به روزهاي فردا نگاه ميكنم. به روزهايي كه ديگر مثل امروز نخواهند بود. به روزهايي كه ديگر انقدر بكر نيستند كه دوست داشتن را به همين گرمي در آغوشم بيابم. به روزهايي كه به لطافت امروز اشك نخواهم ريخت. به روزهايي كه از بس ناله و فرياد شنيدم آستانهي تحملم افزايش پيدا كرده. به روزهايي كه ديگر از زن مهجوري كه آشغالها را زير و رو ميكند غمگين نميشوم. به روزهايي كه آفتاب تجلي هميشگي خودش را دارد و ماه همان قرص هميشگيست. به روزهايي كه توي جيبم اين دفترچه با طرحهاي داستاني كوتاه و جملات و شعرها جايش را به كارت ويزيت و قبوض و دستمال چرك و سوئيچ و آدرس و شماره تلفن و حلقهي ازدواج و فندك و خاك و.. ميدهد؛ يك مرجع ِ گرم براي دستهايي كه دنبالشان خواهند گشت. روزهايي كه در كوچههاي ساكت با آفتاب روشن يا پوشيده در پالتوي حتما مشكي و شالي كه گردنم را خوب پوشانده روي برگهاي پاييز قدم خواهم زد به دنبال آشنايي كه به صورتش لبخند بزنم و بگويم ســـلام. به روزهايي كه ديگر اين روزها نخواهد بود. به روزهايي كه كسي با پسوند «ك» كهتري به آخر اسم كوچكم صدايم نخواهند كرد و انقدر فرصت براي اشتباهات آشكار و قهرهاي دوستداشتنيام نخواهم داشت. به روزهايي كه براي آشنايي خيلي دير است و وقت خيلي تنگ است. به روزهايي كه عميقا آرزو ميكنم هرگز پيش از رفتنم نيايند. به روزهايي كه غبار حضور عزيزانم را در قاب عكسي تنگ كه نميشود درست و درمان در آغوش گرفت پاك ميكنم. به روزي كه با يك تصادف از جاده منحرف خواهم شد. و اولين بار مرگ را احساس خواهم كرد. آن روز ديگر براي بازگشتن به دنيا خيلي خستهام و دكترها زندگي را از منفذ سِرم و با چاقو و نخ سوزن جراحي نميتوانند به من برسانند. به روزهايي كه در آسمانها كسي را مييابم كه تمام اين مدت دنبالم ميگشته. و چقدر دير.. هرگز هرگز هرگز.. ديگر بهشان فكر نخواهم كرد.
____________________________
پينوشت: خوشبختي به سراغ كسي ميرود كه فرصت انديشه درباره بدبختي را ندارد. (امام علي(ع))
- بدين وسيله از دوستاني كه با احساساتشان در جريان پُست ِ غلط انداز قبل با همراهي شيطنت آميز خودم، بازي شده عذرخواهي كرده؛ اميد دارم ديدهي بندهنوازتان گناهم را ناديده گرفته و بنده را مورد لطف و عفو خويش قرار دهد. سايهي مهرتان مستدام.
من سكوت دارم. پشت سكوت پنهان شدن دارم. از پنهان شدن كارها زير سر دارم. دروغگو دشمن خداست. من دشمن دارم. اما دشمني ندارم. يكي را روي ميز كشتم. من در صفحات پانزده و شانزده و هفده و هجده يك جنازه دارم. پانزدهم بيخود قاطي ماجرا شد. ولي در صفحهي سررسيد پنجشنبه افتاده بود توي صفحهي جمعه كه شانزدهم بود. من در صفحهي شانزدهم اضطراب دارم. در صفحهي هفدهم يك ديدار دارم. در صفحهي هجدهم يك تن دارم كه جان ندارد. من براي اين جنازه غم دارم. و شكست مقدمهي پيروزي بود. من پيروزي دارم و اين مقدمهي شكست بود. براي شكست و پيروزي در vocabularyام يك معني دارم. و اين پايان يك داستان بود كه تمام شده بود و ادامه داشت.
من دو چشم دارم. من قدرت حرف زدن دارم. من احساس دارم. من روح دارم. من جسم دارم. و در داستان دست از سر خودم برنميدارم. آن جنازه من بودم. مرگ با زندگي در vocabularyام يك معني دارد.
+ ميگويم. آوا ندارد. به پردهي صماخ من هم نميرسد. ديريست حس ميكنم اينجا خلاء دارد. چه فرقي دارد با كه از چه ميگويم.(اطلاق دارد)
+ اين پنجرهها را هم ببينيد : اين و اين

+اين عكس تقديم به گل روي دوست.. كه بيشتر بخندد اين روزها را
تلاشم براي تصور نكردنش بيفايده است. اُق ميزنم.
