مادربزرگـ
نویسنده : سميه بابانژاد
با صداي فرياد مادربزرگ كه ميگويد : « علي علي علي جان جان جان ؛ برنج كوبي واي واي واي ؛ پسر عباس آقا جان جان جان ؛ دختر ستاره جان واي واي واي » بيدار ميشوم ، در حالي كه بر روي تشك خميازه ميكشم به دنبال لباسهايم ميگردم. تيشرت راه راه و سفيد رنگ را ميپوشم، بعد از جمع كردن لحافها به ايوان ميروم. ميبينم مادر رخت ميشويد. سر تا سر حياط با بند و لباسهاي رنگارنگ مادر بزرگ تار عنكبوتي شده. با تعجب ميگويم...
مادر باز هم داد ميزند : « سر به سرم نذار! داغمو تازه نكن! بيا كمكم كن! اينا را هم دست نزن نجس ِ! مگه نميداني نيمههاي شب چه افتزاحي مادر بزرگت بار آورد؟! ذليل شده دست گذاشته توي شلوارش، جهيزهاش را تكه تكه كرده، هر چه كثافت بود به سر و صورت و ديوار ماليده؛ انگار ميخواسته سرش را حنا ببنده و ديوار را گل مالي كنه، شانس آوردم پدرت بوده؛ او را به حموم برديم وگرنه كي به دادم ميرسيد؟ تو!! حالا بيا كمكم كن اينارا بشوريم. ميگويم : « من، من كه هنوز صبحانه نخوردم گرسنهمِ.. اينا را دست بزنم از اشتها ميافتم» مادر با صداي جيغ مانندش ميگويد : « برو اونور از جلوي چشام برو گم شو تا اون روي سگ مرا بالا نياوري دختره ی دراز و الدنگ يه كم به فكر من نيستيد! نه تو! نه بابات! نه عمههات! بابا جونت كه دست به سياه و سفيد نميزنه! صبح ميره و شب بر ميگرده؛ اون زن عمو مريمت معلوم نيست چه طوري اون دو ماهي نگهش داشته كه تمام بدنش زخم شده؛ عمههات كه ميگن " شانس آورديم كه مادرمان بدتر نشده وگرنه چه كار ميكرديد" من نميدانم بدترش ديگه چه صيغهاي؟! مادر همين طور با سر و صدا لباسهاي شسته مادربزرگ را آب ميكشد.
من بعد از شستن دست و صورت به اتاق مادر بزرگ ميروم. هواي اتاق غير قابل تنفس است. به طرف پنجره ميروم؛ پرده ی سفید ِ اتاق را كنار ميزنم؛ پنجره را باز ميكنم.. نور آفتاب به درون ميتابد. به طرف آشپزخانه ميروم، اسپندان بر ميدارم.. داخل آن اسپند ميريزم روي اجاق ميگذارم.. دود از آن بالا ميآيد.. به داخل اتاق مادر بزرگ ميبرم.. مادربزرگ در حالي كه بر روي تشكي كه روي آن را با نايلون بزرگ همراه با ملحفه سفيد پوشيدهاند دراز كشيده. دود ِ اسپند را بالاي سرش ميگيرم.. دور اتاق ميچرخانم.. دوباره به آشپزخانه بر ميگردم.. صبحانه ميآورم.. كنار مادربزرگ مينشينم : « سلام مامان بزرگ! »
مادر بزرگ زیر ملحفه ی سفيدي كه رویش انداختند، ناگهان تكاني ميخورد.. با چشمان بيحالت، خود را به زحمت از زير ملحفه سفيد بيرون ميكشد. دستهاي ظريف و لرزانش را روي متكاي سفيد با سانتي قرمز ميگذارد. چشمانش را ميبندد.. دوباره باز ميكند : « سلام خانم جان! من تو را ميبينم.. برام چي آوردي؟ ها؟ ليمو آوردي. الآن مگه فصل ليمويِ مامان بزرگ! بلند شو صبحانه بخور! تو كي هستي؟ ها؟ تو كي هستي؟
- : « مرا نميشناسي مامان بزرگ؟! روزي صد دفعه داري ازم ميپرسي! ميشناسم! تو منوچهري شوهر من، نيستي، پس كي هستي؟ آها! صفدري برادر منوچهر،
- : « نه نيستم مامان بزرگ »
- : « پَ كي هستي؟ »
- : « مينا مامان بزرگ! دختر عباس! پسرت! »
مادر بزرگ با صداي بلند شروع به گريه ميكند : « آخ الهي برات بميرم! خيلي كار خوبي كردي آمدي ديدن من.. محشر كردي.. پس بابات كو؟ چرا بهم سر نميزنه؟ خيلي دوست دارم ببينمش.. بگو زود بياد.. همين الآن! مگه نميدونه من بستريام؟! با توام دختر خوشگل من! »
من در حالي كه دستي به سرش ميكشم، پُف موهاي حنايياش را داخل روسري سفيدش ميگذارم.. با گوشه چارقدش اشكهايش را پاك ميكنم ميگويم : « مامان بزرگ تو چقدر قشنگي! چرا يه كم سفيديهاتو به من ندادي؟ ها؟»
مادر بزرگ با صداي بلند ميخندد : « هه هه هه ميخوام چه كار اقبال ندارم »
- : « حالا بلند شو بشين.. مامان بزرگ! دستتو بده به من! آها.. آفرين يا علي! بشين! بشين! قشنگ بشين! خودِ تو خم نكن! پشت نده به ديوار! آخ!!! نده! نده! كثيف ِ! بايد بشورمش! آها.. حالا اون دست تو بذار زمين تا نيفتي! آفرين! حالا چايي تو بخور! تو دست نزدن مامان بزرگ جان! خودم بهت ميدم! بيا اين لقمه را بذار دهنت! »
مادر بزرگ مچ دستم را ميگيرد.. روي لبش ميگذارد.. ميبوسد.. ماچ ماچ ماچ.. ميگويد : « تو بهروز را ميشناسي؟ خدا الهي اونو ذليل كنه »
- : « خدا نكنه مامان بزرگ اون پسر جوونِ »
- : « آخه اون شوهرمو ازم گرفته »
- : « كي؟ بهروز؟! »
- : « نه مادرش بتول را ميگويم! صفدر كه مُرد، اون اومد صيغة شوهرم شد.
- : « بسه! بسه! مامان بزرگ بيا اين پارچه را بگير دور لب تو پاك كن. غذا تو كه خوردي بگير بخواب بذار من هم به كارم برسم و ديوارهاي كثيف را بشورم »
با دستمال و آب و وايتكس شروع به شستن ديوار ميكنم. مادر بزرگ همين طور حرف ميزند.. نيما جان در حالي كه تكه ناني در دست دارد وارد اتاق ميشود.. بالا و پايين ميپرد.. در حالي كه جفتك ميزند ميگويد : « اَه بوي گند ميده »
داد ميزنم : « نكن نيما! برو بيرون! بذار مامان بزرگ بخوابِ! »
مادر بزرگ با دهن نيمه باز به او خيره ميشود. نيما صداي غرشي از خود در ميآورد.. مادر بزرگ داد ميزند : « بچه! آهاي بچه! سيگار ميكشي يكي بهم ميدي؟ » نيما نان را ميان انگشتانش ميگيرد روي لبش ميگذارد كنار مادر بزرگ مينشيند در حالي كه مدام روي متكا ميكوبد ميگويد : « آره آره آره »
مادر بزرگ فرياد ميكشد : « نكن اذيتم نكن به عباس آقا ميگما؟»
نيما مشت مشت به متكا ميكوبد : « ميزنم ميزنم ميزنم عباس آقا را ميزنم »
- : «كي زن گرفت؟ عباس آقا زن گرفت؟! خوب بگيره! مرد بود زن گرفت! پدرش 2 تا زن گرفت! پسرم بگيره مگه چي ميشه؟ »
مادر در حالي كه لباسهاي خشك مادربزرگ را به اتاق ميآورد، رو به نيما فرياد ميزند : « ديوانهام كرديد همهتون از بزرگ تا كوچيك.. برو گم شو تا نزدمت » نيما از بالاي پنجره به پايين ميپرد خشتكش پاره ميشود.. دو دستش را با تعجب جلوي خشتكش ميگيرد و ميگويد« اِ خشتكم پارهست! »
مادر بزرگ رو به نيما ميگويد« اِ اِ اِ بچه اينجا شاش نكنييا بدِ.»
مادر ميخندد؛ اما خندهاش را زود ميخورد؛ نيما دستپاچه پا به فرار ميگذارد. مادر بزرگ دست چپش را زير سرش روي متكا ميگذارد.. با دست ديگرش مدام به متكا ميكوبد و ميخواند «علي علي علي! جان جان جان! پسر عباس آقا واي واي واي ! »
رو به من ميگويد « اِ اِ اِ دخترم داري چه كار ميكني؟ خانم ميگم داري ديوارها را گل ميزنيها! ميخواي كمكت كنم؟ ها؟ با توام! فاميل بتول! آره؟ با توام! اينا! ببين! تو بتول را ميشناسي؟ جاري من ها؟ ميشناسي؟» مادر دادش ميزند « بگير بمير اعصاب معصاب ندارم .»
ميگويم : « مامان بزرگ! اينقدر حرف نزن! بگير بخواب!
