تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

آقا ما رفتيم وبلاگ زديم آقا! رفتيم همين تنگ جي‌ميل‌مان يك بلاگر شديم آقا! آقا ما رفتيم وبلاگ قبلي را دِل كنيم يك وبلاگ ديگر بزنيم آقا! آقا اونجوري نگاهمان نكنيد آقا! شده بوديم جناب نويسنده آقا! چند تا پست پرطمطراق قشنگ زديم آقا! خب دلمان مي‌خواست يكي از همين معروف نويسنده‌ها به نظر بيايم آقا! دروغ كه نگفتيم آقا! كسي كشف‌مان نكرد بس‌كه ساكت و بي‌سر و صدا بوديم آقا! نگرفت آقا! ترفندمان را مي‌گوييم آقا! بعد رفتيم با همين نام، خودمان را بولد كرديم آقا! گند زديم آقا! هر چي پُست جديد مي‌زديم، رونمايي نمي‌شد آقا! پابليش مي‌كرديم آقا! درفتي نبودند! نمي‌دانم چه گندي زده‌ايم اقا! دِلش كرديم و ديديم نوشته 90 روز خدمت بلاگ‌اسپات مي‌ماند آقا! الطفاتي به نوشته نكرديم آقا! با خودمان گفتيم آت‌وآشغال مردم را مي‌خواهند چه‌كار آقا! مال خودشان باشد! نمي‌دانستيم خِر ما را مي‌گيرد بعداً آقا!  بعد رفتيم دوباره با همين آدرس بلاگ زديم آقا! حالا هرچي تغييرات را خواستيم مشاهده كنيم نيامد بالا آقا! آقا قضيه‌اش مفصل است. 90 روز به تاخير افتاد ظاهرا رفتنمان آقا! ببخشيد آقا! ما قصد رفتن داشتيم آقا! مي‌خواستيم زحمت كم كنيم به خدا آقا! همين نام را مي‌خواهيم آقا! 90 روز كه اين حرفها را ندارد آقا! به جان خودمان مي‌رويم و ديگر پشت سرمان را نگاه مي‌كنيم آقا! آرشيومان دست شماست آقا! عجب كاري كرديم آقا!

________

+ اينكه بعضي ارزش دارايي‌هاي معنوي‌شان را نمي‌دانند چيز جديدي نيست. يكي از دوستان نويسنده كه چندسالي است دست از سر نوشتن برداشته (خدا را شكر) يك شوهري دارد كه اتفاقا نويسنده است. مي‌نويسد برايم كه : صب تا شب نشسته خونه يك سره سرش توي نوشتنه! يه وقتي مياد بيرون از اتاق كه مي‌خواد فكر كنه.. تازه اون موقع هم اصلا مال من نيست. برايش نوشتم كه يك تخته‌ات كم است! آدم يك همچين توليدكننده‌اي در خانه داشته باشد اينهمه غر بزند! داغ داغ مطالب‌ش را هورت بكش! احياناً اشكالي در كار ديدي صبورانه برايش كتبا در حاشيه‌ي صفحات بنويس! سعي كن در متن كارش بيايي! انقدر براي اين حسادت‌هاي شيرين زنانه‌ات براي اين بشر مشكل‌تراشي نكن! اي كارد بخورد به آن حسادتت! مي‌خواستي نويسنده‌گي‌ش را بگذاري سر طاقچه!

قبلا برايم نوشته بود كه به خاطر ازدواج‌ش از خانواده‌اش گذشته. پدرش از ارث محروم‌ش كرده و گفته همچين فرزندي ندارد. با هم در يكي از انجمن‌هاي شهر يزد آشنا شده‌اند. دختر فوق‌العاده‌اي بود قبل از ازدواج! حالا شده مثل اين زن‌هاي غرغرو!

+ يك سوال توي سرم هست كه اصلا سياسي نيست. اينكه آيا مامور نيروي انتظامي در هر درجه‌اي اجازه دارد با صداي بلند طوري كه رعب و وحشت در دل مجرم و غيرمجرم ايجاد كند برخورد نمايد؟ مسلم است كه همه اينطور نيستند ولي آيا حق را براي عده‌اي در اين صنف ايجاد مي‌كند يا خير؟ و چرا؟

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت   توسط ناهید  | 


ديشب پريشب اينا بود كه داشتم فكر مي‌كردم اينكه دين مبين اسلام مي‌گويد «كسي كه اول گفت "سلام" خوش‌تر است در جوابش بگويي "سلامٌ عليكم" » يعني چه؟
دوستي را اس‌ام‌اسي خطاب كردم فلان عزيز! برداشت نوشت Salam Naid . احتمالاً  H لاي در ماند اما بقيه‌اش اصلا نبود توي بسته. يعني پيدا نكردم. دردمان گرفت.

بعدنوشت(به همان تاريخ)
 پاسخ) در حالت عادي وقتي سلام با سلام در كلام دو طرف مساوي مي‌شود مي‌دهد «ديدار» كه همواره عددي ثابت است.حال اگر يك متغير با علامت مثبت در دو طرف جمله اضافه شود خب بر مقدار ارزش ثابت افزوده مي‌شود و رقم مقابل تصاعدي بالا مي‌رود. ولي اگر همان را با علامت منفي در يك طرف جمله قرار دهيم از مقدار ارزش ثابت كاسته و عدد همواره به سمت كوچكتر ميل مي‌كند. در بعضي معادلات حتي به صفر رسيده و ديده شده آن مقدار ثابت يقه‌ي شما را مي‌گيرد.


+ احتمالا همين روزهاست كه از اينجا بلند شويم برويم. مانده ام چطور آرشیو را ببرم آنجا. (f1)

+ فکر نمی کردم یک روز دل کندن از اینجا سخت باشد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت   توسط ناهید  | 


فردا مي‌خوام برم عكاسي. مي‌خوام 12 قطعه عكس سياه سفيد سفارش بدم. هميشه عكس‌هاي پرسنلي من سياه و سفيده. دوست دارم با اون مدل دوربين عكاسي‌هايي كه پيكسل‌هاش بزرگ‌ند و شاسي‌ش به يه سيم وصله و نورش كمه عكس بگيرم. بعد! از اون فريم‌ها داشته باشه كه جدا مي‌ذارن توي دوربين و اندازه‌ي قابش حدود 25×20هست.. از اونا كه عكاس سرش رو مي‌ذاره زير يك پارچه‌ي سياه .. از اونا كه اگه خراب بشه بايد به اندازه دو بار عكس گرفتن حساب كنم. اينجوري ديگه هيچي دقيق نيست. ديگه هيچ‌چي معلوم نيست. مرزها توش گم مي‌شن. دلم نمي‌خواد همه چيز دقيق بشه روي صورتم كه بشه از حالت‌ها چيزي رو توي اجزاي صورت پيدا كرد تا سال‌ها بعد همه‌ش ياد همون روزها بيافتي كه تلخ بودن و سخت.. روزهايي كه آرزو مي‌كردي صبح كه پا مي‌شي همه‌‌ش واقعا يه كابوس وحشت‌ناك بوده باشه.. حتي اشكال نداره تا يه مدت نتوني بخوابي از اون خواب وحشتناك. ولي فقط كابوس باشه.

من يك همچين عكسي دارم توي شناسنامه‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت   توسط ناهید  | 


گمانم در اين روز كه هر كسي حرف‌هايي براي گفتن مي‌تواند داشته باشد من دچار بي‌حرفي شده‌ام. انگار يك نفر مرا با لب‌هاي يخ كرده بوسيده و تمام تنم لرزيده باشد. فكر كن! يك شب تا دم صبح خوابت نبرد. حساب همه چيز را كرده باشي. مطمئن باشي مثلا فاطمه از دستم به خاطر منزوي شدنم از مرداد تا حالا دلخور باشد.. مثلا كبري كه زنگ مي‌زند من بگويم كه من حتما فردا باهاش تماس مي‌گيرم و وقتي يادم بيايد كه فهميده‌ام چقدر دير شده و چند هفته از آن گذشته و براي مواخذه نشدن ديگر هيچ‌وقت زنگ نزنم.. مثلا براي هيچ‌كس توي دو ماه حتي اشاره كوتاهي به تاريخ و تقويم نكنم.. مثلا مطمئن باشم كه در چنين روز به يادآوردني درست هيچ‌كس براي اين روز از واژه‌ي تبريك استفاده نخواهد كرد.. همه چيز ساكت و ارام باشد و حتي مولكول‌هاي هوا هم كفش‌هاي اسپورت بي‌سروصدايشان را در آورده باشند و نفس نكشند..

آنوقت كه خيلي منتظر مانده‌اي.. چشم‌ها خواب‌آلودگي‌شان را بقچه كنند و بخواهند بروند همين نزديكي‌ها كنار يك روياي شيرين نه چندان دور.. و هي پلك باز كني و ببيني كه چگونه شب صبح مي‌شود.. هرگز فراموش نمي‌كنم يك بغل هواي خنك و سرد صبحگاهي - كه يك شب خوب خوابيده و دست و رو شسته آمده- در آغوش‌ت بگيرد.. لرز خوشمزه‌اي بپيچد توي اندام و بعد بگويد كه چقدر دوست مي‌دارد.. اينطوري شده كه من دچار بي‌حرفي شده‌ام.. در حياط سومين روز از ماه مهر..

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت   توسط ناهید  | 


همه چيز تنگ است. و من وقتي فهمم شد كه ديدم حوض تنگ است و پيراهن فلس ماهي‌كوچك قرمزم تنگ است و استخوان‌ها از پيراهنش، تيغ‌گونه بيرون زده. و شبيه جنگنده‌ها شده.

همه چيز تنگ شده. و حدقه‌ها عذر ِ چشم‌ها را خواسته‌اند و زبان‌ها جواب شده و بيرون مانده‌اند. همه چيز تنگ شده و با يكي‌دو كلمه، سطرها بريده و كوتاه مي‌شود و جمله‌ها كاري‌تر شده‌.

همه چيز تنگ‌ست. حتي ابرها هم مسالمت‌شان را از دست داداه‌اند و براي اعتراض سرفه‌هاي خشك و بلند مي‌كنند. و از جاي‌شان جُم نمي‌خورند تا راهي به سمت خورشيد باز شود. و باران‌هايشان شلاق است.

همه چيز تنگ شده و درخت خانه‌مان ترك برداشته و قلب‌ش پيداست.
همه چيز تنگ شده و لانه‌هاي‌شان را تنگ كرده.
من اما چرا هنوز دست‌هايم بوي نان مي‌دهد؟
و چرا باور نمي‌كنم كه خدا هم ما را ترك كرده؟ و امـ.ـام زمـ.ـان هم؟ و خيلي چيزهاي خوب كه اين آخري‌ها در پستوي خانه‌مان نهان كرده بوديم.

__________

+ بعدش برف نو را گوش كردم. بعدش خيلي آرام بودم. قبلش بعد از مدت‌ها با باران باريدم.

+ مادرها مي‌گويند كفر است و پدرها مي‌دانند كه همه چيز دارد از دست مي‌رود اما به زبان نمي‌آورند. و بچه‌ها قصه‌هايي با پايان خوش را هيچ‌وقت باور نمي‌كنند.
من اما فكر مي‌كنم هميشه حق در كلام بچه‌هاست.

+ دو روز بلاگفا با ما سر ناسازگاری داشت. این روز نگار را دو روز پیش نوشتم(!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


 با اينكه فيلم بود.. با اينكه 600هزار سال پيش اتفاق افتاده بود.. اما ديشب خوني كه از فرق غياث‌الدين ريخت تازه بود. انقدر تازه كه داغ‌ش در گلويم بغض شد و در چشم‌هايم اشك.

آشنايي‌م با غياث‌الدين جمشيد كاشاني - منجم و رياضي‌دان- از صبحي شروع شد كه داشتم فكر مي‌كردم حل مسائل هرچند پيچيده‌ي علمي خيلي راحت‌تر از حل مسئله‌ و مشكلات زندگي‌ست. و دقيقا همان شب توي سريال «نردبام آسمان»غياث‌الدين يك همچين ديالوگي گفت كه نشستم تا آخر همان قسمت را ديدم. و اين آشنايي ادامه يافت تا آنجايي كه ديدم كشمكش‌ها بر سر ملحد بودن غياث در پيش‌بيني زمان كسوف و دخالت در امور خدا و بعضي تنگ‌نظري‌ها بالا گرفته و او را به ميز محكمه كشانده. آنجا هم يك ديالوگ در خور و قابل تعمق داشت: « دمي تفكر از هزاران سال عبادت نزد خداوند برتر است » بعد با تاكيد مي‌گويد« دمي تفكر» و يك نفس رنجور و خسته از تكرار واضحات و دشمني‌ها و غرض‌ورزي‌هاي آشكار.

اين ديالوگ شايد به نظر خيلي معمولي‌ست مثل همه‌ي جملات قصار. اما اگر همين ديالوگ خوب انعكاس پيدا كند و در چنين سريال‌هايي، دست‌مايه انفكاك ناپذير قصه شود!(... و الخ)

ديشب غياث‌الدين در 19 رمضان 600هزار سال پيش فرق‌ش شكافته شد. اما هنوز داغ‌ش در دلم تازه است. مثل هزاران فيلسوف و منجم و سياستمدار و الخ.

تاريخ پر از تكرار اين نابخشودني‌هاست.

