قلب هزاران اسب رميده،
در من عاشق شد.
به صلاح من نبود.
اگر عشق را انكار مي كردم
هزاران اسب رميده،
مرگ من را با خود ميبردند.

زخم عقل - مسعود كيميايي- شمارهي صفحهاش دو قلب كنار هم«55»
حيفم آمد اين شعر را با تمام سرفصلهايي كه دست مخاطب ميدهد تنها در FaceBook بگذارم. احساس ميكنم شاعر قبل از سرودن شعر حسابي به نقطهاي پر درخت خيره بوده. خيلي خيره.. خيره خيره .. اين شعر را دوست دارم.
"مرا كم
اما هميشه دوست داشته باش"
اين وزن آغاز من است.
عشقي كه گرم و شديد است
زود ميسوزد و خاموش ميشود.
من سرمايت را نميخواهم
و نه زرد يا گستاخيات را
عشقي كه دير بپايد
شتابي ندارد
گويي براي تمام عمر وقت دارد
مرا كم
اما هميشه دوست داشته باش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ گاهي آدمها چقدر بدبخت ميشوند. به حقارت بعضي بايد گريست. مادر فقط يك روز است و يك كادو براي آن روز كافي است. گاهي حقارت به زير صفر ميل ميكند. گاهي تبريكات حتي در حد تلفن كردن ميرسد. البته از آنهايي كه زحمت ِ كشيدن شمايل انساني را به روح (؟ چيزشان) تحمل ميكنند اگر بگذريم.
+ خدا ميداند ديشب چند بار اين جمله را با بغض ِ فروخورده زمزمه كردم. «مادر مرد. از بس كه جان ندارد.»
فيلم "مادر"- ديالوگ شخصيت غلامرضا
+ يكي از دوستان كه اخيرا فهميدهام ارادت عجيبي به شعرهايم دارد پرسيد تازگيها چه شعري گفتي. من كه موضوع را نميدانستم به شوخي گفتم: «تمام تنم درد ميكند/ شست پا جدا» گفت مگر شعر طنز هم ميگويي. با تعجب نگاهش كردم و خواهرم خنديد. يكي از اين شعرها هم تازگيها گفتم. البته به سياق دختر لوس مامان: «ماماني ماماني/ عشق مني ماماني.» انقدر بتشكني ميشود در شعر كه شايد يك روز ديديم – هيچ چيز ناممكن نيست – يك دفتر به اين سبك از گوشه و كنار چاپريزگاه درآمد. خدا را چه ديديد. البته به عنوان پ.ن بگويم هر گونه دفتر شعر به اين شكل را از طرف خودم تكذيب ميكنم.
ـــــــــــــميدانـمــــــــــــ
ميدانم تو به ماه ميروي
پيمانهها را چه كسي پُر كرد
تا آسمان ديگر بهانهي باران نگيرد
و صحرا براي تمام علفهايش لالايي بخواند
حس نمناك يك سكوت
و برقي كه از چشمان شهابي پريد
در شبي كه ماه نبود
پروانهها بالهاي خود را بستند
ميخواهند با چشمان بسته پرواز كنند
مسيري سبز با بالهاي خاكستر
حس نمناك يك سكوت
و خواهشي كه در روح لطيف يك ابر سياه دميد
تا بماند تا شبي ديگر
كه كسي تا ماه برود
و دل آرام آرام قصهاي تازه را زمزمه كند
ميدانم كه تو به ماه ميروي
10/8/87 فاطمه
بابلســـر
* آيههاي شعرش را كه ميخواند آرام ميشوم. همهي كلماتش را در سفرهي اين « آغاز ِ بيپايان » ميپيچم تا گرم بماند؛ آخر تقديمش كرده به ناهيد :)
در آوار خونین گرگ و میش
دیگر گونه مردی آنک
که خاک را سبز میخواست
و عشق را
شایستهی زیباترین زنان
و اینش به نظر هَدیَّتی نه چُنان کمبها بود
که خاک و سنگ را بِشاید
چه مردی
چه مردی
که میگفت
قلب را شایستهتر آن که به هفت شمشیرِ عشق در خون نشیند
و گلو را بایستهتر آن که زیباترین نامها را بگوید
و شیرآهن کوهمردی از اینگونه عاشق
میدانِ خونین سرنوشت به پاشهی آشیل درنوشت
روینهتنی که راز مرگش
اندوهِ عشق و غم تنهایی بود
آه اسفندیار مغموم!
تو را آن «به» که چشم فرو پوشیده باشی
آیا «نه»
یکی «نه» بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد
من تنها فریاد زدم «نه»
من از فرو رفتن «تن زدم»
صدایی بودم من
شَکلی میان اَشکال
و معنایی یافتم
من «بودم» و «شدم»
نه زان گونه که غنچهای گلی
یا ریشهای که جوانهای
یا یکی دانه که جنگلی
راست بدان گونه که عامیمردی
شهیدی
تا آسمان بر او نماز بَرَد
من بینوا بندَگَکی سر به راه
نبودم
و راه بهشت مینوی من
بز رو طوع و خاکساری نبود
مرا دیگرگونه خدایی میبایست
شایستهی آفرینهای
که نوالهی ناگزیر را گردن کج نمیکند
و خدایی
دیگرگونه
آفریدم
دریغا شیرآهن کوهمردا که تو بودی
و کوهوار پیش از آنکه به خاک اُفتی
نَستوه و استوار مرده بودی
اما «نه خدا» و «نه شیطان»
سرنوشت تو را
بُتی رقم زد
که دیگران میپرستیدند
بُتی که
دیگرانش
میپرستیدند
شاعر: احمد شاملو
خداااااا ! فکری به حال رمه های آدم کن !
