تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

شكافتن رج‌هاي مردي كه زن بافته بود

دستم را گذاشتم توي دست‌هايش. بهش نگفته بودم اين اولين ديوانگي است كه انقدر ساده به پاي كسي مي‌ريزم. كسي كه اصلا نمي‌شناسدم. اين را بعدا فهميده بودم. خودش بارها به من گفته بود كه اصلا مرا نمي‌شناسد. چرا احساس قرابت من به او لحظه‌اي تركم‌ نمي‌كرد. به خودم مي‌گويم اين همه بي‌نشانگي را پاي كدام معادله حل كرده‌ام.

موهايم را محكم گيره مي‌كنم پشت سرم. يك لاخه مو روي پيشاني‌ام مي‌ريزد. عصبي لاي موهاي بسته‌ام مي‌پيچانم. مادر صدايم مي‌زند. ايوان خانه پيدايش مي‌كنم. يك طرف ملحفه را دستم مي‌دهد. از پهلو مي‌كشيم تا صاف شود. مادر ثروت بزرگي دارد. مي‌تواند به تمام ملحفه‌هايي كه به سفيدي خانه‌اش مي‌افزايد روشني بدهد. مادر هميشه به تميزي خانه اهميت مي‌دهد. هميشه با وسواس خانه را تماشا مي كند و خيلي راحت مي‌تواند لكه‌هاي روي شيشه‌ را تشخيص دهد. من هيچ وقت نتوانسته‌ام؛ براي همين مادر هميشه مي‌گويد «خونه‌ي تو چي از آب درمي‌آد». مي‌خندم به مادر. مادر آه مي‌كشد مي‌گويد لجوجانه بهش لبخند مي‌زنم. مادر اما نمي‌داند كه من واقعا نمي‌توانم ببينم. يا شايد نمي‌دانم گرد و خاك‌ها دقيقا كجا را براي نزول اجلال انتخاب مي‌كنند. براي همين با ديدن گرد و خاك‌ها با لبخند به مادر نگاه مي‌كنم و مي‌گويم « مامان ببين چقدر گرد و خاك اينجا هست». انگار طلا پيدا كرده‌ام. مادر نگاه مي‌كند و مي‌گويد «اگه پاهام درد نمي‌كرد نمي‌ذاشتم خونه اين شكلي بشه». با خودم فكر مي‌كنم مادر خيلي وسواس دارد. اما بابا مي‌گويد من بي‌خيالم. ولي من فكر مي‌كنم؛ اما نمي‌توانم بلند ابراز كنم، چيزهايي مهم‌تر از پيدا كردن گرد و خاك توي زندگي‌ام هست. مثلا حس‌ها.. حس وقتي يكي را با يك جمله مواجه مي‌كني.. با يك برخورد او را به تنش وادار مي‌كني.. هي با حس‌ها و برخوردهاي اين وآن درگيري. يكي از آن سر دنيا، بيكاري به سرش مي‌زند كه خانم من عاشق‌تان شده‌ام.

من اما نيازي به عشق ندارم. من عاشق حسم. عاشق نگريستن به اين جهان تو در توي درون. برخوردهايي كه چطور مي‌شود در بحراني‌ترين لحظات با يك راه حل خوب تمامش كرد. عشق كه توي مشت كسي جا نمي‌شود.

مادر اما مي‌گويد جوابشان را چه بدهم. مي‌گويم اگر ارزشش را دارم بگو صبر كند. من هنوز نمي‌توانم خانم خانه‌اي شوم. هنوز بلد نيستم قرمه سبزي درست كنم. حتي بلد نيستم كي‌ بايد برنج را آب كش كرد. حتي نمي‌دانم چه وقت نياز هست كه ملحفه‌ها را شست. مي‌ترسم يك وقت با اين جمله روي شيشه و آينه كه «منو تميز كن!» روبه‌رو شوم و آنوقت بخندم و زيرش عكس آدمك زبان‌دراز بگذارم. بايد اين‌ها را ياد بگيرم. «مامان من هنوز كوچولوام. به دستام نگاه كن!»

بعد خودم هم عجيب به دست‌هام نگاه مي‌كنم. توي اين دست يك دست ديگر هم جا مي‌شود. به مادر نگاه مي‌كنم. مادر مي‌خندد. خيلي مي‌خندد. از آن خنده‌هايي كه هيچ گريزي از نخنديدن ندارد.

گمانم اين‌ بار جواب مادر را داده‌ام. اما من جايي از همين كره‌ي خاكي به حقيقت مردي را حس كرده‌ام. خوب مي‌شناسمش اما او مرا نمي‌شناسد. حتي دست توي دست‌هايش گذاشته‌ام. حتي نشسته‌ايم و يك دل سير براي هم حرف زده‌ايم. انقدر واقعي است كه نمي‌توانم به خودم بقبولانم دچار رويا شده‌ام. ترسناك است كه من دچار رويا شده باشم. مگر مي‌شود ؟ من واحد بودم پس چطور مي‌توانستم دو تن باشم در يك روح در قالب يك جسم. پس چرا او تكثير شد. در تن‌ها تكثير شد. مكثر در صداي اين.. در كلام آن .. در رفتار اين .. در مهرباني آن ..

مادر من فكر مي‌كنم؛ اما نمي‌توانم ابراز كنم، هنوز بزرگ نشده‌ام و در روياهايم مردي است كه به هيچ كدام از اين‌ها كه نشاني‌ام را بلدند نمي‌ماند. من مي‌توانم اين را حس كنم.

26/12/1387    ناهيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت   توسط ناهید  | 


سرم را روي شانه‌ام خم مي‌كنم. چشم‌هايم مات مانده‌اند. نه اينكه خبري شده باشدها! نه اينكه منظره‌ي عجيبي جلوي چشمم آمده باشدها! نمي‌دانم چطور توجيه‌اش مي‌شود كرد. بگذار فقط بگويم. احساساتي نشوي كه همه‌ي حرف‌هايم را قورت بدهم و ديگر نگويم‌ها! نگويي اين‌طور حرف نزن آنوقت يك چيزي از روي مهر و محبت بهت مي‌گويم‌ها!

آنروز باراني را يادت مي‌آورم.. يادت مي‌آورم كه من زن آن طرف خيابان بودم و تو مرد آن طرف خيابان. موهايت را كج شانه زده بودي. نشده بود كه كسي را همين اندازه دقيق نگاه كنم. تو شبيه آن روزي شده بودي كه زياد دور و كهنه است. تو شبيه يكي از بزرگ‌ترين روياهايم شده بودي كه تا آن روز جلوي چشمم نيامده بود. نه اشتباه نكن تو رويا نبودي تو موجودي بودي كه رويا مي‌توانست با حضور تو به من الهام شود. بگذار چشمانم داغ شود.. تو يك وقت به چشم‌هام نگاه نكني تا گرم شود و آب تويش جمع شودها! نگاه نكني بگويي ناراحتت كردم‌ها! انقدر آن كلمه‌ي مالكيت مسخره را كنار اسمم نياور كه هي مثل جوجه تيغي آزارت بدهم‌ها! خجالت بكشم كه چرا اين تپنده‌ي زنگاري من اينطور كار مي‌كند.

و من در آن دقيقه‌ي كوتاه.. شده بودي آن رويا .. زيبايي .. افسون .. و كاش آن لحظه دوباره تكرار مي‌شد و من خود آن دختري نبودم كه ناراحت بود و نگران .. و احساس مي‌كرد مزاحم شده است .. كاش يك كمي جسارت مي‌كرد.. كاش يك ذره بلد بود مثل حالاها نطق كسي را باز كند و بي‌وقفه برايش حرف بزند.. مادامي كه دهان باز نكردم به موعظه.. مثل آن پيغمبر كه آمده بود نجات را ياد مردم بدهد و من چقدر كم بودم و نمي‌شد از كم بيشتر باشم.. و بهشتي كه دلم وعده داشت را گم كرده بودم تا نشانت دهم از كدام طرف است.. براي همين ناراحت بودم و تشويشم از اين بود كه چرا اينهمه ساكتم.. و چرا هيچ حرفي به تو نمي‌زنم. و تو چرا اين همه ريخته‌اي به هم.. به من به خودت.. و چرا نمي‌خواهي يك كمي ثبات پيدا كني مثل آن خورشيد كه به نظر هر روز سر ساعت مقرر طلوع مي كند و سر ساعت مقرر مي‌رود خانه تا رقص ساكت ماه و ستاره‌ها را از روزنه‌هاي پنجره‌ي كور خانه‌اش ديد بزند. چرا نمي‌خواهي براي همه و من يك خيلي خوب بي‌نهايت باشي.. من كه تنهايي خسته شده بودم و پير .. من كه اين همه سال خسته شده بودم از پيغمبري براي اين قومي كه هيچ وقت خدا چشم باز نمي‌كردم ببينم چه فرقه‌اي هستند و براي كدام حسين سينه مي‌زنند و براي كدام خانه طواف مي‌كنند. براي من كه اين همه خسته بودم تو شده بودي پيامبري كه با من هم عصر شده بود. نشد بگويم.. كه باز هي بگويي : « ناهيدي! من رو بيشتر از اون چيزي كه هستم تصور نكن! »

و من دست يازيده بودم به ريسماني كه تا خدا اگرچه منزل بسيار بود اما دلخوش به همسفري بودم كه بهترين مي‌خواندمش.. و تو آن شب .. زير باران نم‌نمك آسمان سياه، شده بودي همان رويا.. همان پيامبر هم عصر .. و چقدر خنديده بودم آن شب .. چقدر خنديده بوديم با فاطمه .. چقدر من خوشحال بودم .. چقدر الكي خوشحال بودم.. در عصري كه مي‌شود با پيامبر هم عصرم با جديدترين تكنولوژي سرويس MCI گفت سلام! و شنيد ســــــــلام! و گفت خوبي؟ و شنيد : خوبم. و شعار داد : « هيچ‌كس تنها نيست »

و من تنها بودم و خدايي كه هميشه آن بالاست و مي‌گويد : « هيس! اكنون پروَردَمت! » و همه‌ي خواهش‌ها را به سوي خودش مي‌خواند و من يكي خواهش بيشتر نداشتم كه برآورده نكرد چون پيامبر خوبي نبودم. آه كه عمر من زياد است و هر پيامبري كه هم عصرم مي‌شود گوشه‌اي از محبت بي‌كران توست. تكه‌اي از آينه‌ي جمال توست.. و كاش در خاك فرو نمي‌رفتي.. و هر بار كه به يادت مي‌آورم زنده نمي‌شدي

هر سبزه كه در كنار جويي رسته است/ گويي ز لب فرشته خويي رسته است/ پا بر سر هر سبزه به خاري ننهي/ كين سبزه ز خاك لاله‌رويي رسته است/.

و خدا آمد پايين و عظيم‌ترين روح پيرامونم را با خودش برد. و گفت : به من سجده كن! و من سرم را روي سجاده گذاشتم و ديگر سر برنياوردم تا تو را بر من نازل كرد. در شبي كه باران نم‌نمك صورتم را خيس مي‌كرد. و سخن گفتي درست مثل او خيلي شبيه‌ .. نمي‌فهميدم چه مي‌گويي ولي خيلي شبيه خودش بودي.. همين ارامم مي‌كرد.. همين بود كه فقط يك‌بار- آن هم مختصر- گفتم تو شبيه يكي هستي كه پيشتر دوستش داشتم و حالا انقدر سرش شلوغ شده كه به من سر نمي‌زند اما خيلي همديگر را دوست داريم. و تو كه هنوز حسودي بلد نبودي و فقط دوست داشتن را خدا يادت داده بود انگار.. و گفته بود بيايي پيش من كه زخمه بر جانم بزني .. و من هزار بار در آن دقيقه‌ي كوتاه به خودم گفته بودم بهش بگو كه دوستش نداري! بهش بگو كه حوصله‌‌ي آدم را سر مي‌بري! بهش بگو كه خيلي بدي! و

چطور مي‌شود پا بر سر هر سبزه به خاري بنهي؟

نمي‌خواستم پيامبر كوه‌نشين باشم و از آن بالا نوشته بريزم پايين كه مردمان بخوانند.. نمي‌خواستم منزوي باشم و از همه پرده بگيرم.. مي‌خواستم آتش بگيرم.. توي همين جهنمي كه هميشه گردنم را مي‌سوزاند. اما باشم.. به هر طريقي كه ممكن است سعي كنم باشم.. آتش بگيرم و دم نزنم.. به قول آن مرد حكيمي كه مي‌گفت : «سماع را چه كند جسماني» بگويم « سماع را چه كند روحاني » و تو بودي كه روبه‌رويم لبخند مي‌زدي و ساعتي بعد از آن دقيقه‌ي كوتاه از اين پيامك‌هاي كوتاه زدي : «چرا از ديدنم خوشحال نشدي» و من هم با اين تكنولوژي مدرن جواب بدهم : « چرا شدم .. اما به شكل خودم.. » و با فاطمه بخندم.. خيلي بخنديم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت   توسط ناهید  | 


«از من عكس بگير با مردمك»

صبح كه قامت پلك‌هايت را بر من بسته بودي؛ انگار هنوز شب مانده بود .. انگار كسي در من هوس نكرده از خواب بيدار شود. توي رختخواب غلت مي‌خورم.. چشمانم را مي‌بندم.. صداي نفس‌هاي آرام تو را كه مي‌شنوم خوابم مي‌برد.. شب ِ چشمان‌ ِ تو روي پلك‌هايم سنگيني مي‌كند.

كف دست‌ها را زير سرم روي هم مي‌گذارم.. صبح از پنجره‌، روي چشم‌هايم تيغ مي‌كشد. پتو را تا چشم‌ها بالا مي‌كشم.. تا كنار تو بمانم.. گرماي مست‌ كننده‌اي مي‌خواهد خوابم كند.. مي‌خوابم .. مي‌خوابم.

رويا سراغم را مي‌گيرد.. رويا همان زني است كه مي‌گويي فريباست.. رويا هماني است كه هميشه تخيل مي‌كنم.. رويا همه‌ي هستي من است كه از آن خوشت نمي‌آيد و تو را از من دور مي‌كند..

رويا نيا! لطفاً نيا!

در نرمي رختخواب جا باز مي‌كنم.. در صورتي لطيفش حس ملسي را مي‌يابم كه رويا مي‌آيد.. به فريبايي.. به افسون.. كه چشمانم را مست مي‌كند و همان لبخندي كه به سختي مي‌شود تشخيص داد، روي لب‌هايم مي‌نشاند.. گرماي تن تو خواب‌وبيدارم مي‌كند.. فريبا سراغ تو هم آمده .. حس مي‌كنم؛ با تمام وجودم .

داغ مي‌شوم.. موها روي گردن، نفسم را تنگ مي كند .. با هراس روي تخت مي‌نشينم.. تو هنوز خوابي .. شال ِسبز و پالتوي ِ يشمي را بر مي‌دارم و در خزان حياط قدم مي‌زنم.. مگر باد هواي فريبا را از سرم بردارد..

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت   توسط ناهید  | 


 

خواب ديده بودم از شمال نوشتي.. از اينكه در شمالي سرزمينت دختري شمالي نشسته.. دلش به آفتاب بالاي سرش خوش است. سر انگشتانش به بوسه‌ي ماهي‌ها قوت مي‌گيرد تا پولك مي دوزد به دامن بلندش.

در شمالي‌ترين نقطه ديگي برپاست.. « آن پيچ پر از مه را كه طي كني.. باران را كه از سر بگذراني.. مي‌رسي به جنگلي بزرگ » اين را آواهاي ِ مسرور، پچ‌پچ‌كنان منتشر مي كنند.

افسانه‌ها به شكلي شمالي تغيير مي كنند.. جنگل را دور مي‌زني تا وارد ييلاق ذهن‌ ِ دخترمي‌شوي.. « چه سرد ِ ملسي » اين را مي‌گويي...

شمالي‌ترين دختر پيش از اين به ميهماني گنجشك‌هاي سراسيمه رفته بود.. « مهمانم! چه دير ِ بي‌پروايي » اين را شمالي‌ترين دختر مي‌گويد     

                                                              و قصه تمام مي‌شود.

در حالي كه گنجشك‌ها اطراف درخت سرو هياهوي پرواز راه انداخته بودند و ماهي‌ها تا سر از آب درمي‌آوردند سردشان مي‌شد؛ دخترِ شمالي زير درخت سرو با گنجشكي كه به سوال فلسفي دچار بود عقد شد.