و نابخشودني‌تر آنكه از همين "تاريخ" رودي سرخ در جريان است كه در زمان ما هم جاري است و مايه‌ي آزردگي‌ست اگر اقرار كنم "و همچنان بر قوت اين رود افزوده مي‌شود".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


عكس يادگاري 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


همه‌چيز مثل اين است كه انگار ايستاده باشم ميان دو موج سنگين. انگار كه همه‌چيز كليد استاپ خورده. انگار اين موج‌هاي سهمگين قبل و بعد هم همين‌طور مانده‌اند و اين پا و آن پا مي‌كنند. انگار من هم از اين فرصت به دست آمده استفاده مي‌كنم و گردش ماهي‌هاي همين امواج‌ معطل را دنبال مي‌كنم و هزاران حباب هوا كه توي آب جنب و جوش‌شان تمامي ندارد. انگار كه احتياجي به تنفس نيست. يك چيزي مثل نفس كشيدن اما خيلي راحت‌تر و سبك‌تر از آن نگه‌ام داشته در اين زمان معلق. نور هم سراسر چراغ به دست و شكسته نشسته.

از وقتي با خودم گفتم همه‌ي خط‌هاي موازي با يك سطح مكرر را به سمت تو كج مي‌كنم يك همچين حال و هوايي توي سرم هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


به روزهاي فردا نگاه مي‌كنم. به روزهايي كه ديگر مثل امروز نخواهند بود. به روزهايي كه ديگر انقدر بكر نيستند كه دوست داشتن را به همين گرمي در آغوشم بيابم. به روزهايي كه به لطافت امروز اشك نخواهم ريخت. به روزهايي كه از بس ناله و فرياد شنيدم آستانه‌ي تحملم افزايش پيدا كرده. به روزهايي كه ديگر از زن مهجوري كه آشغال‌ها را زير و رو مي‌كند غمگين نمي‌شوم. به روزهايي كه آفتاب تجلي هميشگي خودش را دارد و ماه همان قرص هميشگي‌ست. به روزهايي كه توي جيبم اين دفترچه با طرح‌هاي داستاني كوتاه و جملات و شعرها جاي‌ش را به كارت ويزيت و قبوض و دستمال چرك و سوئيچ و آدرس و شماره تلفن و حلقه‌ي ازدواج و فندك و خاك و.. مي‌دهد؛ يك مرجع  ِ گرم براي دست‌هايي كه دنبال‌شان خواهند گشت. روزهايي كه در كوچه‌هاي ساكت با آفتاب روشن يا پوشيده در پالتوي حتما مشكي و شالي كه گردنم را خوب پوشانده روي برگ‌هاي پاييز قدم خواهم زد به دنبال آشنايي كه به صورتش لبخند بزنم و بگويم ســـلام. به روزهايي كه ديگر اين روزها نخواهد بود. به روزهايي كه كسي با پسوند «ك» كهتري به آخر اسم كوچكم صدايم نخواهند كرد و انقدر فرصت براي اشتباهات آشكار و قهرهاي دوست‌داشتني‌ام نخواهم داشت. به روزهايي كه براي آشنايي‌ خيلي دير است و وقت خيلي تنگ است. به روزهايي كه عميقا آرزو مي‌كنم هرگز پيش از رفتنم نيايند. به روزهايي كه غبار حضور عزيزانم را  در قاب عكسي تنگ كه نمي‌شود درست و درمان در آغوش گرفت پاك مي‌كنم. به روزي كه با يك تصادف از جاده منحرف خواهم شد. و اولين بار مرگ را احساس خواهم كرد. آن روز ديگر براي بازگشتن به دنيا خيلي خسته‌ام و دكترها زندگي را از منفذ سِرم و با چاقو و نخ سوزن جراحي نمي‌توانند به من برسانند. به روزهايي كه در آسمان‌ها كسي را مي‌يابم كه تمام اين مدت دنبالم مي‌گشته. و چقدر دير.. هرگز هرگز هرگز.. ديگر به‌شان فكر نخواهم كرد.

____________________________

پي‌نوشت: خوشبختي به سراغ كسي مي‌رود كه فرصت انديشه درباره بدبختي را ندارد. (امام علي(ع))

- بدين وسيله از دوستاني كه با احساسات‌شان در جريان پُست ِ غلط انداز قبل با همراهي شيطنت آميز خودم، بازي شده عذرخواهي كرده؛ اميد دارم ديده‌ي بنده‌نوازتان گناه‌م را ناديده گرفته و بنده‌‌ را مورد لطف و عفو خويش قرار دهد. سايه‌ي مهرتان مستدام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


«سفر به خير»
-به كجا چنين شتابان؟
گون از نسيم پرسيد.
-دل من گرفته زين جا،
هوس ِ سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟
-همه آرزويم، اما
چه كنم كه بسته پايم...
-به كجا چنين شتابان؟
-به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
- سفرت به خير! اما، تو و دوستي خدا را
چو از اين كوير ِ وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفه‌ها به باران
برسان سلام ما را.
دكتر محمدرضا  شفيعي‌كدكني

يه جايي از همين روزهايي كه آدم رو جا مي‌ذاره تو خودش و ديگه فردا نمي‌شه.. يكي از همين روزها بايد تموم مي‌شد.. بايد مي‌رفت.. همه‌ي هستي‌ش رو وصيت مي‌كرد و مي‌بخشيد.. براي رفتن احتياج به اينهمه سنگيني نبود.. بايد مي‌رفت. حتي با يك خداحافظي ساده.. بي‌خبر.. با نوشتن ته يكي از همين پست‌ها.. هيچ فرقي نمي‌كنه چه ماهي و چه روزي.. هيچ مناسبتي هم نداشت.. فقط بايد مي‌رفت
پايان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


دستم را گذاشته‌ام روي تب امروز
فردا نمي‌شود.

«««

پيرمرد دستي به ريش‌هاي سفيد و شانه كرده‌اش كشيد و گفت: بچه‌ها اين شد كه رابين‌هود قهرمان با دزديدن سكه‌هاي طلاي پرنس‌جان تونست همه‌ي فقراي شهرش رو از گرسنگي و فلاكت رها كنه. رابين‌هود راستگو و شجاع و قهرمان و بي‌باك  و ... الخ از اون دزدهاي ماهر بود كه دستش كج بود اما خودش كه كج نبود(به خدا).. تازه بچه‌هاي كوچيك همه‌شون دوست داشتن وقتي بزرگ شدن يه همچين دزدي بشن. خوابيدين؟

-: بابابزرگ مگه دزدي بد نيست؟

»»»

همه‌ي داستان‌ها را به همين سادگي مي‌شود باور كرد.. مي‌شود دزدها را قهرمان كرد.. با همين تردستي راحت مي‌شود قصه‌هاي بد توي گوش بچه‌هاي خوب گفت.

نه! اين قصه‌ي ما نيست پيرمرد. ما خواب‌ از سرمان پريده.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر فوری: این داستان از بس زیباست از ذهنم نمیرود.. به خودتان جفای نابخشودنی کرده اید اگر نخوانیدش

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


The puzzles of an ideal Wife???

مي‌گويد آن زني باش كه سرش گرم خانه و زندگي‌اش است. مي‌گويد زني باش كه سرش توي پرونده و ليست اسامي اداره است.. زني باش كه درس مي‌خواند براي جواب سوال‌هاي كودكش.. زني باش كه انگشتر و گردنبند خوشحالش‌ مي‌كند نه دو خط نوشته.. زني كه طبخ انواع خورشت و ترشي و مربا را بلد باشد.. زني كه اينهمه سكوت نداشته باشد.. زني كه نگاهش معمولي باشد.. زني كه درد را نفهمد و بگذارد برايش توضيح بدهم و باز هم نفهمد.. زني كه تنش بوي كاغذ ندهد.. ننويسد.. فكر و ذكرش نوشتن نباشد..

مي‌گويم اينهمه زن. مي‌گويد تو نويسنده‌اي. مي‌خواهم همه‌ي دنيا را به هم بريزم. آه خدا نمي‌فهمم چه مي‌گويي؟

مي‌گويد تو همه چيز را به هم مي‌ريزي. تو با همه‌ي كساني كه ديده بودم فرق داري. آخ دختر تو چرا اين شكلي هستي؟ غيرقابل پيش‌بيني و حساس. كلمه‌هايم را روبه‌روي‌م پهن مي‌كني طوري كه نمي‌توانم يكي‌شان را انكار كنم. مي‌پرسد حرفي براي گفتن ندارم. مي‌داند همه چيز تمام مي‌شود اگر حرف آخر را بگويم. مي‌گويم: اگه يه روز دست از سر عشق ورداشتم فقط براي پيدا كردن يه عشق ديگه‌ست. و اون بچه‌ايه كه هميشه توي زندگي‌م مي‌خواستم.

_____________________

هدا اين پازل را در جواب سوال آن پنج‌شنبه‌ي دوم نوشتم. راضي شدي به جواب؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


دارم به فضاي بزرگ‌تري فكر مي‌كنم. مي‌دانيد اينجا با همه‌ي جا دار بودن - كه نشان مي‌دهد - چندان فراخ نيست. خيلي ديد دارد. دود اتومبيل‌ها و سر و صداي سرسام‌آورشان و آن بچه‌ي شيطان كه زنگ خانه‌ام را مي‌زند و در مي‌رود يا آن برف كه خانه‌‌ام را پر از نم و رطوبت كرده.. اين صاحب خانه‌ي لج‌باز.. راستش سه چهار ماهي مي‌شود تصميمم را گرفتم.. اما خب هر بار واقعه‌اي باعث مي‌شد بيشتر به اين قضيه فكر كنم. و دوام بياورم.

از اينجا كه بروم مي‌توانم يك خانه‌ي خوب در يكي از جنگل‌هاي سبز اطراف پيدا كنم. يك خط اينترنت هم مي‌كشم تا آنجا. هر روز صبح مي‌توانم با صداي خرسي كه خودش را به تنه‌ درخت مي‌سايد بيدار شوم.. و شب‌ها موقعي كه گرگ‌ها زوزه‌هاي عاشقانه مي‌كشند بدانم وقت خواب است.. تلويزيون نمي‌برم.. كتاب‌هايم را چرا. چند دفتر خاطره هم دارم كه پراكنده توي‌شان چيزهايي نوشته‌ام.. البته به طرز معجزه آسايي هيچ كدام خاطرات من نيستند.. (آدم داستان بنويسد و خاطراتش را پدر و مادر دار وارد دفتر كند؛ من كه مي‌گويم محال است.) يك ساعت مچي كه در آخرين سفر خريدم هم با خودم مي‌برم. لباس سفيد با دامن بلند هم برمي‌دارم. چه مي‌دانم شايد يكي پيدا شد بتوانم باهاش زندگي كنم حداقل لباس مناسب داشته باشم... من فقط براي همان روز خيلي وسواس خواهم داشت براي همين توي فهرستم مي‌گذارم. دارم فكر مي‌كنم مي‌شود با يك درخت هم پيوند داشت. من يكبار واقعا روي دايره‌ي تنه‌ي بريده‌ي درختي ايستاده بودم با دست‌هاي باز. به نظرم خيلي كوچك بودم دبستان شايد.. اما مثل اينكه به هم نمي‌خورديم و پيوندمان نشد. نقاشي‌اش را براي هفته‌ي محيط زيست به خانم‌ مدرسه‌مان دادم و زد به ديوار راهروي مدرسه‌مان و بچه‌ها .. كلي فيض بردند.

گه‌گاهي خواهم آمد شهر(مثل سهراب سپهري گفتم).. فكر نكنيد مي‌نشينم با برگ و بار درختان براي خودم لباس و وسايل امرار معاش درست مي‌كنم! من در اين موارد بيش از حد تنبل و ناتوانم.. روي اين حساب گاهكي به دوستان قديمي سر خواهم زد.. البته فكر كنم يك ماشين هم بايد بخرم.. چون احتمالا رفت و آمد بدون آن برايم غيرممكن است.

فعلا از آن خانه مي‌توان يك جلوبندي به شرحي كه خواهم گفت تصور كرد. يك در چوبي كه با صداي قيژ باز مي‌شود. يك پنجره سمت چپ كه بشود غروب خورشيد را ديد.. با يك سقف شيرواني.. با يك عالمه درخت در اطراف.. دريا! دريا داشته باشد. ببينيد! اينها همه نماي جلوست.. نماي پشت خالي‌ست.

خيلي كار دارم و دقيقا نمي‌دانم بايد از كجا شروع كرد.. الان دارم يك ليوان شربت بهارنارنج مي‌خورم تا خستگي در كنم .. اين چند خط را هم نوشتم كه شورم براي كاركردن بيشتر شود. (خرداد 88)

+ خواندن اين داستان  را به دوستان داستان‌نويسم پيشنهاد مي‌كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


هـدا! يادت مي‌آيد با لحني غمگين و ناراحت، در پنج‌شنبه‌ي باراني شهر تو گفته بودم اخبار را با Volume صفر گوش مي‌كنم. ديشب تصوير ابط.ـحي يكي از آن تصاوير بود. هميشه زبان تصوير فراتر از همه‌ي زبان‌هاست. هدا يادت مي‌آيد!

بلاهت تنها چيزي است كه ازشان مانده. و اين تنها سرمايه‌ي ماست.

+ اين است كه مي‌گويم اگر «نوشداروي وعده‌ داده‌ شده‌ي خدا » بيايد من يكي باور نمي‌كنم آقا!

+ اين پنجره‌ها را هم ببينيد: اين و اين  و اين

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


حال قصه گفتن داشتم. ولي اين روزها سعي مي‌كنم بيشتر از هميشه به خودم برسم و انقدر خون دل نخورم كه چرا اين اونجوريه؟ چرا اون اينجوريه؟ توي همه چيز! آخرش اين شد كه به غير از تعداد معدودي كه مهم هستن برام كه شايد به انگشتاي يك دست هم نرسه يعني يكي دو سه چهار پنج نفري كه جمعاً.. ولش كنيد خب زيادن!

