تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

آقا ما رفتيم وبلاگ زديم آقا! رفتيم همين تنگ جي‌ميل‌مان يك بلاگر شديم آقا! آقا ما رفتيم وبلاگ قبلي را دِل كنيم يك وبلاگ ديگر بزنيم آقا! آقا اونجوري نگاهمان نكنيد آقا! شده بوديم جناب نويسنده آقا! چند تا پست پرطمطراق قشنگ زديم آقا! خب دلمان مي‌خواست يكي از همين معروف نويسنده‌ها به نظر بيايم آقا! دروغ كه نگفتيم آقا! كسي كشف‌مان نكرد بس‌كه ساكت و بي‌سر و صدا بوديم آقا! نگرفت آقا! ترفندمان را مي‌گوييم آقا! بعد رفتيم با همين نام، خودمان را بولد كرديم آقا! گند زديم آقا! هر چي پُست جديد مي‌زديم، رونمايي نمي‌شد آقا! پابليش مي‌كرديم آقا! درفتي نبودند! نمي‌دانم چه گندي زده‌ايم اقا! دِلش كرديم و ديديم نوشته 90 روز خدمت بلاگ‌اسپات مي‌ماند آقا! الطفاتي به نوشته نكرديم آقا! با خودمان گفتيم آت‌وآشغال مردم را مي‌خواهند چه‌كار آقا! مال خودشان باشد! نمي‌دانستيم خِر ما را مي‌گيرد بعداً آقا!  بعد رفتيم دوباره با همين آدرس بلاگ زديم آقا! حالا هرچي تغييرات را خواستيم مشاهده كنيم نيامد بالا آقا! آقا قضيه‌اش مفصل است. 90 روز به تاخير افتاد ظاهرا رفتنمان آقا! ببخشيد آقا! ما قصد رفتن داشتيم آقا! مي‌خواستيم زحمت كم كنيم به خدا آقا! همين نام را مي‌خواهيم آقا! 90 روز كه اين حرفها را ندارد آقا! به جان خودمان مي‌رويم و ديگر پشت سرمان را نگاه مي‌كنيم آقا! آرشيومان دست شماست آقا! عجب كاري كرديم آقا!

________

+ اينكه بعضي ارزش دارايي‌هاي معنوي‌شان را نمي‌دانند چيز جديدي نيست. يكي از دوستان نويسنده كه چندسالي است دست از سر نوشتن برداشته (خدا را شكر) يك شوهري دارد كه اتفاقا نويسنده است. مي‌نويسد برايم كه : صب تا شب نشسته خونه يك سره سرش توي نوشتنه! يه وقتي مياد بيرون از اتاق كه مي‌خواد فكر كنه.. تازه اون موقع هم اصلا مال من نيست. برايش نوشتم كه يك تخته‌ات كم است! آدم يك همچين توليدكننده‌اي در خانه داشته باشد اينهمه غر بزند! داغ داغ مطالب‌ش را هورت بكش! احياناً اشكالي در كار ديدي صبورانه برايش كتبا در حاشيه‌ي صفحات بنويس! سعي كن در متن كارش بيايي! انقدر براي اين حسادت‌هاي شيرين زنانه‌ات براي اين بشر مشكل‌تراشي نكن! اي كارد بخورد به آن حسادتت! مي‌خواستي نويسنده‌گي‌ش را بگذاري سر طاقچه!

قبلا برايم نوشته بود كه به خاطر ازدواج‌ش از خانواده‌اش گذشته. پدرش از ارث محروم‌ش كرده و گفته همچين فرزندي ندارد. با هم در يكي از انجمن‌هاي شهر يزد آشنا شده‌اند. دختر فوق‌العاده‌اي بود قبل از ازدواج! حالا شده مثل اين زن‌هاي غرغرو!

+ يك سوال توي سرم هست كه اصلا سياسي نيست. اينكه آيا مامور نيروي انتظامي در هر درجه‌اي اجازه دارد با صداي بلند طوري كه رعب و وحشت در دل مجرم و غيرمجرم ايجاد كند برخورد نمايد؟ مسلم است كه همه اينطور نيستند ولي آيا حق را براي عده‌اي در اين صنف ايجاد مي‌كند يا خير؟ و چرا؟

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت   توسط ناهید  | 


ديشب پريشب اينا بود كه داشتم فكر مي‌كردم اينكه دين مبين اسلام مي‌گويد «كسي كه اول گفت "سلام" خوش‌تر است در جوابش بگويي "سلامٌ عليكم" » يعني چه؟
دوستي را اس‌ام‌اسي خطاب كردم فلان عزيز! برداشت نوشت Salam Naid . احتمالاً  H لاي در ماند اما بقيه‌اش اصلا نبود توي بسته. يعني پيدا نكردم. دردمان گرفت.

