تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

در تولدم خاطره‌ي شادماني غير از چشم باز كردن ندارم. باقي همه اضافه شدن به جمعيت است. شادماني مي‌توانست سال‌ها بعد و همان روز قبل از ساعت تولدم باشد كه به يادش بياوري وقتي فراموش كردي. آن روز و سال‌ها بعد براي خودم اضافه شدن به جمعيت كثير هستن و بودن شادماني ندارد. چرا كه در تكرارش نفس خواهد كشيد. داشتم فكر مي‌كردم چطور مي‌شود آدم بود و پايان هر روز مُرد. و در آغاز يك صبح دل انگيز، از آغوش باران  ِ ديشب - قبل از آنكه خورشيد جاي پايش را در آسمان محكم كند - مثل جوانه‌ بيرون زد و گفت امروز تولد من است. همچنان كه با دو پا روي زمين قائم ايستاده‌اي و مي‌خندي. اما نشاط به اين است كه يك روز از سال به دنيا آمده باشم. و اين قابل مقابله با هيچ تفكر و فلسفه‌ي ديگري در من نيست.

آه نمي‌توانم خودم را آرام كنم.

- از فصل‌هاي رو به آغاز

يك حجم خنك و مرطوب حس مي‌كنم. حسي كه مثل باران تر و تازه است. حضور شعف‌بارش را نمي‌توانم انكار كنم. در آغوشش مي‌گيرم و با يك بغض حسرت‌بار ِ شاد و غمگيني مي‌گويم براي دوباره شكستن آماده‌ام. هيچ چيز نمي‌گويد. حتي نمي‌گويد نه. فقط خنك و مرطوب است. و توي آغوشش ابرها سكونت دارند. از وقتي رفته‌ام اين تنها لحظه‌اي است كه از آنجا حس مي‌كنم.. گمانم سر ِ رفتن ندارد.

- از فصل‌هاي رو به پايان

ساعت‌هاست به اين سفيدي مات خيره شده‌ام. ساعد دست‌هايم را زير سرم در هم گره زده‌ام و عبور ابرها را تماشا مي‌كنم و به نيايش يك نفر روي زمين گوش مي‌دهم. زبان‌ش را بلد نيستم. اما آرامم مي‌كند. زماني براي دلتنگي‌ فراهم شده تا به آسمان‌ دوري كه نيست خيره شوم. به چيزي كه هست فكر كنم.

- از فصل‌هاي رو به پايان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


دست‌هايش را جلوي صورتش قنوت كرده. نگاهش مي‌كنم. باران مي‌چيند. نمي‌داند از اين بالا چقدر در نظرم دلرباست.

روي كاغذ كوچك از دفترچه‌اي كه از جيبش درآورده مي‌نويسد: «چقدر دلم مي‌خواهد گيس آسمان را بكشم و گونه‌اش را ببوسم.» خودم را در آغوش مي‌گيرم و غرق تماشاي لذت و شعف‌ش مي‌شوم. گويي هيچ‌وقت انقدر نزديك، به هم نگاه نكرده بوديم.

دست‌هايم را مي‌گيرد و مي‌گويد: « فراموش نكن تو از اين مسافرت هرگز باز نمي‌گردي.» با هم مي‌رويم.

در دل عميقاً آرزو مي‌كردم فرياد بزند «يك چيزي بگو» با گويش لال باغ برايش حرف بزنم. كهنسال‌ترين برگ از اولين برگ‌هاي جوانه‌زده‌ي درخت را برابرش برقصانم تا روي زمين. روي علف‌هاي كوچك نم‌دار دراز كشيده بود و با كفشدوزك بازي مي‌كرد. به چيزي فكر مي‌كرد كه ترك‌هاي اندامش را بيشتر مي‌كرد. براي اولين بار آرزو كردم كاش ديگر به يادش نياورم.

از مجموعه‌ي «اگر يادم رفت به يادم بياور»

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


صداهايي كه سابقاً جريان داشتند و هنوز پژواك دارند مرا از رفتن بازداشته. خوب مي‌دانم دقايقي كه با آن‌ها سپري كرده‌ام هرگز تكرار نمي‌شوند. من از روزهايي كه ديگر نتوانم به يادشان بياورم، مي‌ترسم.

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

از اينكه هر روز به ياد مي‌آورم و مي‌بينم نيست خسته شده‌ام. رسيده‌ام به روزهايي كه خيلي ازشان مي‌ترسيدم.


از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ جايزه ادبي صادق هدايت 1388 

+ دلم براي خواندن اين سايت تنگ شده است. و نوشتن در اين وبلاگ با همه‌ي آرشيو پاك شده‌اش.

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


دست مي‌برم به طناب و گردن له‌شده‌ام را از ميان بازوان خسته‌اش بيرون مي‌كشم. سالهايي كه گذشته‌اند را در يك كلمه بيان مي‌كنم. تنها يك كلمه كه حوصله‌تان سر نرود. گذشته‌ها گذشته‌اند. يادتان باشد پشت سرم آب نريزيد. اگر هم يادتان برود ديگر هيچ فرقي نمي‌كند. اين مسافر باز نمي‌گردد.

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ اين زن را بسيار دوست دارم. متانت و وقارش دريا را آرام مي‌كند و باران را سرريز.