يكشنبه‌اي كه گذشت با هدا رفته بوديم لب رودخونه.. بهش گفتم چرا براي «برسد به دست خود خدا» امضاء ندادي؟ بهش گفتم فكر مي‌كردم خيلي‌ها بيان پاي كار و بخونن و امضاء بدن.. سه نفر رو هم بر خلاف عادت وبلاگي‌م به زور دعوت‌شون كردم تا آشفتگي‌هاي متني كه توي سرم غوغا كرده رو خاموش كنن. ولي خب يكي مسافرت بود.. يكي الطفاتي به نوشته نداشت.. يكي واقعا اصلا خواسته بود سكوت كنه. يكي به خاطر اينكه منم براش سكوت مي‌كنم .. اما هدا برام جالب بود. با تموم دلخوري كه اين اواخر از دست هم داشتيم اومد پاي كامنت يه هشت نه ده دوازده سيزده چهارده پونزده خطي نوشت و بعد آخرش هي نوشت امضاء امضاء.. بعد طي فرآيندي كه اصلا سر از فرمول‌هاش در نياوردم سكوت كرد و امضاء نداد.

شايسته بود اينجا ازش تقدير كنم. به خاطر اينكه متن رو خوند.. و حسابي حالم جا اومد.

نکته: اگه زياد عنوان به مندرجات پست نمي‌خوره به اين خاطره كه خيلي از حرف‌ها رو فقط دكمه‌ي ديليت گوش كرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه تغييراتي هم تو قسمت لينك‌ها دادم كه لازم ديدم اين مسئله رو توي اين پست پررنگ كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


نامه‌ي سرگشاده‌ از زمين به آسمان

(مي‌شود گفت گلوله‌هاي برفي كه كف دست آسمان مي‌باريد)

نمي‌دانم چرا آرام نمي‌گيرم. جنون خاموش كلماتي كه ديگر وزن ندارد و از دهانم كه در مي‌آيد پوف مي‌شود. چيزي شبيه رنگ سفيد كه خواب مي‌بينم هر لحظه كه چشمانم را به نرمي مي‌بندم و به وحشت يك كابوس باز مي‌كنم. راندمشان.. صداهايي كه اسمم را به آهنگ سفيد زمزمه مي‌كردند. اينك منم كه با خودش هم نمي‌نشيند. نمي‌توانم سيل جنون آميز اين همه كلمه‌ي وحشي درون را در قالب جملات به سكون بنشانم. بيماري اكولالياي درونم عود كرده و هي حجم اينها را تكرار مي‌كند. آينه در آينه تكثير مي‌شود. نمي‌توانم خاموشش كنم.

تعريف سياه سبزي كه سرودم چه شده اينهمه را يادت كنم كه فراموشم كردي كه نشد تمام آسمان را آبي كنم اگر تكرار كنم شب كه سفيد مي‌شود و نمي‌شود كه بخوابم اين پشه‌هاي مزاحم و اين عرقي كه من غرقم توي ليوان چشم‌ها شكست مستقيم را تجربه مي‌كند فيزيك قانون انيشتين كه MC برابر است كه بمب اتمي ساخته شد كه حوا بيايد هبوط كند صبر كنيم كه شب بگذرد فردا صبح وقت هست. خون توي صفر و يك صورتم كشيده كشيده سفيد كه قشنگي توي لباس سفيد كه گرم است توي تن تابستان كه تاي چروك پالتو مي‌پوشي چقدر سرد است آسمان كه نمي‌بارد و شب كه اينهمه پنكه به سمتم باد مي‌وزد. بشين كه شب شده برايم حرف بزن. گوشم كر است نفوذ كرده آفتاب صبح به منافذ پوستم مي‌سوزد زخم‌هايي كه ديشب برايم پانسمان كرده بودي گيس سياه مرده‌ زني توي دست‌هاي نيرومند مردي كه زندگي مي‌كند به تمام معنا. شب شده باز كه آفتاب نسوزاند كه شب ستاره دارد و ماه كه آفتاب ندارد كه عرق بپچسباند موهاي بلندم را كف پوستم و صبرم را جيغ بكشم هي به پنجره دخيل ببندم و خواب كنم خودم را. شب شده شعر بخوان توي گوشم و خَرَم كن. كه عيسي مسيح بدمد مثل نسيمي توي صورتم قبل از اينكه وقتش را بگيرم تا  آماده شود براي صليب شدن و ميخ‌هايي كه توي تن من هم مي‌رود و پهلوي بانويي و سر برادري كه گوانتانامو زندان مخوفي است من نمي‌آيم كربلا. سياه پوشيده‌اي مگر محرم شده است كه امشب سياه است انقدر كه نمي‌شود دست‌هايم را ببينم باز كه چقدر خُنك است وقتي توي قلب تو خيس خورده. كفنم كه رنگ سفيد است مقاربت يا مقارن است با مغازله‌ي روز سفيد من كه شب در دامن اوج مي‌گيرد كه دلخوشم كه شب رسيده ابر را به دامن گرفته و گيسش را گذاشته روي صورتش و مي‌بارد كه بوي خيس باران خورده‌ي برگ‌هاي درخت‌هاي پهلو به پهلو شده كه باز دارم وزنم را از دست مي‌دهم كه انقدر سبكم و آسان مي‌روم انگار. كشيده مي‌شود شوك تا 120 تا بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا .. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا ... بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. نمي‌آيد پيامبرم كه سبك است روي تخت سفيد بيمارستان ِ بيماران اعصار. توي كما است و پزشكان گفته‌اند روزي بيدار مي‌شود و مي‌آيد كه جيغ كشيدن ندبه نمي‌خواهد صبح به صبح مگر چه مرگي‌تان شده كه هي مي‌گوييد دعا دعا دعا دعا دعا به جان خدا.. خدا جان مي‌دهد كه من زنده‌ام كه تو زنده‌اي كه اينهمه مخلوق زنده‌اند و در هم لوليده خوب و بدشان و خوب پيدا نمي‌شود در انبوهشان همه‌شان خاكستري مايل به سياه‌اند. و در ما مرده است خدايي كه از بس جان داده به زمين و آسمان فحاشي مي‌كنم و سرم را مايل مي‌كنم و غم توي چشمم را دودي كنم كه تو بيايي كه مگر بيايي و نمي‌آيي كه چقدر سخت است انسان بودن و از احساس سرشاري. توي چشمم نگاه نكند مي‌خارد مردمك سياه؛ مترسكش بيدار مي‌شود كه گنجشك‌ها دانه‌هاي چشمم را نوك بزنند كه بگذارند در دهان مردي كه دروغ را راست توي مناظره و جلوي دوربين و اينهمه جان بدهند در من كه اندكم و طاقت اينهمه خون كه درونم را پر كرده و دارد منفجر مي‌شود. شب كن! شب كن! شب كن! اينهمه روز آفت شده و دست‌هايم را تاولي كرده. كه خون مي‌تركد از هر دانه‌ي تسبيحي كه مادر مشغول شد به يا قاضي‌الحاجات. نرو توي خيابان كه حركت دوار زمين يعني هيچ بر هيچ. شروع هر جايي پايان آنجاست قصه نمي‌بافد گيس بلندم را مي‌كشد مردي كه زنده است به تمام معنا كه كما رفته است پيامبري كه پزشكان گفته اند روزي مي‌آيد كه خدا جان داده پس كي به فكر ماست؟ ما افتاده‌ايم اينجا و به نوبتي كه نظمش از كجاست مي‌ميريم. من مأيوس نيستم كه «مي‌آيد» دستم را داغ مي‌كنم اگر اينبار فراموش كردم. ولي چطور مي‌شود خدا كه مرده است از بس جان داده.

من هم قدم آن مرد زنده‌اي به تمام معنا مي‌شوم كه گفته امروز تماماً متعلق به سكوت است. در كوچه‌هاي پيچ‌خورده‌ي زمين كه از وقتي دنيا آمده از درد به خود مي‌پيچد. آن مرد كه در باران رفت در كماست. من منتظرم. اه اه اه همش بايد منتظر باشم. پياده مي‌شوم جايي كه شروع كرده‌ام. از كجا شروع كرده‌ام. شب شد باز. بايد بخوابم .. سفيد.. سفيد.. سفيد .. سفيد.. گمشده ‌است خدا كلمه‌هاي توي سرم و هي مي‌آيد و بي‌معني كفش و كلاه مي‌كند خودش را مي‌‌ريزد توي زمين سُر سفيد نامه‌ام. خدا آدرس جهنمت را برايم پست كن. آنجا كه وعده دادي جهنم بهتري است ما كه دستمان انقدر باز نيست (يعني خيلي دستمان را باز گذاشتي كه هر غلطي بكنيم) كه به بهشت برسيم همان جهنمت كه كافي‌شاپ‌ دارد. خدا تو هم بايد بشيني كنار دستم و از اين حميم بخوري. خودت گفتي! توي كتابت كه به قلم قسم خوردي! گفتي عدالت دارم. قبول كن گناهكاري خدا! به خدا قول مي‌دهم تنهايت نگذارم. هميشه به فكرت باشم. غمت را بخورم اصلا خيلي خوش مي‌گذرد من و تو توي جهنم هم كه با هم باشيم. هي يك عالمه خوشي نمي‌ريزم توي بغلت و يهو يك غم بزرگ بياندازم توي دامنت. نه نه خدا كه نمي‌شوم. من كه نمي‌خواهم منطق اينهمه فلسفه را به هم بريزم نشسته‌اند اينهمه تحليل كرده‌اند و اين متون را در آورده‌اند. همه‌شان را دوست دارم. تو هم كه دلت نمي‌خواهد جهان دوباره در سياهي عظيمش فرو رود.. همينقدر كه من هستم بس است. خدا اصلاً شما سر جايت جلوس كن. فقط برايم بنويس آخرش مي‌خواهي چه‌كار كني؟

_______________

+ مي‌توانيد پاي اين نوشته را امضاء كنيد. حتي مي‌توانيد قسمت‌هايي از نامه را حذف يا اضافه كنيد. البته با اشاره به اين جمله كه خدا در كتابش مدام تكرار كرده «الله عليم بذات الصدور».

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


گاهي رسيدن براي راهه.
گاهي راه براي رسيدنه.
گاهي تا وقتي راه مي‌ري انگار رسيدي.
+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


بـ.ـا.طـ.ـو.مـ.ش را طوري توي دست مي‌چرخاند، انگار حريف مي‌طلبد. اين همه سال كه رفته بودم دريا از اين جغله‌ها نديده بودم. بي‌آنكه به محمد نگاه كنم گفتم: چي شده كه اينجا پلاس‌اند! با بـ.ـا.طـ.ـو.م‌هايي كه به جاي بستن به كمرشون مثل زورگيرها توي دست مي‌چرخونن! نكنه خبر رسيده مردم با مايو اغتشاش راه مي‌اندازن!

برگشت و نگاهي به پشتش انداخت.

پارچه نوشت را سه نفري خوانديم :« ورود ميهمانان عزيز را با حفظ شئونات اسلامي به شهر بابلسر خيرمقدم عرض مي‌نماييم.»

اينهمه نبوغ در ادبيات ِ «تبريك» را بايد احسنت گفت. تازه اينكه سال اصلاح الگوي مصرف هم هست! دو مورد را در يك پارچه نوشت وارد كردند! احسنت دارد اينهمه گوش به فرمان بودن! بيدار بودن!.

سرمان را پايين گذاشتيم و از ساحل ماسه‌اي لذت برديم و عين خيال‌مان نبود اينهمه بلاهت. از تأييد ر.هـ.بـ.ر.ي. پيش از اعلام نتايج شـ.ـو.ر.ا.ي نـ.ـگـ.ـهـ.ـبـ.ـا.ن فهميده‌ايم اين دوره همه چيز پيش‌پيشكي است. پيشكي خبر مي‌دهند احـ.ـمـ.د.ي‌.نـ.ژ.ا.د را ملت تعيين كرده. مگر ما چه‌مان از ايشان در غيب‌گويي كمتر است! پيشكي مي‌دانيم چهارسال چه روي خواهد داد. نوسترآداموس هم نمي‌خواهد! اين ديده‌ها با همه‌ي خشونتي كه به آدم بار مي‌كند برايمان غيرقابل پيش‌بيني نيست؛ همچنان كه تحمل كننده هم نيست.

با مانتو و شال كه تن به آب زديم يكي از همين جغله‌ها درآمد كه "سوت.. سوت" من خم شدم و گذاشتم موج از روي شانه‌هايم بگذرد. گرماي آب را حس كنم و هم‌زمان خنكاي آبي‌اش در قلبم بپيچد. پلنگي! همچنان كه از رو نرفت گفت" سوت سوت"  به طرف ساحل رفتم و با ايما و اشاره گفتم "ماجراي سوت سوت چيه؟" وزن‌ش را روي پاي راستش ريخت و بـ.ـا.طـ.ـو.م‌ش را قايم كرد و گفت اينجا توي طرح است بگذاريد ساعتش تمام شود بعد برويد توي آب. گفتم اين طرح بانوان‌تون كه تعطيل كرده ما هم كه با لباسيم. گفت من اينا رو نمي‌دونم! نبايد بريد توي آب. كمي كه دورتر شد دوباره زديم به آب. دوباره هروله كنان آمد طرف‌مان كه " سوت .. سوت" تا نيامديم ساحل ول كن سوت زدنش نبود. برايش دست تكان داديم و لبخند زديم. تقريبا تمام پاركينگ فهميده بودند كه دو نفر خانم با مانتو و روسري زده‌اند به آب و اين جغله ول‌كن ماجرا نيست! گفتم اينهمه آقا 5 متر آن طرف‌تر زده‌اند به آب! توي طرح شما نيستند! ما آمده‌ايم وسط طرح شما!؟ (بگم!! بگم!!) گفت كه نبايد برويم توي آب و دورتر كه شد گفت بگذاريد ساعتش تمام شود هر غلطي دلتان خواست بكنيد!