ميخندد و هزار كرم چاق سفيد، پشت دندانهاي مرتبش، ناتوان و خسته ميرقصد. چشمانش را دوخته به طرفي كه من نبودم.. لانهي بينورش پشت شيشههاي عينك مملو از كرمهاي قهوهاي ريز و نحيف بود؛ به نظر ميآمد شكمهاشان انباشته از فانوسهاي رنگي چشمانش شده باشد. از شقيقهي راست تا قسمتهايي از پيشاني ترك عميقي خورده بود و ميشد به راحتي، انبوه كرمهاي سفيد و چاق را ديد كه چطور در هم ميلولند و خستهاند از اين تني كه به نموشان اجازهي آزادي و پرواري ميداد. تمام ذهنم از اين پر بود: چرا به تماشاي اضمحلالي ايستاده بودم كه از تمام انسانيت، شمايلش را به دوش ميكشد و با اين حال لحظهاي از او چشم برنميداشتم؟
ماهها ميديدم مثل زنان كولي اشياء شخصي و كهنهاي را روي دستمالي كه روزگار سفيدش را گذرانده بود پهن كرده و در انتظاري نفسگير، خريدارش را ميجويد. من حتي يكبار هم هوس نكردم از نزديك نگاهي بهشان بياندازم. اما او با سماجتي توام آنجا نشسته بود. از شدت غمي كه در صورت و حالت اندامش موج ميزد كسي نميتوانست براي راندنش اقدامي كند. گاهي از شدت رنج ِ مشهودش آدمي پيدا ميشد تا مقدار ناچيزي به آرامي جلويش بگذارد و بدون اينكه نگاهي به بساطش بياندازد به سرعت از آنجا دور شود. يكبار هم خودم يك 100 توماني گذاشتم روي دستمال سياه و با نگاه خشمآلودش تندي از آنجا گريختم. در اين ماهها هر شب با زمزمهي اسمهايي متفاوت كه در گوش همهي شهر ميپيچيد مغازله راه ميانداخت و ميخوابيد. پوست همهي مردان شهر از زمزمههاي زن لمس ميشد و دختركان دلباخته اسمهايش ميشدند و هر شب با نامش به خواب ميرفتند.. زنان در هر كنج و كناري در آغوش مردشان آرام نميگرفتند و بيخواب ميشدند. و پسران بخت برگشته، لعنت گويان دلباختهي زني شده بودند كه در اندامش كرمهاي چاق وول ميخورد.
يك روز با كمال تعجب و ناباوري ديدم همهي اشياء بساطش را با سنگي ميشكند و تنها يك نام را فرياد ميزند كه هرگز به عمرم نشنيده بودم. و آيات عاشقانه و مومني را زمزمه ميكند كه گويي از دهان صاحب نام روزي شنيده بود. سر در نميآوردم كه علت اينهمه هياهو چيست اما مثل بقيه ايستاده بودم و نگاه ميكردم چطور با نفرت رژ قرمز را زير سنگ ميشكند و تهماندهاش را با انگشت به لبها و گونههايش ميمالد. ديدم اصرار دارد به همهي كساني كه به خاطر دردآلودياش تا به حال مقر نيامده بودند چه كريه و بد منظر شده بقبولاند او فاحشهي مرداني بوده و توانسته انتقام خودش را از صاحب نامي بگيرد كه از هويتش كسي خبر ندارد.
همه با اكراه ايستاده بودند به تماشاي ويراني زني كه از عريانياش هزاران كرم سفيد چاق بيرون خزيده و ميرقصيدند. زن با همان آرايش مختصر كه بيشتر بر تنفر چهرهاش ميافزود سايه مردي را ميبوسيد كه كسي نميديد. همهي مردها دلشان ميخواست جاي آن مرد ابله ميبودند كه زن با آن همه شيدايي و مهارت ميبوسيد. زنها در آغوش مردهاشان آرام نميگرفتند و دخترها با سايه معاشقه ميكردند و پسرها در حسرت بوسيدن آن زن لعنت ميفرستادند.