« چي؟ بخوابم؟! چشم! الآن ميخوابم. يا علي علي علي » سرش را روي متكا گذاشته دوباره نيم خيز ميشود رو به من ميگويد: « دختر! دختر! به من نگاه كن اِ اِ اِ تو منوچهر نيستي ها؟ خدا را خوش ميآد شب مرا با بچههام تنها بذاري و خودت بري خونه صفدر پيش بتول؟ به من چه صفدر مُرد و بهروز بيپدر شد. حالا يه پياله آب بهم ميدي؟ آره؟ ميدي؟ ميدي؟ به ارواح خاك مادرم خياطم! لحاف ميدوزم! ارزان حساب ميكنم »
مادربزرگ ملحفه ی سرش را مچاله ميكند داخل دهانش .. كمي ميمكد.. بعد در ميآورد و دندان غروچه ميدهد. داد ميزنم : « نكن مامان بزرگ! دندون غروچه نده! ببين چه كار كردي با دندونهات! » مادر صدايش ميزند. « مامان بزرگ يه وقت شاش نزني يا »
- : « اَه نميزنم نميزنم نميزنم!! راست ميگم! مگه من ديوونَم! چرا باور نميكنيد؟! بخدا خودم ديدم پشت حياط زير بارون نيمههاي شب منوچهر و بتول .. »
بعد دست راستش را داخل شلوارش ميگذارد.. مادر هوار ميكشد : « اِ دستت اونجا چه كار ميكنه؟! بيار بيرون! بيار بيرون اون صاحب مرده را! اَه حالمو بهم زدي .. »
- : « اِ خانم چرا مرا ميزني؟! يه آب بده! والله ثواب ميكني! » مادر در حالي كه با پارچه كهنه دستهاي كثيف مادر بزرگ را پاك ميكند ميگويد : « بذار اين ثوابمو ببرم.. از اين به بعد بايد دستاتو ببندم و قنداقت كنم» مادر بزرگ گريهاش ميگيرد : « مگه من چه كار كردم؟ چرا مرا ميزني ها تو كي هستي؟ منوچهري؟ » مادر محكم ميگويد : « نه! يه خره يه حمال! يه اَبله! »
- : « اذيتم چرا ميكني؟ كم به اسبت غذا دادم؟! كم پرندهها را از زمين شاليت دور كردم؟! كم برات زاييدم؟! كم از جنگل هيزم ميآوردم سوار بر اسب ميشدم؟! ميرفتم از ده بالا گل ميآوردم خونهات را گل ميزدم؟! حالا ميخواهي طلاقم بدي؟ خدا را خوش ميآد؟ آره منوچهر! با توام! نگام كن! با من قهري؟ »
مادر رو به من داد ميزند : « پس چرا معطلي دختر!؟ بلندش كن، ببريمش بيرون.. » ميگويم « آخه چه جوري مادر؟ مگه ميتونه راه بره؟ كمرمون درد ميگيره! » مادر سرپا ميايستد. با دو دست، از پشت زير بغل مادربزرگ را ميگيرد.. بلندش ميكند.. من هم كمكش ميكنم. « بلند شو مامان بزرگ! بلند شو »
- : « اِ كجا ميخواهي مرا ببري؟ با توام خانم! پس 6 تا بچهام چي ميشه؟ »
مادر داد ميزند « يا علي! روي پاهات بايست! محكم! خودتو شل نكن! كمرم شكست! همه استخوانهام پوك شدن! مُردم از دستت.. حالا بريم .. »
- : « تو كي هستي؟ »
مادر محكم داد ميزند : « يزيد! »
مادر بزرگ به حالت كشدار ميگويد : « يزيد يه آب بهم ميدي؟ »
وارد مستراح ميشود « بشين مامان بزرگ بشين مادربزرگ » مينشيند.. از داخل لنگه شلوارش قوطي قرص روي زمين ميافتد. مادر داد ميزند : « اِ بميري! اين هم شد اقبال من! قرصت داخل شلوارت چه كار ميكنه! كلاغ شدي هر چه گير ميآوري ميذاري اونجا؟ »
مادربزرگ دستي به آفتابه ميكشد.. رو به مادر ميگويد « داخل اين آب بخورم؟ آره؟ آره؟ بخورم؟ »
- : « نه نه دست نزدن به اون! اِ نخور! كثيف ِ ! گفتم نخور! »
مادر بزرگ ميخورد.. مادر عصبي ميشود.. آفتابه را بر ميدارد.. چند مرتبه محكم به زمين ميكوبد.. خدا خدا خدا !! آب به سر و صورتش ميپاشد.. مادر عُقش ميگيرد.. آشفته بيرون ميآيد.. روي زمين...
كمي آن طرفتر ميرود.. نفس عميق ميكشد.. مادر بزرگ صدا ميزند : « خانم! خانم جان! بشورم! آره بشورم! » مادر برميگردد.. دادش ميزند : « اَه خفه شو! خفه شو! خفه شو! دستتو از اونجا بردار! اِ نمال به تنت! كثيف كثيف كثيف ِ ! اي خدا خستهام كردي! باز هم بايد حمومت كنم.. بشورم.. »
- : « اره! اره! خانم جان بشورم! »
- : « اره اره بشور بشور! من آب ميريزم، تو بشور »
مادربزرگ در حالي كه ميشورد هوار ميكشد : « آي بتول....» مادر با كف دستش جلوي دهنش را ميگيرد : « اِ بيصدا! بيصدا! بيصدا! فحش نده! مردم شنيدند! ببند اون دَهَن تو »
- : « اِ چرا مرا ميزني؟ دهانمو شكوندي! آنقدر سرم را زدي به ديوار، ديونهام كردي! فكر كردي نميدونم چه كارها ميكنيد، تو با بتول! .. حالا ميخواهي طلاقم بدي ها؟ با توام منوچهر! ترا خدا رحم كن! مرا نزن! »
- : « بسه ديگه! اينقدر حرف نزن! سرم را بردي! بلند شو بريم حموم! اين زبون و داري باز شاش تو نميگي! و ميريزي تو گور هر چه بتول و منوچهر! »
- : « اِ اِ اِ خانم خانم تو بتول را ميشناسي؟ حالا فهميدم تو كي هستي! صفدري! برادر منوچهر! حالا يه آب بهم ميدي؟ » من در حالي كه كنار در ايستاده و نگاهش ميكنم ميگويم « اين آب كثيف مامان بزرگ! بذار بريم بيرون بهت ميدم » مادربزرگ در حالي كه به من اشاره ميكند به مادر ميگويد : « اين كيه؟ ها؟ دخترتِ ؟ آهاي اين طوري داري نگام ميكني مرا ميشناسي؟ ها با توام خانم! نميشناسي؟ من قمرم! قمر! مادر ستاره! زن منوچهر! فهميدي؟ حالا يه پياله آب برام ميآري؟ »
مادر داد ميزند «كوفت بخوري! درد بخوري! » با فرياد كشداري ميگويم « مامان گناه داره »
مادر كه انگار زبانش بند آمده، از شدت خشم خون به صورت ميدود.. لحظهاي در سكوت چپ چپ نگاهم ميكند.. سپس آفتابه را روي زمين ميگذارد.. آستين دست راستش را با دندانش بالا ميزند.. با فرياد ميگويد « خيلي خوب بيا ببريمش حموم.. چشاتونو از كاسه در ميآورم، اگه يه بار ديگه، فقط يه بار ديگه به او آب دادين.. اين كه نميشه! خواهرش بياد آب بده! دخترش بياد آب بده! همسايه بياد آب بده! هيچ كس به فكر من نيست كه دارم چه زجری ميكشم! »
بعد از حموم كردن مادر بزرگ چهار دست و پا به طرف اتاقش ميآيد.. كنار مادر كه در حال آماده كردن لباسهايش است مينشيند.. ميگويد : « اِ اِ اِ اِ خانم داري لباس ميشوري ها؟ ميخواي كمكت كنم؟ »
- : « نه نه مامان بزرگ! داره جهيزيهات را آماده ميكنه! » مادر خندهاش ميگيرد. مادر بزرگ هم با صداي بلند ميخندد و دراز ميكشد. مادر پاهاي ظريفش را بلند ميكند، روي تشك ميگذارد.. كنارش زانو ميزند.. نگاهش ميكند.. سري تكان ميدهد. آهی می کشد « هي! قمر قمر قمر! چه كار كردي با خودت؟! كو اون گوشتهاي سفيد تنت؟ يك مشت استخوان توي يك پوست! خداي من! زخم بستر هم گرفته! »
پماد بر ميدارد.. دستكش نازك ميپوشد.. با دقت روي زخمهاي بدن نحيف و لاغر مادر بزرگ ميمالد. مادر بزرگ روي بستر غلتي ميزند.. اُفي ميكشد.. ناله ميزند.. به حالت كشدار فرياد ميكشد : « اَه مُردم! مُردم! مُردم! » در حالي كه اشك از چشمانش سرازير ميشود ميگويد : « خانم! خانم جان! مگه من چه كار كردم؟ ترا خدا رحم كن! منو نزن! آي پسر عباس آقا واي واي واي، ليلا و زهرا جان جان جان علي علي علي واي واي واي....»
با ديدن اين صحنه خودم را به زمين مياندازم. شروع به گريه کردن.. « بيچاره مامان بزرگ داره زجركش ميشه » وقتي مادر كارش تمام ميشود، به زخمها نگاهي ميكند.. قطره ای خون از حاشيه پماد ِ روي پا بيرون ميزند.. مادر آن را با دستمال پاك ميكند.. سر پا ميايستد.. آهي ميكشد : « اي خداي رحيم! گناهان ما را ببخش! »
تسبیح را از جا نماز بر ميدارم.. كنار مادر بزرگ مينشينم.. ميگويم : « مامان بزرگ جان ميخواهم فالتو بگيرم » مادر بزرگ ميخندد در حالي كه دست راستش را به طرفم ميگيرد ميگويد « بيا بگير »
كف دستش را نگاه ميكنم دانههاي سياه تسبيح را ميشمارم.. آدم- حوا- ابليس ؛ آدم- حوا- ابليس؛آدم- حوا ببين مامان بزرگ! خوب آمد! تو دو تا شوهر كردي.. اولي منوچهر! دومي هم جعفر! » مادربزرگ ميخندد. « جعفر ولت كرد و رفت.. منوچهر هم طلاقت داد و با جاريت بتول ازدواج كرد.. » مادر بزرگ داد ميكشد « يا امام رضا ».
« 6 تا بچهداري! به جز ستاره، همه ازدواج كردن.. » مادر بزرگ ميخندد : « اَه تو چه خوب خوب بلدي! باز هم بگو! »
« اسم پسرت عباس.. ديگري هم علي..»