گفتم آن قانوني كه تو لباسش را پوشيدي اجازه داده فحش بدي؟! همه‌ي نگاه‌هاي سنگين ريخت روي سر پلنگي. رفتيم توي آب. يهو ديدم سيل خانم‌هاي ترسوي مشتاق آبتني ريختند توي آب! دروغ نيست اگر بگويم براي لحظه‌اي از اين ترس خوردن ملس‌شان حالم به هم خورد. يكي‌شان نگاهم كرد و گفت مي‌شود دستم را بگيري! مي‌ترسم از موج. خواهرم با اكراه‌م دستش را گرفت و كشيدش سمت ما. كمي بعد صداي سوت بزرگتري توي ساحل پيچيد. به خواهرم گفتم با موتور و سرهنگ آمده بگيردمان! ديدم مرد ستاره‌دار! آمد و گفت خانم‌ها بروند توي طرح بانوان من خودم صحبت كرده‌ام كه راه‌تان بدهد. 5 دقيقه به اتمام طرح مانده بود. با وقاحت تمام بعد از اتمام زمان طرح‌شان، پرده‌ها را بالا زدند! اين هم از برادران مخلص و جان بر كف امنيتي! كه تلويزيون‌مان(1) گوشمان را پر كرده از رشادت‌هاي‌شان..

شب كه آمديم خانه خواستم اين همه اتفاق را بريزم توي يك جمله از امام علي(ع) و sms كنم تا خالي شوم از اينهمه كه ريختند توي دلم:« بشنويد و بفهميد و باور كنيد تا رستگار شويد». امان از دست اين حوادث غيرمترقبه‌ي طبيعي! در اثر عبور آرام خـ.س و خـ.ـا.شـ.ـاك و گرد و غبار باز هم سرويس كوته‌پيام دچار اختلال شده بود و نشد كه برسد به دست خود ِ گيرنده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1)حيف تو كه توي گوش‌ات چوب پنبه‌ي رسانه‌هاي خودي است و صداي مرا نمي‌شنوي. حيف من كه اينهمه فرياد را به تو پناه آوردم. خسته‌ام. بگذار سال‌ها از من و تو بگذرند و ما به هم نرسيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


هر چی که می‌خواد کلمه بشه و به زبون بیاد می‌شه «سفید»

: « سفید »

ســ فــ یــ ــد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


حسين ِ خاله 17 ماهگي‌اش را در حيات من مي‌گذراند.. عسل در آغوش خاله‌جونش

انگشت اشاره‌اش را مي‌برد سمت پرنده و با لحن پرسش‌گر ِ دلبرانه‌اي مي‌گويد: «چيه؟» علاقه‌ي عجيبي به اين قسم موجودات نشان مي‌دهد. بال زدن‌شان برايش رويايي است. وقتي تاب‌ش مي‌دهم تا اوج،‌ قهقهه مي‌زند. لب‌هاي خندانش را به دنيا نمي‌دهم. بس كه از ته دل شادم مي‌كند لبخند‌هاي بي‌دريغش. كودكانه نيست. هيچ وقت حس نكردم كودك است. او از دنياي بزرگ پر از نور به خانه‌ي ما آمده.. سوغاتي دست‌هاي مهربان معبود است.. اجابت خواهش‌هاي من در طلب آرامش.

دست‌هاي اشاره‌اش راهنماي دنيايي است كه از دست داده‌ام. دنيايي كه عجيب دلم برايش لك زده است. دست‌هايش را مي‌بوسم.. و گونه‌اش را؛ وقتي چشم‌هايم را نشان مي‌دهد و به زبان ما صداي‌شان مي‌زند كه اشاره‌اش را بفهميم. دريچه‌ي دست‌هايي كه وقتي به چشم‌هايم مي‌خورد آرزو مي‌كنم باز هم.. باز هم.. باز هم سايه‌اش را روي چشم‌هايم حس كنم.

يك هفته است كه جانم از ديدارش تازه شده. باران ِ حضورش عطر گل‌ها را به مستي پراكنده مي‌كند.

در اين اثنا اشك‌هايي كه پنهان مي‌شوند و غمي كه صورتم را چنگ زده ذره‌اي مرا به حال خودم وا نمي‌گذارد. خبرهاي سرد و تاريك انسان‌هايي كه از خفقان، صدايشان به گوش‌ خودشان هم نمي‌رسد. حنجره‌هاي تن‌هاي تنهايي كه قلب‌هايشان پر از فانوس‌هاي خاموش است و حكايت رنجي است از سال‌هايي كه گذشته و قرار است بگذرد.

تنها به تو مي‌گويم. تنها به تو كه «سينه مالامال درد است».. خالي از ادامه‌ي شعر خواجه‌ي شيراز «اي دريغا مرهمي». اين روزها از بس در افكارم پنجه مي‌كشند تا مرا به آرامش دروغين‌شان خواب كنند و خواب‌زده‌هايي كه از سردي و تاريكي لمس شده‌اند مرا به طغيان مي‌كشاند. به تو كه جايگاهت خالي است و مرا در آغوش كلمات و جملاتم به طوفان مي‌زند. دست‌هايم را هنوز گشوده دارم. از اين پايين سرد و موزائيكي  ِ قرمز تو را منتظرم. در چشم‌هايم غوغايي است كه دريايش آرام نيست. آسمانش خورشيدي نيست. دست‌هايش را گرمايي نيست.

_________________

ماهي‌گير سر قلابش كرم‌هاي منعطف و چاق و چله‌اي با مارك خارجي مي‌گذارد تا ماهي بگيرد. آن هم چه ماهي‌هايي! قرمز و كوچك و تماشايي! اينهمه وقاحت از سوي ماهي‌گير قلبم را جريحه‌دار مي‌كند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


:: به مرگ‌هاي خاموش ::

ملحفه‌ي سفيد را بي كوچكترين چين روي سرم مي‌كشند و مي‌گويند در اتاقش خودكشي كرده است. نامه‌هايم را به تو پاره مي‌كنند. من به فكر تنهايي بعد از خودم هستم كه تو را به اسارت مي‌كشاند. زنداني تو رهايي ندارد. كسي به فكر انزواي تو نيست.

:: به مخاطبين پست «اثبات» ::

مي‌گويد مي‌ترسم. مي‌گويم از چي؟ مي‌گويد از امريكا. دست مي‌كشم روي سرش و مي‌گويم در اين سال‌ها ما نشانه ] امريكا[ كم داشتيم و هدف ]ملت[ زياد. مي‌گويد يعني نترسيم. مي‌گويم بترسيم؛ اما نه از لولو. مي‌گويد يك عمر است كه از همين ما را ترسانده‌اند. مي‌گويم دايه‌ها]ي مهربان‌تر از مادر[ فكر نمي‌كردند به اين زودي‌ها دست‌شان رو بشود. مي‌گويد ما اسير چي بوديم. و نفس عميق مي‌كشد.

::.!!!!!.::

بالاترين مرگ براي انسان سياست‌مدار «مرگ سياسي» است.

:: شكواييه ::

آسمانا دلم از اختـــر و ماه تو گرفـت
 آسمـانا!! دلم از اختـــر و ماه تو گرفـت
آســــمانا! آســــــمانا! آســـــــمانا! دلـــم
               از
         اختر
     و
       ماه
         تو گرفت
                آسمان دگري خواهم و ماه دگري.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


خدايا! در انتظار آنم كه زيباترين اتفاقات رخ دهد. گرچه هيچ چيز روي زمين اين ندا را تأييـد نمـي‌كند اما! قلبم سرشار از اميد است.

صدايت توي سرم خون مي‌شود. نگاه تو با آن چشم‌هاي معترض در چشمانم خون مي شود. مي‌خواهم شانه‌هايت را بگيرم. مي‌خواهم دست‌هايت را بگيرم. مي‌خواهم تو را بنشانم روي صندلي‌ايي كه در حوصله ذهن تو نيست. مي‌خواهم با تمام توانم تو را بنشانم روي نيمكت. تو در نيمه‌ي خودت بنشيني و من در نيمه‌ي خودم؛ در سايه‌ي يك نيمه‌ي مشترك. اگر همينطور فرياد بزني و چشم‌هايت آتش گرفته باشد از اعتراض، باز هم  ترس را در وجودم قايم مي‌كنم.

مي‌گويم من هم معترضم. مي‌دانم تو هم هستي. اما اين فقط مقدمه چيني براي باز كردن صحبتي است كه نمي‌دانم چقدر طول مي‌كشد با تو. مي‌خواهم هرچه فرياد داري بزني. هرچه در سينه‌ات تو را اينطور در "دايره‌ي قسمت" به هياهو كشانده بشنوم.

زاهد از كوچه‌ي رندان به سلامت بگذر/ تا خرابت نكند تهمت «بدنامي» چند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


ما اختلاف داريم دوستان! ما به رأي‌هايي كه توي صندوق ريخته شده اعتراض داريم. اعتراض داريم و بايد تا آنجايي كه حق‌مان ايجاب مي‌كند پاي اعتراض‌مان بايستيم. اعتراض داريم دوستان! يادمان نرود كه ما معترضيم. يادمان نرود ما قانون داريم دوستان. ما قبلا پاي صندوق‌هاي رأي با شركت 40 ميليوني‌مان، بار ديگر به قانون اساسي و نظام اسلامي امضاء «آري» داديم. هنوز مُهرش و مِهرش خشك نشده دوستان! مثل حضورش در قلب‌هامان تر و تازه‌ است.

امروز شنيدم اعتراض ما مضحكه‌ي دست دول انگليس و امريكا شده. امروز شنيدم كه يك عده‌ به نام ما مسجدي كه مأمن قلب من و توست - و آواي روح‌بخش اذان‌ش اگر در گوشمان نپيچد روزمان حجم بزرگي كم دارد- را به آتش كشيده‌اند. امروز ديدم آدم‌هايي كه مهرشان به وطن از جنس "غيرت ايراني" نيست جواني را .. سرباز در حال خدمتي را.. زني را .. مردي را .. در خيابان به جرم عبورش به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند. من و تو با آن جوان نسبت نزديكي داريم.. با آن زن هم.. با آن مرد هم .. خيابان‌هاي ما مكان لبخندهاي ممتد به صورت همديگر بود. دست‌هايمان جز براي كمك به هم‌نوع دراز نمي‌شد! يادتان نرفته كه همه‌مان با سيلي صورت‌مان را سرخ نگه داشته بوديم. چند وقت است به روي هم  لبخند نزديم ؟ چند وقت است امنيت را به واسطه‌ي ما و هدف والاي‌مان لگدكوب كردند؟ چند وقت است پايمال هدف قشون‌هاي طماع و تفرقه‌افكن انگليس و امريكاييم. چرا خاموش نشسته‌اي هم‌وطن؟ چرا اين همه درد و رنج يكهو همه‌مان را بهت زده و منزوي در گوشه‌اي رها كرده و از هم غافليم؟

همين ديروز بود كه اعتراض‌مان را در وبلاگ‌هايمان به حمله‌ي فرهنگي امريكا و هاليودش و فيلم كذايي 300 گوش دشمن اصلي‌مان را كر كرده بود! همين ديروز بود كه پسر شهيدمان را گلگون آوردند. يادتان كه نرفته؟! با دست‌هايمان در باغچه حيات‌مان كاشتيم. اشك‌هايمان هنوز خشك نشده! از دردي كه ديروز بر دلمان گذاشت و امروز در ماست.

آنقدر مختار هستيم كه بيگانگان براي‌مان خط تعيين نكنند. آنقدر بزرگ هستيم كه در گوش خواندن دشمن براي جري كردن‌مان خنده‌دار به نظر برسد. اصلا آنقدر حق داريم كه خودمان راجع به هدف‌مان و چگونگي اعلام اعتراض‌مان تصميم بگيريم. امريكا و انگليس ِ تاريخ ديروز، همان است كه امروز هست.

واقعا چه كسي برنده است دوستان؟ فعلا بگذريم از احمدي‌نژادِ خاطي(؟چيز) با نطق‌ش در وليعصر تهران! امروز كسي برنده است كه سره را از ناسره كه فاصله‌اش به باريكي موي سفيدي شده تشخيص دهد. كسي برنده است كه هدف والايش را ملعبه‌ي دست اجنبي نكند. گرگي در لباس ميش! خبيث ِ حريصي كه قانونش «تفرقه بيانداز و حكومت كن»! و كاسه‌ليس‌ش امريكا و دست نشانده‌اش اسرائيل خون‌خوار!

من اعتراض دارم دوستان! من به خاموشي‌تان اعتراض دارم دوستان! قلاده‌ي اعتراض‌تان را به دست بگيريد و باز اين سگ‌هاي هار را با قلم‌هاي معترض‌تان ببنديد به نمايش‌خانه‌هاي دموكراسي‌شان كه هر روز در افغانستان و عراق و فلسطين و ..اكران دارد. اين دشمن ستاره‌دار است! اخراجش كنيد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


+ موج نا آرامي‌ها و اعتراض مردم و عدم امنيت در سطح شهر بابل.

+ ضعف نيروي انتظامي در كنترل شهر بابل حتي به مدد لباس شخصي‌ها

+ عدم مجوز وزارت كشور به اجتماعات،  شور اعتراضات گسترده به آراي مأخوذه را به بي‌راهه مي‌كشاند.

+ چرا اجتماعات احمدي‌نژادي «بله» و در مقابل اجتماعات مير حسين موسوي «خير»؟؟

+ احمدي‌نژاد با بي‌اهميت جلوه دادن و توصيف موج اعتراض 13 ميليوني به مشتي خس و خاشاك و تبديل شور انتخاباتي به "ميدان فوتبال" و "برد و باخت"، عامل اصلي اغتشاشات و اعتراضات مردمي است.

+ ادبيات احمدي‌نژاد در وليعصر تهران خشونت‌آميز و غيراسلامي و به دور از تدبير سياسي بود.