بعدنوشت(به همان تاريخ)
 پاسخ) در حالت عادي وقتي سلام با سلام در كلام دو طرف مساوي مي‌شود مي‌دهد «ديدار» كه همواره عددي ثابت است.حال اگر يك متغير با علامت مثبت در دو طرف جمله اضافه شود خب بر مقدار ارزش ثابت افزوده مي‌شود و رقم مقابل تصاعدي بالا مي‌رود. ولي اگر همان را با علامت منفي در يك طرف جمله قرار دهيم از مقدار ارزش ثابت كاسته و عدد همواره به سمت كوچكتر ميل مي‌كند. در بعضي معادلات حتي به صفر رسيده و ديده شده آن مقدار ثابت يقه‌ي شما را مي‌گيرد.


+ احتمالا همين روزهاست كه از اينجا بلند شويم برويم. مانده ام چطور آرشیو را ببرم آنجا. (f1)

+ فکر نمی کردم یک روز دل کندن از اینجا سخت باشد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت   توسط ناهید  | 


فردا مي‌خوام برم عكاسي. مي‌خوام 12 قطعه عكس سياه سفيد سفارش بدم. هميشه عكس‌هاي پرسنلي من سياه و سفيده. دوست دارم با اون مدل دوربين عكاسي‌هايي كه پيكسل‌هاش بزرگ‌ند و شاسي‌ش به يه سيم وصله و نورش كمه عكس بگيرم. بعد! از اون فريم‌ها داشته باشه كه جدا مي‌ذارن توي دوربين و اندازه‌ي قابش حدود 25×20هست.. از اونا كه عكاس سرش رو مي‌ذاره زير يك پارچه‌ي سياه .. از اونا كه اگه خراب بشه بايد به اندازه دو بار عكس گرفتن حساب كنم. اينجوري ديگه هيچي دقيق نيست. ديگه هيچ‌چي معلوم نيست. مرزها توش گم مي‌شن. دلم نمي‌خواد همه چيز دقيق بشه روي صورتم كه بشه از حالت‌ها چيزي رو توي اجزاي صورت پيدا كرد تا سال‌ها بعد همه‌ش ياد همون روزها بيافتي كه تلخ بودن و سخت.. روزهايي كه آرزو مي‌كردي صبح كه پا مي‌شي همه‌‌ش واقعا يه كابوس وحشت‌ناك بوده باشه.. حتي اشكال نداره تا يه مدت نتوني بخوابي از اون خواب وحشتناك. ولي فقط كابوس باشه.

من يك همچين عكسي دارم توي شناسنامه‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت   توسط ناهید  | 


گمانم در اين روز كه هر كسي حرف‌هايي براي گفتن مي‌تواند داشته باشد من دچار بي‌حرفي شده‌ام. انگار يك نفر مرا با لب‌هاي يخ كرده بوسيده و تمام تنم لرزيده باشد. فكر كن! يك شب تا دم صبح خوابت نبرد. حساب همه چيز را كرده باشي. مطمئن باشي مثلا فاطمه از دستم به خاطر منزوي شدنم از مرداد تا حالا دلخور باشد.. مثلا كبري كه زنگ مي‌زند من بگويم كه من حتما فردا باهاش تماس مي‌گيرم و وقتي يادم بيايد كه فهميده‌ام چقدر دير شده و چند هفته از آن گذشته و براي مواخذه نشدن ديگر هيچ‌وقت زنگ نزنم.. مثلا براي هيچ‌كس توي دو ماه حتي اشاره كوتاهي به تاريخ و تقويم نكنم.. مثلا مطمئن باشم كه در چنين روز به يادآوردني درست هيچ‌كس براي اين روز از واژه‌ي تبريك استفاده نخواهد كرد.. همه چيز ساكت و ارام باشد و حتي مولكول‌هاي هوا هم كفش‌هاي اسپورت بي‌سروصدايشان را در آورده باشند و نفس نكشند..

آنوقت كه خيلي منتظر مانده‌اي.. چشم‌ها خواب‌آلودگي‌شان را بقچه كنند و بخواهند بروند همين نزديكي‌ها كنار يك روياي شيرين نه چندان دور.. و هي پلك باز كني و ببيني كه چگونه شب صبح مي‌شود.. هرگز فراموش نمي‌كنم يك بغل هواي خنك و سرد صبحگاهي - كه يك شب خوب خوابيده و دست و رو شسته آمده- در آغوش‌ت بگيرد.. لرز خوشمزه‌اي بپيچد توي اندام و بعد بگويد كه چقدر دوست مي‌دارد.. اينطوري شده كه من دچار بي‌حرفي شده‌ام.. در حياط سومين روز از ماه مهر..

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت   توسط ناهید  |