 

*          *          *

شب درد مي‌كشد.. ستاره‌ها چراغ‌هايشان را برده‌اند تا پشت ابرها.. جشن گرفته‌اند. ماه از پله‌ها بالا مي‌رود.. ماه پيراهن ابر پوشيده و مي‌رقصد. ابر ِ تن ِ ماه كه كنار مي‌رود پيشاني‌اش پيدا مي‌شود. ابر قلاب مي‌اندازد روي گردن ماه.. ماه پنهان مي‌شود..

شب ِ پُر ابر ، چه تنهاست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت   توسط ناهید  | 


یک رویا

در سرزمین بیابانی درایران، برجی است بس بلند از سنگ؛ بدون سری و پنجره‌ای. در تنها اتاق آن که کف‌ش خاک است و شکل دایره دارد، میزی است چوبین و نیمکتی. در این سلول مدور مردی به نظرم می‌آید که به حروفی که نمی‌شناسم شعری بلند برای مردی می‌سراید که در سلول مدوری دیگر شعری می‌سراید برای مردی در سلول مدوری دیگر. این سیر پایانی ندارد و هیچ کس نمی‌تواند آنچه را که این زندانیان می‌نویسند بخوانند.

« بورخس »

درد

در تاریکترین نقطه‌ی اتاق خزید.. زیر تخت قایم شد.. دراز کشید.. و به سقف تاریکش زل زد. کسی دنبالش می‌گردد.. چه کسی می‌توانست حدس بزند او در تاریکترین نقطه پنهان شده.. در سیاه‌ترین نقطه .. حواسش را خوب جمع کرد و به تاریکترین خاطره‌ها پناه برد و با تمام وجود آرزو کرد ای کاش اینجا با همه‌ی خاطرات تنها باشد.. به تمام آرزویش رسید.. با خاطره‌ها تنها شد.. با بدترین و بهترین‌شان ..

خواست بلند شود.. سرش به سقف خورد. خواست بغلتد و بیرون بیاید.. ارتفاع تخت کم شده بود. کمی تخت را حرکت داد.. سنگین شده بود. به گریه افتاد. سرش را از زیر تخت بیرون آورد.. شانه‌ی راستش را بیرون داد.. تخت به قفسه‌ی سینه‌اش فشار آورد. تا جناق دو بند انگشت مانده بود.. درد شدیدی را تحمل ‌کرد تا از شانه‌ی چپ گذشت. پاهایش زیر تخت مانده بود.. پاها به راحتی خارج می‌شد اما نشست و تخت را در آغوش گرفت.. زن به آرامی گفت: هیس!

نگاهشان در هم ضرب گرفته بود. آرامش عمیقی جریان یافته بود. زن چرخید و موهایش را سراند روی صورتش.. کوچکترین انگشت پای زن را بوسید.. و روی ساق لخت زن با انگشت اشاره نوشت: کسی نمی‌داند واقعا چرا گاهی دچار عمیق‌ترین دردهایی می‌شود که به خوبی نمی‌شناسد.. دردهایی که انگار از ابتدا همراه‌مان است و تا انتها رهایی‌ ناپذیرند. خوب است که تو کنارم هستی و زبانم را می‌فهمی.

زن نفسی که حبس کرده بود را بیرون داد و یک رشته از موهایی که روی چشمهایش را پوشانده بود، کنار زد.

ناهید

آسمان پس از طوفان شنبه شب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آسمان پس از طوفان شنبه شب

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت   توسط ناهید  | 


یک چیزی توی سرم هی وول می‌خورد. هی می‌آید و می‌رود. هی آتش می‌زند به جانم و می‌رود .. که رود ای کاش!

حالم را به هم می‌زند. اشک توی چشمم می‌خواهد بريزد بیرون.. هی می‌پرد.. همین صدای جیغ‌ویغی.. همین! همین! :« حواست هست؟»

و یکی که قرار بود بیاید. که.. بیاید.. اگر..!

صبح که آسمان پرید توی چشمم؛ همین لکه‌های کدر که افتاده‌اند روی ابرهای سفید؛ يک چیزی می‌خواستند بگویند.. انگار..! تعبیر کدامشان؟! .. می‌خواستند.. اَه.. اَه..

 -: چی می‌گی؟ حواست هست!

-: می‌گم.. يکی قرار بود بیاد

-: بری‌ها..! امروز بری‌ها..!

صداش از پشت این درِ بسته انگار می‌گوید: « می‌ری‌ها..! بمیری‌ها..!» لج‌بازی می‌کنم: «کاش امروز بمیرم»

-: امروز زنگ می زنم از همونجا اخراجت کنن

 لبخند می‌اندازد روی لب‌هام.. هر وقت صداش اینطوری می‌رسد یک مورچه از زیرِ درِ بسته‌ی اتاقش تکیه می‌دهد به چهارچوب.. دست به کمر شاخک‌هایش را تکان می دهد. نوک انگشتانم را می‌بوسم و فوت می‌کنم بهش.. بیشتر به محتویات شکمش. انگشت‌های اشاره‌ام را از لای موهام درمی‌آورم؛ مثل خودش می‌گویم: «چشم! حتماً امروز به خاطر تو هم شده می‌رم»

می‌دانم مامان از يک جایی می‌پایدم. دنبالش نمی گردم. در همین حال سر تکان می‌دهم و دست‌هام را هم.

-: خدافظ

 نمی‌فهمد «حا»ی حافظ را جا گذاشته‌ام. همیشه همینطور است.. «حا» را می‌اندازم روی آینه.. یادش می‌آورم این آینه چقدر همیشه تمیز است.. که باید کثیف باشد..

صدای دری که می‌بندم وادارم می‌کند به سوراخ روی سیمان سلام کنم. باد می‌پیچد دورم. لباس را تنگ می‌چسبانم... چیزی ته دلم چای را بالا می‌آورد.. از فکر یکی که قرار بود بیاید.. که نیامد.. اَه.. اَه..

ریشه‌های نیمه مدفون شده‌ی درخت؛ پوست ورق‌ورق شده‌ای که به سیاهی می‌زند، مامان را یادم ‌می‌آورد. یک جفت کفش با سیاهی عظیم نزدیک می‌شود.. به من چه که ...

-: سلام

 سین.. سَـ .. سَـ .. سلا.. ـم.. ـ سُ لا سی دُ رِ می .. لرزیدن(دینگ) .. خسته (دیلینگ).. خفه.. خ خ خ ... آهان! خر شده.. شُل شدن.. اِهم! کر شدن (دنگ).. دوباره خر شدن؛ آره! شُل شدن.. (دیلیت)-Delete-

-: آقام.. خوبی؟

 به چشمانش نگاه می‌کنم. توی ذوقم می‌زند. اصلاً نباید اینطور بِشَوَم ها..

-: قوربونت برم.. خوبی؟

 اعصابم خورد می‌شود، وقتی سکوت نمی‌کند.. مجال نمی‌دهد بگویم: «دوستش دارم؛ خیلی»

برمی‌گردم خانه. مورچه زیرِ در، کنار یکی گنده‌تر از خودش ایستاده. همه چیز را برایش توضیح می‌دهد. می‌گوید باید چه کار کند؟ برای ارتزاق کجا برود. نباید جلوی دست و پایم را بگیرد. و تنها اتاقی که می‌تواند حرکات آروباتیک راه بیاندازد و زاد و ولد کند همان اتاق مامان است و بس. می‌گوید برای فهمیدن همه‌ی این رموز چند تا از عزیزترین افراد خانواده‌اش را از دست داده و تأکید می کند من خیلی عجیب و غریب نیستم..

 انگشت‌های سبابه‌ام را از لای موهام در می آورم و مثل خودش می‌گویم: « همه وقتی می‌میرن، دور می‌شن، عزیزترینن » لبخند می‌زنم به مورچه.. بی‌اعتنا رو به دوستش لارهای مگس که مثل کپک کپه‌کپه در تاریکی چهارچوب خوابیده‌اند نشان می‌دهد.

لبخند روی لب‌هام خشک می‌شود. پُر رویی مورچه وادارم می‌کند هی بگویم: «بری‌های مامان.. بری‌های مامان»

 -: «آقا سلام!» به اطرافم نگاه می‌کنم. کی سوار تاکسی شدم!؟ .. نگاه به کفش‌هاش کردم.

-: ببخشید .. نشناختم!

-: حواست هست؟

 سر بالا کردم شکل مامان نبود.. وحشت از سیبیلش نگذاشت حرفی بزنم..

 -: آقای راننده آزادی هم می‌ره؟

-: نه باجی! استقلال آخرشه

 آی! کاش می‌رفت.. بری‌های مامان چی!..

صدای بستن در ماشین نگاهم را می‌اندازد به سوراخ سیمانی.. سوراخِ ناآشنا.. و این یعنی تمام.. لعنت به تو.. چشم‌هام را می‌بندم.. سر بالا می‌کنم.. غوز پشتم راست شد. چشم باز می‌کنم. قبل از اینکه مردم را با قیافه‌ی دکتر مهندسی‌شان ببینم، نگاهم چرخید طرف مغازه‌ها.. بعد بوق‌ها.. فحش‌ها.. صورت‌های سیاه.. آهنگ‌ها.. صدای خِرخِر بچه‌های گدافروش.. رد شدن من.. انگار رد نشده‌ام...

 -: ببخشید.. اداره‌ی ثبت احوال؟

-: 10 متر بالاتره..

-: ممـ نون!

 نگاهم افتاد به زمین. دردِ پشتم آرام گرفت.. کفش‌ها.. آی! چه دنیایی!.. خنده‌ی ریزم را جمع کردم.. یک پله.. دو پله.. سه پله.. قژقژ درهای از نفس افتاده مکش هوا را سخت می کند. گرما صورت سردم را علو می‌دهد. شناسنامه را انداختم روی میز.. چند تا مگس پریدند. روی هم لغزیدگی استخوان‌های گردنم نگاهم را می‌اندازد به زمین.. کفش‌هاش معلوم نیست.. از جلوی شیشه‌ی عینک کلفت و انگشت‌مالی شده نگاهش می‌کنم..

-: خدا بیامرزدش.. گواهی فوت لطفاً..

-: مگه احتیاجه؟!

-: « به! نیاوردید؟! .. اینجا همیشه خلوت نیست » روی میز غیر از پرونده‌ها چند مورچه از لابه‌لای‌شان درآمدند.

-: حالا بگید مادرتون کی فوت کردن؟

-: « نمی‌دونم.. یادم نیست.. » و مورچه ها حالا خیسی دستش را روی میز می‌مکیدند.

سه تار ذوالفنون می‌نوازد.. گوشی را دیر برمی‌دارم.. «الو» صدا را نمی‌شناسم‌«سلام» مهلت نمی‌دهد به فا سُ لا سی دُ رِ می

-: مادرت رو همین حالا بردن..

 آقام! خوبی؟! ..

 نگو چرا؟ باید به کف می چسبید و اینطوری می‌بردنش؟!

 وهمی.. خیالی.. بعد از سلام گم می‌شی.. انگار یه جای دیگه‌ای.. من دارم می‌رم همونجا.. خدافظ.

با عجله دویدم. پله‌ی سه.. پله‌ی دو .. پله‌ی یک.. انگار رد نشده‌ام.. رد شدن من.. صدای خِرخِر بچه‌های گدافروش.. آهنگ‌ها.. صورت‌های سیاه.. فحش‌ها.. بعد بوق‌ها.. نگاهم چرخید طرف مغازه‌ها.. و قبل از همه‌ی اینها قیافه‌ی دکتر مهندسی مردم.. تاکسی اول ایستگاه.. «حا»ی من یا تو روی روی آینه.. سلام کفش‌هایی که سیاهی عظیمی داشت.. صدای آرواره‌ی مورچه‌ها.. پرواز مگس‌ها.. درِ بازِ اتاق مامان.. کف پای صورتی زیر هجوم مورچه‌های قرمز.

                                                                            1386

ــــــــببخشید.. این روزها حواس پرتی‌هایم را نمی‌دانم چطور توجیه کنم.. این داستان را با تمام بدبختی‌هایی که برایم به بار آورده خیلی خیلی دوست دارم.. این اواخر که گمش کردم و اجباراً از روی نسخه‌ی آخرین دست نویسم احیایش کردم تصمیم گرفتم بگذارمش اینجا.. در حالی که قبلا این داستان را در ادامه‌ی مطلب یکی از پست‌های قبل پنهان کرده بودم.. ممنون از دقت عزیزی که پیگیر این وبلاگ خُفت و خاموش است..  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت   توسط ناهید  | 


دیوانگی  (2)

 

صبح که خورشید کم‌کم رد طاق آسمان را می‌گیرد و می‌رود بالا تو در گوشه‌ی یک کوچه روشن رد خودت را می‌گیری و می‌روی آنجایی که همیشه فکر می‌کنم باید اداره کوچکی باشد. من توی رختخواب گرم یک صبح تابستانی سرم را طوری روی بالشت بگذارم که انگار سینه‌ی توست. تا خیال کنم تپش‌های قلب تو را می‌شنوم  و دوباره در لذت عمیقی خوابم ببرد.. امروز جمعه است.. گرم یک روز جمعه.. تو کجا می‌توانی باشی.. الان که هم‌پای خورشید، آن کوچه‌ی روشن را طی نمی‌کنی و آن اداره حضور گرم تو را حس نمی‌کند.. جمعه از من دور شده‌ای.. ترس نبودنت چشمانم را باز و ماتِ لکه‌ی غمگین دیوار سفید کرده است. از بالشت بیزار می‌شوم که صدای قلبت را منعکس نمی‌کند.. موهایم را بالای سرم جمع می‌کنم و می‌بندمشان.. انتهای غش کرده روی گردنم را دور انگشتم می‌پیچم و با خودم می‌گویم .. نه! گمانم این چیزها را در سکوت مطلق زبان و گوش حس می‌کنم. تو در این روزها مال هر کسی هستی غیر از من.. تو می‌توانی از همان پنجره شاهد کبوتر‌بازی دختر همسایه‌تان باشی یا آن منظره‌ی دلچسب شهری که عاشقانه دوست داری‌اش.. همیشه به خودم می‌گویم اینبار .. اگر تنها اینبار صدایش را بشنوم خواهم گفت در تمام این مدت دوستش نداشتم.. در تمام این مدت خیانت می‌کردم به دوست داشتن..

 

نگاه خیره‌ات کدام طرف می‌چرخد که حس نمی‌کنم تو را. ببین جملاتم چقدر از هم گسیخته و بی فعل شدند وقتی اینطور نمی‌یابمت. من مقهور عشق دیگری شدم .. من بتی را می پرستم که با تو نسبت رقیب را دارد.. گریه‌ام می‌گیرد.. این بازی را من شروع کرده‌ام و کاش انتهایش من بودم .. زمانی بازی از دستم در رفت که نمی‌توانستم رفتارت را حدس بزنم.. تو در اوج یکهو سرد می‌شدی.. قهر می‌کردی.. هرچقدر صمیمی‌تر می‌شدم سخت‌تر می‌شدی.. دیوانه‌تر .. دست‌نیافتنی‌تر و چه دلربایی بالاتر از این که کسی دست نیافتنی بشود و چقدر غمگین‌تر این که تو آن بالا تنهایی و خدایی که کاش تنهایت نگذارد میلاد!

 

کنار یک میز کافه می‌نشینم.. از وقتی تو مرا به شکلات تلخ دعوت کرده‌ای من عاشق قهوه‌ی تلخ شده‌ام و کافه.. هر کسی که دعوتم می‌کند به شکلات تلخ و قهوه احساس می‌کنم همینقدر روحی که از تو مرا ترک نمی‌کند را می‌خواهد بگیرد.. چقدر گستاخ شده‌ام.. چقدر مورد شماتت قرارگرفتم.. چقدر متهم به انزوا شدم.. چقدر محتاط و بیزار از بیگانه شد‌م. تا همان یک تکه از روحت را همراه خودم داشته باشم.. من دوستت نداشته‌ام.. اعتراف می‌کنم که دوستت نداشته‌ام.. اما تو که دوستم داشتی! چقدر تلاش کردی که نشانم بدهی؟! ثابت کنی؟!