مادربزرگ فرياد ميزنه: « علي علي علي جان جان جان »
« عروسهايت مريم.. خوبه ! زهرا.. بدِ ! » مادربزرگ با اخم سري تكان ميدهد : « نه هر دو خوخو خوابن هر دو خوابيدن »
« بذار بقيه شو بگم مامان بزرگ! دخترت ستاره خواستگار داره! »
- : « اِ راست ميگي؟ بگو برام يه آب بياره! آب! آب! »
مادر با تنگي كوچك و يك ليوان بر ميگردد.. كنار مادر بزرگ مينشيند.. مادر بزرگ نيم خيز ميشود.. آب را سر ميكشد.. قُلُب قُلُب ميخورد.. رو به مادر ميگويد « الهي عروسيت بخورم! حالا من ميخوابم تو يه پتو بزار سرم»
16/2/86
خانم بابانژاد لیسانس ریاضی از دانشگاه مازندران یکی از اعضای ثابت انجمن ادبیات داستانی بابل است. داستان مادر بزرگ با تمام ایراداتی که نویسنده به آن واقف است نمونه ی یک قصه ی خوب با عادات یک خانواده ی سنتی ایرانی و ساکن روستا است . نویسنده با پشتوانه ی تنها 2 سال نوشتن با پرداختی بکر و عمیقاً ملموس توانسته خواننده ی عجول را پای قصه ی خود نگه دارد .
جالب قضیه اینجاست که ایشان هیچ وقت قصد نویسنده شدن نداشتند اما محض رو کم کنی نقد صریح و تند من1، دوباره بعد از چند ماه به جمع ما پیوستند و این داستان را ارائه دادند.
_______________
1- داستان حمام زنانه
بوی خواب های من
پر بود از مار ؛ همه جا مار بود ؛ توی شیشه ها ی کشک که توی قفسه های فلزی پشت سر هم چیده بودند حتماً توی شیشه ها الکل بود که آنطور بی حرکت بودند و یا توی جعبه های کوچک که سه طرف آن چوب بود و یک طرف آن سیم . سیم ها به فاصله خیلی کم ، چند میلی متر از همدیگر باز بودند ، اما من خوب می دیدم مار هایی که توی آنها چمباتمه زده بودند را . از بچّگی از این خزنده لعنتی بدم می آمد اما حالا... حتی یک لانه بود با چند تا تخم مرغ ریز که یک مار دور آنها خوابیده بود . خوابیده بود ؟ نه خشک شده بود « تاکسی درمی ؟ » از خواب پریدم خیلی چرت و پرت بود مثل خط خطی هایی که هی پشت سر هم بکنی و این چیزی نباشد جز حاصل فکر های درهم و برهم تو . اما خوابهای من ؛ خوابهای من ، مثل یک رنگ مزخرف توی پالدِت ترکیب کنی و بعد هم آنقدر ازش بدت بیاید که با پالد بندازیش توی خیابان زیر پاهای ِ مَرد ، تا له شود و بعد هم اصلاً نیایی و نگاهش هم نکنی که چه بلایی سرش آوردی ، مثل یک قلمو بود باید حالت و جای درستش را می گرفتم تا توی بوم من شاهکار کند . از خواب که پریدم صدایی شنیدم ؛ صدای یک زن بود که صدایم می زد انگار که صدایش از خانه ی پشتی می آمد شاید هم از توی حیاط نه توی خیابان می آمد به طرف صدا می دویدم و مطمئن بودم صدای یک زن است آشنا از آن آشناهایی که آدم خوب فرصت نمی کند تا یک استکان چایی بخورد اما آن آشنا خیلی خوب می شود پسرخاله یا دختر خاله ی نداشته آدم اما من کسی را پیدا نکردم . فقط تنها چیز آشنا پالد له شده بود . ساعت 10 صبح بود معمولا این ساعت منتظر صدای زنگ بودم زنگی که برای لحظه ای از تمام مقدساتی که دور تا دور خود تنیده بودم بکند و برای یک لحظه هرزگی کنم اصلا آدم برای همین آدم است که گناه کند و ثواب را بشناسد و بین این دو حق انتخاب داشته باشد هر روز صبح همین ساعت می آمد با چند شاخه گل . انگار توی گلستان باشد تابستان تا زمستان گل هایش تمام نمی شد همان زن همسایه را می گویم همانی که توی 30 سالگی بیوه شد همانی که من می دانم بیوه است و به او نمی گویم تا هر روز صبح بیاید و برایم گل بیاورد و من توی صورت آرایش کرده اش نگاه کنم و به چشمان او زُل بزنم و او ملیحانه بخندد . من می دانم او چه می خواهد بپرسد با این حال طوری سر تکان می دهم و می گویم بفرمایید که( یعنی من نمی دانم بگو چه می خواهی ) و او از عشقش بگوید و بگوید آیا خواب دیده ام آیا توی خوابهایم او را دیده ام اما من نمی گویم تا هر روز صبح بیاید . اما من نمی گویم تا هر روز صبح بیاید و به من گل دهد .
چشمانم را از او بر نمی دارم و می گویم: « نه » اما طوری می گویم که شاید فردا خواب ببینم شاید فردا شب شوهر مُرده اش به خوابم بیاید و بگوید که کجاست و کی می آید او که می رود دوباره بر می گردم توی اتاقم ؛ بین همان مقدسات چسبیده به من . آنها خدا نیستن ، آنها آدم های معصوم نیستن ، آدمهایی که راهنما بودند . خوابهای من که اینبار فقط مال من بودند ، نه مال همسایه پشت یا جلویی بیاید و گل دهد و یا بگویم که چه اتفاقی قرار است برای بچّه شان بیافتد. تا جبران مافات کند ، مافاتی که هنوز مافات نشده توی تمام بوم هایم تو را می کشیدم همه ی هفته های سالت را ترسیم می کردم دختر نقاشی من در زمستان، دختر نقاشی من در پاییز ، دختر نقاشی من در بهار ، حتی روی دیوارها هم تو را می کشیدم مثل یک دایره که من مرکز آن من باشم و دور تا دور مدار بسته اش تو راستی می دانی وقتی یک نقاش تمام تصویرهایش یک شکل شود و فقط از یک نفر باشد چه اتفاقی می افتد انتظار نداشته باشی که همه ی آدم ها آرزو دارند تصویری از دختر ِ نقاشی های من داشته باشند و اگر تو هم شبها بخوابم نیایی ...
این یکی را برات تعریف نکردم خواب همان مَرد مُرده و زنش که هر روز می آمد و گل می داد . او تازه داشت می گفت که پیازش را کی بکارم که گل دهد داشت می گفت باید آخر پاییز آنها را از خاک در بیارم تحمل زمستان را ندارند . می دانی کدام گل بود شاید تو اسمش را بدانی . از همانی که روی یک شاخه هستن از بالا تا پایین باز می شوند سرخ بود مثل همان سیبی که آدم نباید می خورد . بو نمی داد می گفت بویش فقط مال عشقش است هر وقت که آمد همه ی آنها عطر می دهند . داشتم می گفتم که مگه عشق دارند ؟ که یکدفعه شوهرش پیدایش شد انگار که از توی مقدس من درآمده باشد . یکدفعه ظاهر شد گفت به زنم بگو که خیلی وقت است ، کِرم ها مغزم را خوردند حتی دیگر بوی گندم را هیچ پرنده ای هم نمی شنود گفت بگویم کجاست گفت بگویم که چرا اینطور قولش را شکسته زنش را میگفت اما من نمی گویم خودش هم می داند که نمی گویم و من می دانم که باز هم به خوابم می آید . راستی تو میدانی پدرت چطور مُرد . بوی گندش را تو شنیدی . شاید صحنه ی جالبی باشد، تصورش را بکن یک جمجمه که همه ی دارایی ش مغزش است آن را هم کرم ها دارند می خورند . مثل یک آدم که حافظه ی بلند مدت و کوتاه مدتش را از دست داده باشد و دفترچه یادداشتی که همه ی کارهای روزانه اش را توی آن می نوشت را گم کرده باشد . بیچاره چه بلایی سرش می آید ؛ می شود آدم بی هویت . جمجمه ی بی هویت . ولی من همه چیزت را می نویسم و نقاشی می کنم ؛ همانهایی که توی رویاهایم می بینم . کلبه ات ، کلبه ی کوچکی که تنها دکورش چند تا گل خشکیده بود و آن گل سرخ نسبتا ً بزرگ که به اندازه ی ورود و خروج یک سگ جا داشت . قسمت انتهای کلبه ات آن پایین اما من می دانستم که تو سگ نداری اگر هم داشتی بعد از آن همه بار که می آوردم و می دیدمت حداقل صدایش را می شنیدم همیشه احساس بدی نسبت به آن سوراخ داشتم به طور مزخرفی استخوان گردن و کتفم می گرفت ، و سخره ای که روی آن بیشتر ساعات ِ روزت را می گذراندی . همانی که به شکل زن برهنه در آب است . همانی که بعد از عکس یادگاری که از آن گرفتم گرانترین تابلویی بود که فروختم . روی سخره که می نشینی ، می شوی دختر تاکسی درمی شده ؛ خشک می شوی و فقط به ماهی ها نگاه می کنی که دور تو جمع می شوند و شاید هم تو آنها را صدا می زنی ! نمی دانم شاید ! شاید هم اصلا نمرده باشد ، پدرت را می گویم مثل همیشه که می رفت رفت . اما مگر می شود یک پدر بچه اش را ول کند و برود . اولین خوابی که از تو دیدم همان بود مارهایی که توی شیشه های کشک بودند همانهایی که حتما تویش الکل بود که آنطور بی حرکت بودند من از بچّگی از این خزنده ی لعنتی بدم می آمد وقتی که نگاهشان میکردم تمام تنم مور مور می شد و استخوان ِ گردن و کتفم بطور مزخرفی می گرفت اما .. اما آن مارها که توی جعبه ها ی کوچک چمباتمه زده بودند شاید می دانستن که یا توی شیشه های کشک کی روند یا هم تاکسی درمی. خیلی دلم می خواست از پدرت بپرسم که مارها را چطور تاکسیدرمی می کند
باز هم ساعت 10 صبح بود و باز هم زن همسایه آمده بود . این دفعه وقتی داشتم به صورت آرایش کرده اش نگاه می کردم یکدفعه همه جا سیاه شد . واقعیت بود و او داشت حرف می زد . اما من نمیتوانستم ببینم . چشمانم را بستم ولی صورت آرایش کرده اش هی توی مغزم تکرار می شد و صدای شوهرش را می شنیدم مثل همان باری که از توی بوم مقدس من بیرون آمده بود داشت هی پشت سر هم می گفت چرا اینطور قولش را شکست . حرف هایش مثل پاندول توی سرم به این طرف و آن طرف می رفت و به جای اینکه به دو تا چکشی های ساعت بخورد به مغزم می خورد شده بود مثل همان صخره اما به جای ماهی ها مردها به او تـُک می زدند از همان شب دیگر از زنها بدم آمد از همه ی آنهایی که اگر مردشان می رفت لابد آرایش می کردند و می رفتند پی هرزگی .آنقدر تصویرش توی مغزم تکرار می شد که احساس کردم کِرم ها دارند مغزم را می خورند و برای اینکه این کار را نکنند دستم را آوردم جلوی صورتم و محکم کشیدم کنار که خورد به صورت زن . وقتی که او جیغ کشید همه ی آن لعنتی ها از مغزم پریدن و دوباره چشمانم را باز کردم آنقدر ازش بدم آمد که فوراً همه چیز را به او گفتم که خیلی وقت است دیگر بوی گندش را حتی هیچ پرنده ای هم نمی شنود . زن داشت مات و مبهوت به من نگاه می کرد و اشک می ریخت و من گفتم که شوهرش گفته که چرا اینطور قولش را شکسته وقتی این را گفتم او رفت ، وقتی رفت پالدم را برداشتم و روی تمام صورت های تو سیبیل گذاشتم . شکل های مختلف سیبیل را برایت تصور کردم می خواستم زنانگی ات برایم پاک شود اما مگر می شد آدم توی اتاقی زندگی کند که همه ی مقدساتش جنسیت اشتباه داشته باشند . ولی تو دست بردار نبودی همان شب به خوابم آمدی روی همان سخره نشسته بودی به من گفتی : « می خواهی پرواز کنی ؟ »
و من گفتم : « می خواهم »
یکدفعه احساس لذّت عجیبی تمام وجودم را گرفت مثل وقتا یی که در اوج آرامش هستی در آغوش یک چیزی شبیه مادر شاید هم نه . امّا این جسمی بود که داشتم . وقتی توی آب تصویر خودم را دیدم ، دو بال از توی استخوان کتفم در آمده بود و حس می کردم یکی از بالا دارد آن را می کشد و آنها دارند قوس می آیند به آسمان که نگاه کردم آنها حرکت کردند از بالا به پایین باد خنکی به صورتم می خورد صدایی داشت شبیه بال زدن کبوتر زیر پایم خالی شد انگار که مغز کرم خورده ی من فرمان میگرفتن. مثل یک سیم که به آنها وصل شده باشد . اوج که گرفتم از صدای بالهایم کیف می کردم انگار این میوه ای بود که خداوند فقط به من داده باشد شکر کردم .
