌کشد و آتش برمی‌خيزد.. خرمن‌خرمن سایه آتش می‌گیرد.. باد هو می‌کشد و مرا به خودم نشان می‌دهد .. دیوانه.. مست .. خيره .. که اشکم قطره‌قطره آبم می‌کند روی تن..

باد هو می‌کشد و حجم خالی مـ ـیـ ـا ن آ غـ ـو شـ ـم را سنگین‌تر می‌کند.. باد حجم دارد.. بادی که پا می‌دهد به برگ‌های سبز وجودم و زیر پایم می‌رقصاندشان..

باد آغوش باز می‌کند.. من اسیر ریشه‌ها شده‌ام.. او اوج می‌گیرد سماع همیشگی‌اش... سبک و نرم مرا در بغل می‌گیرد. سیلی محکمی می‌شود روی صورتم.. موهایم را به بازی می‌گیرد.. می‌لرزاندم..

آغوش مهربانی او پهناور است.. من در گوشه‌ای از مهربانی وسیع اویم..

*کاش خدا روی زمین انقدر تنها نمی‌آفریدم .. کاش!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت   توسط ناهید  |