 

یادت هست بهمن ماه هوا به شدت سرد شده بود انگار تو خدا را قسم داده بودی بعد از 12 سال برف سنگینی بزند که نشود خانه را ترک کرد. اما من رفتم کافه. آن موقع داشتم روی شیشه‌ی بخار گرفته‌ی میز، قصه‌ی آن دو نفر را می‌نوشتم که در بالکن همدیگر را در آغوش کشیده بودند؛ همان دو نفر که در فنجان قهوه‌ام همدیگر را می‌بوسیدند و من جرعه جرعه می‌نوشیدمشان. مردمک‌هایم ‌لرزیدند و پلک‌هایم. دو مژه در گودی هم فرو رفتند و تا روی میز ‌رقصیدند. عرق از شقیقه‌ تا زیر گردنم ‌دوید. یک طره مو از پرِ شالم تا نزدیکی لب‌هایم سُر خورد. شکل دو آدم را کشیدم. دو آدم که نگاهشان پایین است و بینشان یک خط شکسته مثل موج QRS جریان دارد. هوا آنقدر سرد بود که گرما عرق شرم می‌ریخت روی میز کافه و نمی‌گذاشت خطوط قبلی را بخوانم. تو منتظر بودی که قصه‌ام رابشنوی و من قدرت اعتراف نداشتم. تو در تمام داستان‌هایم آن مرد خیانت‌کار می‌شدی که با آن زن دور یک میز سفید نشسته‌اند. اصرار داری.. یک چیزی را اصرار داری به‌ش بفهمانی. اما او یک چیزهایی به‌ت می‌گوید و  بلند می‌شوی رویت را بر می‌گردانی.. او بی وقفه حرف می‌زند. تو آرام دور می‌گیری تا پشت صندلی زن. موهایش را پشت گردن می‌گذاری و گونه‌اش را می‌بوسی.. فنجان قهوه‌ام را پُر می‌کنم. آن دو نفر در گرمای فنجان لاجرعه همدیگر را می‌نوشند و باز پیدا می‌شوند..

 

10/4/87 

 

وبلاگ انجمن تخصصی نویسندگان جوان شمال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت   توسط ناهید  | 


بر این آغاز هزاران بار پایان

وقتی اتفاقی داستانی ذهنم را برای نوشتن به تکاپو می‌اندازد، در پی یافتن منش شخصیت، برابر با عکس‌العملی که در مقابل  گره داستان از خود بروز می‌دهد بر می‌آیم. مثلا در داستان «بعد از سلام» شخصیت داستانی‌ام مرگ مادر را به علت علاقه‌ی شدید انکار می‌کند.. این جنون همچنان به حفظ جسد تا مرز پوسیدگی پیش می‌رود.. و در نتیجه‌ی اتفاق، شخصیت ساخته می‌شود: آدمی که در لاک خود فرو رفته.. با جانوران و اشیاء ارتباط بهتری نسبت به آدم‌ها برقرار می‌کند.. فراموشی‌های کوتاه بر اثر شُک.. غافل شدن از زندگی..

اما آیا آدم‌های ذهنی داستان‌های من همیشه همینطور می‌مانند؟ پاسخ من در وحله‌ی اول «بلی» است.

خیلی اتفاقی برخلاف تمام داستان‌هایی که نوشتم دیوانه‌وار دنبال نمونه‌ی عینی شخصیت داستانی‌ام گشتم.. اما در پی این جستجو دریافتم آدم‌ها گاهی.. فقط گاهی دچار شُک می‌شوند.. و بر اثر مرور زمان به حالت اول باز‌می‌گردند..

پس در داستان‌های بعد این نکته را لحاظ می‌کنم.. «آدم‌ها در برابر حوادث، بر اثر جایگزین شدن چیزی یا شخصی می‌توانند فراموش کنند» بعضی با گریستن فراموش می‌کنند، بعضی با هم‌درد پیدا کردن و... و بالاخره یا خودشان را گم می‌کنند یا عزیزشان. اما شخصیت داستانی من، جزء فناناپذیر هستی‌اش را فراموش نمی‌کند و ضمن حفظ آن به زندگی‌اش ادامه می‌دهد..  جالب است! اینکه مدت‌ها دنبال یک شخصیت بگردم و من خود همان شخصیت باشم..

+ دریافته‌ام دیر زمانی نارسیس بودم.. لبه‌ی خودم نشسته بودم و عاشق و شیفته‌ی خودم شدم.. اما گُل نشدم.. همان نرگس که نارسیس بعدها به آن مبدل شد.. فقط نمی‌دانم چطور از اساطیر سر درآوردم.

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت   توسط ناهید 


فرود آمدیم

فرود آمدیم. با صد تا فرشته. در تو غمی بود؛ همراه به شادی غریبی که نمی‌دانم چه سنخیتی داشت. فرود آمدیم؛ با فرشته‌ها و جبرئیل، بال‌ها در هم. پریدن‌های بی‌گاه. غرق در سفیدیِ عظیم. هم تو، هم من، هم این فرشته‌ها...

- دارم عروسی می‌کنم. هستی که بشنوی؟

پیچیده بودی در من. اما من از تو جدا. جسم‌ت تنیده در سفیدی. قندِ بالای سرت ساییده می‌شد به هم.. و روزن چشم‌های سیاه دریده...

- عروس خانم دوشیزه نیستن؟! فرقی نمی‌کنه به هر حال وکیلم؟

فرود آمده بودیم و نیامده قصد عروج کردیم. نه! تنها من. نه فرشته‌ها، نه جبرئیل. می‌رقصیدیم. من رقص پریدن، آنها رقص ماندن.

- به احترام همسر اول عروس خانم کسی کِل نکشه.

رفتیم؛ با فرشته‌ها؛ با هر صد‌تاشان. دلم تنگ تو عجیب! و قصد حذف واژه‌ی تو نا‌ممکن. آمدی و پریدن ناگهانی فرشته‌ها. من در جایگاه ابدی؛ تو در حصارِ فانی و چشم‌های سیاه که باور کن فقط در تو فانوس می‌شد. رمیدن من از تو و هو کشیدن تو در من.

تنگ در بر او تو. از تو بی‌قرارتر من.

- باور کن زندگی سخت شده. تو بودی هیچ‌وقت اینجوری نبود؛ بود؟!

خواب در خیال من، تو. من در خیال تو چه؟ رقصیدم بر مزارم. بارش تو با بارش این آسمان. گم می‌شود گریستن. شکل هم شدیم. فرشته‌های رمیده باز‌آمدند.

همون موقع که خم شدم و سرِ شکسته‌‌ی باند پیچی‌ت و بوسیدم؛ همون موقع توی هیاهوی اسپند و صلوات گفتم... .

و جبرئیل فرود آمد؛ با پَری از آسمان. و قلم کشید بر زخم پیشانی؛ بوسه‌گاه تو. تو دیدی؛ غیر نه. نبشتم‌:« ‌انت فی قلبی»

- نه

خرداد85

 

+ چشم سورمه‌ای در بین‌النهرین

+ قرار بود باشیم تا آغاز اردیبهشت.. شکل یک خانه را بکشم روی شن‌های ساحل که پنجره‌اش رو به درخت سپیدار باز می‌شود.. پشت دامنش ببوسم‌ات. روی دیوار خانه‌ات چشم بگذارم.. گرگ من می‌شوی؟

+                                       بومم را گور فرض می کنم------------

      برای دفن آدم‌های درون ذهنم----------------

                          برای خلق آدمی جدیدتر--------------

                                 از خودم بهتر--------------------------------------

----------- آدمی که لایق نگاه کردن باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت   توسط ناهید  | 


« ممکن است این سوال را از من بپرسید »

 

راه می‌روم.. مدام.. بی‌وقفه ... این مداومت از 3 روز پیش که باران بی‌وقفه باریده ادامه دارد . 3 روز پیش از محلی که زایشگاه افکار فعلی من است، مداوم و پیوسته احساس بدی را تجربه می‌کنم و با خود می‌گویم : آیا برای نفس کشیدن حق دارم ؟ آیا حجم من حق دارد در گنجایش هر متر مربع این زمین هی پر و خالی شود ؟ آیا من ارزش موهبت زندگی را دارم ؟

نمی‌توانم جلوی افکار سیّالم را بگیرم . چتر سیاه را تا جایی که بشود صورت عابرین را ندید پایین می‌کشم. درست از سینه به پایین قدم‌های موافق و مخالف ...

باید به تک‌تک کسانی که احتمال دارد این سوال را از من بپرسند جواب دهم و من.. جوابی.. ندارم... بیشترین چیزی که به ذهنم می‌رسد مدام راه رفتن و چتر روی صورت کشیدن است. نباید کسی متوجه وجود غیرقانونی‌ام شود.

3 روز پیش از اکنون در صفحه‌ی سالنامه ام وقتی به «تو» فکر کرده بودم، ناخواسته این دو کلمه را که هیچ وقت مورد مصرف نداشته نوشتم: «دوستت دارم» . بعد به ظرفیت خودم و «تو»‌یی که حالا می‌خواهم «زن» بنامم فکر کردم - در این 3 روز فهمیدم «تو» مرجع «زن» در تمام زندگی من بوده - تا آخرین صفحه‌ی سالنامه‌ام غرق در خلسه‌ی نشئه‌آوری هی این دو کلمه را نوشته بودم. «تو» را در روزهایی که نزیسته بودم هم دوست داشته‌ام.

در سیاهی مُکیفی که با دستانم جلوی صورتم ساخته بودم به «تو» رسیدم. سیاهی غلیظی که نه من می‌دیدمت و نه «تو» ... گریه کرده بودم. بعد توی سطر آخر صفحه‌ی آخر نوشته بودم : کجایی؟

و بعد پرده‌ها را کنار زده بوده‌ام تا برای اولین بار در روشنی‌ها به «تو» فکر کنم . فکر !! همان دیوانگی‌های محتوم یک مرد مستأصل !!

آن روز صبح هیچ قرار ملاقاتی نداشته‌ام غیر از دوست داشتن «تو» . پالتو و شال ِ سفید ِ بلندم را پوشیده بودم و قدم گذاشته بودم توی انبوه برگ‌های زرد خیابان . خورشید دیدم را کور کرده بوده؛ هی پشت ابرها می‌رفته و در می‌آمده که زنی محکم می‌خورَد به سینه‌ام . سرش پایین بوده و بین دستانش فشار می‌داده و هی می‌گفته : « اصلا نمی‌تونم سرمُ روی گردنم نگه دارم » دستش را گرفتم و نشاندم گوشه‌ای. زانوانش را صاف کردم.. سرش را تکیه دادم به دیوار. همان موقع انگار خوابیده بوده؛ خواب هزار سال بی‌خوابی انگار... روسری‌اش را روی چشمانش کشیدم . نمی‌دانم چرا؟ آن موقع فکر می‌کردم همه در سیاهی به دیدار «تو»های خودشان می‌رسند ...

بلند شده بودم؛ تا انتهای خیابان یک سر خش‌خش برگ‌ها را در‌آوردم . توی راه رفتن خوابم برده بوده... نمی‌دانم چطور رسیده بودم به زمین بازی و آن توپی که خورد به توری جلوی صورتم. مدت‌ها غرق تماشا بوده‌ام انگار . تکان‌های توری تمام نمی‌شده ؛ هی شدیدتر می‌شده. سرم را برگردانده بودم. زنی انگشتانش را لای موهایش کرده بوده و هی تلو‌تلو‌خوران می‌خورده به توری . می‌گفته : «نمی‌توانم سرم را روی گردنم تحمل کنم» با خودم گفته بودم : این جماعت نسوان امروز چه‌شان شده. به طرفش رفتم و دستش را گرفتم . از لای انگشتانش موهایش را در آوردم و بعد نوک انگشتانش را ناخودآگاه روی سینه‌ام گذاشتم . شاید حس کرده بودم شِمایی از «تو»ی من بوده. اصلا سرش را به تجاوز کودکانه‌ام بلند نکرد. نمیدانم چرا بی‌معطلی میان آن همه صندلی و درخت پارک سرش را حمایل‌ِ یک تکه چوب کردم و زود بلند شدم. از او ترسیده بودم شاید ...

تماشای سوراخ‌های توری هم دیگر کسل کننده شده بوده که برگشتم به خانه .. دیدم زنی توی آشپزخانه ایستاده و سرش را محکم گرفته . اصلاً نمی‌دانم چرا متعجب نشدم که او اینجا چه کار می‌کرده . فقط دلسوزانه سرش داد کشیدم که چرا به جای روفت و روب و پخت و پز نرفته روی تخت دراز بکشد. دستش را گرفتم و بردم روی تخت خواباندمش . پرده را می‌خواستم بکشم که گفت : «خواهش می‌کنم! فقط چند شعاع نوری کوچک ِ نور» چند تکه نور که وارد می‌شود درست می‌خورد به چشمانش . از اتاق بیرون می‌روم و صفحه‌ی سالنامه‌ام را باز می‌کنم . یکی بچه‌گانه جلوی دو کلمه‌ام در تمامی صفحات علامت سوال گذاشته. یکهو درِ اتاق خواب جیغ می‌کشد و آرام باز می‌شود.. و صدای یک نفس عمیق پنجره را با پرده‌هایش تاب می‌دهد..

ـــــــــــــــــــــــ

* آوازم باش و پروازم.. این اوجِ رهایی را بسیار دوست می‌دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت   توسط ناهید  | 


تا حالا قطره شدی؟ از من این را پرسیده بود چند باری .. گفته بودم: جاری‌ام.. باز هم گفتم: جاری‌ام.. قطره لزوما اگر بستر مناسبی نیابد می‌میرد.. می‌گوید: قطره شدی یا نه؟ می‌گویم: مگر دیوانه‌ام؟ می‌گوید: شدی؟ می‌گویم: نه.. از وقتی به دنیا آمدم جاری‌ام.. می‌گوید قطره است.. هنوز نتوانسته دریایش را بیابد.. می‌گوید اینبار که رسیدیم دریا یادت باشد دعانویسم باشی روی ساحل، تا برسم به دریایم.. می‌گویم: دعا می‌کنم غرق بشی..

چقدر دلم قنج می‌زد..

ماهی توی کفش چقدر زنده می ماند راحله؟

 

هَلولام لاییله

خوابیده که دیگر بیدار نشود. گفته بود به خودش می‌خواهم بخوابم.. بیشتر از صد بار.. غلو نمی‌کنم. گفته بود می‌خواهد بخوابد و بیدار نشود . سپرده بود اگر شد و خوابید، وقتی بیداری همه چیز سر جای خودش باشد تا برگردد. اما معمولا همیشه در شلوغ‌پلوغی ِ اوضاع، اصلی‌ترین موارد فراموش می‌شود.

خوابید. اما در خواب غیر از خودش همه بیدار بودند. افتاده بود لبه‌ی هر اتفاق و همه چیز اتفاق می‌افتاد. لذت می‌برد؛ دیده‌ام توی خواب می‌خندد حتی و گاهی حرف‌های رکیکی که به عمرش نزده. می‌دانستم همیشه خواب دروغ است. مگر‌نه؟ خواب دروغ است.. هیچ‌وقت اینقدر بی‌خیال نبود!

این دستهایش را نبین حالا انقدر می‌لرزند؛ می‌لرزند بنویسند که او چه مرگیش شده؛ که گاهی چنان دلش بگیرد که اشک‌هایش را نتواند قورت دهد حتی اگر هزار تا جُک تعریف کند. حتی اگر دست‌های گرمی دستانش را بفشارد . قندیل بسته از سرمای دستانش، دستانم (هاه ). نمی‌دانم چرا هی از او می‌نویسم. انقدر بخوابد تا بیشتر بمیرد . انقدر حرف نزند تا بالاخره لال شود و وقتی می‌خواهد بگوید سلام بگوید هلولام. اصلا به درک که هیچ چیز نمی‌گوید. به درک! اصلا به من چه؟

نمی‌خندد! حرف نمی‌زند! لال است اصلا! شما هم انقدر صدایش نزنید! خیلی وقت است که اینطور نخوابیده . وقتش رسیده مشت‌مشت خاک را بریزیم روی سرش. فقط می‌خواهد بخوابد. بیدار نمی‌شود. مرده است! هزار بار بیشتر صدا زده‌ام ؛ بی‌معرفت فقط سکوت کرده .

تو چرا باور نمی‌کنی؟ چرا هی شاخک‌هایت را به هم می‌زنی. چه می‌گویی؟ لالمانی گرفتی تو هم؟! با آن چشم‌ها زل زده‌ای به چه؟ کمرت خم شده چرا؟ نکند تو را هم شکسته؟

بیا برویم. مرده‌ها در سکوت‌شان آرام می‌گیرند. شعری بخوان. آن وقت‌ها که زنده بود همیشه از شعرهای تو برایم می‌خواند. نمی‌گذاشت من که راحله‌ی جانش بودم بخوانم؛ همش خودش می‌خواند. حالا هم که می‌خواهم برایش بخوانم سکوت می‌کند لب‌هام. شعری بخوان! می‌خواهم دوباره زنده شود برایم.

