
درختها حسرت آغوش هم را ميكشند
و در ارتفاعات
سرشاخههايشان را در شانههاي هم فرو ميبرند.
درختها عاشقاند
و دستهايشان درعميقترين ريشهها به هم ميرسد
دیگر اینجا باز نمیگردیم
تنهایی را میانمان قسمت کردهاند
جسارت نیست
ترس مستولی است
دردها دیگر از عشق نیست
در اندام برهنه زندگی رقصیدن گرفته
دیگر برای ابراز دوست داشتن پیشانی کسی را نمیبوسند
چه بر ما رفته است؟
چه شد که اینهمه تسلیم و سر افکنده
به تقدیر/ محکوم شدیم
و زندگی قانون محتومی دارد
تکذیب
تخدیر
تناسخ
هیچ غسلی یارای تطهیرمان را ندارد
روی زمین زنجیر تنیدهایم
به درد بیماری عنکبوتی
شنیدهام مریم نوزادی زاییده
که به آیههایش ایمان میآورم
\صبح خيلي زود اول ارديبهشت/
در سينهي من قلبي است
كه اگر دوستم نميداشت
هرگز نميتپيد
1
خواب ديدم
در آسمانم .
پرنده شده بودم
و نور را تو خطاب میکردم
و برای گفتن از آنچه ديده بودم
به شانهی هيچ درختی اعتماد نداشتم.
و در ارتفاع کمی از شما
سراسيمه میپريدم.

× × ×
2
من آفتاب را از دو دريچهی چشمانت میبينم
ديری است
وقتی بيدار میشوم
آسمان تاريک است
و گلها از آن سو که رفتی
سر بر نمیگردانند
زمين پر از کسالت شبهای بیمهتاب است
و کسی
آفتاب يادش نيست
دست کودکم را میگيرم
کودک از نکاح زیباترین فصل مشترک من و تو متولد شده
و بلندترین قلهها را میپیمایم
اگر دستانت را لمس کنم
در آرامش ابدی ابرهایت
تاب خواهم خورد
+ این زن پرنده است
"به ساعتی که نمی دانم کی بود و چه وقت.."
ـــامروز سفید پوشیده ام.. سفید!
بی رنگ ترین رنگ دنیا برای رنگین شدن
به پیشواز تو آمدهــ
ــــفروردین۸۷ــــــــ
تند به ایوان رفتم
باز هم دستِ ابرها به من نرسید
دست بالا بردم
نسيم
فضای خالی انگشتانم را پُر کرد
ابرها یخ کردند
بعد
باران بارید...
23/2/87 - 9:40 صبح
حوض بیماهی:
ماه من!
در من افتادی
تکهتکه شدی
از تصویر شکستهات
دلم هری میریزد
تصویر تیرهام را بچین ـو
ماه باش!
::::::::::::
+ نمیدانم چرا این روزها بیش از پیش احتیاج به رؤیا دارم. رویای خیس تنهایی.. نه آن تنهایی که مرسوم است.. آن قسمت از تنهایی که رؤیا را اسیر آدم میکند.. آن قسمت که همهاش سکوت دارد و مکاشفه.. آن قسمت که تنها افراد به خصوصی به خلوتم راه دارند.. افرادی که حسم را تثبیت میکنند.. البته یک شیوهی غمگین در زندگی میتواند همین باشد.. اما تنها راه ایجاد رویا در من است..
+ چشمسورمهای «هفتهی معلم» قلقلکم میدهد سری به استاد دوست داشتنیام بزنم.. تو هم که مترصد فرصتی برای دیدارش بودی! با هم میرویم .. گلها هم در دیدار ما حضور خواهند داشت و شکر شیرینی و شهد گفتگو با استاد!
+ در اردیبهشتماه، شهر غمگین من خودش را معطر کرده به عطر بهارنارنج.. بهترین زمان برای دیدار دو دیوانه رو بهروی هم.. میآیی؟
#####################
نگاهم نکن/ نگاهت شرم میآورد و آز
صدایم نکن/ صدایت جواب میطلبد و سکوت
لمسام نکن/ حرمت می آورد و نماز
################
غیبت یک دکمه سیاه
روی سینهی تو
حضور بوسهی من
روی نبض غیبت دکمه
...