+ همچنان آمار با واقعيت فاصله دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


ساعت 5/3 سوار تاكسي شدم. سرم پر از سكوت بود. هميشه كه ذهنم پر از حرف و اعتراض به حالت موجود مي‌شود سكوت غريبي راه حرف زدنم را مي‌گيرد. مي‌دانم وقتي برسم خانه ديگر ناهيد سابق نيستم. سوال‌ها را چپكي جواب مي‌دهم. نمي‌دانم روحم مال كجاست تا آنجا جستجويش كنم. نمي‌دانم وضعيت خيلي بدي است. ديروز از هميشه‌ي عمرم غمگين‌تر بودم. شور و هيجان مردم توي ماشين‌هاي‌شان. چهره‌هاي آشنايي كه تا ديروز در ستاد رقيب تن رقصان جماعت شده بودند سر از شور كانديد 24 ميليوني درآورده بودند و خيل دانشجوياني كه چشم‌هايشان از سر اعتراض و خفقان حاكم از حدقه بيرون زده بود و عليه سياستمداران و مردم خواب‌زده‌ي بيدارنما فرياد مي‌زدند : «مرگ بر اين دولت مردم فريب». من براي تنهايي‌شان ترسيده بودم . براي جواني‌شان براي فرداي‌شان ترسيده بودم.. راننده تاكسي از اشك من تعجب كرد اما سكوت كرد. و روبه‌رويشان مردان و زناني كه به چشم ديده بودمشان كجايي‌اند و امروز مي‌بينمشان چطور مضحكه‌ي دست شده‌اند

حتي روز انتخابات ديدم دختري كه تمام سبز پوشيده بود نوشت : دكتر محمود احمدي‌نژاد. ديدم زني با چادر سياه نوشت ميرحسين موسوي. ديدم دختر مطلقه‌ي همسايه نوشت ميرحسين موسوي. برادرم نوشت ميرحسين موسوي. مادر نوشت احمدي‌نژاد. بابا نوشت ميرحسين موسوي. خواهرم نوشت احمدي‌نژاد. و اگر حسين ِ خاله بود و مي‌توانست راي بدهد مي‌دانم مي‌نوشت ميرحسين موسوي. ديروز درد بود.. غم بود.. اعتراض بود .. توهين بود.. شعار بود .. يك عده‌ي - خيلي زياد – بي‌خبر از همه چيز بود .. فريب بود .. قلب‌هايي با چراغ‌هاي خاموش .. در من فقط غم بود .. حزن بود .. اشك بود .. خون بود .. اينها كه در مقايسه با قلب خيلي از دوستان پرشورم هيچ نبود. ديروز فقط عصباني نبودم. چون اين روز را پيش‌بيني مي‌كردم. گرچه 13 ميليون هم زنگ خطري براي دولت دهم است. اين اعتراض 13 ميليوني به عملكرد احمدي‌نژاد زياد اگر نباشد كم هم نيست. دلم مي‌خواست توي برگه‌ي انتخابم كنار اسم كانديدم بنويسم اعتراض! اعتراض! براي اعتراضم هست كه رأي مي‌دهم. براي گفتن اينكه تو خوب نيستي احمدي‌نژاد..

بالا بردن نقدينگي براي جامعه ايراني اگر چيزي جز تورم نداشت براي سياست ايراني افتخار انتخابي 24 ميليوني شد تا شبكه‌هاي خارجي چشم‌هاي خودمان را خيره كند به گفتن به‌به! به‌به! چه دموكراسي خوشمزه‌اي شده.

اينجا اگر اشك‌هايم نبودند تا صفحه مانيتور را تار و خيس نشان دهند خيلي بيشتر شرح روزي كه بر من گذشت را مي‌نوشتم. كاش مي‌توانستم بطيارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


صداهايي كه سابقاً جريان داشتند و هنوز پژواك دارند مرا از رفتن بازداشته. خوب مي‌دانم دقايقي كه با آن‌ها سپري كرده‌ام هرگز تكرار نمي‌شوند. من از روزهايي كه ديگر نتوانم به يادشان بياورم، مي‌ترسم.

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

از اينكه هر روز به ياد مي‌آورم و مي‌بينم نيست خسته شده‌ام. رسيده‌ام به روزهايي كه خيلي ازشان مي‌ترسيدم.


از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ جايزه ادبي صادق هدايت 1388 

+ دلم براي خواندن اين سايت تنگ شده است. و نوشتن در اين وبلاگ با همه‌ي آرشيو پاك شده‌اش.

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


دست مي‌برم به طناب و گردن له‌شده‌ام را از ميان بازوان خسته‌اش بيرون مي‌كشم. سالهايي كه گذشته‌اند را در يك كلمه بيان مي‌كنم. تنها يك كلمه كه حوصله‌تان سر نرود. گذشته‌ها گذشته‌اند. يادتان باشد پشت سرم آب نريزيد. اگر هم يادتان برود ديگر هيچ فرقي نمي‌كند. اين مسافر باز نمي‌گردد.

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ اين زن را بسيار دوست دارم. متانت و وقارش دريا را آرام مي‌كند و باران را سرريز.

+ هر چه مي‌خواستم سكوت كنم نشد از اين متن بگذرم و پيشنهاد نكنم «بخوانيد».

+ این ندانستن شکل رنجش بسیار شبیه تنهایی خود خواسته است.. شکل بسیار غم انگیز و درهم یک زندگی در بی‌خبری برای به تعادل رساندنش.. من این بی‌خبری‌ها را خوب می‌شناسم.

+ يكـــــــــ نفر! تنها يكـــــــــ نفر! تنــــها اگر بخواندم! برايم بســــــــــيار است. اين آقا يكي از اين يكــــــــ نفرهاست كه بايد قدرش را بدانم.

+ قول مي‌دهم ديگر مسلسل‌وار به روز نكنم. اگر يادم رفت به يادم بياور! ــ به راستي كتاب بي‌نظيريست ;)

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


ديرزماني‌ است كوله‌بارم را بسته‌ام. اما هنوز نتوانسته‌ام با كسي خداحافظي كنم.

مي‌دانم بعد از مشايعت‌م هرگز ديگر باره به يادم نمي‌آورند.

- از فصل‌هاي مياني

در كوچه ديشب باراني باريد كه نم‌نم بود. به هم‌قدمم گفتم: چقدر اين باران را هوس دارم. پرسيد. صورتم را پهن نوازش‌هاي باران كردم و سكوت. الان فكر مي‌كنم بيشتر وقت‌ها از تنهايي مي‌ترسم. يا ترس ديگران از تنها بودن مرا به اين بودن كشانده. يا ديگران مايل نيستند تنهايي يك نفر را ببينند. اما با اين‌همه سر بر شانه‌ي هم‌قدمم، كوچه‌ي دراز ِ تاريك را رفتم. هرگز تا بدين پايه در غم، مسرور نبودم.

- فصل اول

لال باغ! من اين گويش را دوست دارم. و سعي مي‌كنم همين روزها ياد بگيرم.

- فصل دوم

از مجموعه‌ي

اگر يادم رفت به يادم بياور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


يك قطره اشك در كره‌ي چشمم هست
نمي‌افتد

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


لبه‌ي همه چيز تيز است. لبه‌ي حوض.. لبه‌ي خودم.. لبه‌ي تو.. حتي آن ماهي تيز قرمز ِ خوش‌رقص..

اين روزها نمي‌شود به كسي حتي نزديك شد و به يادش آورد.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت   توسط ناهید  | 


خيلي وقت بود راجع به FaceBook شنيده بودم. اما خب فكر مي‌كردم يك چيزي تو مايه‌هاي Yahoo360˚ است كه اصلا از اين پديده خوشم نمي‌آمد. راجع به FaceBook دعوتنامه‌هاي زيادي از طرف دوستان به دستم رسيد كه مايه تعجبم مي‌شد. چون اول) مشغله كاري‌شان بهشان اجازه وقت گذاراني توي اين نت بازي‌هاي مرسوم نمي‌داد و دوم) FaceBook چه چيز جالبي برايشان داشت.

تا اينكه دعوتنامه خيره كننده‌اي از طرف پرمشغله‌ترين دوست به من رسيد كه نشد بگذارم و بگذرم. خلاصه رفتم يك فيس‌بوكي شدم و با پديده‌ي شگرف در عمر بلاگ‌نويسي روبه‌رو شدم. جالب‌ترين بخش قضيه اين بود، در هر بازديدم نوشته‌هاي دوستاني را كه Add كرده بودم و مطلبي درج كرده بودند مي‌ديدم و مهم‌تر اينكه فقط همان دوستان بودند. واقعا خيره كننده است! ديگر لازم نبود هر بار به سايت‌شان سر بزنم و ببينم مطلب تازه Publish كرده‌اند يا نه.

هميشه آرزو داشتم بازديدكننده‌هايم را خودم انتخاب كنم. رمزي بدهم و بيايند مطالب‌م را بخوانند. يك جورايي انجمني كار كنم و زيرزميني.. باورتان نمي‌شود! كه فيس‌بوك اين مجال را برايم مهيا كرد! باور كنيد خب!

و ديگر اينكه اشخاص كامنت‌گذار به هيچ عنوان با اسم‌هاي سرخ‌پوستي نمي‌توانند كامنت بگذارند. هركس با نام و عكسي كه upload كرده ظاهر مي‌شود. خب اين يعني FaceBook خيلي كارش درسته!

البته تا جايي كه من دستگيرم شده همه اين پديده را جدي گرفته‌اند و سعي كرده‌اند خودشان باشند. از عنوان‌هايي كه هر كس براي وبلاگش علم مي‌كند خبري نيست. ساده‌ي ساده است. قالب و ادا و اطوارهاي وبلاگي ما را ندارد. خلاصه اينكه خيلي خوش مي‌گذرد شما هم بياييد!

اين پديده آنقدر جالب و جذاب است كه فكر كنم مدتي آنجا به روز خواهم كرد. دوستاني كه دعوتنامه مرا دريافت نمودند لطف كنند و از آنجا پيگير نوشته‌هاي من باشند. خلاصه اينكه فكر نكنم دلم براي بلاگفا تنگ شود. تا خدا چه بخواهد و روزگار چگونه بگردد..

_______

راستي! گمانم اين فيس‌بوك آرشيو ندارد.. خب! هر گلي يك خاري دارد -گرچه اين خار خيلي دردآور است- درست گمان برده‌ام؟

فعلا به اميد ديدار blogfa!

+ منتظر کامنتهای شما برای پست گذشته هستم...

+ در بلاگفا از هدی برای کامنت زیبایش ممنونم.. در فیس بوک  از آقای لک مظاهری هم ممنونم..

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت   توسط ناهید  | 


+ حركت

آسمان يك دست ابري و خاكستري بود؛ باران داشت و نمي‌باريد. پشت مسافر گريه شگون ندارد؛ آسمان آهسته با من گفت. افتاديم توي جاده.

رواق امام خميني

+ ديدار

جاده كه تمام شد يك جام طلا گذاشت روبه‌روي نگاهم. آنجا بود كه باران متواضعانه و دست روي سينه و قائم بر من باريد. غسل  ِ تعميدمان داد. پاها .. راه‌ها.. دو ياري بودند كه فاصله‌هاي در نظر نزديك اما دور را مي‌فهميدند. ديدار ريخت توي چشمم.. بيدار شدم و جان گرفتم. گفت "سلام زائر!" گفتم : چه اسم زيبايي دارم من.

+ مهماني

شب‌ شكسته بود كه خواب توي چشمانمان جا نمي‌گرفت. در دعاي ندبه كسي با من گفت: شب شكسته ناهيد. دست بر سينه‌ خم شدم و گفتم: السلام عليك يا ربيع الانام. يك قطره ريخت در گلويم.. مي‌دانست نفس كم مي‌آورم.. براي همين ذره ذره از درياي كرم‌اش مي‌ريخت: «و حسبنا الله و نعم الوكيل»تنها خدا ما را كفايت مي‌كند و او خوب كارسازي است1

ايوان‌هاي صحن انقلاب

+ بازگشت

جاده دست انداخته بود دور گردن كوهي كه در دامنه‌اش گذشتيم. انگار عكس يادگاري‌شان را توي حوض ذهن آرام من ريخته بودند و خودشان را تماشا مي‌كردند. موج گرفتم و خودشان ديدند كه چند ماهي در سينه‌ام بالا و پايين پريدند.

+ صبح كه بيدارشدم ديدم آسمانم نيست. صبح روز شانزدهم فروردين‌ماه بود.

______

1-1) زيارت جامعه كبيره

2-1)  لحظاتي كوتاه بعد از هفت و سي‌ دقيقه‌ همين صبحم پر شد از ديدار بهترين دوست. نشد شيريني الرحمن تعارفم كند.. نشد برايش ياسين دم كنم.

@ دو نفر روي زمين عشق را مي‌كاويدند. يكي كه خيلي زيبا بود و نوراني هم بود گفت: اين زمين را بكاويد باشد كه خدا عشق را سر راهتان قرار دهد. يكي كاويد و خيلي هم زمين را كند اما عشق نيافت.. يكي كه كم كاويد و عاشقانه كاويد و معرفت يافت، لبريز از عشق شد. زمان مرگ فرا رسيد و هر دو در گوري كه كنده بودند خوابيدند. آنكه كم كاويد و عاشقانه، لبخند از لب‌هايش چكيد و گل شد. راز اين عشق را آن نوراني‌ترين مي‌داند. (با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي/ تا بي‌خبر بميرد از درد خودپرستي)

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت   توسط ناهید  | 


+فيروزه‌اي

دوباره نوبت‌م شده.. دوباره مي‌توانم مثل يكي از ايوان‌ها كمي دورتر از تو بنشينم روبه‌رويت و بگذارم كبوترهايت روي شانه‌هايم بنشينند.. صداي بال زدن‌شان سكوت ايواني‌ام را بشكند.. بشكنم روبه‌رويت..گل بدهد گلدان‌هايم.