بیا برویم. وقتی بیدار شد و دید ما نیستیم حتماً می‌فهمد که چقدر منتظرش ماندیم و نیامد. بیا اینجا بنویسیم : خدافظ

«حا» را جا می گذاریم برای نفسی که هیچ وقت نخواست بکشاند به شُش ها . خسته بود نفس‌هایش ...

***

بیدارکه شد باد بود و سیمای متلاشی عزیزانش . می دانست هر کدامشان را اگر صدا کند با جان و دل بیدارشان میکنم . اما از این همه سکوتی که این سالها کرده بود فقط توانست بگوید : هَلولام لاییله. هَلولام لاییله . هَلولام لاییله. هَلولام لاییله

به خدایی‌ام قسم ! چقدر تنها مانده بودم !!!!

26/12/1385

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

* هنوز اصرار دارد

بین انگشتانم با او معاشقه کنم

به جای تایپ

* نویسنده‌ها بدجنس‌اند راحله‌ام.. و بدبخت.. انقدر غرق داستانم می شوم که یادم می‌رود به عنوان نویسنده فقط حق نوشتن دارم.. نه بازی..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت   توسط ناهید  | 


تاریکی های روشن

از دالان‌های خانه های تو سری خورده که مثل روده پیچ و تاب می‌خورد و انتها نداشت می‌گذشتم .من که راه می‌رفتم صدای درد در فضای هرچند پرش می‌پیچید.

ذهن درگیر است، ولی بر اثر مواد مخدر؛ و این درد را متناوبا کمتر می‌کرد.

از این توهم ایجاد شده و از این دردی که، می‌کشیدم و نمی‌کشیدم لذت می‌بردم. تصمیم گرفتم مدتی را اینجا بگذرانم ، به خاطر دو منفذی که انوار ملونی را مشعشع می‌کرد .

نزدیکتر رفتم ؛ صدای مقطعی از کنار دو منفذ، حس کردم. کسی دست دور پاها حلقه زده، گهواره‌ای تکان می‌خورد . چیزی رقیق‌تر از خون از دو منبع نوری صفحه‌ی صورتش پایین می‌غلتد و گه‌گاه با صدایی که حس می‌کردم به خود می‌لرزد .

خودم را به سطح نازکتری می‌چسبانم . گُر گرفتم؛ از این همه تشنج. به طرف همان موجود دویدم. نگاهی به من انداخت. به خاطر  چیزی که انتهای صورتش کش آمده بود و من نمی‌فهمیدم گفت :«این یعنی تبسم، یعنی اول  خاموشی، یاد گرفتی مامان» من صدایش را حس کردم مثل رنگ های زیبا ولی نامفهوم .

به سمت دالان‌های خروجی رفتم . کنار جثه‌ی حلزونی شکلی؛ موجودی تلوتلو خوران به طرفم می آید. دستان شکل یافته‌ی بالغ‌ش را دراز می‌کند. یکدفعه بلند و مقطع فریاد زد : «..اینجا..» به خودم لرزیدم، مثل پژواک همان صداها که نمی‌دانم از کی و کجا شروع شد. «...یه ..مغز .. یاد گرفتی بابا..مغز .. مامان  ..پوک» و بلند خندید.. به خودش فشار می‌آورد که حتماً بلند بخندد؛ و دور خودش چرخ بزند. 

و می‌رفت .. آرام، تلوتلو خوران . داشت با بی‌حسی تمام سطح  دیوار را با انگشتان بالغ‌ش می‌خراشید و صدای جیغ  موجود  کنار  منافذ بلند شد. او همچنان تلوتلو خوران انگشتان بالغ‌ش را .

...جمع می شوم، می‌افتم ؛ با سرعت زیاد... به سمت سلول‌های بنیادی . این راه پر پیچ و خم را ادامه می‌دهم  به خاطر همان الوان مشعشع.

1384

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

دیوانگی

داشتم می‌مردم! می‌مردم و در این روز سرد بی‌باران نگاهم را به هر طرفی غیر از یک پنجره‌ی تاریک می‌چرخانم.. نگاهم به همسایه‌ی دیوار‌به‌دیوار‌م - که از خستگی کنارم نشسته - نبود.. نگاهم به درختان نبود.. به خودم نبود.. فقط عمیق در خودم فرو رفته بودم.. تنهایی وحشتناکی به جانم افتاده بود.. چیزی غیر از سرما حس نمی‌کنم.. و این دستان یخ زده که از شدت سرما سِر شده‌اند.. عجیب است که هنوز هم زنده‌ام .. هنوز .. هنوز در یک درد کشنده نفس می‌کشم. می‌ترسم.. به شدت از این جان سختی می‌ترسم.. نوک انگشتم روی صفحه کلید گوشی، رقص موزون شماره‌ی بهترین دوست را می‌گیرد..

.

دقیقه‌ای سکوت لذت بخش...

.

عجیب است که دوست هنوز هم سلامم می‌دهد ..  عجیب است که می‌تواند تنفر‌ش را در 10 دقیقه سکوت پنهان کند.. دیگر لازم نیست قهر کنم.. امتحان‌ش کنم.. داشتم می‌مردم.. از روی صندلی سنگی بلند شدم.. و در حالی که همسایه‌ی دیوار به دیوار‌م سرش را تکان می‌داد و من هم .. که یعنی « خداحافظ » شاید .. یا « بعداً امیدوارم همدیگر را ببینیم ».. از روی چمن پارک به سمت پنجره‌ی تاریک قدم برداشتم.. Sms از یک دوست قدیمی: « هنوز بر‌نگشتی نویسنده؟! دلم برای روزهای گذشته تنگ شده » شعر رشدی‌اونور گرمای خفه کننده‌ای به انگشتم می‌رساند: « و دنیای ما‌.. خدایا !‌.. / پس از یک بیماری / دیگر مثل گذشته نیست..»

به میله‌های آبی خانه‌ای با پنجره‌ی تاریک می‌رسم.. پیشانی‌ام را میان دو میله می‌گیرم و فقط نگاه می‌کنم.. دستی باید از دور برایم تکان بخورد.. دختری باید با کفش‌های پر از آب ِ بزرگتر از پاهای کوچکش.. پیراهن سیاه بی‌نهایت بلند.. روسری ترکمنی که هیچ وقت گره نمی‌خورد.. با آن موهای مجعّد مشکی تا گردن بلندش.. به طرفم بدود و هی بخورد زمین و دوباره بلند شود و بدود.. پاهایش را نشان‌م بدهد که کم‌کم ماهی می‌شود.. لب‌هام روی پیشانی‌اش قفل شود.. دستش را به من ندهد.. و قول بدهد وقتی آمدم آن طرف میله‌های آبی در من حلول کند.. موهایم را طره‌طره از مقنعه‌ام بیرون بریزد و صورتم را نوازش دهد..

روی میله، کنار انبوه جملات گذشته نوشتم‌ : امروز، آبی ِ من کبود شد.. داشتم می‌مردم از این همه خفقان / تمام.

سرم را از میان میله‌های آبی درآوردم.. روی اولین خط‌ِ کاغذ، رو‌به‌روی پنجره‌ی تاریک دارالمجانین انگشتان سِر شده‌ام را «‌ها‌« می کنم.. تمام صداها توی ذهنم می‌ریزد .. مقطع .. : «تمام مدت همینجوری» «چی جوری؟» .. «چند شنبه است» «از اون روزی که منو ندیدی شنبه‌ها رو بشمار» «دوست دارم» «قرن ها!!» .. «حقیقت دار‌ه» «چی؟» «این دنیای کثافت».. «اصلا فکر می‌کنی» « من فکر می‌کنم» «به چی؟» «به هیچی» «همینطور‌ه» «غیر از تو».. «هه‌هه» «برام بازم بخند» .. «بابا» «چیه» «تو چشمام نگاه کن» .. «دروغ‌گوها به خودشون تعهد دارن» «پس چطور به من اعتماد می‌کنی» «واسه اینکه تو از همون اول احساس دروغ‌گوی خودت رو به من نشون دادی. من حالا دوست دارم» «دوست دارم اما نمیدونم تا کی.. این یکی رو باور کن» .. «سرش به تنش نمی‌ارزه» «از زندگی چیزی نمی‌خوام» «پس ما چی» «از کسی هم انتظاری ندارم» .. «درک‌م کن و با تمام وجود دوسم داشته باش» .. «چقدر سخته! من بی نهایت دوست دارم اما نمی‌تونم بهت نشون بدم» .. «امروز یکی از روزهای نکبت‌ِ که تا یه مدت طولانی از خاطرم نمی‌ره» «  » «بهش فکر نکن خوب می شم» « ها! چی گفتی؟داشتم فکر می‌کردم» .. (هق‌هق) .. «تسلیت می‌گم» .. «می‌خوام باهات دوست باشم» «تاکی؟» «تا همیشه» «ولی من نمی‌تونم» «چرا؟» « نمی‌تونم تضمین آینده‌ای که نمی‌دونم چه جوریه رو به کسی بدم.. حتی تویی که حالا خیلی برام عزیزی»..

بی‌قرار گوش می‌سپارم.. می‌خواهم سکوت نویسنده را بنویسم.. سکوت‌ِ وقتی هزار کلمه در مغزم جا‌به‌جا می‌شود.. سکوت می کنم .. در یک وحدت زمانی و فضایی.. در دو بعد مکانی وارد امامزاده می‌شوم و دوست را می‌بینم که دعا می‌خواند.. عجیب است! هنوز هم برایم دعا می خواند .. گوشه‌ای می‌نشینم و کلماتش را می‌نوشم.. و ماهی‌های حوض را نگاه می‌کنم.. دستم را توی آب می‌کنم .. انگشت سبابه‌ام به پیشانی‌ یک ماهی می‌چسبد .. و باله‌های بلندی که زیر تنه‌اش تاب می‌خورند.. اینبار سُر نمی‌خورد.. دور سبابه‌ام می‌رقصد..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 :::‌ انگشتان سِر شده‌ام نمی‌چرخید بنویسد : « ساعتی است که ایستاده‌ام و به آزادی‌ام فکر می‌کنم.. های دخترک پشت میله‌های آبی! تو چقدر آزادی و من با این همه وسعت مکانی در خارج از دنیای این خطوط آبی چقدر نفَس کم می آورم.. » :::

:::: همین است که می گویم تو تنها دوست منی و همه ی دنیای من! ::::

27 آذر .. تولد بلاگم .. شمع ها .. مثل آغازش تنهاست تولدش

پسر کوچولوی نق‌نقوی خودشیفته‌ی منو ببینید..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت   توسط ناهید  | 


آوازی پیچیده در کفن

 

چيزي مثل صدا درونم تكرار مي شود . موسيقي موزون يك زندگي . اَه ضرب آهنگ مسخره بطيار . هواي اطراف خفه ام مي كرد . پنجره ها را با پرده هاي توري كنار می زنم. انگار طراوتِ طبيعت ، چندين سال به صورتم نخورده بود. احساس خوشحالي را نمي توانستم بيان كنم. در آينه تصوير آرامم را مي ديدم. اما  پيشاني ام .

با دستهاي سفيدم چه كنم ؟! اگر سياه شوند . بگذار براي لحظه اي به چشم هاي خسته ام نگاهي بياندازم. آينه هلم مي دهد. صداي گوش خراش بطيار فرياد مي زند. بگذار با دهانم آواز بخوانم. آزادي را با شعرهاي خودم آهنگ مي دهم مي خورم به چند نفري كه انتهاي تالار قاطيِ هم می رقصیدند آينه چهره در هم مي كند و صداي بطيار در سكوتي مرموز خفه مي شود. فرياد مي شنوم: « بطيار ، بخوان ! بطيار بطيار بطيار . بخوانم ؟! »

روي آينه را دست هاي توري پنهان مي كند . دست ها را كنار مي زنم صورت زرد آينه پيدامی شود اشك هاي آينه را جمع مي كنم. روي گونه هايم را تزئين مي دهم .

ضرب آهنگ جديدي را روي شور مي نوازم.. با دست هاي سفيدم كفنش را غرق معنويت مي كنم . با انگشتي لرزان موج هاي ضعيفي روي آب رها مي كنم و بطيار را با تمام پاكي هايش به دریا می دهم.

_____________

پ ن : همه ی خاطرات خوش انجمن ادبی هلال احمر می ریزد توی ذهنم . های سلام !

::: حوالی من باران می بارد.. کاش برای شما هم ببارد .. دلتنگ می شوم زیر این باران ... گم می شود گریستن :::

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

مهمانی کلمات برای پنهان کردن سکوت

 

چند روزیه دارم از اینجا رد می شم .. حالا که فکر می کنم می بینم دقیقا 4 ماهه که دارم از اینجا رد می شم و درست نمی دونم این آقای رحمانی که مسئول تدارکاته کیه و چرا نمی آد بخاری ها رو وصل کنه .. آخه من فقط سرما رو می دونم .. وقتی میآد اول مچ ها و بعد ساق ها و بعد تمام بدنم می لرزه .. بعد دست و پاهامو جمع می کنم و چمباتمه می زنم روی مبل و سعی می کنم حس کنم داغم .. این راه پله واقعا برای چند طبقه است و چرا وقتی تو نیستی انقدر آسمون تیره است و روی زمین چیزی برای تحمل کردنش پیدا نمی شه ؟  چرا نمی دونم واحد روبه رویی با اینکه مرکز تبلیغات کاندید «اردشیر فلانه» کفش هاش رو بیرون در می ذاره و چرا من هر روز یادم می ره با خودم چسب مایع بیارم .. چرا انقدر پر رو شده که کارهای تایپی مزخرفش رو میاره واسه خانم منشی .. و چرا هی دم به دقیقه تو واحد ماست .. چرا همش موقع ناهار بوی موادش تو واحدمون می پیچه .. چرا من انقدر توی حاشیه ها دارم آروم داد می زنم .. و چرا موقع بحث سیاسی رادارهام روشن می شه و همه می فهمن که عضو زبان تو دهنم کار می کنه.. چرا این روزها همش دلم برات تنگ می شه .. مگه نرفتی که دیگه نیای ؟ چرا دیگه مسیرم تا دانشگاه سر کوچه ی لبنیاتی حسن نمی رسه .. چرا دیگه گرسنه ام نمی شه و چرا این مسیر امروز چیز جدید داره .. مخصوصا این آبی که از کنار آپارتمان ما رد می شه !! جداً برای این آقاییه که ویار شستن ماشینش رو داره ؟!!.. چرا امروز آدما زیاد شدن .. چرا دیگه دلم نمی خواد .. چرا هیچی دلم نمی خواد .. چرا هوس چیزی نمی کنم .. چرا همش از این قصه ی تکراری خوشم میاد .. شب ها بیدار می مونم و هی « ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد » می خونم و چرا مامان درک نمی کنه که دلم می خواد تنها باشم .. چرا کسی برام جالب نیست و خاله جون چرا مرده که حالا انقدر تنها بشم و چرا زندگی دیگه خیلی از من جلو افتاده که من این طوری نفس نفس بزنم .. چرا دلم نمی خواد با بهترین دوستم حرف بزنم .. چرا دلم انقدر زیاد گریه می خواد و چرا تو دلت واسم تنگ می شه .. که من ارزش این هم ندارم .. چرا خواننده ی من این روزها ساکته و هیچی برام نمی خونه و چرا موبایلم همیشه آنتن میده .. و چرا اونی که میگه عاشقمه انقدر سرد و خشک و بی روح از عشق حرف می زنه .. چرا هیچ کس مثل تو عاشق نیست .. چرا ؟ .. چرا خدا انقدر مهربونه ؟ .. چرا همکارام انقدر به من لطف دارن و چرا من همش می خوام سریع تلافی کنم . چرا همش فکر می کنم مسیر من تا کلاسهای استاد راجع به حقوق عمومی چرت و پرت بود و چرا به خاطر هیچی دیگه دانشگاه نمی رم.. مامان چرا انقدر دلواپسم شده و بابا چرا این روزها انقدر کار داره و چرا وقتی بغضم می گیره لب و گونه هام رو کش می دم که گریه نکنم و چرا چشمام انقدر راست می گه که بهترین دوستم همه چی رو از توش می خونه و چرا دلم نمی خواد دیگه دوست رو ببینم .. چرا هیشکی مثل تو یه دوست نیست و یک عاشق .. و چرا خدا این روزها انقدر به من لطف داره و.. و چرا به آقای میرزاده رئیس مرکز رفاهی بهارنارنج درباره ی دنیای نوشتن گفتم و چرا اون حرفم رو باور نکرد و چرا به من گفت این روزها برو کوه .. چرا راحله نصف جملاتش رو نمی گه ؛ چون من بقیه اش رو حدس می زنم؟! .. چرا خانم منشی همیشه به من لبخند می زنه .. چرا آقای کاظمی می خواد اینجا خونه ی دوم کارمنداش باشه ..و چرا راننده ی تاکسی کرایه اش رو از من نگرفت .. چرا توی چشم های میشی و قهوه ای ناز خانم منشی غرق می شم و چرا دلم می خواد چشماش مثل دندونای مصنوعی که بالا سر بی دندون هاست توی لیوان بالا سر من باشه که سِیر کنم توش .. چرا خواب نمی بینم .. به خاطر چی دیگه تو تحمل اذیت هام رو نداری .. چرا حالا که انقدر تنهام .. حالا که انقدر مرده ام .. حالا که انقدر دلم گریه می خواد و دست های تو رو .. چرا این سکانس « لویس واترز و کلاریسا » ی فیلم ساعت ها هزار باره تو ذهنم تکرار می شه و چرا هی ریچارد و کلاریسا تو گوشم می گن :

- : صداها اینجان؟

- : اوه صدا ها همیشه اینجان !!