زن لباسهايي كه نيمه عريان نشانش ميداد از تن پاره كرد و به آرامي موهاي سياه ِ در هم ريخته و پُر از بوتههاي خشكيده را پشت كمر رقصاند و دستهاي سفيد و ترك خورده و زخمي را بالا گرفت و با ريتم آهنگ غمگيني كه زير لب زمزمه ميكرد اندام افسونگرش را ميرقصاند كه مردها با بدن برهنهي زنهاشان ترميم كرده بودند. كم كم ديدم سر زن با صداي شكستن پوكي روي زمين افتاد و به واسطهي موهاي خشن، از شانه آويزان ماند و بعد دستهايش از مچ و ساعد روي زمين ويران و تكه تكه پاشيد. هنوز پاها كوبان و تنه رقصان مانده بود. و كرمها براي رفع ملال ميخزيدند تا كف پاي زن و ميتركيدند.
بعد از آن اتفاق تا چند ماه در ميدانگاهي كلمات بريدهي شبح مردي شنيده ميشد كه هرشب قصه ميبافت به موهاي بلند دخترش.
نميخواهم حضور روشن زن را در تاريكي ذهن رسوا كنم. اما هر شب براي آنكه روي تخت آرام بگيرم ميگويم ماتوشكا گمشو.. از شنيدن صداي خيس ِ كرمهاي اندامش اُق ميزنم آنوقت كه سايهاش را رقصان برميدارد. انگشتم را در سوراخ گوشم فرو ميكنم.. حضورش را نميتوانم انكار كنم. اُق ميزنم.
-: تصورش نكن. توي بغل من اُق بزن.
سر را بر دستانش كه روي ميز خوابانده بود چرخاند و گفت: چرا از من ميپرسي حالش چطوره؟ وقتي ميخواست تمركز كند تا چيزي از دهانم دربيايد كه بعد با آن خِرم را بچسبد، خيره ميشد به جايي نامعلوم و تند و بيملاحظه سوال پيچم ميكرد. برگههاي كپي شده سؤالات را از روي ميز گرفتم و ديدم اشكالي از صورت را به شكلي نامفهوم و شلوغ در دفترم ترسيم ميكند.
نگاهش كردم و گفتم اميدوارم حالش خوب باشه.
بعد نگاهي به من كرد. ميخواست چيزي بگويد كه قورت داد. ميدانم به غمي در چهرهام نگريست كه از ادامه دادن منصرف شد.
ميدوني من اين اواخر فهميدم دو نفرم. آخه همه خبر اون رو از من ميگيرن. و باز بقيه حرفهايش را در هالهاي از مه توي ذهنم ريخت.
ديروز رفتم بازار. از فروشنده پرسيدم اين موزها چقدر ممكنه بمونه. گفت بسته به نيازم بخرم. بعد گفتم 2 كيلو بكشه. گفت شما كه دو نفريد 2 كيلو زياده. گفتم 2 نفر چيه؟ ما يك خانوادهايم.
همانطور كه سرش پايين بود خنديد. و به من نگاه كرد كه چشمهايش با تبسمش مغاير نشان ميداد. تمام ديشب و پريشب بيدار بود. گفته بود يك كله تمام 215 صفحهي اقتصاد را خوانده.. گفته چقدر مضحك است بچهها از اين درس به خاطر سخت بودنش مضطرباند. تمام نمونه سوالات ترم گذشته را با راهحل درست برايم آماده كرده بود. با اينكه گفته بودم سر از اين مطالب در نميآورم و زودتر جوابها را برايم بياورد 4ساعت مانده به آزمون به من رساند.
پاهايش را روي ميز گذاشت و خودش را تاب داد طوري كه هر لحظه امكانش ميرفت با صندلي تعادلش را از دست بدهد و از پشت پهن زمين شود. غرق در افكارش به نظر ميرسيد.. به دفاترروي ميز سرك ميكشيد و گاه گداري چيزي يادداشت ميكرد. اغلب شعرهايي بود كه بسيار در ذهنش تكرار ميشد. گاهي هم تصاوير فاتتزي. نميتوانست اشتياق دستانش را به نگاشتن نديده بگيرد. نميدانم با همهي بدخلقيهايش چطور اينقدر ميتوانست براي همه دوستداشتني و خواستني باشد.
بلند شد و به اشياء اتاق نگاه كرد. چشمهاي جستجوگرش دنبال چيز خاصي نبود. ميدانستم احساس آزار دهندهاي او را بيقرار كرده. مشغول خواندن راهحلها بودم كه يكدفعه گفتم: قرار شد تا فارغالتحصيلي من صبر كنيم. به نگاه دخترك تابلو خيره شد و گفت كه خوب است. گفتم هيچ فكر نميكردم با وجود طلاقي كه اتفاق افتاد حاضر باشه منو بپذيره.