الحمدلله رب العالمین و این ذکر را کسی توی سرم تکرار می کرد و من هم زیر لب از من رسیدی که آیا میخواهم با پرنده ها پرواز کنم ؟ مثل ماهی های توی دریا !
و گفتم :«می خواهم »
وقتی حرف می زدی از صدای تو لذت می بردم و این لطیف تر از باد خنکی بود که به صورتم می خورد . به یک درخت بلند رسیدیم و تو گفتی این درخت توی عالم واقعیت است و همه ی پرنده ها الآن بیدارند ولی تو خوابی .
نفهمیدم ! انگار از توی ریشه های درخت می آمدیم بیرون . من حتی تارهای کشنده ی آن را می دیدم مثل دانه لوبیا از خاک زدیم بیرون . دراز می شویم . صدای جیک جیک گنجشک ها از پایین ترین شاخه شروع شد ، تا آخرین شاخه هم ادامه داشت که یکدفعه همه ی آنها ما را دیدند با هم پرواز کردیم همه ی گنجشک ها با هم مثل یویویی که دوباره توی دستت بر می گشت به یک نقطه جمع می شدیم و یکدفعه پخش می شدیم تا اینکه به آب رسیدیم و تو فقط به ما اشاره کردی که برو . و من رفتم و تو تنها آن بالا ماندی . به گنجشکها نگاه می کرد که داشتن دوباره برمی گشتن . نگاهت که کردم تصویر ِتو هی پشت سر هم توی مغزم تکرار می شد و من کلبه ات را دیدم ؛ شب بود و یکدفعه دو تا مرد هرزه به کلبه ات ریختن . آنقدر مست بودند که هر بلایی که فکرش را بکنم سرت بیاورند . تمام وجودم می لرزید مثل تو که ترسیدی و از خواب پریدی و کمک می خواستی . انگار صدای جیغ تو از توی اتاق من باشد خوب می شنیدم . چقدر بد است که آدم فقط یک تماشاچی باشد که کاری هم از دستش برنیاید که بکند . مردهای هرزه از جیغ تو مست تر می شوند . دستانشان را باز کردند و به این طرف و آن طرف تلوتلو می خوردند . بوی گندشان داشت ما را خفه می کرد . سعی می کردند جلویت را بگیرند مثل یک مرغ که دلت می خواهد جلویش را بگیری تا نرود و غذای خوشمزه ای برای شام یا ناهارت باشد . ولی آن موقع شب وقت هیچ وعده ی غذایی نبود . یکدفعه صدایی آمد که احساس آرامش کردم . نمی دانم چرا . اما حس خوبی بود مثل حس امنیت . توهم انگار جیغت خشک شده باشد. مثل همان مار توی لانه شده بودی ؛ نه ، مثل تخم مرغ ها که مار از آنها محافظت می کرد . از دیواره ی سوراخ کلبه ات حیوانی وارد شد. خدایا چقدر دلم می خواست بیدار شوم بگویم مثل زغال ِ توی آتش می سوخت . فریاد زدم از ترس فریاد زدم و از خواب پریدم آنقدر آب خورده ام که تا صبح معده ام داشت می ترکید . اما دیگر خیالم راحت شده بود و مطمئن شدم که تو باکره هستی و حالا توی بوم هایم تو مقدس شده ای در غیر این صورت معلوم نبود چه بلایی سرت می آمد و من هم از تو بدم می آمد مثل همان زن همسایه که هر روز می آمد و گل می داد.
یک بار شنیدم که یکی گفت اگر از چیزی می ترسید سعی کنید با آن ارتباط برقرار کنید تا ترس ِتان بریزد . تا قبل از آن روز فکر می کردم که این احمقانه ترین مطلبی است که می توانستم بشنوم اما حالا به وضوح دیدم . مثل یک عروسک پلاستیکی بود زرد و قشنگ . آنقدر بدنش نرم بود که دلت می خواست نوازشش کنی . چشمانم آنقدر درشت بودند که سوای آن اندام ِ درازش فکر کنی آنقدر حرف برای گفتن دارد که می تواند مثل یک آدم بنشیند مقابل تو شروع کند به حرف زدن . من فقط مارهای زنگی را از بقیه ی مارها تشخیص می دادم آنهم به خاطر صدایی بود که از دُمشان در می آوردند . اما تو که به خاطر پدرت که یک شکارچی ماهر بود همه ی آنها را می شناختی برای همین هم آنها را خشک می کرد تا بفروشد .
به گمانم اسمش پِیتون بود ! نه ؟! پیتون زرد ؟ اما اینجا چه کار می کرد . از آن حیوانهایی بود که آدم با یک بار دیدن اسمش را به خاطر می سپارد . می گفتی پدرت آن را برایت آورد . سفر زیاد می رفت . شاید آن هم توی یکی از سفرهایش گرفته بود .
او را به تو داد ، وقتی فهمید می توانی از خودت حفاظت کنی و رفت بعدها یکی از دوستانش برایت خبر آورد که مُرد . پیتون هم مثل تخم مرغ هایش از تو حفاظت می کرد . می گفتی وقتی به چشمانش نگاه می کنم هیچوقت فکر نمی کنم که او می تواند با یک جهش مرا بخورد. یک جوری حس امنیت بین ما برقرار می شود و تو گفتی یک روز آنرا آزاد می کنی . می بریش به همانجا که بود . همان روزی که دیگر از توی بوم های من در آمده باشی بیرون .
وقتی که از خواب بیدار شدم ساعت 11 صبح بود . پرده ها را کنار زدم پنجره را باز کردم . باریکه ی نوری از میان ابرها به سوی اتاقم می تابید و من شروع کردم به پاک کردن همه ی آن سیبیل هایی که برایت گذاشته بودم و حالا مطمئنم هیچ مقدساتی جنسیت اشتباه ندارند و من خوب صدای گنجشک ها را می شنیدم که از درخت بلندی می آمدند §
فاطمه محمدیان
بابلسر- اردیبهشت 84
پنج سال عاشق زیباترین دختر شهر بود . روز خواستگاری فهمید او کلفت خانه ی حاج آقاست .
نویسنده : کبری عسگردون
سلام ! شنیده ام که آمده اید . اما چه آمدنی که انقدر از هم دوریم . بازی روزگار است . بازی روزگار است . بازی روزگار است . شنیده ام غنچه ی نوشکفته ی نرگس دارید . مست شدم از این عطر تازه ی زندگیتان ومسرورم به خیال خوش شاد بودن شما . همواره دوستتان داشتم و دارم . قبول کن بازی روزگار است ...
ناهید و فاطمه و کبری
دوستان همیشگی شما
این داستان به خاطر عشق تا ابد جاویدان فرشته و میثم
و
غنچه ی خوشبوی نرگس زندگیشان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرشته کوچولو
من به خرده از این کوچولو تر بودم که بابا و مامان سر بغل کردن من دعوا می کردن . بابا جزو انجمن حقوق مردان بود و مامان هم جزو انجمن حقوق زنان . بابا می گفت : طبق ماده ی هشت حقوق مردان ، بچه رو زن باید بغل کنه . مامان هم می گفت : زکی ! طبق ماده ی دو حقوق زنان بچه رو باید مرد بغل کنه . بابا می گفت : وقتی خانواده مرد سالار نباشه همه چی هشلهفت میشه . مامان هم می گفت : نه اینکه الان هپل هپو نیست . خانواده باید رو زن سالاری بچرخه .