- : و حالا این صداها دارن باهات حرف می زنن

- : نه ! حالا فقط صدای توست

- : ...

- :  من تا حالا برای تو زنده موندم و حالا تو باید بذاری که من برم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت   توسط ناهید  | 


قلمم

آنقدر عزیز شده بودی که می خواستم در تو گناه باشم. چشم هایم را تو حتما بهتر می شناسی؛ وقت ِ لبریزی از شوق گناه در تو. اشک آلود که می شوند، خودت را می یابی؟.. چقدر مستی آن موقع. محشر می شوند؛ و کاش فقط قشنگ تر می شدند ...

من خسته از آن همه نوشتن .. تو جان یافته میان انگشتانم .

همان موقع که مجبورش کردی از آخرین خط آبی دفتر بیرون برود تا راحت داستان بنویسم ! از همان موقع بود که باران نبارید.. لب هیچ پنجره ای ننشستم.. بیشتر دوست داشتم بنشینم لبه ی خودم .. بیشتر ببینم؛ حس کنم.. با تو روی این کاغذها با خط های موازی آبی. یادت می آید؟ همان موقع که از آخرین خط صفحه مان بیرون رفت، من از سطر اول همانجا که دو خطّ ِ موازی ِ کنار ِ هم  ِ قرمز دارد ادامه دادم..

من فقط تا انتها دل تنگت شدم. ترسیدن کار تو بود. به هر بهانه می ترسیدی میان راه تمامش کنم.. تمام شوم. افقی بین دفتر دراز به دراز مثل مرده ها زندگی کردی تا او نتواند روی هیچ خطی بپّرد.. من به انتها برسم.

نمی دانم چطور قسمتی از قصه گم شد؟ هرچه صفحات قبل را ورق زدم نفهمیدم کجا بودم؟ کجا بودی؟ حتی کجای داستان گم می شوم؟.. گم ات می کنم؟ خوابم برد؟.. بیدارم نمی کنی؟

مادر بلندم کرد . مثل همیشه چسبیده بودی بین دو انگشتم... دستم میان ورقه های سفید ..  

_______________________

* قسم خورده

قلم سوزانده

« دیگر نمی نویسم  »

نیمایی رقصیدی

دلم طاقت نیاورد ننویسم

دوستت دارم ذغالی !

 

* بدجوری با نوشته های این خانم کیف می کنم ..چکنویس ش اینجاست ..

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت   توسط ناهید  | 


« بین آخر ِ دومین اتفاق و اول سومین اتفاق »

 

   در مجلس ختم نشسته ام . جمعیت زیاد است . در بالکن خانه با نمایی بی نظیر که استاد همیشه دوست داشت نشسته ام .. یک آسمان کبود همراه با سبزی برگ درختانی که باد با شاخه ها تکانشان می داد .

مثل مادر مرده ها گریه می کنم . نفسم در نمی آید . با این سیل اشکی که روی گونه ام می ریزد خیال می کنم تا ساعاتی دیگر آرام می شوم اما نمی شوم .  در این جمع تنها منم که نسبت فامیلی با استاد ندارم . برای همین کسی به فکر اینطور ناله زدن من نیست . هق هق زنان بلند می شوم و از پله های بالکن پایین می روم .. همیشه اینطور سقوط از پله ها اشکم را خشک می کند .. از حیاط می گذرم و با نگاهی به قله ، باز هوس درخت بی بی شهربانو به سرم می زند . استاد می گفت : ریشه ی این درخت هم مار دارد .. با این حال هر بار پر از حس شاعرانه و عاشقانه باز گشته ام .. دیوانگی شاید به نظر بیاید .. اما اگر نمی رفتم ؛ اگر نمی نشستم ؛ از سنگ هم ساکت تر می شدم .. استاد نمی گذاشت اینطور گریه کنم ؛ تنهایی از قله پایین بیایم . همیشه می آمد دنبالم می گفت با من ذکر بگو تا برویم پایین .

حالا تنهایی ذکر می گویم و می روم بالا .

. یا هادی المضلین

.  یا واهب العطایا

. یا فاطر السماوات و الارض

قدم هایم را خیلی تنها حس می کنم ؛ شاید از اینکه دیگر استاد نیست تا پایین همراهی ام کند . تصمیم گرفتم بنشینم زیر درخت و انقدر گریه کنم تا چشم ها دیگر نبیند.. انقدر ضجه بزنم .. فریاد بزنم .. تا گوش ها کر شوند .. درخت بی بی شهربانوی عزیزم مثل همیشه منتظرم نیست .. همیشه باید شاخه و برگ های روی زمینش را کنار بزنم .. با یک چوب خشک بزنم روی برگ ها بلکه مارها بترسند .. سرم را می گذارم روی ریشه ی برآمده ی درخت .. برگ ها را می ریزم روی گردنم و بعد آرام آرام به استاد فکر می کنم..  مارها می رقصند .. می خزند .. همه هیس هیس کنان می خواهند بشنوند چه می گویم .. همه شان آرام آرام  به من نزدیک می شوند

 

در یافته ام تنهایم

آنقدر تنها که قطره نیست

آنقدر تنها که برگ نیست

از آنرو که

مانند من برگی نیست

مانند من قطره ای نیست

پس دریایی نیست

درختی نیست

دریافته ام

        چقدر تنهایم

 

نمی توانند صبر کنند تا بمیرم ؛ می پیچند دور پاهایم .. دور گردنم .. چشم هایم می سوزند ؛ نمی توانم اوج شکوه رقص شان را - وقتی میان برگ ها قیامت به پا می کنند - ببینم .. می خندم .. با انگشتانم ساقه ی برگی را می گیرم و می رقصانمش .. که آمد .. صدای قدم هایش روی برگ ها ول وله ی مارها را خواباند . چشم باز کردم .. دو تا می دیدمش و یکی .. گوشهایم را تیز کردم .. لب می جنباند اما یک چیزهای نامفهوم می شنیدم .. شاخه ها را شکست .. دستم را با قدرت عجیب ش محکم گرفت ـو با یک چرخش بلندم کرد .. کشید به سمت نمای دریا .. چیزهایی می گفت که باز هم نمی فهمیدم .. توی این گیجی انگار متوجه بود چیزی نمی فهمم .. اصلاً انگار می گفت که نشنوم ... شالش را از کمر باز کرد ؛ پهن کرد روی زمین .. اشاره به نشستن کرد. کاغذی در آورد : نیمه ای با تو است که تنها یافتی اش .. پس به جستجوی نیمه ی دوم همی گشتی اما نیافتی .. غافل از اینکه دُر یابی و از خاطر همی نرفت « ساده نیست یافتن ». پس به ایشان گفتی : یا با تنهایی بساز یا با نامأنوس ش جفت شو .. پس تنها ماند و چون در کشف درماندی ؛ ناامید رنجید و دیگر ایشان نیافتی .. پس خویشتن تنها تر یافتی ..

به چشمانش نگاه می کنم .. با انگشتان زبرش اشکم را از گونه ام پاک می کند .. تا چیزی قابل فهم نگوید نمی توانم آرام شوم .. چیزی نمی گوید .. نمی گوید تا من بمیرم .. تا از این همه انتظار کر شوم .. انگشتانم را روی لب هایش می گزارد .. آرام نمی شوم .. سرم را توی سینه اش می گیرد .. می نویسد : آنجا بَرَم تو را که شراب هم نمی برد . صبر کن!

 

چمباتمه می زنم و گهواره ای تاب می خورم .. سرم را کج می کنم به سمت درخت بی بی شهربانو .. با هر قدم ش می رقصد .. نزدیک که می رسد بی بی شهربانو خم می شود ؛ با دور شدنش ، قد می کشد ؛ آنقدر که دیگر شاخه هایش به زمین نمی رسد .. مارها همان موقع رفته بودند .. آفتاب روی برگ های نم دار می تابید .. بی بی شهربانو دیگر در اوج زمزمه هایم را نمی شنید. تنها تر شدم ..

نمی دانم چه مدتی اینجا نشسته ام و به دریا خیره ام .. بی بی شهربانوی ِ دلتنگ آنقدر قد کشیده که آسمان شده .. هیچ ذکری به زبانم جاری نمی شود .. استاد را صدا می زنم .. پژواک صدایم برنمی گردد .. رو به بی بی فریاد می زنم :

نمی دانم کجای قصه مُرد .. هیبتی که از قله برای کاشت گلی به فرودست رفت . از آبادی ات اگر گذر کرد ، بی نشانی ام را به یادش آور ؛ بگو : دیگر مرا نخواهد یافت.

هق هقم نمی ایستد .. به فاصله ام تا دریا خیره می شوم .. دلم حل شدن می خواهد .. میان آخر ِ دومین اتفاق و اول سومین اتفاق .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

                                             انار

انار دانه کردم ؛ آوردم سر خاکت . درست بالای سرت نشسته ام . صورت داغم را روی سنگ سرد تو می گذارم : « چقدر حالا بودن هایت را می خواهم » آرام می گویم بلکه دلت بلرزد .

 

با انگشتانم چند بار به سنگ می زنم : « آهای صاحب قبر ! »

به آسمان نگاه می کنم .. به درخت های محوطه .. به گنجشکی که یک تکه غذا برچید و رفت .. حواسم را پرت می کنم بلکه بغضم را نگه دارم ، هادی گریه ام را نبیند .. مثل آن موقع ها فقط بلدم برای تو گریه کنم .. انگشت سبّابه ام را روی اسم حکاکی شده ات می کشم ؛ از بالا تا پایین ِ قامت الف را .. بعد با خودم می خندم .. هنوز با اسمت بازی می کنم .

ظرف انار را می گذارم روی تاریخ وفات 12 تیر .. همان شب که من مُردم و تو رفتی .. یاد اصرار های شب هایی که به خوابم می آمدی می افتم: « من زنده ام لیلا » .. دست می کشی به خیسی چشمانم  .. صبح که از خواب بیدار می شدم ؛ خیسی روی بالش را می مکیدم .. آخر تو دست رسانده بودی به اشک هام ..rfقبرستان پرلاشز(پر بازدید کننده ترین قبرستان در جهان)

 

نشسته ام و سرمای سنگ قبرت تنم را می لرزاند . . شاید انقدر مرده باشی که دیگر حسم نمی کنی .. انقدر سرد .. سِــر شده باشی ..

هادی که دستم را می گیرد ، تند به نگاهش نگاه می کنم .. از صاحب قبر سوال می کند .. نگاهم می کند هنوز .. به شوهرت حرفاتو نمی گی ؟ .. باز سکوت می کنم که رنج بکشد .. که دیگر سوال بی جواب نپرسد .

بلند می شویم . تو همانطوری که روی قبرت نشسته بودم ، نشسته ای . می لرزی .. روی قامت لام اسم من انگشت می کشی .. می خندی .. هنوز هم با اسم من بازی می کنی .. من سوار اولین تاکسی .. تو سوار هودجی سفید ..

به پیامک فاطمه زل می زنم ؛ دیشب خواب دیده بود نشسته ایم داریم انار می خوریم .

___________

1 بعد از هر داستانی که می نویسم این شعر زیبا را می خوانم :

 

اکنون می توان گفت

من او را پدید آوردم

پرستیدمش

و خود نابودش ساختم.

هر چه بود

            از من بود

                       در من بود.

 

شاعر: امید مظاهری

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

تو كه رفتي ديگر دلم برايت تنگ نشد . پشيمان شدم چرا از آن بالا افتادم پايين كه بعد اين سنگ هاي زير پايم به تكاني بند شده اند . مي دانم دست هاي توست كه هواييشان كرده وگرنه آنها كه به تنهايي خو كرده اند . مثل قبل از افتادنم .

باشد با اين چنگك سه دندانه راه مي روم . باد كه مي وزد توي كوه تو چند بار هلهله مي كني . تماشايي شدم نه ! اگر نبودم كه تو هلهله نمي كردي مثل آن شب كه باد خاك مي پراكند و تو در باد مي رقصيدي بر جنازة آتش . چنگك دو دندانه مي گيرم . سعي مي كنم ديگر به چيزي فكر نكنم . غير از خلوتگاهي كه با خود دارم . پشت اين همه بوته هاي كوچك چشم هاي توست
كه دوباره سراغم را مي گيرد .

آتش آتش

من كه آتش نبودم چرا آتش مي زني . چنگك را يك دندانه مي كنم

به بالا كه مي رسم چشمانم را مي بندم . نفس عميقي مي كشم . باز آرام مي گويي آتش آتش

به اينجا كه زل مي زنم تو مي دوي دور من و هلهله مي كني ، مي رقصي زمزمه مي كني :

آتش آتش

به پايين نگاه مي كنم . ياد آن روز مي افتم كه مي افتادم پاييم و فكر مي كردم عاشق نمي شوم كه بسوزم .

صدايت كه مي كنم مي ايستي و مي گويي : آتش بيارم آتش ؟!

يكدفعه تنم گر مي گيرد و تو دورم مي رقصي و باد خاك مي پراكند . مي خندي و مي رقصي ، مي خندي و مي رقصي . ابرها مي چرخند دور من و تو . اين همه راه آمده ام كه دوباره بيايي سراغم ؟! آتشم بزني ؟! اصلاً همه مي دانند كه ققنوس تنهايي آتش مي گيرد . من كه قانون شكن نيستم ولي تو در آتشِ خودت سوختي . ققنوس تنها نبود . تو با آنها بودي و آتش تعارف مي كردي .

من سيب نخوردم كه ابدي شوم . تو مار نشدي كه گولم بزني ؟!

به آسمان نگاه مي كنم . باران كه مي گيرد . چنگ مي زنم و محكم مي گيرمش و اين تويي كه دوباره به خودت آتش تعارف مي كني و مي رقصي .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت   توسط ناهید  | 


باران

صدای گریه ی مردان سکوت

وقتی رو بر می گردانند

 کوه

چشم هایش ذوب می شود

...

 و قسمت دختران طایفه

زنده به گور می شود...1

« My Love »

1- مـی خواهم آن بالا آویزان شوم . دوست دارم این را ندانی تا بعد .

2- گریه کردم . اشک ها و کاغذی را پیش دوستم گذاشتم . همانی که به قول خودت همیشه چهار زانو روی میز نشسته . می دانم بالاخره می آیی و حتما دنبالم می گردی . برای همین می روم آن بالا و آویزان می شوم تا مرا زودتر پیدا کنی . از این به بعد دوستم برنامه ریزی شده تا اعمال و افکارمان را در حافظه ی محدودی از من و حافظه ی نامحدودی از تو برای این بچه که تازه دو تا دندان درآورده بنویسد.

3-  آفتاب از هوا کش اتاق ذره ذره به من می تابد . دیوار ها پر از خطوط درهم و برهمی که اگر کمی دقت کنی می توانی از آنها شکل بسازی و میزی که کنارم برق می زد . رویش دو تا تاس ، یک کاغذ معمایی ، گوشی از آن گوشی هایی که فقط صدای قلبت را می شنوی ، یک بچه که تازه دو تا دندان در آورده و یک دوست قدیمی که روی میز چهار زانو نشسته . واین مدام اطلاعات مربوط به زندگی من برای توست که چیزی از من نمی دانی .

4- از اینکه مثل همیشه فکر نکرده و بی خیال بیایی این بالا ، پیکر بی جانم را تکان می دهد ، نای حرکت ندارد دستهای من . شاید اگر تو هم بودی دستهایت مثل من فلج می شد . دستم هنوز از سیلی که میخواهد به تو  بزند ، می لرزد .