+سرخ

خيلي از سفر كردن مي‌ترسم.. اين دختر يادش مي‌آيد كه همه‌اش مي‌گفتم: نمي‌دونم چرا حس مي‌كنم ديگه برنمي‌گردم. توي سفر اصلا خودم نيستم. يك جور ديگري هستم. بيشتر توي خودم فرو مي‌روم. بيشتر به اطراف خيره مي‌شوم.. مي‌بينم و نمي‌بينم.. خلاصه اگر مرا نشناسيد همسفر بدي مي‌شوم.. از بس حرف نمي‌زنم و از پنجره بيرون را تماشا مي‌كنم.. آخر عاشق جاده‌هايي هستم كه مثل سفرهاي درون شهري حالا حالاها تمام نمي‌شوند.. بدم مي‌آيد يكي يكريز بيخ گوشم حرفهايي بزند كه احتياج به تاييد و جواب دارند.. دوست دارم شعر بشنوم.. مخصوصا وقتي نيم ساعتي از خيره شدن به جاده گذشته باشد و شب هم شده باشد و همه خواب باشند.. مهربان‌تر مي‌شوم.. تمام تماس‌ها را جواب مي‌دهم.. آخر فكر مي‌كنم ديگر برنمي‌گردم..

+سبز

صبر .. (برايتان سوغات مي‌آورم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت   توسط ناهید  | 


 

+ زمين تو را فراخواند تا بهار با تو شكوفه دهد. اما مگر نمي‌دانست چون تويي هرگز نخواهد پروريد.(19/12/1387شمسي) +

پارسال همين موقع از مشهد داشتيم برمي‌گشتيم. حاج‌آقا منو مي‌شناسي؟ بلند بگو «همسفر مشهد من كدومتون هستيد دخترا؟» من بخندم و دستم را ببرم بالا كه من! سلام حاج‌آقا .. بعد براي اينكه معصومه هم بخنده بگو «همسفر مكه‌ي من كدومتونيد دخترا؟»

حاج‌آقا بازم هوس تاس‌كباب دست پخت تو رو كردم.. چرا پا نمي‌شي برام دوباره با اون دستاي لرزونت گوجه‌هاش رو قاچ بزني.. بگي اين‌ها رو بايد با حالت مخصوصي قاچ زد.. من هم هي نيگا نيگا بكنم و بخوام از روي دستت ياد بگيرم.

حاج‌آقا بگو قرصات رو كجا گذاشتي بيارم؟ بگو رو كدوم تاقچه، كنار كدوم كتاب، رو كدوم ميز گذاشتي برات بيارم حاج‌آقا؟ بگو كجاست كه بلند شي؛ باز همسفر شيم حاج آقا! چرا هر چي خاله‌جون صدات مي‌كنه جواب نمي‌دي؟ چرا اينهمه سر و صدا و شيون بيدارت نمي‌كنه حاج‌آقا؟ مگه قرار نبود اين هشتمين سفر رو با معصومه بري مكه؟ اصلا چرا گفتي «خدا قسمت كنه 7 بار برم مكه اونوقت بميرم»؟ مگه با 7 بار رفتن آدم سير مي‌شه؟ حاج آقا ابر چشماي همه رو باروني كردي؟ همه رو داغدار كردي حاج‌آقا؟

 با خودم مي‌گم چطور ممكنه؟ اينهمه مهربوني يهويي توي دستاي آدم بال در بياره و بپره؟

+ زمين از وجودت لبريز از شكوفه شد! اينهمه سخاوت كه زمين مي‌ريزد زير سر مهرباني تو به خاك است؟ +

____________

تسليت هيچ كس تسلي‌يم نخواهد بود.

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت   توسط ناهید  | 


ديوانه‌ام مي‌كند

ريسه‌هاي حرف‌هايي كه مي‌پيچد به پاي من و

دست و پاگير تو نمي‌شوند

                         اين روزها

به من هم رها شدن بياموز

 

* هميشه كه مي‌رم سر كوچه مي‌بينمش. هي اون بهم نگاه مي كنه هي من به اون نگاه می کنم.هی من به اون نگاه می کنم هی اون به من نگاه می کنه. يه ماشين سبز كه اسمش‌ام نمي‌دونم. فك كنم عاشقش شدم :)

* در اين فضا هر كس به عنوان يك نويسنده مي‌نويسد و خيلي بد است خيلي بد كه هنوز لجوجانه اين را نمي‌خواهند قبول كنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت   توسط ناهید  | 


ديشب نخوابيدم.. تمام ديشب را نخوابيدم.. پاي راستم بي‌قرار شده بود.. مرغ چمن‌م كه زنگ زد شمردم 23 بار زنگ زده و من هر 23 بار گوشي را تا اتمام آهنگ‌ش برنداشتم.. (آهنگ زيبا و ملايم همين موقع‌ها به درد مي‌خورد) بعد  دو ماه بي‌خبري كه از خودش درآورده نمي‌دانم زنگ مي‌زند چه بگويد. شب زيبايي است. ماه ارتفاع كمي گرفته تا دست‌م را روي شيشه‌ي سرد پنجره‌ مي‌كشم بشود نوازشش كرد. و آن ستاره‌ي پر نور كه با خواهرم -همه‌اش- سر مالكيت‌ش دعوا داشتيم. با دست‌هايمان دوربين درست مي‌كرديم و مي‌گفتيم حالا توي مشت‌م است. اين شد كه هم مال من شد و هم مال خواهرم.آسمان شبم

ديشب نبود. الان دو سال است كه كنارم نيست. و من دلم مي‌خواهد همه‌ي آن ستاره را به خواهرم ببخشم. مي‌گويد آسمان شهري كه ساكن‌ش شده خيلي ستاره دارد. من الان فقط يك ستاره‌ي پر نور دارم كه هميشه با ماه الاكلنگ بازي ‌مي‌كند.

12بهمن87

____________________

*سه‌شنبه مورخ 15/11/87 در همايش ادبي داستان كوتاه حوزه‌ي هنري ساري با داستان «بعد از سلام»

*پنج‌شنبه مورخ 17/11/87 اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي ساري مراسم تقدير از نويسندگان شمالي دارد. من هم كه شمالي‌ترين!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت   توسط ناهید  | 


لطفا عرصه‌ي بلاگ‌نويسي را سنت خطابه‌ي خاله‌‌زنك‌بازي نكنيد. كسي كه باعث سرگرمي اين قسم مخاطبين مي‌شود اساس و بنيان همچين كارهايي را در بلاگستان به تدريج پايه‌گذاري مي‌كند. و كم كم بلاگ نويسي مي‌شود نوشتن و خواندن از روي بي‌كاري. بهتر نيست به جاي سرگرم كردن مخاطب و حساس كردن برخي به بعضي مسائل بي‌مورد كه هيچ جنبه‌ي هنري در آن ديده نمي‌شود و عمري نوشتن را زير سوال مي‌برد بنشينيم و اساسي بنويسيم. آيا مخاطب شما انقدر بي‌كار و مشنگ است كه بنشيند پاي حرف‌هاي (ببخشيد) دو صد من يك غاز كسي كه با دو هزار دوز و كلك در جملاتش استعاره و مجاز استفاده كرده كه اين و آن را بچزاند. يا كسي را به جان ديگري بياندازد.. يا اذهان را مخدوش كند. اينجا اعلام مي‌كنم. به عنوان يك نويسنده خاموش(گفتم نويسنده چون عادت به نوشتن دارم) حالم از اين بازي‌هايي كه سرانجام‌شان پرده‌دري و كمرنگ شدن شخصيت انساني است به هم مي‌خورد و كساني كه به اين مسائل دامن مي‌زنند مي‌خواهند با ايجاد هياهو و هوچي‌گري به اصطلاح گرد و خاك هوا كنند و خودشان را در ساختن همچين جرياني مثل بچه‌اي پاك و معصوم و بي‌خبر از همه جا جلوه دهند يا نقش‌شان را در اپيزود مخصوص خودشان كمرنگ كنند؛ جمله آدم‌هاي پست و حقيري هستند كه خيلي طول مي‌كشد به بيچارگي خودشان پي ببرند. و افسوس! افسوس كه در اين ميان عزيزترين‌ها هدف باشند و دوست‌داشتني‌ترين‌ها جريان‌ساز.

كسي كه قبل‌تر از اين، با يكي دو شماره «پي‌نوشت» در وصف حال خود مي‌نوشت؛ اكنون مي‌نشيند با آب و تاب وصف حال خودش را تنه‌ي اصلي «پست روز» وبلاگش مي‌كند و مطالب هنري‌اش را پي‌نوشت؛ با كسي كه وقت مخاطبش را مي‌گيرد و نمي‌گذارد يكي به درد خودش بسوزد و به زخم «چه كرده و نبايد مي‌كرده» نمك مي‌زند. هر دو يك شرايط را دارند. آن يكي به اين يكي ميدان مي‌دهد و اين يكي به آن يكي اجازه تاخت و تاز به داشته‌هايش.

خواهش مي‌كنم اين بازي‌هاي بچه‌گانه را كه مناسب منش هيچ‌كدام نيست تمام كنيد.

* عذرخواهي ناهيد عصباني را كه مي‌پذيريد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت   توسط ناهید  | 


صورتم سرد است.. صورت سردم رو به ويراني است.. از بس كه سردش است حس ندارد و اين به قلبش هم سرايت كرده.. قلب صورت من، لب‌ها هستند.. لب‌ها مدت‌ها از سخن گفتن  بيزار بودند.. مدتي كه سكوتش را شكسته بود و بي‌قرار حرف مي‌زد نمي‌دانم مفتون چه چيز خاصي .. يا چه فهم خاصي .. - چه واژه‌ي معادلي مي‌شود برايش پيدا كرد- يا چه عنصري شده بود كه احساس مي‌كرد اگر سكوت را بشكند مي‌شود به خيلي از فاصله‌ها پايان داد و در شروع ديگري سفري از نوع آغاز بي‌پايان كرد - بهتر است مثل ابله‌ها ننشينم و همه‌ي مفاهيم را از سر برايتان بازگو نكنم – پيش‌تر از فهم‌هاي ضعيف رنج مي‌بردم و حالا از عجز در برابر اين تكويني كه رو به ويراني‌ام مي‌كشاند.

روزها از پي هم مي‌آيند و مي‌روند و من در برابر تجاوز خوابگزاران خون‌خوار خورد و كلان - از نوع قرمز و از نوع سفيد - نمي‌دانم چه مرگيم شده كه سكوت كرده‌ام..

در شدت سرماي «نفرت منجر به حيله»ي حاكم بر دل‌ها.. در عصر زرنگ بازي و كلك كه مدرن‌ترين حالت ايجاد حق براي ذي‌نفع است، سكوتم را در چاله‌ي كدام گوش بشكنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت   توسط ناهید  | 


 

پنج‌شنبه که تماس گرفتند و گفتند خانم ناهید... از اثرتان در فلان مجموعه داستان در فلان نمایشگاه در فلان روز رونمایی می‌شود..(نشد كه با كسي اين اتفاق خوب را تقسيم كنم و خوشحالي‌ام پايدار بماند) سه‌شنبه‌ی گذشته در کلوپ ادبی شهرم نشسته بودم و دوستان قدیم را مي‌دیدم و آثار خوب‌شان را مي‌شنیدم.. (عمیقا آرزوی هیچ نوشتنی به سرم نزد. در غروب سرد شهرم با اولین تاکسی راه خانه را طی کردم) دعوت به همکاری در یک گاهنامه ی ادبی (استانی) در کنار دوستانی که روزی دلم می‌خواست در کنارشان فعالیت‌هایم را گسترش دهم...(گفتم می‌آیم و نرفتم و دیگر شماره‌شان1 را جواب ندادم.. ) و دوستان قدیمی که حالا فقط دیدارمان از طریق همین دنیای مجازی مقدور است.. (با میل‌های انباشته از داستان‌هایی که در انتظار پاسخ مانده‌اند و من نمی‌دانم چرا دستانم قفل شده که بنویسد : خوانده‌ام و نظرم این است ... ) تنبلی‌های درس و دانشگاه که بماند ... (انباشتن چندين کتاب قطور) خب می‌گویم از ناهید قصه‌های دور چه مانده است... :)

اين روزها كه حجم كارهاي تلنبار شده را در مقايسه با وقت و حوصله‌ي خودم مي‌بينم كارم به زمزمه كردن شعر شاعری که پیش‌تر خوانده بودم مي‌رسد:  بالاخره یا من تو را می‌کشم یا تو روزی چاقوی آلوده به خونم را در آب می‌شویی/

+ از تنهايي حرف مي‌زنم .. از تنهايي كه دلم نمي‌خواهد - حداقل اين روزها - با هيچ‌كس تقسيم كنم..

1- شماره اي كه دقيقاً نصفش شماره‌ي خواهرم بود و نصفش شماره‌ي بهترين دوست.. عجيب هوس خريدن خطش را كردمP:

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت   توسط ناهید  | 


سلام!