دستهايم را روبهروي صورتم مشت كردم؛ طوري كه با چشمهايم بتوانم حركاتش را ببينم. كه قلم در دستانم تاب خورد و افتاد. گفتم واقعا آرزو ميكنم شما دو تا به هم برسيد.
پاي لخت زن تابلو را با انگشتانش كشيد و حرفي نزد.
گفت: اون برات اين تابلو رو خريده؟ بينگاهي به او گفتم كه بله. گفت خوبه كه ازش يادگاري داري. اينجوري هيچوقت فراموشش نميكني. خوش به حالت.
كتابي را از روي قفسهها برداشت و صفحهي اولش را خواند. گفت: سعي كن اين جور اسناد رو منهدم كني. اين دوستيها هر چند گذري و سطحياند ولي براي اون احتمالا نيست.
به حرفهايش گوش نميدادم. استرس سوالاتي كه انقدر آسان برايش حل شدني بودند و براي من انقدر سخت، داشت خفهام ميكرد. نگاهم را از روي برگهها برداشتم و از عقب سرم را تكيهگاه دستهاي قلاب شدهام كردم و بلند آه كشيدم. گفتم: كار خوب رو تو ميكني كه شب امتحان ميخوني! والله! وگرنه مثل من كتاب رو پوست بكن.. آخرش همه چي رو قاطي ميكني.
خنديد و همينطور كه پس كلهاش را ميخاراند گفت مطمئني تا فارغ التحصيليت صبر ميكني؟
پاككن را طرفش پرت كردم و خنديدم. بعد با لبخندي شيطنت آميز گفت: جدي ميگم! ميشه واقعا؟!
كتاب را بلند كردم و چيزي گفت كه نفهميدم. ناغافل در نقطهاي از افكار توي سرم ساكت ماندم. كمتر از دقيقهاي متوجه شدم كنارم نشسته و خيره شده توي چشمهايم. دماغش را كه گرفتم، دستم را كشيد. قسمش دادم، مگر حرفي بزند. گفتم كه اينهمه مرموز بودن را كنار بگذارد. چانهاش را تكيه داد به دستهايش و گفت: ما به هم رسيديم. اينكه تو ميبيني و حالش رو ميپرسي يعني هست. يعني اينجاست. و صندلي را كنار كشيد؛ انگار ميخواست او را پهلو دست خودش بنشاند. انگار او تا حالا ايستاده بوده و ما را نگاه ميكرده.
25/4/88 ساعت19:54
________
+ يكي اينجا شبيه گذشتههاش شده. نميگم چه كسي كه يك وقت هول نشه حواسش پرت شه دوباره برگرده به حالتي كه اصلا دوستش نداشتم.

بعد نوشت به تاريخ 27/4/88 :
اخراجيها همچنان اخراج ميشوند
وقتي توي روزنـ.ـامهاي مثل ايـ.ران و امثالهم كذبالمحض ميبينم تيتر ميشود اطلاعاتيها يهو و نميدانم چي شد كه بند را آب دادند (خدايا نميخواستيم ريا شود خدا قبول كند اين قرباني را) و اسرار مملكتي را ريختند بيرون كه آقاي احـ.مـ.دينـ.ژاد اين عزيز دل برادر مظلوم را كه با همهي بلاهتش شده ستون پنجم هـ.لوكاست و صـ.ـهيونيست(ديديد چه قندي تو دلش آب ميشود وقتي ميگويد "هلوكاست را زير سؤال بردم" اين گوگولي مگولي قصهي ما!)، ميخواهد ترور كند و قبلتر خبر تيتر ميكنند كه دانه درشتهاي فلسطين اشغالي از روي جذبهي ايشان ابراز نگراني كردند كه دوباره روي كار آمدند و واي واي چه بد! دوباره! واي چهار ستون بدنمون لرزيد! (و به ريش خزعبلات تيترهايمان بخندند) معلوم است بعدش تيتر چه ميشود. انقدر شيرينكاري بلدند اينها كه نگو! ياد اين شعر در ذهنم روشن ميشود:
ما نميتوانيم با هم باشيم، راه ما جداست.
تو گربهي قصابي، من گربهي سرگردان كوچهها
تو از ظرفي لعابي آب مي خوري،
ما از دهان شير.
تو خواب عشق ميبيني، من خواب استخوان.