یک عیسی ِ صلیب شکن دیگر
یک موسی ِ اژدها کش دیگر
یک ابراهیم شعله نشین دیگر
از ازدحام نفس های شکیبانه خسته شدم !!
خورشید می دزدم
فقط برای تو !
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم !
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت
آخ ... فرد ا !
راستی چرا فردا نمی شود !
این شب چقدر طول کشیده ...
چرا آفتاب نمی شود !
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته .1
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متأسفانه نام شاعر را نمی دانم .
هیس ! اینجا داستانی روییده بود که سوزاندمش . هیس !
مجموعه ی اشعار آقای محمد علی بهمنی در مجموعه ای به نام « شاعر شنیدنی است » توسط نشر دارینوش در سال 1381 جمع و منتشر شده.
صداقت شاعر ستودنی است . شعر نه غلو است نه پند آموز . درد های شاعر است بی کم و کاست اما جدا از خواننده نیست . درد های مشترک انسانی است . هر خواننده ای را جذب میکند . شاعر دریا دیدمش و دریا دل . من که از لطافت شاعر در باطن لذت بردم شما چطور ؟
((دیوار ))
حـرفی برای گفتن اگر بود
دیوار ها
سکوت نمی کردند
▫
دیوار!
ای قامت بلند !
آیا زبان آجری تو
در بندبند سیمان محصور مانده است؟
یا روزگار جایزه دار ما
حتی تو را
به عرصه ی تبلیغ خوانده است؟!
▫
دیوار!
آیا سکوت
تنها جواب توست؟
یا عکس این فرشته ی عریان
برگی ز آیه های کتاب توست؟
دیوار !
دیوار !
ای خوش ترین جواب تو آوار
از مجموعه ی « باغ لال »
((سایه))
درخت
باهمه ی کهنسالی
از من جوانتر است
▫
در رازش می نشینم:
▫
گنجشکانی هستند
گنجشکانی می آیند
خانواده ای هست
خانواده ای می آید
مادری در تابسایه ، خواب آواز می خواند
[ گنجشکها جیک نمی زنند ]
کودکی سایه ای را خم می کند
[ گنجشک ها جیـ...ـک می کِشند ]
دختری در سایه ی روان چهره میشوید
پسری چند سایه آنسوتر مشتی زیبایی می نوشد
گنجشکی دیگر می آید
خانواده ای دیگر فرش می اندازد
▫
[ مدتها کسی به سراغم نیامده ]
▫
درخت با همه ی کهنسالی از من جوانتر است
[ چقدر سایه داشتن خوب است ]
((دغدغه های ثبت شده)) پاره ای از شعر شاعر آورده شده
یـادگار من است - این درخت
که خستگی تبرت را می گیرد
عمیق بزن
از مجموعه ی « در بی وزنی های شاعر »
((من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم ))
تـنهایی ام را با تو قسمت می کنم - سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من ، عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست
حوای من ! بر من مگیر این خود ستایی را – که بی شک
تنهاتر از من ، در زمین و آسمانت ، آدمی نیست
آئینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من ، نه ؛ فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
- لبریزی از گفتن ، ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم ، شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر – اگر چه
اینک به گوش انتظارم – جز صدای مبهمی نیست
((آمده ام با عطش سالها !))
بـا همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام ؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن ، حرف بزن – سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
▫
ها ... به کجا می کشی ام - خوب من ؟!
ها ... نکشانی به پشیمانی ام !
((من فلسفه ای دارم ، یا خالی و یا لبریز))
جـنگل همه ی شب سوخت – از صاعقه ی پاییز
زین آتش دامنگیر – ای سبز جوان پرهیز
برگ است که می بارد ! چشم تو نبیند کاش ،
این منظره را هرگز - در عالم رؤیا نیز
هیهات نمی دانم – این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز» ؟
خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد ؟
وآن هلهله پایان یافت – اینگونه ملال انگیز ؟
▫▫
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سر کش
من فلسفه ای دارم – یا خالی و یا لبریز
مگذار به طوفانم ، چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز – صور تو دمد برخیز
از مجموعه ی « گاهی دلم برای خودم تنگ می شود »
( پرنده1
1- پرانتز را باز می کنم
می نویسم :
پرنده
پرانتز را نمی بندم
می گذارم پرنده آزاد باشد
...
سال نو همچنان مبارک
Happy new year everybody, likewise
خون خدا ...
دوباره خوب آمد ، این استعاره ی خوبی است
تو پنجمین هستی این شماره ی خوبی است
به شکل قلب من است و به رنگ خون خدا
برای اســـــم تو هم اســـتعاره ی خوبی است
... سلام خون خدا ! قلب شیعیان خون است
وکشتــی تو در این ورطه چاره ی خوبــی است
تو آن چراغ هدایی و بخت بیداری
که ماه پیــش نگاهــت ســـتاره ی خوبی است
تو با گلوی شهادت صدایمان زده ای
تو سرخ رفته ای ، ...
ایــن اشاره ی خوبـــی است
_شاعر : علیرضا آزادی____________________از کتاب« ماه در محاق»
بگذار هرچه نمی خواهیم بگویند !
بگذار
هرچه نمیخواهند بگوییم
باران که بیاید
از دست چترها کاری ساخته نیست
ما اتفاقی هستیم
که افتاده ایم
_شاعر: مهرداد محمدی__________________
