تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

همه چيز تنگ است. و من وقتي فهمم شد كه ديدم حوض تنگ است و پيراهن فلس ماهي‌كوچك قرمزم تنگ است و استخوان‌ها از پيراهنش، تيغ‌گونه بيرون زده. و شبيه جنگنده‌ها شده.

همه چيز تنگ شده. و حدقه‌ها عذر ِ چشم‌ها را خواسته‌اند و زبان‌ها جواب شده و بيرون مانده‌اند. همه چيز تنگ شده و با يكي‌دو كلمه، سطرها بريده و كوتاه مي‌شود و جمله‌ها كاري‌تر شده‌.

همه چيز تنگ‌ست. حتي ابرها هم مسالمت‌شان را از دست داداه‌اند و براي اعتراض سرفه‌هاي خشك و بلند مي‌كنند. و از جاي‌شان جُم نمي‌خورند تا راهي به سمت خورشيد باز شود. و باران‌هايشان شلاق است.

همه چيز تنگ شده و درخت خانه‌مان ترك برداشته و قلب‌ش پيداست.
همه چيز تنگ شده و لانه‌هاي‌شان را تنگ كرده.
من اما چرا هنوز دست‌هايم بوي نان مي‌دهد؟
و چرا باور نمي‌كنم كه خدا هم ما را ترك كرده؟ و امـ.ـام زمـ.ـان هم؟ و خيلي چيزهاي خوب كه اين آخري‌ها در پستوي خانه‌مان نهان كرده بوديم.

__________

+ بعدش برف نو را گوش كردم. بعدش خيلي آرام بودم. قبلش بعد از مدت‌ها با باران باريدم.

+ مادرها مي‌گويند كفر است و پدرها مي‌دانند كه همه چيز دارد از دست مي‌رود اما به زبان نمي‌آورند. و بچه‌ها قصه‌هايي با پايان خوش را هيچ‌وقت باور نمي‌كنند.
من اما فكر مي‌كنم هميشه حق در كلام بچه‌هاست.

+ دو روز بلاگفا با ما سر ناسازگاری داشت. این روز نگار را دو روز پیش نوشتم(!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


شده از خواب ديوونه بشيد. يعني خوابتون بياد و نخوايد بخوابيد و كاري هم واقعا نداشته باشيد. ولي يه چند تا كتاب خوب دست‌تون رسيده كه نمي‌خوايد نخونده بذاريد.. تازه اون كتاب‌ها هم امانت نباشه و مال خودتونم باشه. دقيقا چند روز يك خط در ميون يه همچين حالي دارم. الان كاملا يه موجود تسليم به اجبارم. ببينيد اين دنيا اصلا بي‌كار نمي‌شينه.

نگاشت : 29/شهريور/88

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


 با اينكه فيلم بود.. با اينكه 600هزار سال پيش اتفاق افتاده بود.. اما ديشب خوني كه از فرق غياث‌الدين ريخت تازه بود. انقدر تازه كه داغ‌ش در گلويم بغض شد و در چشم‌هايم اشك.

آشنايي‌م با غياث‌الدين جمشيد كاشاني - منجم و رياضي‌دان- از صبحي شروع شد كه داشتم فكر مي‌كردم حل مسائل هرچند پيچيده‌ي علمي خيلي راحت‌تر از حل مسئله‌ و مشكلات زندگي‌ست. و دقيقا همان شب توي سريال «نردبام آسمان»غياث‌الدين يك همچين ديالوگي گفت كه نشستم تا آخر همان قسمت را ديدم. و اين آشنايي ادامه يافت تا آنجايي كه ديدم كشمكش‌ها بر سر ملحد بودن غياث در پيش‌بيني زمان كسوف و دخالت در امور خدا و بعضي تنگ‌نظري‌ها بالا گرفته و او را به ميز محكمه كشانده. آنجا هم يك ديالوگ در خور و قابل تعمق داشت: « دمي تفكر از هزاران سال عبادت نزد خداوند برتر است » بعد با تاكيد مي‌گويد« دمي تفكر» و يك نفس رنجور و خسته از تكرار واضحات و دشمني‌ها و غرض‌ورزي‌هاي آشكار.

اين ديالوگ شايد به نظر خيلي معمولي‌ست مثل همه‌ي جملات قصار. اما اگر همين ديالوگ خوب انعكاس پيدا كند و در چنين سريال‌هايي، دست‌مايه انفكاك ناپذير قصه شود!(... و الخ)

ديشب غياث‌الدين در 19 رمضان 600هزار سال پيش فرق‌ش شكافته شد. اما هنوز داغ‌ش در دلم تازه است. مثل هزاران فيلسوف و منجم و سياستمدار و الخ.

تاريخ پر از تكرار اين نابخشودني‌هاست.