اما كار تو هم چندان آسان نيست عزيز
دشوار است
هر روز خدا دم جنبانيدن!(1)
بعد در حاشيه نماز جمعه ديروز مينويسند: «طرفداران آقاي مـ.وسوي ترتيب خواندن نماز جمعه را بلد نبودند..عليرغم اينكه آموزشهاي مربوط در سايت ايشان داده شده بود بدون اينكه به صفوف نماز اتصال داشته باشند و همچنين در قالب گروههاي چند نفره و با فاصلههاي زياد از هم و گاهاً مختلط، نماز خود را خواندند.» ياد فيلم اخراجيها ميافتم كه حاجي جبههشان (شريفينيا) با آن لحن شيرين و گيرنُفش پرسيده بود: اصولا كفن ميت چند تيكه است؟
آقاي كارگردان توي فيلمنامهي بعديات بنويس كه اخراجيها همچنان اخراج ميشوند.. بنويس چه شده كه همينها با همهي نابلد بودنشان در گرماي 40 درجهي ديروز بيايند در صفوف نامرتب بنشينند. شما خيلي پارتي داريد.. ببين به سيد ما اجازه ميدهند نقش سيد شما (سيدجوادهاشمي) را بازي كند.
ــــــــــــــــــــــ
۱- شاعر : حافظ موسوی
تنهايي برميگردم. آينه در دست نيها ميشكند و يك تكه از هزار تكه كنار پايم ميافتد.. دردش ميبينم كه در حال زايمان است.. نيها را به دندان گرفته كه صدايش نپيچد توي گوشم.. ميخواهم بداند كه نميشنوم.. از كنار آينه ميگذرم. درد زايمانش طولي به اندازه يك عمر دارد.. از بچهاي كه هيچوقت متولد نميشود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
:: گفت الان ميرويم حرم آقا.. ماتم برد. دامنش را جمع ميكند و پاي راستش را بالا ميبرد و ميگذارد توي عكس. چقدر دور و دست نيافتني به نظرم ميآييد .. تنهايي و كوچكي چقدر درد است آقا.
شارژ گوشي تمام شده است. ميبندمش به دكان اديسون. ميپيچم توي اتاقم كه در طبقهي فوقانياش هميشه رفت و آمد دارم. داستاني توي سرم ميگذرد. از همانها كه وقتي به سرم ميزند در هيچ شرايطي نميشود رهايش كرد.
روبهروي مانيتور.. رقاصههاي دستم روي كيبورد.. لبخندي متفكرانه روي لبهايم. الان دارم دقيقا به ماجراها فكر ميكنم. به دقايقي كه بين آن زن و مرد رد و بدل شد. دستها و پاها.. شب.. درد.. هاه! هـــــــاه!
به نظرم ميآيد كسي صدايم ميكند. به نظرم خيال ميكنم. بيخيالم.. البته بيشتر وقتها همينطورم. ادب و نزاكت در تنهايي يادم ميرود. وحشيام.. كه روي آسمان و زمين نيستم.. بيقرارم.. بي رحمم.. ياغيام.. سراسيمهام..
زن ميگويد كه دوستت ندارم چون نميتواند خودش را راضي كند به بقا.
مرد ميگويد دوست داشتن من به بقا عشق ميگذرد نه تواليد
زن ميگويد قلبت را نياور! من نميخواهمش
مرد ميگويد "لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويات محرمي نيست".
زن استيصالش را پنهان ميكند. چون اهل گريه و ضعف نيست. پانتوميم مرد آغاز ميشود. دست ميبرد سمت قلبش. انگار قلب در سراسر بدنش ريشه دوانيده كه مدتها سعي در بيرون آوردنش ميكند. زن نگاه ِ قلب ميكند و ريز ميخندد. مرد اما انگار ماسك گريه و خنده انداخته روي صورتش. ميگذارد جايي دورتر از خودشان. مرد نگاه وحشي زن مي كند. دستها و پاها.. روز .. درد .. هاه! هــــــــــــاه!
بيرحم و ياغي به زن نگاه ميكند. زن بقا عشق را درك نميكند. مرد قلبش را برميدارد. توي سينهاش جا نميشود. تلاش ميكند و به زحمت سر جايش ميگذارد. قدمي دور نشده قلب از سينهاش ميپرد بيرون. زن نگاه عصبي مرد ميكند. مرد خم مي شود و قلبش را توي جيبش ميگذارد. زن ميگويد گريه كن! با تحكم مي گويد گريه كن. مرد چشمانش ريز ميشود. خودش را ميبندد به درخت. كمي بعد از زمين ارتفاع ميگيرد. مثلا سالها گذشته. مرد قلمه شده به درخت. از دستان چوبياش قلب ميوه ميشود. زن زير سايه درخت مينشيند. ميوه را ميچيند. خاطراتش را به ياد ميآورد.