حالت چطور است؟

عزیز از سفر بازگشته‌ام! بگذار :) :) :)خستگی‌ات :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) بزدایم.. بگذار بگویم میان بازوانت :) :) :) :) :) :) :) :) :) امن‌ترین جای دنیاست.. اگر هنوز من :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) ... بگذار بگویم که نگاه پرآشوبت دیگر نمی‌ترساندم.. نمی‌رماندم.. بگذار بگویم که دست‌هایت مهربانی لطیف خشن‌ترین برگ‌های انجیر را در خود نهفته دارد.. رویش می‌نویسم: همیشه حالا باش.. بگذار بگویم که خوابیدن زیر درخت انجیر را هوس دارم.. با خنکای رقصان باد.. طیف رنگ‌ها را نشانم بده.. از سفید بگو که رنگ من است.. از سبز بگو که رنگ مهربانی مادر است.. از آبی آسمان بگو که رنگ محبت بابا است.. از سیاه بگو .. گرم‌ترین مهمان دنیایم از سیاه رنگ گرفته باشد.. خشن‌ترین رنگ را برای خودت برگزیدی که من از این همه سیاهی‌ات حس ترس :) :) :) :) کنم.. بگو که از باقی رنگ‌ها نترسم تا تو هستی؛ و آن نهایت بی‌رنگ را نشانم بده؛ قصه‌ات را سر بگیر: یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیشکی نبود.. مهمونی بود..

من تو را به داشتن امن‌ترین مکان دنیا مسلح کرده‌ام. به آن گوشه‌ی قلبم که پر از محبت به توست..

پایدار باشی

اردیبهشت 87

ناهید

قــصــــه:

غیر از یک چشم مراقبم نیست.. غیر از یک جفت پا همراهم نیست.. غیر از یک .. همه چیز یکی شده بود.. فقط درخت‌ها زیادتر از یک بودند.. آسمان یکی بود.. فقط طرز نوازش کردن آسمانش متفاوت بود.. کمی زبر بود دست‌های خسته‌اش.. خورشید همان شکلی بود که همیشه نگاهم می‌کرد.. ماه که هلال خندانش آن نیمه‌ی خالی را نشانم می‌داد.. الله اکبر.. و قصه همان بود.. یکی.. : یکی بود یکی نبود.. غیر از خدا هیچ‌کی نبود. یکی تو یه دست وپا زدن بی‌سرانجام خسته ‌شده بود.. اما حیف؛ غرق نمی‌شد. دلشکسته شده بود.. مثل ماهی توی تنگ که به نظر حالش خیلی خوبه و هی می‌گه آب..

::::::::::::::::::

سانازم را ببینید چه زیبا شده است

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت   توسط ناهید  | 


 

 

 

 

 

سایه‌ها افتاده‌اند روی ادراک. چند خوشه‌ی انگور، آويزانِ سایه‌ها شده‌اند. سوسو زدنشان زبان راز است و معنا. سایه‌ها سماع راه انداخته‌اند و افسون می‌کنند.

سایه‌های دیوانه! سایه‌های مست! مرا دریابید!

سایه‌ در چشمانم رنگ می‌گیرد. لب زدنم سایه است. سایه انگشتان جستجوگرم را هم در دست می‌گیرد. سایه‌ بازوهایم را می‌چسبد. سبک فرو می‌روم در حجم سایه و در او قدم می‌زنم و خمره می‌جویم. یک ضربه بر دف می‌زند و بی‌اختیار تمام وجودم را می‌لرزاند. دستانم را بالا می‌گیرم و روی انگشتان پا سبک قدم بر می‌دارم.. در هر مضراب به خودم می‌چرخم و می‌نشینم و بر‌می‌خيزم.

باد هو می‌کشد.. دانه‌دانه چراغدان‌ها می‌افتند زیر پایم.. انگورهای مَلَس‌شان. باد هو می‌کشد و آتش برمی‌خيزد.. خرمن‌خرمن سایه آتش می‌گیرد.. باد هو می‌کشد و مرا به خودم نشان می‌دهد .. دیوانه.. مست .. خيره .. که اشکم قطره‌قطره آبم می‌کند روی تن..

باد هو می‌کشد و حجم خالی مـ ـیـ ـا ن آ غـ ـو شـ ـم را سنگین‌تر می‌کند.. باد حجم دارد.. بادی که پا می‌دهد به برگ‌های سبز وجودم و زیر پایم می‌رقصاندشان..

باد آغوش باز می‌کند.. من اسیر ریشه‌ها شده‌ام.. او اوج می‌گیرد سماع همیشگی‌اش... سبک و نرم مرا در بغل می‌گیرد. سیلی محکمی می‌شود روی صورتم.. موهایم را به بازی می‌گیرد.. می‌لرزاندم..

آغوش مهربانی او پهناور است.. من در گوشه‌ای از مهربانی وسیع اویم..

*کاش خدا روی زمین انقدر تنها نمی‌آفریدم .. کاش!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت   توسط ناهید  | 



انگشت‌های دست راستم از تنه‌ی حنجره بالا می‌رود و از شاخه آن سیبک ملتهب و دردناک حلقومم را می‌چسبد.. نوک انگشت دست چپم تنها شاخک مورچه‌ی کوچکم را -که حالا انبوه تجربه‌های سرد و گرم روزگار شده- نوازش می‌دهد.

نگاهم به سفیدی مات اوج می‌گیرد و می‌رود جایی که دست‌هایم را گرم گرفته بودی و مدام اظهار می‌کردی. برایم آن موقع اصلا مهم نبود به چه چیزی .. کلمه‌هایت اصلا مهم نبود.. خودت اصلا مهم نبودی.. فقط بودی که بودنم را تکمیل کنی تا خودم را بهتر ببینم.. که نگه‌ام داری همین‌جایی که هستم..

آن موقع به هرچیزی غیر از ماندن اصرار داشتم. می‌خواستم در برابر دستی که مقابل من برای فشردن دراز شده سماجت به خرج بدهم،، با رفتن،، با مردن. دستم را خیلی‌ برای گرم کردن گرفته بودند.. اما نمی‌شد دست‌های تو را هم نادیده گرفت. گرمی دست‌هایت تا قلبم احساس می‌شد.. فقط تو بلد بودی پشت بازی با کلمات و جملاتی - به نظر برخی احمقانه یا فیلسوف مآبانه- افکارم را دریافت کنی .. و حتی به همین شیوه هم‌پایم گفتگو راه بیاندازی. فقط تو بلد بودی چطور می‌شود از دخترک تئاتر «حوض و ماهی» روی سِن، بی‌نمایشنامه‌ نقش بگیری. دخترکی که همیشه اظهار می‌کرد می‌خواهد تنها باشد.. می‌خواهد گردش ماهی‌ها را تنهایی تماشا کند.. به پای غم‌هایش بمیرد،، اما حرفی نزند،، سکوت کند. اما تو خوب می‌دانستی او فقط اظهار می‌کند.

اول از گوشه‌ی کتابهایم درآمدی.. با دو نقطه که در گردی کوچکی احاطه‌اش می‌کرد نگاهم می‌کردی و با کمک حرف D لاتین می‌خندیدی،، با وجود مورچه‌ام که همیشه توی دست‌هایم جا خوش می‌کرد و نگهبانم می‌شد. همین‌که می‌خواستم کنار حوض بنشینم و فرو بروم در خودم تو را می‌دیدم. از اینکه تنهایی‌ام را انقدر راحت بگیری، در مقاومتی خسته کننده نگاهت نمی‌کردم. به این معاشرت عادت کرده بودم.. بودنی که اظهار می‌کردم نمی‌خواهم.. اما با تمام وجود می‌خواستم.

نمی‌دانم چطور شد رفتی.. من ماندم و دل‌تنگی ماهی‌های حوض که سراغت را می‌گرفتند.. من ماندم و این مورچه که دیگر نمی‌شناختمش .. گم شدی،، در التهاب چیزی شبیه همین سیبک دردناک.

من به مردن اعتقاد داشتم. به قریب الوقوع بودنش.. به قرابتش با من.. اما خاطرات همیشه زنده‌اند و زمان را به عقب باز می‌گردانند.. دست‌های تو مثل دست‌های نامرئیِ کتاب‌های گرم، انگشتان مرا لای ورق‌ها نگه می‌دارد و روح تو را در قلبم سرگران می‌کند به حدیث آن بوته که در آتش بود و نسوخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت   توسط ناهید  | 


 

 

پیچیده است انگشت‌هایم به دور گردنم. انگشت‌هایی که یک روز از پیشانی تو تا لب‌هایت قصد عبور داشتند. چه تماشایی شده‌ام که خودم هم اینبار هم پای خوانند‌گانم نظاره‌گر خواهم بود..

پروسه‌ی سیال ذهن نیست.. همین که اتفاق می‌افتد می‌نویسم.. راوی دقیقه‌ی آخر، پیش از آنکه روایت کند خواهد مرد.

من بر خلاف این یکی دو سال اخیر در این چند ماه حسم را ثبت کرده‌ام درست بعد از اولین دیدار در شب یک روز شاد و فراموش‌نشدنی و البته پر از یاد تو ثبت کرده‌ام : دیگه چیزی واسه از دست دادن باقی نمونده.

انگار به یک بی‌تفاوتی عمیق دچار شده بوده‌ام. انگار سال‌ها از مرگ کسی گذشته باشد و کم‌کم از دروغ به حقیقت برسم که او برای همیشه جهانم را ترک کرده و نمی‌توانم.. حتی نمی‌توانم .. نمی‌توانم در قلبم زنده نگه‌اش ‌دارم چون دیگر نیست تا دست‌های سردم را در آغوش بگیرد و ها کند برایم که گرم بودنش شوم و حضورش را در لحظه‌هایم احساس کنم. دیگر دورغ‌هایم به خودم قابل باور نیست: یک روز پُرخاطره دست‌هایم را گرفته بود و لب‌هایش اشک‌هایم را می‌چید.

-: حالا یه روح مرده داره توی قلبم راه می‌ره. من یک زنم. زنی که روحش عجین شده به مهربونی.

-: افسوس که هیچ وقت اتفاق نمی‌افته.. مرگ.. همین که به دنیا می‌آییم هی باید زندگی کنیم.. هی باید زندگی کنیم.. هی باید انتخاب بشیم.. هی باید انتخاب کنیم.. و همیشه نفس بکشیم.. نفس‌های خسته و پایدار..

ــــــــــــــــــــــــــــ-

اگر راوی برگشت حتما ادامه‌ی این داستان را خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت   توسط ناهید  | 


... نخواستم از نهایت بگویم که از نهایت حرف‌زدن نشان زوال عقل است. من از آغاز حرف می‌زنم . به راستی آغاز تو با من از کجا بود؟ نمی‌دانم از کجا آغاز شدی.. از کجای یک دیدار درآمدی که نسبت به تو این همه دوست‌داشتن را حس می‌کنم...

گمانه‌هایم :

-1-

از میانه‌ی رویا درآمدی. آنجا که خورشید انوارش چشم را بازی می‌دهد و پرده‌های توریِ روشن، دست‌هایم را از هم باز می‌کند که بیشتر ببینم. بگذار بگویم پیش از این خیال می‌کردم هستی. خیال می‌کردم بودنی چون تو را. نه اینکه دست نیافتنی باشی؛ تو اوج گرفته باشی از من و من این پایین اسیر یک سری حوادث شده باشم و یادم برود که تو هستی یا گریه‌ام بگیرد که چرا نیستی و از من دوری.

-1-

از نگاه خدای گونه دورم کردی.. من را چون بت سنگی مردمان می‌پرستیدند.. می‌خواستند از بی‌خدایی یا بهتر بگویم از خدای‌دوری بپرستندم. من ناله می‌کردم و آنان همچنان که عذابم می‌دیدند چون ساکنان موبدان اذکارِ خودشان می‌گفتند.

-2-

از بت خانه‌ام در آوردی و پرت کردی گوشه‌ای از رویای دیرینه‌ام. تازه به نفس‌نفس افتاده بودم- همان موقع بود که نفس کشیدن را به یاد آوردم؟ همان موقع بود بر من نازل شدی؟ -  باور نمی‌کردم که خدای خانه‌ای نباشم. هر دستوری بدهی بگویم چشم فرمانده! و از اینکه خودم را تا حد یک سرباز تنزل دهم حظ می‌بردم. من به ثبات نرسیده بودم به یک چیزی که بشود بهش سطح داد. در یک خط مستقیمی از زمین بالا می‌رفتم و دیگر دلم نمی‌خواست به زمین فکر کنم. من تو را کشتم. همان موقع که همه فکر می‌کردند که دوران تو به سر آمده. من تو را کشتم که از اشک‌های دلتنگی‌ام دوباره به زمین بیایی و موطنم از شهریار نادان نجات دهی - تو که می‌شناسی‌اش این شهریار نادان را- (حالا مثل حروف داخل پرانتز نشسته و تماشایمان می‌کند)

-3-

تو در مراسم عروس بائو از زمین متولد شدی. سبز شدی و تا اوج گرفتی که دلم برایت تنگ نشود سیب سبزی شدی. من سیب را بو کردم.. اولین گاز را زدم و همه‌ی دیوارها فرو ریخت. همه‌ی دیوار نوشته‌هایم از بین رفت و من در آغاز دیگری متولد شدم. در آغاز یک دوستی زیبا.

- 0-

تو مثل این متن زاده شدی. در سکوت و آرامش خلوت یک شب مهتاب. در حیات یک روز  از تیرماه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت   توسط ناهید  | 


هيچ وقت مثل امسال لذت روز زن رو درك نكردم و لذت تبريك شنيدن. انگار زناگي تازه در من داره ريشه مي زنه. اينكه تمام زمين رو توي آغوش مهر خودم بگيرم.

لذت شستن يك بشقاب زير فشار پرطراوت ، مست و خنك آب. انگار يكي داره ميگه: «زندگي شستن يك بشقاب است» و من مفهوم زيباي اين رو تازه دارم مي فهمم.

كنار زدن پرده ها و بازكردن پنجره ها براي بخشيدن يك روز متفاوت به فضاي اتاق..

و انتظار صبورانه ي براي شنيدن صداهاي خوب و خواب آلود و غافل...

چيدن صبحانه با ظرافت و سليقه ي حس زيبايي شناختي زنانه..

واي خدا!