+ هر چه مي‌خواستم سكوت كنم نشد از اين متن بگذرم و پيشنهاد نكنم «بخوانيد».

+ این ندانستن شکل رنجش بسیار شبیه تنهایی خود خواسته است.. شکل بسیار غم انگیز و درهم یک زندگی در بی‌خبری برای به تعادل رساندنش.. من این بی‌خبری‌ها را خوب می‌شناسم.

+ يكـــــــــ نفر! تنها يكـــــــــ نفر! تنــــها اگر بخواندم! برايم بســــــــــيار است. اين آقا يكي از اين يكــــــــ نفرهاست كه بايد قدرش را بدانم.

+ قول مي‌دهم ديگر مسلسل‌وار به روز نكنم. اگر يادم رفت به يادم بياور! ــ به راستي كتاب بي‌نظيريست ;)

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


رفته بودم جنازه‌ام را بردارم. ديدم بتي كه مي‌پرستيدم هنوز شكسته. لباس‌هايم از كمد زبان درازي مي‌كنند. ظاهرا كسي يادش نيست خيلي وقت هست كه نيستم. رفتم جلوي آيينه و خودم را نديدم. چقدر دلم مي‌خواست آن رژ صورتي اكليلي دوباره لب‌هاي كبودم را روشن كند تا خم شوم و بار ديگر بتم را ببوسم و مثل هميشه كه انگار فردايي نيست، تخت بخوابم. سيماي اتاقم را مي‌نگرم. «گفته بودم كه " تو " را براي هميشه دوست دارم و "هم‌ اكنون" هميشه‌‌ي من است.» كم مانده بود جنازه‌‌ام جان بگيرد كه تندي رفتم. وقت نشد خداحافظي كنم. جنازه‌‌ام جا مي‌ماند.
 ها مي‌‌كند توي صورتم. بخار اندود مي‌‌شوم. طرح لب‌‌هايش را روي گونه‌ام جا مي‌‌گذارد و مي‌‌نويسد « هميشه هم‌‌اكنون است ». دست‌‌هايم را قايم مي‌‌كنم. انگشت‌هايش طرح زندان است.

- فصل‌هاي مياني

كاش هر وقت هوس كردم باران بيايد اين آسمان تندي نزند زير گريه. خيلي لوس شده‌ام. نكند اين را بشنود و ديگر نبارد؟ نكند ..  . سينه‌ريز سوزانش از زير شال سفيدش پيداست. آسمان هم خورشيد دارد هم باران. چشمك مي‌زنم كه چقدر خوش تيپ شده‌ است و نگاهم را مي‌اندازم روي زمين و ريز مي‌خندم. باران قلنبه قلنبه  كج مي‌بارد. از روبه‌رو صورتم را خيس مي كند. دستم را مي‌گذارم روي صورتم و مي‌دوم زير درخت. مي‌ايستم و درخت را در آغوش مي‌گيرم. همين‌طور كه تاب مي‌خورم و باران هم مي‌نوازد با خودم مي‌گويم كاش هيچ وقت از يادم نرود كه بسيار دوستش دارم.


- فصل‌هاي مياني رو به پايان

گفتم ساده‌تر بگو. گفت ساده خيلي خوب است. همانقدر كه زود جا مي‌افتد زود هم از دست مي‌رود. گفتم چقدر تغيير كرده‌اي. گفت همه چيز تغيير كرده است. گفته بودم ساده‌تر بگو. هنوز در فصل اول بودم. بي‌آنكه به روي خودم بياورم ما در فصل آخريم و اين همه جاده زرد آجري هيچ است. ترسيدم بگويم آيا هنوز دوستم دارد. فكر مي‌كردم همه چيز يعني همه چيز.

- فصل‌هاي مياني رو به آغاز

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


ديرزماني‌ است كوله‌بارم را بسته‌ام. اما هنوز نتوانسته‌ام با كسي خداحافظي كنم.

مي‌دانم بعد از مشايعت‌م هرگز ديگر باره به يادم نمي‌آورند.

- از فصل‌هاي مياني

در كوچه ديشب باراني باريد كه نم‌نم بود. به هم‌قدمم گفتم: چقدر اين باران را هوس دارم. پرسيد. صورتم را پهن نوازش‌هاي باران كردم و سكوت. الان فكر مي‌كنم بيشتر وقت‌ها از تنهايي مي‌ترسم. يا ترس ديگران از تنها بودن مرا به اين بودن كشانده. يا ديگران مايل نيستند تنهايي يك نفر را ببينند. اما با اين‌همه سر بر شانه‌ي هم‌قدمم، كوچه‌ي دراز ِ تاريك را رفتم. هرگز تا بدين پايه در غم، مسرور نبودم.

- فصل اول

لال باغ! من اين گويش را دوست دارم. و سعي مي‌كنم همين روزها ياد بگيرم.

- فصل دوم

از مجموعه‌ي

اگر يادم رفت به يادم بياور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


يك قطره اشك در كره‌ي چشمم هست
نمي‌افتد

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


لبه‌ي همه چيز تيز است. لبه‌ي حوض.. لبه‌ي خودم.. لبه‌ي تو.. حتي آن ماهي تيز قرمز ِ خوش‌رقص..

اين روزها نمي‌شود به كسي حتي نزديك شد و به يادش آورد.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت   توسط ناهید  |