مرد از حالت پانتوميم خارج ميشود. با كمترين فاصله كنار زن مينشيند. زن لبخند سبكي روي لبهايش مينشيند. دستانش ميلرزد. اندامش لمس شده.
دستانم بيحس شده. چيزي مرا از ادامه داستان باز ميدارد. قلبم صدادار ميتپد.. وحشي .. بيقرار.. بيرحم.. سراسيمه.. فكر ميكنم شارژ گوشي تمام شده. گرسنه و بيطاقت ميروم طرف فوقاني اتاقم. 7Miss Call... 7New Messages... آخرين SMS را ميخوانم. «دوستت دارم. براي هميشه خداحافظ.»
..:: تقديم به 5 ارديبهشت به لبخندهاي سربهزير تو ::...
_____________
:: پيمان هوشمندزاده خودش و خوانندگانش را سر ميبرد توي نوشتههاش!
:: ناگهاني به سرم زد بروم انجمن آقاي شريفي.. آن كارگاه شاعرانهي زيبا.. ديدم همه هستند.. از قديميها همه اينجا هم هستند و هنوز مينويسند.
حسن شيردل .. هاني شجاعي .. حسين شيردل و بانويش معصومه .. سعيد پُرسا .. علي سروي .. حسين حقيقيان .. برديا بيژني ..
متاسف شدم!. از بانوان داستاننويس ِ هم دوره، خبري نيست..
:: با خودم ميگويم بلاگفا جان با اجازه سلامٌ عليكم!
وآن هلهله پايان يافت.. اينگونه ملال انگيز
"""""""""
تالاپي قلبم صدا ميكند. انگار توي سينهام عصبي ميزند. يك غمي ميافتد توي صورتم. چشمانم ريز ميشود و به نقاط بيربط نگاهي سرد مياندازم. دوباره كه صدايم ميزند و اصرار ميكند نگاهش كنم -اگر ناراحت نشدم- لبخند ميزنم. نشان ميدهم كه زوركي نيست. ميدانم غصه از فردا شروع ميشود. ميدانم قلبم همش وسط زياد خنديدنهايم يكطوري ميزند كه خنده روي صورتم ماسيده به نظر برسد. چشمانم را پشت عينكم پنهان ميكنم. نور كه بزند حتما نميتواند چشمانم را بخواند. ميگويد كه آرامشش را برهم زدهام. ميگويد آرامشش را مثل يك ماهي در خلوت حوض به هم زدهام. ميگويد؛ با اصرار توامان ميگويد بهش فكركنم. ميگويد خيلي زياد دوستم..
نميتوانم بهش فكر كنم حتي. نميتوانم اين جمله را ادامه بدهم. نميتوانم تصورش كنم. خيلي سخت است. نميتوانم آرزويي بكنم. اي كاش هيچ وقت زبانش باز نشود. براي كلمههايي كه از دهانش درميآمد من قرباني ميشدم.
ميگويم خيلي خوبي
ميگويد ميروم توبه ميكنم كه انقدر ناراحتت كردم.
ميگويم تو چقدر خوبي
ميگويد دلم براي حرف زدنت تنگ است.
چيزي نميگويم. خودش ميداند سكوتم يعني نه. يعني ولم كن. يعني برو. ميرود. دوباره دست از پا درازتر برميگردد. دوباره ميگويد آرامشش را بر هم زدهام.
بهش ميگويم: "مگر من چه شكليام؟ مگر من چي گفتم كه آرامش تو را برهم زدهام." نميگويم.
نميگويم تا راحت شوم. سكوت ميكنم كه تنهايي عذاب بكشم. اين سكوتهاي لعنتي كه سطرهاي سفيدم شدهاند، طناب نميشوند زبانم را از حلقم بيرون كند. بع كنم. بيافتم به خِر خِر كردن.. همينطوري بدون هيچ آلت قتالهاي ميميرم. كسي نميفهمد چگونه. زهرخندم بدجوري به جگرم نيشتر ميزند.
ميگويم : "منتظرم آقا!!" نميگويم. ميگويم : «چقدر خوبيد آقا» ميگويم:" منتظر كسي هستم كه از اين در نميآيد تو هيچ وقت. نميدانم چرا منتظر كسي هستم كه نميآيد و نميدانم چرا." نميگويم.
ميگويم خودت رو به خاطر حست به دادگاه وجدان نبر. تو خوبي. چقدر هم خوبي آقا.
گريه ميكنم.
ميرود.