چه لحظه ي لذت بخشي! وقتي صداهاي جادويي بهت ميگن : رو زن مبارك

____________

+ تو اين روز بخشيدن مي چسبه.. به دل نگرفتن هم ... بي بهانه لبخند زدن هم.. تو كه از كوچيكي تا آخر عمرت قراره مام همه ي وجودي باشي كه كنارت هست..

+ مامان مهربونم! گل عمر من! عزيز دل نازكم! مامان روزت هزار بار مبارك..

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت   توسط ناهید  | 


شیرینی لبان تو فرهادی آورد

دلخواهی آنقدر که غمت شادی آورد

< سر به سامان نخواهم >

سر به سامان نخواهم که اینچنین‌م.. به سامان نخوان مرا. خواهم که شیدا باشم و جنون از مستی وجودم جام گیرد. بخوان بر این چکامه‌خوانی‌ها غزلی چشم‌سورمه‌ای! بیشتر از این.

فاطمه می‌خواند با تودر ذهنم-آن غزل حافظ که موقع خداحافظی می‌خواند-، دلم می‌خواهد اوج بگیرم از این شعفِ سرشار. {تو کدام را دوست‌تر می‌داری؟ بستنی یا آب میوه! من هر دو را می‌خواهم :))}

ساحل چند پارکینگ را رد کردیم، تا جسارت کنیم دلی به دریا بزنیم؟ تو هنوز  نمی‌توانستی خیسی را تحمل کنی.. چسبناکی.. من که الهه‌ی آب بودم هدا!

(( چه درد‌آجین/ به لب آورده کف/ رَم کرده غم‌آگین/ به هر موجی کشد شعله/ به ساحل می‌کند قی، ماسه خاکستر/ نمی‌دانم چرا آتش زدی این دنج دریا را؟(1) ))

و روبه‌روی نگاه پنج جفت چشم توی آلاچیق که خیره‌ شده بودند از این شعف کودکانه‌مان.. کف پای راستم را محکم کوبیدم روی شن‌ها.. برایم آیه و حدیث نگو! والشمس تجری لِمُستَقرٍ لَها! ءاتخذ من دونه الهة؟

«قیل ادخل الجنة »

:یا لیت قومی یعلمون (2)

چشم غزال تو رغبت صیادی آورد

ساعت‌ها کدامین ساعت‌ها بودند.. زمان از کدام زمان‌های بی‌دلی بود که اینچنین آشفته بودم.. پیچیده به خود.. و تنهایی که جشن گرفته بود از این همه جنون لا ادری!

کاسه‌ی چشم من الماس نداشت/ باغبان زخم تنش می‌خندید/ طاقت پینه وآماس نداشت/ زندگی هیچ سراغی از عشق / به خود حضرت عباس نداشت.(3)

باد وزیدنش گرفته بود.. آفتاب سرِ کور کردنِ تماشای نگاهم به آبیِ بی‌نهایت داشت.. « زمان به عقب باز می‌گردد.. دست‌های تو مثل دست‌های نامرئیِ کتاب‌های گرم، انگشتان مرا لای ورق‌ها نگه می‌دارد » (*)

علو می‌گیرم.. دست‌هایم مال من نیست/ و پاهایم/ انگار پاهایم در هاشورهای خنک آب رم می‌کند.. می‌خواهم بمانم.. «هدا نمی‌آیی؟»

دارد برایم حدیث می‌گوید: «همه‌اش افسانه بود! این همه شور در دستگاه ما افسانه بود..»(*) می‌خواهد اشکم را در بیاورد.« هدا نمی‌آیی؟»

« هر وقت بگویی عمیق نفس بکش.. این چند نفس باقی مانده را برای تو نفس می‌کشم و تمام»(*)

در جان بی‌تابم بتاب

در چشم بی‌خوابم بخواب

: حیف نیست به این همه احساس دریا بی‌اعتنا باشی.. بیا هدا!

رقصیدیم.. امواج را رقصاندیم و دلِ پنج جفت چشم توی آلاچیق.

نشستیم روی شن‌های گرم و پاهایمان را تا مچ فرو بردیم در گرمای دستان میزبان. صدای مردانه‌ی رویایی حدیث می‌خواند« حدیث خودش، که در آتش بود و نسوخت»(*)

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

(!) این پست با ارادت تقدیم می‌شود به هدای عزیز

1) نمی‌دانم شاعر کیست.. اما به لب آورده کف، دریا!

2) آیه‌های منتخب از سوره‌ی یاسین

و خورشید سیر می‌کند در جایگاه خود! آیا معبودی غیر او بگیرم؟

«گفته شد درآی به بهشت»

:ای کاش قوم من می‌دانستند

3)نمی‌دانم شاعر کیست! در ذهنم مانده‌ و شاعرش را گم کرده.

*) قسمت‌هایی از طرح داستانی که قرار است نوشته شود!

+ از عیش اینجا نگذرید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت   توسط ناهید 


عشق را برکمان بگذار و زه را بکش

سینه ام بی عشق است/ مسعود کیمیایی- زخم عقل

 

آقام هرچه کردم دلتگتان نشوم نشد.. توی صحن طلا به هر بهانه شکر حضورم را در دو رکعت دلتنگی به جا می آوردم.

نشد آقام! دلتنگتانم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت   توسط ناهید  | 


 

« می‌توان لب بسته هم آواز خواند                         شرح صدها قصه از آغاز خواند »

 

آفتاب که از مژه‌های سمت راست تو سُرید و سایه‌ی مژه‌های بلند مشکی تو که همانطور سیاه ماندند؛ حکایت داشتند دوست من! کفشهای تو روی سرامیک طوسی به سمت من قدم که بر می‌داشتند حس می‌کردم با آن قدم‌ها می‌خواهی بیایی تا همه‌ی این راه‌های پیاده را سوار کنیم و با خودمان ببریم و حکایت نغز و شیرین اسطوره‌ها را باز خوانیم و از عشق حرف بزنیم.. ما راه رفتیم.. قدم زدیم ..

چه خوب که تو این کفش‌ها را پوشیدی عزیزم.. کفش‌های من از آشنایی با کفش‌های تو خوش‌وقت شدند و پاهایم را مثل فرو بردن‌شان در آب غرق لذت کردند.. تو می‌دانی چقدر عاشق پیاده رفتنم!

چقدر لاغر شده‌ام را تو گفتی و من گفتم عوضش تو شیرین‌تر شده‌ای چشم سورمه‌ای من!(قول می‌دهم دیگر این مالکیت را برای کسی نیاورم. تو چشم سورمه‌ای خودت باش! من از مصاحبت و دوستی با تو هم لذت می‌برم و هم مفتخرم! تو که دلگیر نمی‌شوی هان؟)

قدم که گذاشتیم در محوطه‌ی امامزاده‌ی افسانه‌ای من! من نگفتم که کمتر سکوت اینجا را با کسی شکسته‌ام.. اما شکستن با تو لذت داشت.. دست‌هایم را گرفتی و گفتی: «چه دست‌های سردی ناهید.. مثل خودت!» خندیدی و گفتی...

«توت منی»

نمی‌خواهم از قالب زیبای حضورت الهه و خدا بسازم.. تو که حضورت علت و برهان نمی‌خواهد.. تو «هدی» هستی که دلم می‌خواهد «هدا» بنویسمت! تو مکثری مثل بلور.. مهر‌ماه‌یی من! تو نشاطی و پر از چیزهایی برای آموختن به من!

گفتی: «ناهید الهه‌ی آب است و خیسی و نم! گفتی که در تثلیث زرتشت یکی از خدایگان مهم است.. گفتی می‌دانستی ناهید؟» گفتم نه نمی‌دانستم!

نگفتم که چند سال پیش انتهای همه‌ی ایمیل‌هایم می‌نوشتم نزدیک‌ترین ستاره به خورشید - نوازنده‌ی فلک..

« تو آن چراغ هـــــدایی و بخت بیداری                 که ماه پیش نگاهت ستاره‌ی خوبی است »

از بوف‌کور هم گفتیم وقتی داشتیم می‌رسیدم امامزاده قاسم.. و تو گفتی که سه‌قطره خون عالی است..و من از تأویل دکتر شمیسا از بوف کور گفتم و بوگام‌داسی.. مثل دو تا پیرمرد که از خاطرات قدیمی با لذت حرف می‌زنند... لذت‌بخش بود مرور دوباره‌اش.. راستی یادم رفت بپرسم سوراخ بالای رف ِ زندگی‌ات را کشف کرده‌ای؟ کنار بغلی شراب؟

 

سبز بود فضا و تو خیره شده بودی به تندیس بال یک کبوتر .. آمدیم.. یاسین خواندیم.. الرحمن نفسم را بند می‌آورد .. نمی‌توانم بخوانم... هدیه‌ی حاج آقای ماست که گفته بعد از نماز صبح بخوان ناهید خانم خیلی ثواب دارد.. و من همیشه نصف این نسخه را ...

ببینم قبل از امامزاده بود که رفتیم سنبوسه زدیم تو رگ؟... تو گفتی که فلفلی دوست داری و من گفتم من هم، و نمکی!

از کوچه‌ی روبه‌روی کتابسرا که درآمدیم تا باغ فردوس و دانشکده فنی را هم که رد کردیم یک‌سره حرف زدیم.. گفتی ناهید دوست داری هدیه تولد چه کادویی بگیری.. گفتم: چند جمله‌ی ناب  گفتی مثلا؟ گفتم متشکرم از خدای خوبم که وجودت را به من بخشید تا از دوستی‌اش لذت ببرم... (فاطمه‌ی عزیزم پارسال را SMS کرده بود) گفتی از دوست چه انتظاری داری گفتم اهل عرفان باشه.. به جهت اخلاقی سالم باشه و در حد و توانم از من انتظار داشته باشه.

رسیدی و من چقدر تازه رسیده بودم به تو ... قرار تا روز پنج‌شنبه.. بوسیدمت.. چه دوست داشتنی بوسیدی‌ام... دوستت دارم را نگفتم تا اینجا بخوانی‌اش...

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت   توسط ناهید  | 


دارم یک بهار دیگر را پشت‌سر می‌گذارم. یک بهار دیگر.. بهار دیگر.. دیگر.. هیس!

صدای آواز کودکانه‌‌ام.. توی ماشین.. روی زانوی بابا.. دستم به رُل.. تهران به شمال .. جاده‌ی رقاص هراز.. بابا شعر یادم می‌دهد، به دایی که رسیدم بخوانم: فصل گل صنوبره / عیدی ما یادت نره..

می‌پرم توی اتاق دایی .. کلاه مشکی لبه‌دار را می‌قاپم.. دنبالم می‌دود و با آن قد بلندش که من تا سر زانوهاش می‌رسم محکم توی بغلش فشار می‌دهد..

می‌گوید: پدرصلواتی! ماچم کن تا ولت کنم!

ماچ روی ته‌ریش کفرم را در می‌آورد.. صورتش را می‌مالد روی نرمی گونه‌هایم .. گریه‌ام را بلند می‌کنم، مامان به دادم برسد.. مرغانه‌‌ی خوش‌رنگ سفره را می‌قاپد.. اسکناس تا نخورده از دسته‌ی پول سوا می‌کند؛ می‌گذارد توی جیب شلوارم..

علی را صدا می‌زند خرگوش نشانم بدهد..

...

مهدی می‌بردتم برکه و قورباغه می‌گرفت.. محمد سوار دوچرخه‌اش می‌کرد و می‌بردتم لبنیاتی سر کوچه.. سمیه به مجید می‌سپرد ببردم باغ.. دنبال مرغ‌هایی می‌کردیم که انگار جت به پاهاشان بستن! حلزون جمع می‌کردیم و سنجاقک و پروانه! سنجاقک‌های خپل همیشه گیر من می‌افتادند و پروانه‌ها گیر مجید.. حلزون‌ها که چشم‌هاشان می‌آمد بالا می‌زدم رویشان و می‌رفتند پایین..

آخ! دایی! عجب سال‌هایی بودند بچگی و عیدهای خانه‌ی شما.. 1

+ دارم به بهاری که زود به درخت‌ها رسیده و به من و خانواده‌ام موقع تحویل سال می‌رسد لبخند می‌زنم

ــــــــــــــ

1- هنوز باور نمی‌کنم که دیگر پیش ما نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت   توسط ناهید  | 


سلام!

سرم را تکیه می‌دهم به شانه‌ی عمودی ستون دست راست.. زل می‌زنم به شبکه‌های نورانی طاق.. اینجا عجب عروجی دارد نه آقا؟ من اینجا چقدر به خودم نزدیکم.. پیش شما که هستم چقدر آرامم.. چقدر خوبم.. چقدر ساکتم آقا؟

انگار فرشته‌ها در آغوشم گرفته‌اند که سبک و نرم در این رهبانیت آرام گرفته‌ام.. اینجا چقدر خواب‌های خوب تعبیر دارند آقا..

دو رکعت نماز می‌خوانم تا  لبم از سجده‌گاه زمین بر پاهای آقایم بوسه بگیرد.. آقا اینجا زیر تیغ خورشید عبادت خدا در رکعات نماز و زیارت شما چه کیفی می دهد.. الله اکبر انگار اینجا بیشتر اوج می‌گیرد.. انگار هنوز از دهانمان ذکر در نیامده دست خدا را می بوسند.. اقا خدا که این نزدیکی‌هاست شرمم میگیرد که نگاهش کنم از بس گنهکارم آقا.. آقا اینجا که منم و شمایی و خدا و دیگر هیچ.. میتوانم یک قولی از شما بگیرم.. دلم از هرم وجودتان شعله می‌خواهد آقا؟ نمی‌دانم انگار این جمله ادا ندارد.. آقا از نسیم وجودتان آرام میگیرم.. شما که آتشکده ندارید..(ادامه ندارد)

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت   توسط ناهید  |