5- اوایل که مورچه ها  لابه لای تار موهام می لولیدند ؛ قدم هاشان  قلقلکم می داد ؛ دلم خوش بود نای خندیدن نداشتم ، حداقل می خواستم بخندم . حالا که گازم می گیرند می گویم ، حیف آن همه دانه که به پای شما مورچه های نمک نشناس ریختم .

6- نمی دانم چند وقت گذشته ولی خودم را سر گرم می کنم تا فکر و خیال نکنم . راستی می دانی؟! مردهایی که تو بهشان سلام می کنی چقدر خوشبختند

7- بیکاری این بالا و دلتنگی ندیدنت مجابم می کند روی کنده کاری های دیوار ، دنبال عکس تو بگردم . البته فقط نصف صورتشان مثل تو می شود . لج بازی نمی کنم . تو آن قدر زشت نبودی . قشنگ هم نبودی ، آخر دو تا دونه زلف روی پیشانی که نشد تیپ . می خواستم افشون باشی مثل من ، از خاطرم نروی ، مثل تو .

8- هنوز هم شانس روزانه ات را با انداختن تاس روی میز امتحان می کنی ؟! خاطرم هست 6 که می آمد یکی به عنوان جایزه می انداختی . رفتارت را که می دیدم ، یاد ِ کولی هایِ فالگیر می افتادم . قیافه ات را با لباس های آنها تصور می کردم و یواشکی می خندیدم ! اگر تو عکس مرا می دیدی با انگشت روی آینه لک می انداختی . آن وقت من مثل زنها داد می زدم ؛ ادای وسواسی ها را در می آوردم . برای ایمانت به دوست داشتنم زنت هم می شدم .

9- error- حافظه ی مرد Y پایان یافت . Save fs $ - فایل  fs $ را بر روی دیسک ذخیره می کنم . Cont – در صورت توقف برنامه و در صورت برقراری شرایط سبب ادامه ی اجرای برنامه خواهد شد.

10- حافظه ی زن x فعال شد .

11- روی کاغذ عکس دزد دریایی کشیده و رویش نوشته :" کاغذ معمایی " یک سری خطوط و یک عالمه فلش و جاده که انحراف داشت و با یک علامت مخصوص به من فهماندی که این راه ها  انحرافی است . می دانستی  IQ من تعریفی ندارد ؛ می دانستم که می خواهی مسخره ام کنی .

12- تلفن زنگ می خورد . می خواهم که بردارم ، چشمم می خورد به گوشی تو . با این حال تلفن را بر می دارم . اما هیچ صدایی نمی شنوم ، حتی صدای فوت خودم را توی گوشی. دقت که می کنم عیب از کجاست ؟ می بینم دو شاخه از پریز درآمده . گوشی ِ تو را بر می دارم همانی که دو سه ساعت می نشستی و به آنچه از آن شنیده می شد گوش می دادی . بلند گوی گردالی آن را روی قلبم می گذارم صدای تو را می شنوم .

13- نمی دانم چه مدت گذشته که به حرف هاش گوش می دادم . درد عجیبی از انگشتانم لذت شنیدن از گوشی ات را عذاب می کند . نگاهم می رود به این بچه که دو تا دندان درآورده . ناخن را با سر انگشتانم جویده . خون دور لبش به وحشتم می اندازد  . بهم زل زده . از حمله ی احتمالی اش می ترسم و چهارپایه را می زنم توی سرش .

14- صفحه ی دوستت را روشن است و برنامه ی My Love فعال . دنبال اطلاعات زندگی توام .Back می زنم تا صفحه ی اول . نوشته " می خواهم آن بالا آویزان شوم . دوست دارم این را ندانی تا بعد..." دلم جویدن سر انگشتانم را می خواهد .. چقدر لذت داشت این بچه ی تازه دندان درآورده ناخن های مرا می جوید و من درد می کشیدم .

15- می خواهم بیایم پیش تو . اصلا توی ذهنم حرف نزن . امـ مـ م ... چهار پایه کجاست ؟  

16- دوست ِ تو که روی میز نشسته بدجوری تمام مدت به من زل زده ، نگاهم را از او می گیرم . زیر پاهای خودم و تو را برانداز می کنم . چشمم می خورد به این بچه که از بند نافش پایین می رود  . زیر چشمی نگاهت می کنم ... دستان تو از بی خیالی من می لرزد .

______________________________

پ ن 1- قسمتی از شعر خودم (سال 81)

پ ن 2- اینکه بعد از مدت ها این داستان – که در خزه منتشر شده بود و به درخواست خودم حذف گردید – دوباره مورد توجه یکی از اصحاب خزه قرار گرفته متعجبم کرد . با این حال بهانه ای شد بر آن شوم نسخه ی اصلاح شده اش را در وبلاگم بگذارم .

پ ن 3- تا تو بودی بهار پیدا بود ؛ امام عزیز !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

 

*: مشتت ـو وا کن !

#: نُچ

*: بازش کن

#: نُچ

*: خب بازش نکن ! حیف شد . می خواستم یه چیزی بهت بدم ...

#: چی ؟

*: حالا من نُچ .

#: بگو چی ؟

*: دیگه تموم شد .

#: بیا ! مشتم ـو باز کردم .

*: الان فایده ای نداره !

#: آخه چرا ؟

*: واسه چی همون اول مشتت رو وا نکردی ؟

#: آخه دلم نمی خواست ! شبیه آدمها گفتی !

*: مگه آدم بودن بد ِ

#: این زمینی ها رو میگم

*: امان از دست واژه بازی های تو . خب بگو چی جوری باید بهت می گفتم .

#: اول دستم ـو می گرفتی . بعد دونه دونه انگشتام ـو وا می کردی بعد می خندیدی و می گفتی آسمون رو نگاه کن . بعدش اون کبوترچاهی رو می ذاشتی تو دستم . اونوقت من قبل از اینکه به کبوتر نگاه کنم تو رو نگاه می کردم از ذوق . بعد یه چیز ، آروم تو گوش ت زمزمه می کردم. بعدش من پاهای کفترچاهی رو می گرفتم و بهش می گفتم دیگه تو هیچ چاهی نشینیا !! بعد بالهاش رو بهش یادآوری می کردم ، اینا مال آسمونن ؛ دینش رو ادا کن ..

*: چی تو گوشم می گفتی ؟

#: حالا من نُچ !!

*: حالا کی بهت گفت من واست کبوترچاهی آوردم ؟

#: درش بیار از تو جیبت . خفه شد بدبخت ! بسکه دست و پا زد !

*: غیر آدما چی دارن که ...

#: اونا واسه گفتن ، مثل حالای من و تو احتیاج به واژه ندارن . کلمه ها از چشم ها متولد می شن . مثل چشمای من ! تو همه چیز و می تونی از توش بخونی .. مثل چشمای تو!

*: تو چشمای من چیه ؟

#: خب ! اینو تو جواب چشم من بخون

وسط دعوای بچگانه مون خدا دستش ـو آورد رو پیشونی جفتمون . بعد انگشت اشاره اش و نازک و نرم از چشمامون رد کرد . بعد به بینی رسید . به لبهامون که رسید همه ی انگشتاش رو حس کردیم . بعد دیدیم تو خیابون همین شهر داریم دوش به دوش خدا راه می ریم . زیر شکوفه های بهار نارنج .

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

 

 

همان موقع که تصمیم گرفت برای اولین بار دستش را بکند توی جیبش ، خودش را جمع کند . همان موقع که کنار پنجره آخرین پاره های وجود ش آب می شد . همان موقع که دلش آنقدر درد داشت که زنگ زده بود بگوید می خواهد بمیرد و من باید خفه شوم و آخ هم نگویم . همان موقع که آنقدر از درون ترکیده بود که زور می زد نفس بکشد اما نمی کشید . همان موقع که درد زائیدن ش گرفته بود که باید متولد شود از نو . همان موقع که آنقدر خندیده بودم از این مردن - که همیشه می گفت و نمی مرد - ...

« دلم گرفته دلم عجیب گرفته »

وقتی آرام می خواست بمیرد همین را  هی تکرار می کرد . حالا دل من هم گرفته . دلم عجیب گرفته . تلفن را بر می دارم . شماره را می گیرم – 0911 – تلفن م کار می کند . مگر چیز غریبی است ؟! مگر قرار است کار نکند ؟! دلم برای خودم هم گرفته است ؟!

دلشوره ی عجیبی افتاده توی دلم . دیروز جمعه بود ! چرا غروبِ حالا ، اینقدر دلم گرفته است !؟ چرا هر وقت تنهایی این طوری می افتد به جانم اشک هایم می شوند  قربانی تو .. آخر تو که نه دردی  نه زخم !!

چرا هی می خواهم برای اشک ها دلیل بیاورم ؟ چرا از وقتی زنگ زدی می خواهی بمیری دیگر نمی توانم مثل سابق بروم تو لک ؟ یادت که می آورم ... هی مسخره ام می کنی - اگر حالا بودی !-  هی می گویی :« برو صورتت رو بشور بیا » بعد خنده ام بگیرد و بعدتَرَ ک  دلم ریش شود از مردنت که چقدر سخت است ؛ چرا که تو نه دردی نه زخم !!...

کاشکی تلفن تکان بخورد . آنوقت من از حالا برایت بگویم ؛ بخندی ؛ آرام شوم ... آخر خنده ات کش دار نیست .. مستانه نیست ... شبیه من می خندی ... مقطع و با مزه ، متراکم از غم  ... وسط ش باید ببینی ام که چطور وقت خندیدنت نگاهت می کنم ؛ شاید گریه ات هم بگیرد ... مثل وقتی که بعضی کلمه ها را قورت می دهی ، می گویم : « فهمیدم » و تو انکار نمی کنی که می خواستی چیزی بگویی و نگفتی . با غرور گریه می کنم که دلت بخواهد مثل رسم قطره ها بیفتم روی گونه هایت مثل وقتی که یواشکی گریه می کنی می افتم روی گونه های تو ... آنوقت برای اینکه دیگری نفهمد همدیگر را روی صورت مان پاک کنیم ...

دلم می خواهد از توری لب پنجره ، خانه ی همسایه را دید بزنم ، بگویم: آیا چراغ تو هم روشن است ؟ تا  توی نقاشی ِ تاریک م چراغ زردِ روشن و دودی که از دودكش خانه ات بالا  می رود ، ببینم . امشب شام می خوری !

تو سکوت می کنی از این همه کنکاش ...

چشمانم را می بندم تا تو را در تاریکی « فرا جنسیتی » تصور کنم که زنانه ظرافت صورت خدا را مرمت می کند و مردانه با تحکم و غرور دلچسب زمزمه می کند :« به راستی خدای زمینیان به حقارت خدای حقیقی نیست » و هی دانه دانه اشک شوی به چشمانم که بگویم : الهی ربِّ الشرح لی صَدری و یسّرلی امری

چشمانم را بسته ام .. اما هنوز گوش به زنگم .. و با خودم تو را زمزمه می کنم و هی برایت آرامش طلب می کنم و برای خودم هم و برای آدم های حوالی من و تو ...

اشک ، از درد به سامان نرسیدن تو ، مژه هایم را می رقصاند  . کاش دستان سرد تو روی چشمانم می آمد ... هنوز به گوشی خیره ام . می دانی که نمی توانم بیدار بمانم که صبح نشود . من هنوز اسیر رویاهای تو نشده ام - یا دنیای تو کوچک است که من به این بزرگی جا نمی شوم یا دنیایت بزرگ که می ترسم گم شوم و نمی آیم ...

خنده ام می گیرد ، اما اشک ها انگار روی صورتم تار تنیده اند که پوست صورتم کش نمی آید برای خندیدن ... تو هنوز هم دلت نمی خواهد زنگ بزنی که مرده ای حتی ؟ عجیب است که هنوزم به جغرافیای خودم احاطه ندارم ؛ تو دردی یا زخم ؟ اصلا تو دردی ؟ زخمی ؟ تو دردی و زخم !!!

 

________________________

 

پانوشت 1 : یادتان باشد اگر پرنده ای نشست روی انگشت شست تان بعد توی مشت  گرفتید ش و تقلای پرواز کرد ؛ رهایش کنید و بعدتر ک خیال کنید آن پرنده ای که جلوی چشمتان دارد پرواز می کند همان است که روزی نشست روی انگشت شست تان و تقلای پرواز داشت . زنده است پرنده ؛ چون پرواز را به خاطر سپرده اید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


هنوز کسی مسئولیت این بمب گذاری رابه عهده نگرفته . به گزارش خبرنگار اعزامی ما طی این حادثه ، بمب گذار ، خود را در منظر عموم متلاشی کرده . طبق اظهار شاهدان ماجرا وی در آخرین لحظات این نوشته را ...

 

و پاره های تو را بر پاره های خود وصله زدم . این همه دلتنگی ها را چه به وصله از پاره های تو . با این اوصاف چقدر سخت شده تمیز دادن ما از من . اندازه ی غصه های قشنگ من شدی ! ( خوش قواره ،  غصه های من است یا تو ؟)

بگذار بخندند ! ما هم باهاشان می خندیم . عادت کرده اند که بخندند ؛ عادت دارند چیزی که توی مشتشان عرق کرده را حاشا کنند. مردم اند با ظاهر دکتر مهندسی شان ! ما هم می خندیم - کی به کیه ؟-  ما که خوب می دانیم پشت این لباسهای نو، دهان پیراهنهای پاره و سوراخ ، پنهانی محکم بسته شده . بگذار بخندیم و بگذار بخندند . خودت یادم دادی !

این مدت سکوت که قول داده بودیم به هم ننویسیم چقدر زود فراموش شد . دیدی که عرصه گاهی آنقدر تنگ می شود که اگر با قلم بین انگشتانت معاشقه راه نیاندازی ، های و هویِ خفقانِ این همه حرف توی دلت غمباد می شود .

می شود واضح تر گفت ؛ می شود چهل چراغی بزرگ نسب کرد توی اندیشه ها و نوشتن ها . اما خوب من ! من به تاریکی و سیاهی عادت کرده ام . تو بلد نیستی توی تاریکی راه بروی؟  نیا اینجا ! دلم نمی خواهد توی این سیاهی بخوری زمین . توی داستان من هی می خوری زمین ! هی زخمی می شوی . آنوقت می روی زیر روشنایی ها و عاشق می شوی . آنوقت چقدر ماه می شوی و دوست داشتنی . آنوقت که عصیان می کنی بر من ! می تازی بر من ! و ... چقدر کیف می کنم وقتی محکم می زنی توی صورتم . زنده می شوم اینطوری !

آنوقت فراموشت می کنم ... مثل این خوبی آخری ...

راستی برای این نوشته دو شمع روشن کرده ام . می توانی چشمانم را ببینی ! مژه هایم در امتداد هم با کفش پاشنه بلند تا صبح ، روی آب یک نفس رقصیده اند.

دیگر نخواه اینطور برایت چیز بنویسم .

ــــــــــــــــــــــــــ

برای نوشتن هنوز به سکوت بیشتری احتیاج دارم . برای شروع فکر می کنم خوب آغاز کرده ام .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


( فقط یک طرح )

تقدیم به «آری» عزیز

که سکوتش ستودنی بود

هنوز زمین شناسی درس میدهد !

سرآغاز بود نه پایان

« لالمانی گرفته است باز » با خودم آهسته می گویم . می دانم که متوجه مضمون گفته ام شده . او از نگاهم همه چیز را میخواند . خب لج بازی اش دوباره عود کرده . نمی خواهد حرف بزند . به آسمان نگاه می کنم و عبور پرندگان را نشانش میدهم . بال در می آورد از دیدن اینهمه پرنده . حالا نگاهش به آسمان قفل شده . این دختر چرا اینجوری است . اصلا در بند رعایت این همه مدت دوری نیست که گذشته . یادم می آید آخرین باری که دیدمش گفتم : « دیوانگی هم عالمی داره » بهم گفت : «مواظب حرف زدنت باش . من از این به بعد به این نرمی برخورد نمی کنم »

لج درآرم . گفتم : « دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید » و دیگر ندیدمش .

انگاری با خودش هم لج کرده بود . نمی خواست دیده شود . دلش می خواست منزوی ِ اوایل باقی بماند . از این که توی راه می دیدمش و راهش را کج می کرد لذت می بردم . سکوتش را لازم داشت . آخرین بار گفت تلاش می کند داستانی درباره ی سلام بنویسد . خنده ام گرفت . سلام را که همیشه اول من می کردم . خب خجالت و غرور باهم بود . باید اول من سلام می کردم . گاهی اوقات هم انقدر مغرور می شد که جواب هم نمی داد . خودش را به کری می زد. من عاشق کر بازی هاش بودم . برای همین دوبار هم سلام می کردم . غرورش را دوست داشتم . کارگاهی که داستان می نوشتیم اذیتش می کردم . همه ی اتفاقات چهار خط خودم را به خلاف چهار خط او می نوشتم . توی رأی دهی ِ بهترین داستان همیشه، به داستان گروهی خودمان رأی میدادم همه به ما می خندیدند. خوب بلد بود با من کنار بیاید . همتای من شده بود در لج بازی .