فاطمه ميگويد: نميدانم! فاطمه همهي دارايي من است كه ميگويد نميدانم. لبخند كه ميزند و ميگويد نميدانم من بيشتر برزخي ميشوم. دستانم را مشت ميكنم روي سينهام. چشمانم را ميبندم و ميگويم: نميدانم. و باز كه ميكنم ميبينم فاطمه كنار ضريح امامزاده چشمش را بسته و دعا ميخواند.
اينجا كه ميآيم بيشتر نفسم محبوس ميشود. بيشتر آزار ميبينم. آخر هماني كه منتظرش هستم همينجا برايم دعا خوانده. همينجا خيلي خيلي دوستش داشتهام. وقتي كه اصلا روي زمين راه نميرود و پرنده ميشود توي آسمان. بال زدنش نفس كشيدنم را هماهنگ ميكند. همين است كه وقتي روي زمين راه ميرود و مثل همه و من زميني ميشود دلم نميخواهد اسيرش كنم و بگيرمش به بند خودم. همين است كه بياندازه آزاد است. عشقم را حمايل پاي خودم ميكنم. با همين خلخال ميرقصم. پايم نگاه نامحرمي نديده غير از او. كه روي زمين راه ميرود و آزاد است.
بريدهي پارچه سبز درخشاني را به پنجره مشبك ضريح ميبندم. اولين گره را با طمأنينه ميزنم و لبهايم تكان ميخورد و ميگويد: نميدانم. ميگويم در حقم پدري كن و برايم از خدايي كه يك عمر نسل تو عاشقانه پرستيدهاند دعا كن. بگو من خستهام. و آزموده شدن طاقتم را ربوده. بگو كه نفسم بريده بريده فرو ميرود و برميآيد. بگو من عاشقش هستم. بگو كه دوستش دارم. من بندهي تو هستم. من را با اينهمه آزادگي و اختيار رها نكن. يك جايي دستم را بگير. تو معبود مني. اينگونهام خموده نخواه! من منتظرم.
هياهويي نگاهم را ميچرخاند به درگاه. از ضريح فاصله ميگيريم. به ديوار تكيه ميدهيم. تابوتي با مردان سياه پوش دور ضريح ميگردند. نگاه جنازهاي كه اندامش از سنگيني ترمه پيداست مياندازم. چشمها همه خيره است. مردي كه قرآن ميخواند آوايش ميان لااله الا الله بريده بريده شنيده ميشود. فاطمه دستم را ميگيرد و فشار ميدهد. نگاهش ميكنم. با چشم اشاره ميكند به پارچهاي كه از ضريح باز شده و افتاده روي زمين. نگاه اميدوارم را به چلچراغ بالاي ضريح ميكنم. نور را حس ميكنم. چشمانم روشن ميشود. فاطمه ميدود تا پارچه را بگيرد. پارچه سياه بود و معلوم بود گرهاش خيلي محكم بسته شده. پارچهي دخيل خودم را گم كردهام. الرحمن را سر ميگيرم.
"""""
برگ است كه ميبارد.. چشم تو نبيند كاش
هفتسين
سال كه نو شد دو تا شاخ از زمين درآمد و بعد سر گاو و بعد تنهي بزرگش. از طرز آمدنش همه حدس ميزدند بايد عصباني باشد. بعد دو تا شاخ ديگر هم درآمدند. يكهو ديديم سرتاسر زمين دارد شاخ بالا ميآيد و پشتبندش سرها و تنهها هم. ما ايستاده بوديم و بهتمان زده بود. كسي باور نميكرد جز بوتهي نوررس گياه چيزي از دل زمين بيرون بيايد آن هم به هيبت گاو! لحظهاي بعد همه باور كرده بوديم ميشود.
گاوها ايستاده بودند. سُم به زمين ميكوفتند. نفس بيرون ميدادند و سرشان را تند بالا و پايين ميكردند. ماغ ميكشيدند و يكهو ديديم همه زانو خم كردند و با اشاره سر انگار مي گفتند بياييد سوارمان بشويد. ما هفت نفر بوديم. سهتامان مرد بود و بقيه زن. به هم نگاه كرديم و اوليمان كه مرد بود و سر نترسي داشت رفت جلو سر اولين گاو را نوازش كرد. بعد نگاهي سرسري به ما انداخت و لبخندش را دزديد. بعد من رفتم و پشت سرم بقيه هم آمدند. ما هم نوازششان كرديم. دخترها تا سر گاو با آن هيبتش به سمتشان ميچرخيد جيغ ميكشيدند و عقب ميپريدند. كمكم ياد گرفتيم بي هيچ ترسي ازشان سواري بگيريم.