..
.
غیبتها
حضورها
آه
1/ 87

شکسته میشوم ولی سلام میکنم به تو
کنار پنجره شبــی گریز میزنم به تو
همیشه حجم سرد تو مدام سهم من شده
و چشم انتظار من همیشه ریشهکن شده!
غریبـه! میروم ولی تو بیسـلام و بیکـلام
غریبه! میرسی شبی به بیکسی، به لحظههام
شکسته میشوم ولی سلام میکنم چرا؟
کنار پنجــره هنوز سهتار میزنم چرا؟
6 /7/81
ــــــــــــــــــــــــ
§برای افطار تو چیزی جز سکوت ندارم! (تلخ)
§برای دوستی تسلیام بده! حالا که 6 سال از نگارش این مثنوی میگذرد شدهام غریبهای میان غریبهها... [نگو «حالا» هم شده جزء تکراری! این یکی را نمیتوانم کاری بکنم!دوستش دارم! حالا؛)]
§برایغولشدناحتیاجبهگفتنشماندارم.مدتیاستتنهااگربخواهممیتوانممثلغولهابنویسموشمارامثل«آدمکوتولهها»ازخودمبترسانم. پخ (ن.ا.همینگوی)

من از خشم واژههای عاصی میآیم
من از نبرد تنگاتنگ اشکهای شیرین و لبخندهای تلخ
از خیانتِ بزرگِ میدان مبارزهی عقل و عشق
از سکوت بعد از یک کشتار بزرگ
از جنازههای کبود شده از خفقان عقل
از جهانِ واژههای عاصیِ
« بینهایت دوستت دارم »
میآیم..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ من سردم است.. آن شراب مگر چند ساله بود؟

شاعر می گوید : سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت / سرها در گریبان است
من می گویم : سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت / سرها در گریبان است
تو باید بگویی : سلامم را در این سرما / برای تماشای چشمان تو / تمرین می کنم
شاعر می گوید : سرها در گریبان است ؟!؟
من میگویم : در گریبان نگاهم را نمی دزدم ، شاعر !
تو باید بگویی : سلام !
کات . فردا حرف های تازه تری خواهیم خواند .
بگذار برگ برگ تبر را خبر کنم 
با صـد سـتاره بیابانه سر کنم
.
.
.
.
دوباره شب و زخم های زمین
دوباره من و قبر ِ بی تن همین
نوشته بودم :
پیرمردی است اینجا
می فروشد به تمام کوچه
عشق و دلداگی و خوبی را
پرسیدم :
« گلدانی از عشق چه قیمت ؟ »
گفت :
« لبخند »
و من خندیدم .
عشق را با گل و گلدانش داد
و مرا برد به نزدیکی فرهاد
بیستون کنده شده بود انگار
لب جویی رفتم
رخ فرهاد به آب می افتاد
2/8/1382
نوشته ام :
زندگی همیشه مسخره نیست
زندگی بی دوست
یعنی زندگی بدون نقطه ی اول
زندگی بی عشق
یعنی زندگی بدون نقطه ی دوم
زندگی بی خودمان
یعنی زندگی بدون نقطه ی اول و بی دال
زندگی بی تو یعنی
یعنی ...
یعنی زندگی اصلا مسخره است
و باز نوشته ام :
برای ما
درخت بزرگ شد
میوه داد
از حوصله کداممان خارج است
میوه
مفهومی که به ارتفاع ما نمی رسد
مفهومی که قدمان نمی رسد
دستانی که نمی رسند
پاهایی که نمی پرند
برای ما
« به آغاز نمی رسیم . به پایان نمی رسیم »
تا گم نشویم
تا عاشق نشویم
20/8/1385
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی برایش از خدا می گویم ، قالب تهی می کند . کرنش می کند . آرام تر از خواب می آید گونه ام را نوازش می دهد . گریه ام میگیرد : تو چقدر خوب می شی وقتی می گم « خدا ». میگوید : ممنونم که منو گاهی یاد خدا می اندازی
می گویم : آدم وقتی تو رو می بینه هی دلش می خواد بگه « الهی ! انت مقصودی . الهی ! »
دیوانه می شود . مثل وقتی که اسمت را سه بار پشت سر هم تکرار می کنم . میگوید : ناهید اینطور نگو دلم ریش می شه .