بابا می گفت : آخه تا حالا این فیمنیست ها کجای دنیا رو گرفتن که اینبار می خوان بگیرن ؟ مامان هم می گفت : خواهی دید ... خواهی دید ... بابا می گفت : خدا کنه اون روز هیچ وقت نیاد . مامان می گفت : تو هم با اون عقاید میمینیستت !
منم هاج و واج به دهاناشون نیگاه می کردم ، هیچی نمی فهمیدم . بابا می گفت : چرا زل زدی به ما . اصلا تو به این گندگی چرا یکی باید بغلت کنه ؟! منم بغ می کردم و دِ برو که رفتی ... بابا وقتی عصبانی بود خیلی خیلی ترسناک می شد ، می رفتم پشت کسری و می گفتم : جون ِ مامان بذار همینجا قایم شم . کسری می گفت : بو گندو ! اول برو دستشویی بعد بیا پشتم قایم شو . آخه من تو این هیرو ویر نمی تونستم بپرم برم دستشویی، حتما باباهه گیرم میاورد . منم همونجا پشت کسری جیم می شدم . کسری داد می زد و می گفت : ای بابا ... ای بابا ... نمی ذاری یه نفس راحت بکشم . این حرفش خیلی شبیه بابا بود . منم مثل مامان گفتم : برو میمینیست بد ترکیب ! کسری موهامو می کشید منم موهاشو می کشیدم . یه دفعه بابا و مامان با دو تا چشم پر خون می اومدن و ما رو سوا می کردن . مثل همیشه بابا منو بغل می کرد . مامان هم کسری رو . بابا منو زودی می ذاشت پایین . اما مامان هی کسری رو ناز می کرد نیز می کرد .
شبا که می شد همه چی تغییر می کرد . بابا و مامان خیلی می خندیدن . یواشکی پچ پچ می کردن و می خندیدن . بابا هم یه ماچ کنده می نداخت رو لپ های مامان . منم می پریدم تو بغل کسری و دو تا ماچ گنده می نداختم رو لپاش . کسری داد می زد : اه ! مامان ! مامان ! باز این ماچ آبدار داد . مامان چشماش در میومد و می گفت : تو چرا به این پسره انقدر پیله می کنی ؟ بابا هم می گفت : کسر خیلی لوس شدی ها ! بعدم بغلم می کرد و می گفت : کسری آدمش نیست ! لیاقت ماچتو نداره . منم خودمو حسابی واسه بابا لوس می کردم ؛ دستامو مینداختم دور گردنش ، فیشار می دادم ، عینهو تو فیلم هندیا . کسری هر وقت فیلم هندی می دید بالای مبل وَرجه وُرجه می رفت . بعد یواشکی بهم می گفت : هر وقت بزرگ شدم می خوام زن هندی بگیرم . مامان گوشش خیلی تیز بود . به بابا می گفت :ببین محمد ! میگه میخوام زن هندی بگیرم . بابا می گفت : زن هندی می خوای چی کار ؟ که شب و روز واست برقصه دِلُم دِلُم کنه . کسری اخماش تو هم می رفت و می گفت : نه ....! می خوام اینطوری موهاش رو شونه کنم . بعد مامان و بابا بلند می خندیدن . منم الکی الکی می خندیدم . کسری داد می زد : تو دیگه نخندا ! چفتشکل ریقو ! منم یکمی دلم درد گرفت مامان لبش رو گاز می گرفت و می گفت : بیچاره بچم کجا پاش پرانتزیه !
هر وقت کسری این حرفو بهم می زد خیلی غصه می خوردم . اگه امیر بود جلوش وای می ایستاد و می گفت : هیچم چفتشکل نیست . کسری هم ادای بروس لی رو در میاورد و با هم گلاویز می شدن . منم می زدم زیر گریه . کسری می گفت : اصلا به آبجی خودم گفتم . به تو چه ؟ امیر هم می گفت : مثلا زن منه ها !
آخه من و امیر همیشه تو بازی ها عروس و داماد می شدیم . بعد راه به راه همدیگه رو ماچ می کردیم . نمی دونم چرا مامان می گفت : دیگه این کارو نکنید خوب نیست . اگه خوب نبود چرا مامان دایی جون رو ماچ می کرد ، بابایی رو ماچ می کرد ، بابا بزرگ رو ماچ می کرد . من و امیر اولش می گفتیم : چشم . ولی زودی فراموشمون می شد . یه روزایی هم حسابی با هم بد شدیم . آخ که چقدر من غصه خوردم . یه روز به زن عمو گفتم : زن عمو زهره ! امیر هر روز برام گل میاره . یه گل سرخ بزرگ . آخه ما همسایه ی دیوار به دیوار بودیم . خونه ی ما یکم بزرگتر بود . ماشین هم به قول بابام یه مدل بالاتر بود . زن عمو رفت گوش امیر رو پیچوند و گفت : می گم هی گلا کمتر رو کمتر می شن . نگو که تو وروجک تو باغچه پرسه می زنی !! امیر هم به من چشم غره رفت و دیگه باهام حرف نزد . هر وقت کسری باهام دعوا می کرد می رفتم رو نیمکت بغل دیوار وای می ایستادم داد می زدم : امیر ! کسری بهم گفت چفتشکل . امیر هم گفت : به من چه ؟ نمی خوام با تو عروسی کنم . زن فضول می خوام چی کار ؟! منم گفتم : ماده ی هفت حقوق میگه عروس دامادها نباید با هم قهر کنن . کسری ورپریده که تو حیاط بود گفت : باز هم که دروغ گفتی ! امیر هم روش رو کرد اون ور .
کاش زورم به کسری می رسید یه در کونی میزدمش . مثل آدم بدای فیلم بتمن میرفت رو هوا .
اینطور شد که خیلی غصه خوردم . اینقدر غصه خوردم که شبا هی مور مورم می شد . وقتی رفتیم دکتر یه خانم گنده که لبای پهنی داشت گفت : شیکمت کار می کنه ؟ منم گفتم : نه ! بابام میره سر کار . شیکمم کار نمی کنه . بعد مامان و دکتر زدن زیر خنده . نمی دونم چرا ؟
بعدشم رفتیم داروخونه . یه آقایی اونجا بود دو بار بهم چشمک زد . منم بهش چشمک زدم . سرش رو آورد زیر گوشم گفت : سلام عروس خوشگله . منم گفتم : سلام دوماد خوشگله . بعدم موهام رو ماچ کرد . من گفتم : ای وای ! چرا اینکار رو کردید . مامانم گفته آدم گنده ها نباید دختر کوچولو ها رو ماچ کنن . لطفا برید مامانم رو ماچ کنید . آقاهه گفت : مامانت کجاست ؟ گفتم : اونجا . گفت : برو خودت بهش بگو . منم رفتم پیش مامان گفتم : مامان ! یه آقایی می خواد شما رو ماچ کنه . مامانم چشماش گرد شد گفت : چی ... ها ... یک بار دیگه بگو ... !
وقتی یکبار دیگه گفتم همچین زد زیر گوشم که یه عالم درد داشت . سوار ماشین که شدیم مامان مثل خانوم جادوگرا اخم کرد ، قیژ داد اومدیم خونه . من همینطور گریه می کردم . مامان همه چی رو واسه بابا گفت : بابا هم ترسناک شد هی سرم داد کشید . دیگه تحویلم نگرفت .
شبم از غصه جامو خیس کردم . هرچی شربت بد مزه می خوردم بازم حالم خوب نمی شد . به قول بابام یه کله پا افتادم تو رختخواب . بعدم رفتم یه جایی که دیواراش سفید بود .یه شب مامان پیشم می خوابید یه شب بابا . خیلی کیف داشت . کسری هم هر روز تفنگاشو میاورد می ریخت روی تختم می گفت : همش مال تو ... من خیلی خوشحال می شدم . اما نمی تونستم بخندم . چون که دلم هنوز غصه داشت . انگاری دلم خربزه می خواست . هی قنج می رفت . هی قنج می رفت . سرم داغ داغ بود . عینهو یه پاره آتیش . همه ی دنیا رو سیاه می دیدم . شبا روز شدن ، روزا شب شدن ؛ حالم خوب نشد که نشد . غصه های دلم ریختن تو شیکمم . خیلی درد داشت . دیگه هم غذا نمی خوردم . یه وقت هم با شکم خالی بالا آوردم . توش دو تا گلوله خون بود . بعدم کچلم کردن . یه عالمه سیم بهم آویزون بود . مامان گفت : کی فکرشو می کرد بچم به این حال و روز بیافته . برای اینکه مامان زیاد غصه نخوره گفتم : من فکرشو می کردم . بعد مامان بغلم کرد ، مثل همون موقعی که کسری رو ناز می کرد .
چشمام هی سرسری بسته میشد . یه روز که چشمامو باز کردم دیدم هستم یه جای دیگه . لباس سفید تنمه ، همه دورم جمعن ، امیر هم بود . دستشو گرفته بود به لباس زن عمو ، یواش یواش گریه می کرد . من بودم تو بغل بابام . مامان زار می زد می گفت : عزیزم کجا رفتی . من هی می گفتم : من اینجام دیگه . اما هیچکی نمیشنید . بلند شدم دیدم یه خورده بزرگتر شدم . رفتم پیش کسری گفتم : ببین چقدر قدم بلند شد ! کسری حرف نزد . رفت پیش مامان روی صورت نی نی که تو بغل مامان بود نازی کرد . رفتم جلوتر ، دیدم خودم تو بغل مامانم ... اِ من که اینجا بودم ... اونجا چی کار می کردم ؟! ... خوبیش این بود که مامان و بابا سر بغل کردن من دیگه دعوا نمی کردن . حالا تو بگو فرشته کوچولو ! تو چرا اینجای !!؟
نویسنده : فرشته قلی پور
کل باقر سر سنگین به مادر علیک میگوید . باسرش به من اشاره میکند و میگوید : مرد که بالا سرش نیست یکی بزنه پس گردنش آدم بشه . تو هم که ...
تسبیح را توی آن یکی دستش می اندازد و ادامه میدهد : آن چه عیان است چه حاجت به بیان است .
مادر نگاه سنگینی به من می اندازد . گوشه ی لبش را گاز میگیرد و میگوید : بچّه اس دیگه .