يكي از پسرها گفت با اين همه گاوي كه اينجا هست ميشود پول و پلهاي به هم زد. يكي از دخترها گفت: هر كسي چند گاو بردارد؟ مردي كه شجاع هم بود گفت : اينجا انقدر گاو هست كه نميشود شمرد. من گفتم: پس هر كسي به قدر توانش گاو بردارد و همه به هم نگاه كرديم.
اين زمين پهناور را براي هم قسمت ميكنيم و شروع ميكنيم به زندگي. اين را مرد ديگر گفت. يكي از دخترها گفت: من از پس اين همه گاو برنميآيم. قرار شد دو دختر با هم زمينشان را بگردانند.
روز بعد همه دور هم جمع شديم. در حالي كه هنوز به درستي از اين اتفاق شگرف سر در نياورده بوديم. يكي از دخترها دست به كمر برد و گفت: من نميدانم علت اين اتفاق چيست ولي حالا كه افتاده بايد يك كاريش كرد. يكي از پسرها گفت: آتيشش بزنيم و بريم پي كارمون. بعد يكي از دخترها گفت: من ديروز تمام اين منطقه رو گشتم كه برگردم خونه ولي از هر طرفي ميرم باز هم ميرسم اينجا ولي يك چيز جالب اينجا هست كه هيچ كدوم بهش توجه نكرديد. اون استوانهي گرد رو مي بينيد. و همه گفتند آره. صبح ديدم نور خورشيد ثابت شده روي عكس گاو. ميبييند چطور همهمون رفتيم سر كار. امسال سال گاوه و ما درست مونديم تو اين سال! يكي از دخترها گفت: چه خواب وحشتناكي! كي بيدار ميشيم و گريه گرد و زانوهاش خم شد روي زمين و يكي از مردها بلندش كرد و گفت بهتره صبور باشيم و بذاريم از اين خواب همهمون لذت ببريم.
همه گاوهايمان را توي زمين خودمان برديم. گاوهايي كه مانده بودند را جزء حيوانات وحشي در نظر گرفتيم و يك حصار كشيديم. سراسر نشاط بوديم. مسابقه گاو بازي ترتيب ميداديم. هياهو تمامي نداشت. نيمي از سال گذشت. تا اينكه بلاخره يكي دلش لرزيد و عشق اتفاق افتاد. آتش عشقش هم خيلي تند بود. فتنه شروع شد. ديگر كسي خواب و خوراك نداشت. شنيدم يكي از دخترها گفت: عاشق چشمش كورِ! و مرد عاشق دختري شده بود كه چشمش بر اثر سانحهي عشق ديگري كور شده بود. و فتنه دامن گرفت. هيچ كس نميدانست درستترين راه حل چيست. و كسي حاضر نبود به ديگري اطمينان كند. فتنه بالا گرفت طوري كه ديديم به خون هم تشنه شديم. يك روز سوار گاوهايمان شديم به هم تاختيم. يك روز از در حيله و نيرنگ به هم نزديك شديم. يك روز شمشير را از رو بستيم تا اينكه يكي خسته شد. و تصيم گرفت همهمان را بكشد. يك به يك تنها گيرمان آورد و سرمان را زير آب كرد. آخرين نفر من بودم. وقتي با خنجري كه از شاخ يك گاو فربه نر درست شده بود را سمت قلبم گرفت گفت: تو آخرين نفري هستي كه ميميري! من گفتم: تو هرگز نميميري؟ گفت من با گاوهايم اينجا ميمانم. و به گاوها نگاه كرد كه چگونه برايش دم ميجنبانند و سر تكان ميدهند. گفتم: تو تنهايي با اين همه گاو سرخوشي؟! گفت: اين گاوها تنها سرمايه من هستند و در آخرين فصلهاي سال همدم من خواهند بود. گفتم : هر چه باشند گاوند گفت: تو نميفهمي؟ من با كمك همينها توانستم شما را توي خونتان غرق كنم. و عاجزانه به گاوها نگاه كرد و گاوها برايش غصه خوردند كه چطور غم جانكاه عشق را پس از اين تحمل خواهد كرد. و خنجر را آهسته آهسته توي قلبم فرو كرد. و نميدانست چه درد دلچسبي را نوشمان كرده است. چون به اين ترتيب هر كس توي خواب خودش بيدار شد. او كه تنها ماند توي خواب، و هر چه سعي كرديم بيدار نشد، زني بود به نام هفت سين. هفت سين دختر زيبا روي، غمگين و دردآلودي بود كه عيد امسال در سفر به شهر سوسيالات متحده همسفرمان شده بود.