می گویم ! باز هم بهش می گویم که دلش ریش شود . خدا را فراموش نکند .
هروقت که اینطور آرام می شود سرم را می گذارم روی زانو هایش ؛ آرام انگار موقعش رسیده از خواب هزیانی و تب آلود برخیزم می گویم : بسم الله الرحمن الرحیم
دست می کشد لای موهام
میمیرم
می میرم و آرام می گیرم : بذار ناهید من چشماشو ببنده . خیلی وقته نخوابیده ..
- فاطمه فاطمه فاطمه . خدا رو بالا سرمون می بینی ؟
+ ناهید ! تو چندمین ستاره ی آسمانی که اینگونه مرا به دلبستگی اسیر میکنی
در آغوشت گرفته ام
حس نکن !
نگرد !
تو را ...
تو را توان ایستادن نیست
تو را تاب در آغوش ماندن من نیست
بنده ام !
گریه نکن
تا آن زمان که رمه های وجودت
به سویم سرگردانند
تو را
تشنه
سرگردان
و ماتم زده
خواسته ام
تا ذره ذره
از این تپه به آن تپه
دریابی ام
تو را تاب در آغوش ماندن من نیست
بنده ام !
در آغوشت گرفته ام
حس نکن !
Loading …
نفس کم آورده ام ...
الف به ی رسید
و بنده ی من چقدر خسته است !
و اگر رقصاندمت
و اگر چرخاندمت
واگر خنداندمت
و اگر گریاندمت
بسیار تو را دوست دارم
بنده ی من
(ما الان توی بازی هستیم)
اینجا پایان نیست
به آغاز بیاندیش و به پایان هیچ فکر نکن
می بینی ام ؟
عاشقم شو بنده ی نا فرمان!
من تو را بسیار دوست دارم
افسار گسیخته !
تو چقدر شبیه منی !
Loading…
نفس کم آورده ام ...
« هنگامه ی باران و خورشید »
می شوم
باران
می شوی
خورشید در باران
چه فرقی می کند ؟
بر دار
یا
دیوار
به دنبال که میگردی ؟!
ندارد چشم باران
به دنبال چه میگردم ؟!
ندارد اشک
خورشید
تو تابیدی بر دیوار
و من
رقصیده ام بر دار
دیوار جنون تو
چه سرخی ها نمی ریزد
بارانم
ندارم تاب
می بارم
تو خورشیدی
نمی تابی
من ! بی وقفه می بارم
نگاهم کن پس دیوار
سرم کوبیده بر دیوار
نگاهت می کنم خورشید!
تو بر داری ؟!
چه می خواهند از هنگامه مان
اشباح هول انگیز
تو بر داری
و من
بی تاب
18/ آذر / 1385
کدام همسایه ؟ که بود ؟ آنکه شرم را از نگاهمان دزدید . هنوز پاکتر از آنم که قساوت نفرین در لحظه هام نطفه ببندد . غریبه ! خانه ات آباد ...
Yea! Is Outset, I don’t think at the end:
گذشت پاییز بی مرگی ؛ قشنگم وقت بی برگی؟!
درون شعر می لرزم ؛ در این تنهایی رنگی
بیا رقاصه ی غم هام ؛ چرا انقدر « دلتنگی ! »
نبین با باد می رقصم ! و با باران بی رنگی!
بیا معشوق خواب آلود ؛ چرا افتاده ای تنگی !!
همین امشب تمامش کن ؛ تبر بر دوش دلتنــــگی