صدای اَت پت کردن نرگس از توی اتاق می آمد . گوش کل باقر به حرف مادر نیست . حواسش به گردن مادر است . نگاه که میکنم سفیدی گردن مادر را از گوشه ی روسری اش می بینم . یک قدم طرف کل باقر برداشتم . دست مادر روی شانه ام نشست .
- برو پیش خواهرت تا کاری دست خودش نداده .
داخل اتاق برمی گردم .تند تند نفس می کشم . نرگس کنار سفره نشسته . با ساقه های سبزی بازی می کند . و اَت و پَت می کند .
پاشنه ی پا را روی هوا بلند می کنم و لگد محکمی به پهلویش میزنم . جیغش در می آید . کل باقر جیغ نرگس را که می شنود می رود . مادر در اتاق را می بندد . نرگس را بغل می کند . صورت نرگس را به پستانهایش می چسباند و آرامش می کند . سرم داد می کشد . صدای به هم خوردن در ِ حیاط را که می شنود می گوید : حتما میره پیش حاج صالح عذر ما رو میخواد .
کنار بخاری می ایستم . دستم را بالای بخاری نگه میدارم . گرمای بخاری به دست و صورتم میخورد .
- صورتت رو عقب بکش ! موهات میسوزه !
سرم را کمی عقب می کشم .
- اگه کاسه ای زیر نیم کاسه اش نباشه ؛ چرا بقیه ی اتاق ها رو اجاره نمیده ؟
- خب خونه اش ِ ! اختیارش رو داره !
- درست ! ولی چه دلیلی داره دم به ساعت بیاد توی حیاط چرخ بزنه ؟ می گم به درک ! خونه اش ِ ، اختیارش رو دارده . چرا دم به دقیقه می آد در می زنه سیب زمینی نمی خواید ، پیاز نمی خواید ، میکنه ؟ این قدر راست میگه ، دلش می سوزه ، سر برج که حاج صالح حقوقمون رو از کمیته آورد ، همون شب نیاد نگیره . دو روز دیر تر بیاد . نه مادر من ! این حرف ها نیست . اینقدر ملاحظه اش رو نکن !
مادر دست از دست کشیدن روی پهلوی نرگس برداشت و تف کرد طرف من . صدای جیز جیز بلند می شود . رنگ صورت مادر کبود می شود .
- پسره ی بی حیا ! این چرت و پرت ها چیه میگی ؟! خجالت بکش ! خودش زن وبچه داره ! قباحت داره ! داوود حیا کن !
صدای جیز جیز بیشتر می شود . نرگس پشت هم تف می کند به علاالدین و اَت پَت میکند .
- اَت پَت . اَت پَت .
حی الی الصلواة
یک نفر پشت سر هم محکم به در می کوبد . پتو را از روی سرم کنار می زنم . اتاق پر از بخار شده . صدای فیس فیس پکنیک نرگس را می ترساند . نرگس دستم را گرفته . نمی گذارد از زیر پتو بلند شوم . در حیاط را – تا آن کسی که پشتش هست نشکانده – باز کنم .
پکنیک را که خاموش می کنم . نرگس دستم را ول می کند . صدای در را از توی اتاق می شنوم . هر که هست خیلی زور دارد . تا دم در را یک نفس می دوم . در را که باز می کنم هیکل مردی را می بینم که از در زدنش معلوم بود آدم زور داری است . یقه ی کاپشن چرم را تا روی گردن بالا آورده . باد توی موهای فرفری بلندش گم می شود .دو تا بشکه ی بیست لیتری هم جلوی پایش بود . من را که دید لبخند زد . بیست لیتری ها را که می بینم میگویم : « صبر کن تا من برگردم » مادر گفته بود که پول را گذاشته توی قوری چینی . نرگس از زیر پتو بیرون آمده بود .
- برو زیر پتو الان میام .
پول را بر میدارم و به مرد می دهم . دستم که به دستش می خورد می پرسد : دستت چرا اینقدر سرده ؟!
از دهان هر دوتایی مان بخار سفید بیرون می زند . باد خودش را به سر و تنم می زند . حرف که می زنم می لرزم : « نفت نداشتیم بخاری رو روشن کنیم » مرد نگاهی به بیست لیتری های جلوی پایش می اندازد .
- قحط که نیامده بود . از همسایه ها قرض می کردی !
- رفتم . گفتند که ندارند .
مرد زیر لب چیزی گفت که من نشنیدم . خم شدم یکی از بیست لیتری ها را برداشتم . مرد از لای شش تا هزاری تا خورده که به دستش داده بودم ، یکی را در آورد و توی جیب شلوارم گذاشت .
- زیاده . پنج تا بسه .
بیست لیتری ها را محکم تر توی دستم گرفتم . یا علی گفتم و بلندشان کردم . با پشت پا در را بستم . بیست لیتر ها را زیر پاگرد ها می گذارم . زیر لب اسنغفرالله می گویم . به خاطر اینکه به مرد نگفتم اصلش همان شش هزار تومان است و نباید هزاری توی جیبم را پس میداده .
دستم را عین کل باقر توی هوا دراز می کنم و بلند بلند می گویم : « خدایا از سر تقصیراتمان بگذر . آمین !» و کف دست ها را توی صورتم میکشم .
حی الی الفلاح ...
آب جوش که ریخت روی تن نرگس ؛ خیلی بچه بود . نرگس بچه ی اول بود . من سومی بودم یا چهارمی نمی دانم . همه را مادر انداخته بود غیر از نرگس و من را .
تا آنجایی که من یادم می آید ، نرگس همینطوری بود که حالا هست . وقتی غذا می خورد صدای ملچ ملوچش گوش آدم را کر می کند . مادر می گوید : « دخترم دستی دستی از دست رفت . حیف این همه قشنگی »
راست می گوید . من هم قشنگی نرگس را می بینم ، حیفم می آید و دکترش را مثل مادر لعنت می فرستم . آب جوش که ریخت روی تن نرگس ، بردنش مطب دکتری که سیبیلش عین سیبیل آقا معلم بود . مادر می گفت : « با سیبیل آقا معلمت مو نمی زد »
از خدا می خواهم به سرش همان بلایی را بیاورد که سر خواهر بی گناه من آورد . آمپول اشتباهی زد به نرگس . نرگس دوسالش بود . مادر می گفت : از بس شلوغ بود روی پایش بند نمی شد . لباس چرک ها زیاد شده بودند . مادر کتری آب را گذاشت سر پکنیک . می گفت : وقتی فهمیدم آب جوش روی تن نرگس ریخته که گوشم به جای فیس فیس پکنیک از صدای جیز جیز آب و جیغ نرگس پر شد .
بابام هرچی رفت پی دکتر نامرد گیرش نیاورد .بعد از اون روزی که یقه اش را توی مطب گرفت و با مشت توی دهنش کوبیئ ؛ فرار کرده بود .
ستاره جان خداحافظ
دوستت دارم با عشق
حی الی خیر العمل...
- نرگس ! از کنار بخاری برو کنار .
نرگس با پیچ بخاری بازی میکرد . شعله اش را بالا می برد و پایین می آورد و غش غش می خندید . و ردیف زرد دندانهایش را معلوم می کرد . وقتی دیدم دست بردار نیست دفتر انشایم را روی قالیچه سمت چپی ول می کنم . از جایم بلند می شوم . کتری را سر بخاری می گذارم . نرگس تا کتری را می بیند جیغ می کشد . و مثل مار گزیده ها خودش را می کشد عقب . من می خندم . نرگس فحش می دهد . وقتی می خواهم ادبش کنم کتری را می گیرم جلوی صورتش ؛ جیغ می کشد و فرار می کند . مادر اگر بفهمد پوستم را می کند . مجبور می شوم تا این کار را بکنم . من که از پس اش بر نمی آیم . هیچوقت یادم نمی رود ، برای اینکه نرگس سراغ کتابهایم نرود و پاره شان نکند ، کتری را روی کتابهایم گذاشتم . مادر وقتی فهمید ، با دسته ی جارو انقدر زد به همه جای بدنم که تا روز نمی توانستم از جایم تکان بخورم . بابا هم همان سال مرده بود . نرس آن موقع بیست سالش بود . من هم تازه رفته بودم دبیرستان .
شکم مادر هم از همان سال شروع کرد به باد کردن . دکتر می گفت « باید عمل بشه » پولمان کجا بود که مادر بتواند شکمش را عمل کند . سبزی فروشی مادر به خرج خودمان هم نمی رسد ، چه رسد به خرج عمل . حاج صالح اسم مادر را توی لیست کمیته ی امداد نوشت تا نوبت به مادر برسد و عمل کند . بعد از سه سال هنوز نوبتش نشده بود .
ستاره جان خدا حافظ
دوستت دارم با عشق
الله اکبر ...
من و نرگس داخل اتاق نشسته ایم . کهنه اش را تازه عوض کردم . یک استکان چای داغ دادم دهنش . با هر نعلبکی چای سه تا قند می خورد . صدای پای مادر از توی حیاط می آید . نرگس صدای پا را که می شنود ، می خندد از کنارم بلند می شود . می رود سر طاقچه کرم جی مادر را می گیرد و از اتاق بیرون می رود . استکان ها را جمع می کنم . نرگس در اتاق را باز گذاشته . از باد خبری نیست . فقط سرما خودش را توی اتاق می ریزد . مادر با نرگس داخل اتاق می آید . در را می بندد . چادرش را ضربدری بسته و پشت گردن گره زده .
کنار بخاری می نشیند . پایش را دراز می کند . نرگس دست می کند توی جوراب مادر ، پول زیر جوراب را در می آورد ، کنار مادر می گذارد و بعد جورابها را از پای مادر در می آورد ؛ توی هم گلوله می کند و پرت می کند روی طاقچه ی پنجره . من استکان چایی را جلوی مادر می گذارم . مادر نگاهم نمی کند . نرگس گره چادر مادر را باز می کند . مادر کرم جی را توی سبد بالای سبزی ها می گذارد . من از وقتی عاشق ستاره شدم کمتر به پر و پای نرگس می پیچم . ستاره توی یکی از نامه هایش نوشته که پدرش سر سفره ی شام به مادرش گفته که من چقدر به نرگس می رسم و تر و خشکش میکنم . ستاره نوشته بود : « به من افتخار میکند »
هر بار که این جمله ی ستاره را می خوانم ، دلم ریسه می رود . تنم مور مور می شود . یک طوری می %
ادامه مطلب...