نگاهم میکند . « از آسمون سیر شدی؟ اینجوری بهم نگاه نکن! می ترسم از منم سیر بشی » میخندیم .

چقدر زحمت کشیدم داستانی به زیبایی بوف کور- که عاشقش بود - بنویسم . وقتی خواندمش رو به روی من نشسته بود . خندید و گفت : « دستتان درد نکند . نسخه ی خلاصه شده ی بوف کور را هم شنیدیم » و همه خندیدند . دلم می خواست ... حرص خوردم اینطور مرا مزحکه ی بچه ها کرده بود  .

« هنوز می نویسی ؟»

میخندد و سر را به نشان آری تکان می دهد .

« چیزی زبونت رو بسته ؟ لال شدی ؟ نمی خوای حرفی بزنی ؟ دیوونه ! »

سرش را به اطراف تکان می دهد و می خندد .

« چرا انقدر می خندی دختر ؟»

چشم غره می رود .

« اصلا به من چه ؟ »

بعد پاهایم را روی هم می اندازم . یک عالمه فحش آبدار به زبانم جاری می شود که همه اش را می شنود . دلم خنک نشده . هنوز هم توی حرص در آوردن اول است . دستی به موهایم می کشم . و دوباره نگاهش میکنم . قسمت هایی از داستانم که بدش می آید می خوانم : کلید را در قفل می چرخانم . باز تنها آنجا نشسته . غمگین در خود فرو رفته. در آغوش کشیدنش فقط زمانی گناه نیست که مُرده. کی میمیری بانو .

باز تلخ می خندد و سنگین به زمین نگاه می کند .

هنگ کردی ها ! لو نمیدی ؟

*

« با خودم تا انتها می روم و لحظه ای به عقب نگاه نمی کنم » هزار بار این چند قدم که ازش دور شدم با خودم زمزمه می کنم . می بینم باز دارد چیز می نویسد این دختر .

دو استکان چای سفارش می دهم . بر میگردم . هیچ کس روی نیمکت نیست . پاره ای روی نیمکت : دردی نیست اما تو هنوز برای گفتنی های من کوچکی متقلب بوف کور !

و دو نقطه انتهای کاغذ . برایم معنی نداشت ...

 

پانوشت : تا وقتی این بانو حرف نزند طرحش همین داستانی هست که هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت   توسط ناهید  | 


دورها آوایی است که نقاشی من خط خطی است

 

مدت هاست که از این اتاق سیاه فرار نمی کنم . چشم هایتان را ببندید و کمی بعد دوباره باز کنید . آهای شما که عینک دودی دارید بهتر است چشمانتان باز باشد . برای شما مشکلی نیست .

خانم ها و آقایان به این قسمت دیوار نگاه کنید

نوشته :« تو را چه به شب های بی پایان » فکر می کنید چه مفهومی می دهد .

بله بفرمایید دوشیزه ی زیبا ( اصلاً زیبا نیست ) همهمه ها خاموش لطفاً. فکر می کنم این جمله پس از گاز گرفتگی شدید شما بوده . چطور بگویم . یکی مثل سگ افتاده بوده به جانتان . چه جور بگویم (همه خندیده بودند از این قافیه ی ابتدایی)

خب بگویید .. خجالت ندارد . شما خواننده ها هر جور می توانید فکر کنید . فکر هم که اصلا دست آدم نیست . خودش می آید اما آیا این انبار در ندارد . کلید ندارد که شما ...

خانم لطفاً بروید بیرون

حضار موافقم که اصلا زیبا نبود .  نخندید ! زیبایی به .. شما اصلاً زبان مرا نمی فهمید .. اصلا همه تان بروید بیرون . شما لیاقت هیچ چیز را ندارید . شما باید خودتان را در این افکار بی خود که ساعت ها فکرتان را به خود مشغول می کند سرگرم کنید نه به مفهومی که نویسنده مُرد و زنده شد که بنویسدش و شما باید تأویل کنید نویسنده اش فلان طور است .

آهای! عینک دودی! چرا ایستاده ای ؟

برّ و برّ پشت آن عینک سیاه زل زده ای به چه ؟

بروید لطفا َ

آنروی سگ هم دارم . آهای ! آهای ! این دیوار ها .. این گرد و خاک هایی که هیچ وقت پاکشان نمی کنم . .. اینجا قبلا گلدانی بود .. چه شده ... این خرده کاغذ های سطل زباله که مثل دل و روده اش دوستشان دارد . این اولین شعر مسخره ام که یکی از دوستان گفته بود شاعرانه ترین افکار پشت کلمات زمختت نهفته ..و آن شیشه های ادکلن که همه اش را خالی کرده ام بدون اینکه عطری شوم ... آخر می دانید دلم می خواهد همه چیز همانطوری باشد که هست ... مزخرف است . می دانم . راستی ! اَه  دفتر خاطراتم را پاره کرده ام. کاش آنها بودند تا بیشتر نشانتان بدهم که چقدر مزخرفم . من در خاطراتم دست برده بوده ام گاهی . گاهی انقدر تراژدی و گاهی ... اینها ارزش دیدن ندارند . می بینید . بهتر است بیشتر از این کنجکاو نشوید . بروید گم شوید ... با شما هستم .. گم ... این واژه را دست خالی نگذارم . باید بروید گم شوید . من یکبار همینجا گم شدم . گم شدم و خیلی چیز ها پیدا کردم . این گم شدن .. وای چه عالی است که آدم گاهی گم شود درون خودش . گم شود و نداند راه خروج کدام طرف است . من تازه پیدا شدم . خیلی ذوق زده ام . اما او... اما هیچ کس نمی تواند .. بهتر است یکبار سرم را بکوبم به دیوار . بهتر است هیچ چیز نگویم . چرا هیچ کس نمی فهمد . زبانم را پیش همین مردم یاد گرفته ام . یاد گرفته ام از هر چیز باید به اندازه نوشید . خاک بر سرم .. من همیشه از زیاد کم می خواهم و از کم زیاد ... چرا یاد نمی گیرم . می توانم خواهش کنم مرا در آغوش بگیرید . راستی شما چه جنسیتی دارید . من خنثی هستم . گاهی انقدر زنانه می نویسم که مردانگی را هرگز باور ندارم و گاهی انقدر مردانه مینویسم که هرگز باور نمی کنم زنی هم می تواند وجود داشته باشد . راستی نگفتید شما زن هستید یا مرد ...

دلم چقدر درد می کند . . چرا عینکتان را بر نمی دارید . چرا نمی خواهید از پشت آن شیشه های نازک ، مرا رنگی ببینید. هر چند اینجا تاریک است ولی ... بگذارید از پشت این میز در بیایم . اوه ببخشید این چند کتاب را مدت ها تصمیم گرفته بودم بخوانم ولی .. گذاشته ام جلوی چشمم .. باید فکرش را میکردم که امکان دارد با تکانِ کمی بیافتد.

این خواننده که همیشه برایم می خواند را دوست دارید ؟

بشنوید ...

ای گل در باغ غم  ، چون خاری دامن گیر توام

دل بَر کـَن از رویا ، من خواب ِ بی تعبیر توام

تَرکـَم کن که از دل من ، خوشحالی کشیده دامن

یک دنیا دردم ! یک دریا رنجم !

مجو نشاطی ای گل ، از قلب غمگینم

عمر من طی شد ، در تاریکی ها

چه حاصل اکنون باشی ، چراغ بالینم

با غم خود مرا رها کن ! مرا رها کن ! مرا رها کن !

دور از عالم توام ؛ غمزده در عالم خود ، مرا رها کن

موافققید می شود با این خواننده ساعت ها ...

چه دارم می گویم .. خواننده فقط می تواند بخواند و با پیچش صدا آدم را توی تله ی  خودمان بیاندازد . بگذارید عینکتان را در بیاورم

آه این چشم ها

این چشم ها

من با این چشم ها سخن ها دارم

این عصا بدردتان نمی خورد . بیایید برویم آن سوتر . آنجا دریایی دارد که همیشه پاهای مرا خیس می کند . من آرام  می شوم . می توانم شما را ببرم به آنجا و نشانتان بدهم آب و این موج ها چقدر با ما حرف دارند و شاید همانجا بنشینید و بدون اینکه چیزی بگوییم ساعت ها عاشق شویم ؛ یک دل سیر . و یک دل سیر خیلی با ارزش است. دلی که سیر است هیچ وقت تنگ نمی شود .

راستی این طرف اتاقم هم جنگل دارد . اصلا هیچ نوری ندارد . گذاشته ام درخت ها بدون اینکه از شاخ و برگشان بزنم رشد کنند . دلم همیشه که می گیرد می روم زیر یکیشان و به درخت می پیچم و یک عالمه سرگرم می شوم آنها می گذارند سبک و نرم ازشان بالا بروم و به آسمان انگشت بزنم . کاش کمی زودتر می آمدید ؛ نارنگی های درختمان تمام شد . بهار هم که بیاید این درخت آلوچه طلایی خشک شده طفلکی . البته برای اینکه دلش نگیرد گذاشته ام یاس بپیچد دورش و حسابی بهشتی شود .

بیابان هم هست . همینجا . وسط اتاقم . ستاره هایش هم بسیار کوچکند....

بهتر است برویم . چقدر خوب است که چشم های شما مال من شده . چقدر خوب است که ...

بگذارید رد پایمان را پاک کنم . شما بدون رد پا بهتر می توانید گم شوید . دیگر هیچ کس پیدایمان نمی کند .  می توانیم دیوانه شویم ... لیلی ما می برد غم را .. راستی شما اصلا رد پا ندارید ؟ تمام راه را من رد پا گذاشته ام . گاهی می ترسم از اینکه برنگردم . ولی حالا با شما راحت تر می توانم گم شوم . وای این گم شدن اینبار چه لذتی دارد . بگذارید این یک کلمه را بنویسم و برویم :   خدافظ

 

نگارش : 8/12/85

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت   توسط ناهید  | 


به خاطر شما زنده ها

 

آب از وان كه سرريز شد ريخت كف حمام . حجم اتاق بخار اندود . مثل يك مه غليظ . چشمانش پف  كرده . انگار مدتي را به گريه گذرانده بود . گاز فِس فِس كنان مي لولد توي فضاي اتاق .

بچه از آن طرف مه پيدا مي شود ، مي دود طرف بابا ، لحظه اي از فضاي موجود كنده مي شود ؛ لبخند قشنگي مي زند و مي نشيند به تماشا . كودك تكيه مي دهد به پدر ، در حالي كه مشغول حرف زدن با تلفن بود . توي حرف هاي پدر مي شنود : « راسته كه مي گن آدم يواش يواش مي ميره » ذهنش درگير جمله پدر مي شود . چه جوري آدم يواش يواش مي ميره . از پدر مي پرسد . پدر انگشتانش را گيره مي كند و بيني كودك را مي چسبد . كودك بلند مي خندد و مي گويد :  من كه دارم هنوز نفس مي كشم . او را در آغوش مي گيرد و مي خندد . كودك زُل مي زند به دندان پدر . پدر لب هايش را جمع و جور مي كند .

ـ بابا دندونت كو ؟!

ـ موش خورده ، شب كه خوابيده بودم موش خورده .

ـ مگه دهنت باز بود ؟

پدر سر تكان مي دهد .

ـ پس شب ها دهنت رو ببند .

هر دو با هم مي خندند و در فضاي مه آلود اتاق گم مي شوند . لذّت لحظات خوش يك آن به فضاي اتاق مي رسد لجش مي گيرد توي وان سر مي خورد يك عالمه آب از وان سر ريز مي شود . نفوذ آب را در لباسش حس مي كند . خيس مي شود . گوش هايش توي آب مي رود . آب كه خورد به پردة سماخ صداي دريا را مي شنود . بعد صداي گريه و صداي

چشمانش را باز مي كند ، متوجه كودك مي شود . قدش كمي بلندتر شده تا حدي كه دستش به دستگيره مي رسد . مشتش را به در مي كوبد ولي پدر در را باز نمي كند . پسرك دستش را مي گيرد و اشك هايش را پاك مي كند . رو به او مي گويد : نگران نباش باباي من هم كه قهرمي كنه وقتي از اتاق مي آد بيرون همه چي از يادش مي ره . كودك كه حالا به هق هق افتاده مي گويد : آخه من كه كاري نكردم . تازه براش گل هم گرفتم . چشمانش را مي بندد . سرش تير مي كشد .

فضا بد جوري سنگين شده . با بوي بد گاز و بخاري كه حجم اتاق را پر كرده بود ديگر نمي توانست نفس بكشد . سرش را مي برد توي آب بوي لجن مي داد . سرش را بيرون مي كشد . دست سردي را روي صورتش حس مي كند . كودك غمگين و مستأصل به طرفش آمده . در حالي كه مشتش را به چشمانش نزديك كرده و اشك ، دور چشمانش را برّاق . لب و لوچه اش كج و مأوج مي شود . توي گريه هايش مي شنود ، خيلي دلم براي بابا تنگ شده . تو رو خدا منو ببر پيش بابا . بلوزش را بالا مي كشد و مي گويد : « ببين چقدر دلم براش مي سوزه . »

سرش را بر مي گرداند . دست به گلو مي برد . ديگر اكسيژني توي هوا نيست . چشمانش از حدقه بيرون مي زند . سرش گيج مي رود . از دهانش كف بيرون مي ريزد . فضاي اتاق و يك عالمه آدم . حكم خوانده مي شود و بابا تنهايي آن بالا آويزان است ، با چشماني باز .

غروبي كه از پشت اين صحنه ديده مي شود ، نفس هايش را به شماره مي اندازد ديگر هيچ صدايي نمي شنود . فقط يك عده آدمي كه دورش شلوغ كرده اند . چشمش مي خورد به روپوش سفيد ، حس مي كند با يك مرده شور ملاقات مي كند حس ملاقات با يك مرده شور... از پشت اين نايلن ميتوانست قيافه موجي آدم ها را ببيند . مثل وقتي كه از بطري آب نارنج به بابا نگاه مي كرد و مي خنديد . وقتي به اسم پدر مي رسد قلبش تير مي كشد ، خنده از صورتش محو مي شود كم مانده بود گريه كند . كسي از در وارد مي شود . صورتش پشت سبد گلايول گُم شده . از اين ملاقات كننده جديد خوشحال مي شود حتي اگر براي همسايه باشد . اشك سُر مي خورد روي گونه هايي كه ميدان ماچ هاي گنده ی پدر بود . چشمانش را مي بندد . از اين اكسيژن خالص حالش به هم مي خورد . حالا مي فهمد كه مجلس ترحيمي در كار نيست . چقدر آدم هاي همسايه خوشبخت بودند . حس مي كند كه بايد به آدم هاي همسايه طوري نگاه كند تا خودش محو شود . چشمانش را مي بندد . كودك از چشمانش آزاد مي شود . پدر به استقبالش مي آيد كودك به طرفش مي رود .  

لحظه اي بر مي گردد و راضي به او كه توي چادر افتاده لبخند مي زند . به طرف پدر دوباره قدم برمي دارد . پدر كنار تلي از انسان هايي كه چشمانشان از حدقه بيرون زده ايستاده . پدر دست به گلوي كودك مي برد وآرام به حال زندةی ما گريه  مي كند

 نویسنده : ناهید

نگارش به سال هزار و سیصد هشتاد سه

_______________________________

*گاهی که بی خود میشوم از خود ؛ لیز میخورم و محکم سرم میخورد به داستان . آخ و اوخم را شنیدید اگر ، بدانید با خون دل شده است داستان .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت   توسط ناهید  | 


<>»  Never mind«<>

 

Sorry!!

I’m poop

من زل میزنم به قدم هایش . آخر گفته بود :

 Am I short man?

Short answer!))

No. you aren't

من خندیده بودم . I am coy

به هم کلاسی ها نگاه می کنم :« he drinking tea »   

سلانه سلانه وارد می شود . مست  بوی چای احمد میشوم .

Read and Listen to conversation with tape

 Hi

This is A. I am scared

Scared? Why are you scared this time? Oh...half past one.

There is a noise my heart. I am Sure there!

Burglar?!!!

با خودم می گویم

Is there a burglar in his heart? Like me! Never mind.