دوستت دارم با عشق
... ادامه ی پست قبل
همیشه وقتی آن روز را تعریف می کند لپ هایش از نوک دماغش قرمز تر می شوند . دستش را پیاپی روی سر نرگس می کشد . نرگس کرم جی مادر را توی مشتش دارد وسرش را روی پستان مادر گذاشته است .
- اولین باری که اومد خواستگاری این سمت چپی آ را آورد . این سمت راستی را هم دومین دفعه که اومد ، آورد . وقتی رفت قالیچه را باز کردم یه کاغذ لای قالیچه بود . عکس عروس و داماد روش کشیده بود . قالیچه ها که جفت شدند حاجی ننه ام گفت : دختر این قدر دست دست نکن !
من هم دست دست نکردم شدم جفت باباتون . عین قالیچه ی سمت راستی .
همانطور که به قالیچه ی سمت چپی زل زده می گوید : حیف ! حالا هم که فقط قالیچه ها جفت موندند .
و بعد دانه های درشت از کاسه ی چشمش در می آید و از گونه ی سرخش سُر می خورد و دانه دانه می افتند روی لب نرگس که حالا آرام سرش را گذاشته روی شکم باد کرده ی مادر و خوابش برده است .
مادر کرم جی را از مشت نرگس در می آورد . ماده ی سفید را روی ترک های ریز و پوست چروک خورده ی دستش می مالد و همان طور که کَر های سبزی را توی سبد کنار دستش روی سفره می اندازد رو به من میکند و می گوید : داوود ! امروز کهنه اش رو عوض کردی ؟ زود به زود ببرش دستشویی . پاهاش زخم میشه . یه وقت سهل انگاری نکنی با آب سرد بشوریش . آب ولرم کن . کناه داره . نرگس پیش خدا عزیزه ! اون دنیا شفاعتت می کنه .
سرم را از روی صفحه ی کتاب بر میدارم . چشمم میخورد به شعله ی علاالدین که آبی می سوخت .
- می دونم مامان ! آدم که هر شب سفارش نمی کنه . خودم می دونم .
مادر سر نرگس را از روی شکمش بلند می کند . زیر لب بسم الله می گوید و نرگس را روی زیر انداز ی خواباند . پتو را روی تن نرگس می کشد و دوباره کنار سفره می نشیند . کَر تره را باز می کند و شروع می کند به دسته کردن .
- مامان باز که اول تره رو گرفتی . بذا آخر شب . چشم آدم را می سوزونه !
علاالدین را نزدیک پای دراز شده ی مادر می گذارم کتری را سر بخاری می گذارم . کتاب و دفترم را جمع می کنم و چسبیده به علاالدین می نشینم . مادر کر تره را کنار می گذارد .دسته های جعفری را از توی کیسه خالی می کند چند تا چند تا باز می کند . هردو دسته را سه دسته می کند تا خرج ما را در بیاورد . حواسش به باز کردن جعفری هاست . هرچه خودم را بیشتر می چسبانم بگوید نمی گوید که : « داوود ! این قدر نچسب به این صاحب مرده ! نرگس اینجوری شد بس نیست . تو هم میخوای بری ور دلش ، بشی آینه ی دق من ؟» من کمی دست دست بکنم مادر یم دسته سبزی پرت کند طرف من ، من دسته سبزی پرت شده را از روی کتابم بردارم روی سفره بگذارم و از کنار بخاری کمی آنطرف تر بنشینم و درس بخوانم .
- راستی مامان تا یادم نرفته نفتمون تموم شده ! تا صبح بخاری روشن بمونه شانس آوردیم . یه فکری بکن !
مادر سرش را از روی دسته جعفری ها بلند می کند . چشمش که به من و بخاری می افتد یک دسته سبزی پرت می کند طرف من .
اشهد ان محمد الرسول ا...(ص)
- الهم صلی علی محمد وآل محمد . پاشو داوود ! پاشو داره اذان می گه . پاشو نمازت رو بخون .
صدای قل قل کتریی نمی آید . سرم را اززیر پتو بیرون می آورم . نور لامپ توی چشمانم می ریزد . مادر توی اتاق نیست . علاالدین خاموش است اتاق کمی سرد شده . زیر پتو خیلی گرم است . نمی خواهم از زیر پتو بیرون بیایم . نرگس آن گوشه روی زیر انداز مادر خوابیده . مادر پتوی خودش را روی پتوی نرگس انداخته . سر نرگس معلوم نیست . انگار به جای نرگس بالش زیر پتو خوابیده . سوز سردی به تنم می خورد . مادر در را پشت سرش می بندد .
- پاشو داوود ! دست دست نکن . اذان تموم شد .
روی سفره خبری از سبزی های دسته شده نبود . سفره از برگ های ریز سبز و ساقه های زرد پوشیده بود . مادر آستین ژاکتش را پایین آورد . هیچ وقت سر و صورتش را خشک نمی کرد . میگفت : « حاجی ننه گفته ثوابش بیشتر است .»
سفره را جمع می کند گوشه ی اتاق می گذارد . بقچه اش را باز میکند . لبش توی صورتش می جنبد . دو دستش را از زیر چادر سفید بالا می آورد ، زیر گوشش میگذاردو نمازش را می بندد .
پتو را از زیر تنم کنار می زنم . کلاهم را از زیر بالش می گیرم و روی سرم میگذارم . پایم را که از اتاق بیرون میگذارم سرما خودش را هل می دهد روی سر من . ستاره ها توی آسمان تک و توک سو میزنند . هوا صاف صاف است . سوز سردی می وزد . حاجی ننه ی مادر می گوید : زمستان هوا هرچه صاف تر باشد بیشتر سوز میدهد . باران برکت است سوز را بر میدارد .
شیر آب را باز می کنم . مشتم از آب پر می شود ، به صورتم می پاشم .
- هو هو ! یخ زدم !
صورتم انگار بی حس می شود . آب ِ توی مشتم را از آرنج ول می کنم تا روی دستم سر بخورد . لایه های نازک بخار آ از روی دستم بلند می شود . پنج انگشت دست را روی انگشت پا تا روی مچ می کشم . صلوات می فرستم . مادر دسته های سبزی را روی تخته چوبی خش کرده بود با دوتا کیسه ی صد کیلویی هم رویشان را پوشانده بود تا یخ نزنند . شلنگ آب را به دهانه ی شیر وصل میکنم . آب روی کیسه گلاب پاش میشود . کیسه که خیس شد شیر آب را می بندم . آستین لباسم را پایین می کشم و تا دم در اتاق را یک نفس می دوم هوای اتاق کمی گرمتر از بیرون بود . از همان دم در « الله اکبر » گفتم تا روی بقچه ی نماز مادر که رسیدم نمازم را بستم .
- دیشب که بلند شدم بقیه سبزی ها رو دسته کنم ، نیم ساعت مونده به اذان بخاری شروع کرد به پت پت کردن . یادم افتاد که گفتی نفت تموم شده ، خاموشش کردم تا فتیله نسوزه . صبح که شد برو از خونه ی طاهره خانم تا نصف پیت هم که شده قرض کن تا غروب را یه طوری سر کنید . من هم میرم سراغ حاج صالح تا یه کاری برامون بکنه . پول نفت را هم میزارم توی قوری چینی . قوری را می ذارم طبقه ی دوم طاقچه . نرگس که بیدار شد صبحانه اش را بده . فراموش نکنی داوود . قبل از اینکه بری مدرسه بخاری را روشن کن . این طفل معصوم یخ نکنه ! من رفتم .
صدای بسته شدن در اتاق با الله اکبر من یک زمان به گوش خدا رسید .
- الله اکبر الله اکبر الله اکبر
اشهد ان علی ولی الله
امروز پیاده رو خلوت تر از روز های دیگر است . ماشین ها پشت سر هم از جلوی چشمم رد می شدند . کیفم زیر بغلم است . یقه ی کاپشنم را روی گردنم کشیدم . شانه ی یک آقا می خورد به شانه ی من . باد از بس خورده به صورتم ، گونه هایم را سرخ کرده . آب دماغم تا روی لبم رسیده . با آستین آب دماغم را پاک میکنم . دستمالم خونی است . تا سر کوچه برسم دیگر از ماشین خبری نیست . صدای تک بوقی هراز گاهی به گوش میرسد . سر کوچه که میرسم ، می ایستم . چشم از روی بند کفشم می گیرم . چند رزی بیشتر نیست که مادر برایم خریده . سرم را بلند می کنم تا انتهای کوچه را دید می زنم . خبری از نرگس نیست . صبح در حیاط را قفل کردم . هر وقت کل باقر می آید در حباط را باز می گذارد . نرگس هم از خدا خواسته می پرد توی کوچه .
چیز مشکی ای از گوشه ی چشمم رد می شود و توی کوچه می رود . پشتش به من بود . کفش هایش آشنا بود .عین کفش هایی بود که بابا خدا بیامرز برای مادر می گرفت . فاصله ی قدم هایم را از هم بشتر می کنم . صدای بوق ماشین به گوشم میخورد . چند قدم بیشتر با چادرش فاصله ندارم . دست وا می کنم توی جیبم و یک صد تومانی در می آورم .
- خانم ! خانم !
زن چادر مشکی سرش را به طرف من بر میگرداند . صورتش که به چشمم می افتد عکس مادر جلوی نظرم می آید . همان عکسی که با بابا خدا بیامرز انداخت و نرگس را هم توی شکم داشت . چقدر مثل مادر قشنگ است . کفشش هم قشنگ است . جوراب سفید پایش بود .
- با من بودید ؟ آقا با شما هستم ! با من بودید ؟
سرم را خم میکنم طرف زمین . باد لبه ی چادرش را روی کفش او و روی کفش من می رقصاند باید « استغفرالله » بگویم حاجی ننه ی مادر می گوید : « تا کار گناهی کردید سه بار بگویید استغفرالله » جلوی زبانم را می گیرم . دلم نمی خواهد بگویم استغفرالله . دوباره سرم را بالا می گیرم . مشتم خیس عرق شده بود . مشتم را طرفش دراز می کنم . صد تومانی را نشانش می دهم .
- این صد تومانی مال شماست .
دختر به صد تومانی و به من نگاه می کند . دانه های ریز عرق از روی گرنم سر می خورند و توی تنم می روند و مور مورم میکنند .
- اونجا افتاده بود . کنار دیوار !
چشم دختر به یقه ی لباسم است . سرم را خم میکنم . یقه ام را می بینم خونی است .
- خون دماغ شدم .
دختر به صد تومانی – که توی دستم خیس عرق شده – لبخند می زند .
- نه ! مال من نیست .
پشتش را به من میکند و به راهش ادامه می دهد . من صد تومانی را توی جیبم می گذارم و پشت سر دختر راه می افتم . باد چادر دختر را آن طرف جوب می رقصاند و این طرف جوب سوز سردش را به صورت من می زند . جلوی در خانه که می رسم می ایستم . آب داخل جوب روشن است . کلید را توی قفل می چرخانم . دختر چند قد از من فاصله دارد . صدایش می زنم .
- خانم !
دختر سرش را بر می گرداند . لنگه ی در توی لولا می چرخد و باز می شود . نگاه دختر که به من می افتد جلدی می پرم توی خانه . در را می بندم . خودم را روی در می اندازم . حال عجیبی دارم . نفسم تند تند بالا و پایین می رود . گرمم شده آب دهانم را قورت می دهم . پاچه شلوارم از پایین کشیده می شود . صدای« داوِد داوِد »گفتن نرگس توی گوشم می پیچد . سرم را خم میکنم . نرگس زیر پای من نشسته ، پاچه شلوارم را توی دستش گرفته و با انگشت تکه های شیشه را نشانم می دهد . سرم را تا جلوی صورتش خم میکنم . داد می کشم .
- باز تو از اتاق آمدی بیرون ؟ باز که زدی شیه ات رو شکوندی ! خسته ام کردی ! اَه !
چشم نرگس زل زده به لب من ، روی هم میجنبند . دستم را روی شانه اش می گذارم و هلش می دهم . می روم گوشه ی حیاط تا جارو را بیاورم . و خرده شیشه ها را جمع کنم . نرگس که جارو را دستم میبیند جیغ و گریه را قاطی می کند و عین میخ زنگ زده فرو میکند توی مغز من .
با پشت دستم آب دماغم را پاک میکنم و بقیه را فرط میکنم توی گلو . سکه های ده تومنی و پنج تومانی نرگس را از بین خرده شیشه ها جمع می کنم .
- تو آخر ِ مرضی نرگس 1 نمی تونی مثل بچه ی آدم یه جا بشینی تا خبر مرگم از مدرسه بیام ؟
خرده شیشه ها را باجارو کنار دیوار جمع می کنم و جارو را روی خرده شیشه ها می اندازم . از جلو زیر بغل نرگس را میگیرم . می خواهم بلندش کنم .زورم بهش نمی رسد . از بس یک جا نشسته چاق شده .
- خودتم یه زوری بزن دختر ! پاشو دیگه .
نرگس کف دست ها را روی موزاییک حیاط می گذارد با دست به موزاییک ها فشار می آورد . تنش را بلند می کند و وقتی بلند می شود ، خیسی جایی که نشسته بود معلوم میشود .
- اَی بابا ! خودتم که خیس کردی .
چاک دهانش را بیشتر میکند و صدای گریه اش بلند تر می شود . سکه های ده تومانی و پنج تومانی را دستش می دهم . . دیگر گریه نمی کند . هق هق می زند .
- برو اونجا کنار شیر وایستا تا بیام بشورمت .
آب دماغش را از پشت لبش می لیسد . دستمالم خونی بود . با گوشه ی چارقدش آب دماغ را از پشت لبش پاک می کنم .
- فین کن نرگس ! یخ خورده بیشتر .
تا خرده شیشه ها را با خاک انداز جمع کنم و توی سطل آشغال کنار دیوار بریزم نرگس رفته و کنار شیر آب ایستاده . لوله ی شیر را محکم دو دستی چسبیده . زیر لب استغفرالله می گویم . تا به نرگس می رسم صورتش را می بوسم . یخ بود .
- گریه نکن نرگس ! الان می شورم .
نرگس هنوز هق میزد . آب دماغ را بالا می کشد .
- یغ کردم . داو ِد یغ کردم .
- چکار کنم ؟ آب گرم هم نداریم . یه کم طاقت بیاری سر یه دقیقیه با همین آب می شورمت .
شلوار نرگس را از پایش بیرون کشیدم . بوی تند شاش نرگس توی سرم می پیچد .
- پیف ! خدا بگم چی کارت کنه ؟
پای لختش پر از مو بود . پاهایش سفید بود ؛ عین تن مادر . گره کهنه اش را باز کردم بو بیشتر شد . از روی کهنه بخار گرم بد بو بلند می شد . کهنه را تا زدم وبا شلوار نرگس گوشه ی دیوار انداختم . پاهای لخت نرگس می لرزید . شیر آب را باز کردم استغفرالله گفتم چشمانم را بستم .
شلنگ آب را از طرف پاخای نرگس گرفتم . شر شر آب که به پاهای نرگس می خورد تنم را می لرزاند . صدای به هم خوردن دنداهای نرگس بدجوری ازارم میداد .
- نرگس دست بکش ! آفرین ! همه جا را خوب دست بکش . الان تموم می شه .
نمی توانستم ببینم دست می کشد یا نه . با چشمان بسته هم دیگر استاد شده بودم بشورمش . نرگس گریه می کرد .
- نرگس دستت را بگیر جلوت میخوام چشمام رو باز کنم .
پلک هایم را که از روی چشمانم برداشتم لختی پاهای نرگس توی چشمانم پر شد . آب شر شر می ریخت روی موزاییک هی لجن گرفته . دمپایی نرگس را از پایش در آوردم . آب که کشیدم دوباره توی پایش کردم . شیر آب را بستم . کفش هایم خیس آب شد . حالا من هم همراه نرگس می لرزیدم . کف دو دستم را پشت شانه های نرگس گذاشتم . هلش دادم طرف اتاق .
- بدو نرگس ! بدو ! یخ زدیم .
در اتاق را پشت سرم بستم .هوای اتاق بهتر از بیرون نبود . زیر انداز نایلونی نرگس را زیر طاقچه پهن کردم . بعد کهنه اش را روی زیر انداز باز کردم . کتری را تا دهانه اش آب ریختم . پکنیک را داخل اتاق آوردم . روشنک ردم و کتری را رویش گذاشتم تا جوش بیاید و بخار کند . تا هوای اتاق از این سرما در بیاید .
نرگس روی زیر اندازش دراز کشیده بود و کهنه اش را بین پاهای لخت پر مویش مثل همیشه گذاشته بود . من فقط باید می رفتم کهنه را از جلو ، روی شکم و از پشت ، روی کمر گره می زدم و دو تا شلوار پایش میکردم و برایش جوراب می پوشیدم و دست آخر پاچه های شلوارش را توی جوراب می گذاشتم .
نوک دماغ هردوتایی مان قرمز شده بود و آب میداد بیرون . دماغ خودم ونرگس را پاک کردم . گفتم که بنشیند و به مخدره پشتی بدهد . هرچه پتو توی رختخواب مادر بود رویش انداختم . هردوتایی مان می لرزیدیم . از پنجه ی پا تا فرق سر . لباسهایم خیس بودند . عوضشان کردم و کنار نرگس نشستم . کلاهم را سر نرگس کردم . پتو را روی سر خودم و نرگس کشیدم .
- نرگس پاهات رو تکون بده گرم می افتی . وقتی گفتم « یک ، دو ، سه » با هم ات و پت می کنیم تا حسابی گرم بیافتیم .
- اَت پَت . اَت پَت .
صدای قدم های کل باقر که روی موزاییک ها می نشست از توی حیاط می آمد . مادر زیر لب چیزی زمزمه میکند . به من نگاه میکند و میگوید : تابستان که شد از اینجا میریم . به حاج صالح میگم یه جای دیگه برامون دستو پا کنه . اجاره اش هرچه شد ، شد . دیگه هرچی باشه از این همه زهره آب شدن که بهتره !
این حرف را میزد تا مرا آرام کند . که مبادا از دهانم چیزی بپرد به کل باقر بگویم و کل باقر سر سیاه زمستان ما را از این یک در اتاق فکستنی پرت کند توی کوچه . هنوز حرف زدن مادر تمام نشده بود که صدای در اتاق آمد . نگاهی به مادر انداختم و مادر هم نگاهی به من انداخت . از کنار علاالدین بلند شدم . دستگیره را توی دست چرخاندم . در توی لولا چرخید و تا آنجا باز شد که کل باقر می توانست تا نیمی از آن را ببیند . گفتم : کاری داشتی ؟
کل باقر دانه های قرمز تسبیح را پشت سر هم از لای انگشتش سر میداد پایین .
- بچه سلام کردن بلد نیستی ؟
چشم از دانه های قرمز که یکی یکی از روی نخ تسبیح سر می خوردند و می فتادند آن سر تسبیح برداشتم .آب دهانم را از توی گلو پایین فرستادم .
- همان طور که تو یا الله گفتی منم سلام کردم .
کل باقر سرخ شد . بی اختیار دستش را بالی سرش برد . زیر لب لعنت بر شیطان فرستاد . این پا و آن پا کرد و ادامه داد : به بزرگترت بگو بیاد .
- کار داره !
رگ گردن کل باقر بالا آمده بود . از دفعه ی قبل بیشتر . تسبیح را توی دستش مشت کرد .
- استغفرالله ! پسر انقدر زبون درازی نکن . خدا را خوش نمیاد آدم دست رو بچه یتیم بلند کنه .
حرف از دهانم بیرون نیامده بود که لنگه ی در از داخل اتاق از دستم کشیده شد و کاملا باز شد . شکم مادر را دیدم که جلوتر از خودش کنار من ایستاده بود .
- سلام کل باقر ! چیزی شده ؟!
ادامه دارد ...
نویسنده : کبری عسگردون
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
در مُغاک تیره ات به خواب برو که زمستان ات ســــــرد است تو به غُنودی خود کرده اسیری ، به بیـــمرگی!