مثل مات ماندن آقای شریفی وقتی داستان یک خطی کبری را شنید : « پنج سال عاشق زیبا ترین دختر شهر بودم . روز خواستگاری فهمیدم او کلفت خانه ی حاجی است » حتما بعد ، با خودش گفته بود : Never mind.

 

Memorize conversation! Are you OK?

میخندم : Oh ..Yea!

ذوق کرده بود که آمده ام . بعد از مدت ها داستانش را می خواند .

- آقای شریفی ؟ کجایی ؟!خانم عسگردون واجب شد آدرس خونه ی حاجی رو بهش بدین !

و همه و من خندیده بودیم .

- راستی ها ! خونه ی حاجی کجاست ؟

میخواستم بگویم : وقتی فهمید کلفت خانه ی حاجی است گم شد !

Never mind! Never mind!

 

NAHID! YOU AND I

میگویم: Hi

This is A. I am scared

Scared? Why are you scared this time? Oh...half past one

There is a noise my heart. I am Sure!

She is Burglar. Never mind.

 

__________________________________

* بعضی کورند اما می بینند و بعضی بینایند و نمی بینند ؛که البته یا خودشان را به کوری می زنند یا اصلا اینطوری می بینند .

 

 

   

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت   توسط ناهید  | 


آری آغاز است به پایان نیاندیشم

 

سنگ می زند به پنجره ام . که من اینجام ! که پنجره بسته است . می خواهم با ضیافتت همراه باشم .

اما حجم من فرو رفته در صافی صندلی ِ قهوه ای . عبوسم ! غرق در خلاء ! اندرونی خلسه . سقف ، سفید . زمین ، سفید . روی دیوارها !... باشم یا نباشم می آید که هر وقت بخواهد ، بنویسد روی دیوار ِ سفید ِ اتاق سفید . که دیوارهای خط خطی برای اتاق من قشنگ تر است .

سنگ ها بزرگتر می شوند . سنگ ها شیشه ی اتاقم را هم می خواهند خط خطی کنند . چرا حالی اش نمیشود  که می خواهم تنها باشم . با نوشته های همانی که آن طرف دیوار های من نشسته .

حوصله ی بلند شدن از روی صندلیی که با حجم من آشنا شده ، ندارم . حوصله ی خواندن دیوار کسی را ندارم . حوصله ندارم . با این حال بلند می شوم . جمله هایش به اسم من قاطی شده . پُر است به اسم من . اما اسم من نیست . پنجره را باز  می کنم . روی دیوارش می نویسم « سلام ! یعنی من با تو دوستم » دیگر نمی نویسم که می خواهم تنها باشم . دیگر آنقدر خودمانی نیستم بگویم برای رفع مشکل قصه ام با یکی از خواننده ها بازی ترتیب داده ام ؛ تا  استادم نگوید داستان نیست ؛ فقط یک متن فوق العاده  عالی است . چراکه هنوز دلخورم .

می چرخم که دیوارها می چرخند ؛ که جمله هایم در ذهن می چرخند . پناه میآورم به دیوار روبه روی خط خطی . تعجب میکنم چطور برگ چای را چسبانده روی دیوار صاف . نزدیک می شوم  . اوه ! تمام مورچه ها له شده اند . مایع لزج درونشان چسباندتشان به دیوار . تنها یک کوچکش باقی مانده . چسبیده به احشای مورچه ی بزرگتر . از روی دیوار با انگشت آرام می گیرمش . می گذارمش روی دسته ی صندلی قهوه اییم . برای شاخک های مجروحش ماچ می فرستم  . ذوق کرد و چند بار دور خودش چرخید ؛ رقصید ؛ سُر خورد و افتاد روی نرمه ی صندلی ؛ بعد روی کف سفید ِ اتاق ِ سفید . راه خودش را تا دیوار روبه رو ادامه داد و مثل سرباز ها ایستاد . شاخکش افتاد روی زمین ! اما خودش جم نخورد .

دلم گرفت . دلم انگار از خیلی وقت پیش گرفته بود . نمی دانستم به خاطر شخصیت ها خودم را فراموش کرده ام . زنگ زدم به استادم ، بیاید اینجا . که من از بازی خسته شده ام . خودش از این بازی نجاتم دهد . جوابش مثل ماشین بود : « مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد »

صدای خراشیدن دیوار ، همراه با زمزمه ی همسایه ی دیوار به دیوار . دیوار نوشتی دیگر : احمد مرد . تو احمد را نمی شناسی . خواب بود . توی خواب هر چیزی اتفاق می افتد . برای همین از خواب بدم می آید . بهتر است هیچ وقت نخوابم . تو هم هیچ وقت نخواب . اسم قشنگی داری تو . نمی دانم چرا کمتر اسم به این زیبایی را شنیده ام . راستی احمد مرد . برایش فاتحه می خوانی ؟

رفتم اتاقش . دیوارها خاکستری . سقف خاکستری . زمین هم خاکستری . دیوارها یکدست صاف ؛بی خراش . صندوق نامه اش را باز کردم . کار بدی است . ولی همه این عادت زشت را انجام میدهند . حتی سنگ انداز هم . خب من دلیل موجهی داشتم . شخصیت خودم است . دلم میخواهد بروم صندوق نامه اش را بخوانم . نوشته : « حالا تو و این چند آیه مبهم از من . صبر کن می آیم  »

برگشتم به اتاقم روی دیوار نوشته بود : « گاهی ! گاهی انقدر می ترسم که هوا برای نفس کشیدن کم می آورم ! »  از پشت دیوار  به سختی نفس کشیدنش را می شنیدم . باید به او آرامش می دادم  . بالای دیوار خط خطی ام نوشتم:  آخرین چیزی که می میرد امید است و ما به پایان نمی اندیشیم آری آغاز این است . دیگر نگذاشتم دیواری بین ما احساس کند . توی داستان با شخصیتم راه آمدم . گذاشتم هرچه دلش می خواهد بنویسد . منعی نگذاشتم  چطور پیش برود . چطور بازی کند . چون توی این مدت اصول اساسی داستان نویسی را به خوبی یاد گرفته .

با خیال راحت صندلی قهوه ایم را به پنجره نزدیک کردم و غرق تماشای دیوار نوشته هامان و مورچه ی سربازم که هنوز سیخ ایستاده بود . بهش گفتم امیدی هست ؟ شاخکش را دستش گرفت و با تنها شاخکش گفـ ... شیشه خرده ها ریختند تو بغلم . هاج و واج ِ سنگ بزرگی که وسط زمین سفید قل خورد و آرام گرفت شدم  و سنگهای بزرگتر دیگر . سرم را از پنجره بیرون کردم . مات نگاهش کردم . آرام و قرار نداشت . مدام فحش میداد . فقط متهم میکرد . فقط همین را بلد بود .

دیگر لرزیدن من برایش اهمیتی نداشت . که من برای عصبانیتش نگران بودم . که برایش بالاتر از سیاهی رنگی نبود . من هم از اتهامش عصبانی بودم . میدانستم عصبانیت هردومان کار دستمان میدهد .ساکت شدم . ساکت شدم و دیگر به بقا هیچ فکر نکردم . و از اولین پنجره انداختمش بیرون .

اتاقم بدون پنجره سرد شده بود . اتاقم را عوض کردم . دیگر هیچ ردی برای سنگ اندازم باقی نگذاشتم . که راحت بدون خواندن حرف های من بنویسد .

رفتم به اتاق شخصیت ِ حالا نویسنده . چاقوی ضامن دارش را کشیده بود . دست به گلویم برد و برید . و رفت . که حق نویسنده ی بی رحم با داستانهاش همین است . نویسنده تازه کار نمی داند چطور باید نویسنده ی بی رحم  را به کل نابود کند . به خیالش مرا ذبح کرد. اما در قاموس ِ به پایان نیاندیشیدنم ، مرگی نیست .

تنها مورچه ام را فرستادم به اتاقش . صدای لرزش استخوانهای پوسیده اش مدت ها لالایی خوابم شد . و دلم همیشه برایش تنگ میشد . بعد از مدت ها به اتاقش رفتم . درخت سیب قامتی به هم زده بود . من هرگز نفهمیده بودم با لرزش درخت سیب میخوابیدم . سیب سبزی افتاد . بو کردمش . بوی امید می داد . با خودم گفتم پس این داستان به درد نمی خورد . آخرین چیزی که می میرد امید است  . من هنوز امید دارم که بهتر از این می توانم داستان بنویسم .

 

 

نویسنده : ناهید 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت   توسط ناهید  | 


نویسنده بی رحم است . لطفاً مراقب باشید !

 

مرد افتاد تو چشم های زن .[ نه !] مرد خودش را انداخت تو چشم های زن.[ نه!] . [اصلاً اینجاش رو ول کن . خواننده دستت رو بده.دستام سردن ، باید تحمل کنی. گم نمی شی. قول می دم ، خودم تو سطر ِآخر وَرت دارم بیارم همینجا . خوبه ! این نوشته ها دور نمی خوره فقط همینجا برمی گردی. اصلاً پشت سرم بیا . می ترسم وقتی دارم می دوم یا حرف میزنم یا بعضی کارای دیگه بپری وسط و از خیرش بگذرم . داشتم چی می گفتم:« آهان !گفتم ولش کن . ولی همینجا ! یه اتفاق مهم می افته»] زن نه ! مرد ؛ زل زد تو چشم های زن . زن خوشش نیومد،ولی بدش هم نیومد. خلوتش رو از موهایی که جلوی چشماش بود زد کنار و بیشتر نیگاه کرد .نه به چشم های مرد،ها ! نه ! به چشم بچّش . بچّش چشم نداشت . نه که چشم نداشت ،ها ؛ داشت ولی زن نمی دید ؛ فقط باهاش حرف میزد . بچّش لامصب حرفی هم نمیزد ، فقط گوش می کردو گاهی هم تو جواب زن یکّم جا به جا می شد.

مرد خواست احساسات به خرج بده گفت :« دوست دارم »زن بازم نیگاه کرد . ایندفعه بدش اومد . هر چقدر هم که دوسش داشت !؛از اینکه افتاده به دست و پاش ببینه خوشش نمی اومد. مرد گفت :« نمی خوای چیزی بگی؟ » و رفت تو فکر.[خواننده کجایی؟! پشت سرم وایستا .حَواست به من باشه .جلوی دست و پام نیا ! به جمله هام دست نزن ! یکّم وایستاالآن میام]

خواننده ایستاده بود ، به نوشته ها هم نگاه نکرد.فقط رفت سر ِکمد.از توی کمد زنی را دراز به دراز روی تخت افتاده دید . با آن شکم باد کرده اش ، ظاهر خنده داری داشت . مخصوصاً وقتی زانوهاش رو خم کرده بود روی شکمش ؛ عین یه سوسکِ پشت ِ رو. مرد داخل شد زن گفت :« اشتها ندارم.  فقط می خوام همینجا شش ماه بخوابم.» مرد از حفره ی پنجره به بیرون نگاه کرد. هوا نیمه آفتابی و پُر از مِه بود . ولی چمن سبز و گلدان های پامچال ِقرمز و زرد به ترتیب از دور به نزدیک ، محو پیدا بود . و حاشیه ی حصار ِحیاط ، با درختچه های ِسبز ِمکعب مستطیلی.

زن به لقمه ای نگاه کرد که هنوز راهِ  بین ِ سفره و دهان مرد را طی می کرد زن گفت :« هوس کردم برم بیرون.می خوام یکّم هوا بخورم.»

صدای فریادی شنیده شد.

زن گفت :« چی شده ؟!» و یهو مثل فنر یا پَر از رو تخت پرید . همه داشتند می گفتن »یه مرد داشت از پنجره داخل سوئیت رو دید میزد.« زن به مرد چسبید .مرد دست ِزن را محکم فشار می داد و شُل می کرد. زن خاطرش جمع شد .مرد با بی زبانی می فهماند که حواسم هست.زن میان بادهای تند ،جلوی در ِخانه ایستاده بود و مرد می رفت ، با مرد های دیگر ، شاید هم با زن هاشان.

خواننده از صدای دستگیره فکر کرد نویسنده ی این کاغذ پاره هاست . درست حدس زده بود [ نویسنده نوشت : خواننده!اومدم بیا] زن صدای فریاد شنید . باهم پریدن بیرون.زن خوشش نمی اومد به این زودی ها مرد با اون احساس راحتی کنه ؛ مثل بخشی از املاکش . زن دوباره برگشت خونه.مرد هم.زن گفت : «دلم نمی خواست به این بدبختی بیافتم.»

مرد گفت :«نه!من به تو خورده نمی گیرم . من باعث بدبختی ام. من نباید می اومدم»

زن گفت :«این چه حرفیه ! تو می خوای منو شرمنده کنی؟!»

زن حیرت زده تو چشم های معصوم بچّش نگاه می کرد.اون واقعاً بی گناه بود.اینو از هم ارث برده بودند. زبونشون شاید دروغ می گفت ولی چشماشون هرگز.[باز که چشمم خورد به تو خواننده.مگه نگفتم پشت سر ؛زود!]

زن گفت «به زنت شک نکن .همه مثل من نیستند.من فریب خوردم ولی زنهای این دوره و زمونه اصلاً گول نمی خورن»

زن دست مرد را روی شکمش احساس کرد.مرد چشماش و بست وگفت :«تو پاکی،مثل زنم»وچشماش و که باز کرد ، خون افتاده بود تو چشماش ،از بس اشکاش رونگه داشته بود. زن چشمای بچّش و بوسید. [صبر کن خواننده... من باید برم بیرون... ببخش که عصبانیتم تو ذوقّت میزنه...ولی حالا که تا اینجا اومدی ... بیا . اگه خودت بخوای بری گم می شی.باهام بیا... باید پشت این جمله ها قایم بشیم.]

خواننده نمی توانست قایم شودچون قایم شدنش معنی نداشت .اگر قایم می شد که نوشته ها فنامی شدند.خواننده زن را دید که از میان باد تند خودش را به داخل کشید و پرده را از میان در برداشت و در را محکم بست ...و ضربه های ممتددی به در...در باز شد. مرد رسیده بود. زن همانجا نشست . مرد گفت:«چی شده ؟»

زن گفت :«بعد از شش ماه اومدی خب فکر می کنی درد چیه !»

مرد گفت :«به این زودی شش ماه شد!»

زن درد می کشید. دیگر خواننده هم داشت دنبال دکتری .. قابله ای .. چیزی می گشت. مرد پرید بیرون . هرچی صدا کرد هیچ کس نبود. توی اون گرما زد بیرون. به جاده رسید. هرچی کرد نتونست ماشینی ببینه. از دره ی کنار جاده پایین رفت. روستا را محو با خانه های چسبیده به هم می دید . پایین رفت و پایین تر و باز هم...

توی ده سراغ قابله بود. میگفتن :»یه زن دیگه تو این روستا هم داره وضع حمل می کنه« مرد دوید. خانه ها تو در تو بود. انگار مردمش از توی خانه ی هم رد می شدندو میرفتند این طرف و آن طرف .

سرمای برف از زیر این سقف های پیوسته دیده نمی شد. همه جا گرم بود. خواننده هنوز داشت می دوید ؛ وقتی نویسنده فریاد می زد » خواننده!خواننده! «

مرد پشت در ایستاده بود تا قابله بیاید. خواننده بدون هیچ مسافتی رسید به نویسنده. از نویسنده آتیش می بارید ؛ البته این را ننوشت فقط دید که با آتیش تند مراحل به دنیا آمدن بچه ای را   می نویسد که از رحم مادر میزند بیرون .

خواننده اشک می ریزدو او با آب و تاب ادامه می دهد. خواننده حالا غرق در گریه و خنده است. و نویسنده چون سالهاست با این درد زندگی می کندهیچ کینه و نفرتی ندارد و می گذارد زن تند تند چشمانش را ببوسد. خواننده سراغ مادرش میرود و منتظر قابله ای با مردی... تا مادر نمیرد.

نویسنده قلم را فرو می کند در رحم زن . وسرنوشت بچّه بعد را پر از خون...[ خواننده، هنوز به دنیا نیامدی که برت دارم ببرم همانجا که قول دادم و چون یک نویسنده ی بی رحم هستم؛ می گذارم پدرت در گمراهی فصل گرما و سرما بماند. تـ..ـا برسد،آن هم با قابله،   می گذارم همچنان وول بخوری] خواننده به دنیا آمد.ولی چون نوشته هاچاپ شده و خواننده هم تکثیر؛فکر کردشاید هیچ راهی برای برگشت نداشته باشد. در سطور آخر نشست تا نویسنده (شاید) برگردد .

نویسنده : ناهید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت   توسط ناهید  |