و نابخشودني‌تر آنكه از همين "تاريخ" رودي سرخ در جريان است كه در زمان ما هم جاري است و مايه‌ي آزردگي‌ست اگر اقرار كنم "و همچنان بر قوت اين رود افزوده مي‌شود".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


در تولدم خاطره‌ي شادماني غير از چشم باز كردن ندارم. باقي همه اضافه شدن به جمعيت است. شادماني مي‌توانست سال‌ها بعد و همان روز قبل از ساعت تولدم باشد كه به يادش بياوري وقتي فراموش كردي. آن روز و سال‌ها بعد براي خودم اضافه شدن به جمعيت كثير هستن و بودن شادماني ندارد. چرا كه در تكرارش نفس خواهد كشيد. داشتم فكر مي‌كردم چطور مي‌شود آدم بود و پايان هر روز مُرد. و در آغاز يك صبح دل انگيز، از آغوش باران  ِ ديشب - قبل از آنكه خورشيد جاي پايش را در آسمان محكم كند - مثل جوانه‌ بيرون زد و گفت امروز تولد من است. همچنان كه با دو پا روي زمين قائم ايستاده‌اي و مي‌خندي. اما نشاط به اين است كه يك روز از سال به دنيا آمده باشم. و اين قابل مقابله با هيچ تفكر و فلسفه‌ي ديگري در من نيست.

آه نمي‌توانم خودم را آرام كنم.

- از فصل‌هاي رو به آغاز

يك حجم خنك و مرطوب حس مي‌كنم. حسي كه مثل باران تر و تازه است. حضور شعف‌بارش را نمي‌توانم انكار كنم. در آغوشش مي‌گيرم و با يك بغض حسرت‌بار ِ شاد و غمگيني مي‌گويم براي دوباره شكستن آماده‌ام. هيچ چيز نمي‌گويد. حتي نمي‌گويد نه. فقط خنك و مرطوب است. و توي آغوشش ابرها سكونت دارند. از وقتي رفته‌ام اين تنها لحظه‌اي است كه از آنجا حس مي‌كنم.. گمانم سر ِ رفتن ندارد.

- از فصل‌هاي رو به پايان

ساعت‌هاست به اين سفيدي مات خيره شده‌ام. ساعد دست‌هايم را زير سرم در هم گره زده‌ام و عبور ابرها را تماشا مي‌كنم و به نيايش يك نفر روي زمين گوش مي‌دهم. زبان‌ش را بلد نيستم. اما آرامم مي‌كند. زماني براي دلتنگي‌ فراهم شده تا به آسمان‌ دوري كه نيست خيره شوم. به چيزي كه هست فكر كنم.

- از فصل‌هاي رو به پايان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


عكس يادگاري 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


همه‌چيز مثل اين است كه انگار ايستاده باشم ميان دو موج سنگين. انگار كه همه‌چيز كليد استاپ خورده. انگار اين موج‌هاي سهمگين قبل و بعد هم همين‌طور مانده‌اند و اين پا و آن پا مي‌كنند. انگار من هم از اين فرصت به دست آمده استفاده مي‌كنم و گردش ماهي‌هاي همين امواج‌ معطل را دنبال مي‌كنم و هزاران حباب هوا كه توي آب جنب و جوش‌شان تمامي ندارد. انگار كه احتياجي به تنفس نيست. يك چيزي مثل نفس كشيدن اما خيلي راحت‌تر و سبك‌تر از آن نگه‌ام داشته در اين زمان معلق. نور هم سراسر چراغ به دست و شكسته نشسته.

از وقتي با خودم گفتم همه‌ي خط‌هاي موازي با يك سطح مكرر را به سمت تو كج مي‌كنم يك همچين حال و هوايي توي سرم هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  | 


به روزهاي فردا نگاه مي‌كنم. به روزهايي كه ديگر مثل امروز نخواهند بود. به روزهايي كه ديگر انقدر بكر نيستند كه دوست داشتن را به همين گرمي در آغوشم بيابم. به روزهايي كه به لطافت امروز اشك نخواهم ريخت. به روزهايي كه از بس ناله و فرياد شنيدم آستانه‌ي تحملم افزايش پيدا كرده. به روزهايي كه ديگر از زن مهجوري كه آشغال‌ها را زير و رو مي‌كند غمگين نمي‌شوم. به روزهايي كه آفتاب تجلي هميشگي خودش را دارد و ماه همان قرص هميشگي‌ست. به روزهايي كه توي جيبم اين دفترچه با طرح‌هاي داستاني كوتاه و جملات و شعرها جاي‌ش را به كارت ويزيت و قبوض و دستمال چرك و سوئيچ و آدرس و شماره تلفن و حلقه‌ي ازدواج و فندك و خاك و.. مي‌دهد؛ يك مرجع  ِ گرم براي دست‌هايي كه دنبال‌شان خواهند گشت. روزهايي كه در كوچه‌هاي ساكت با آفتاب روشن يا پوشيده در پالتوي حتما مشكي و شالي كه گردنم را خوب پوشانده روي برگ‌هاي پاييز قدم خواهم زد به دنبال آشنايي كه به صورتش لبخند بزنم و بگويم ســـلام. به روزهايي كه ديگر اين روزها نخواهد بود. به روزهايي كه كسي با پسوند «ك» كهتري به آخر اسم كوچكم صدايم نخواهند كرد و انقدر فرصت براي اشتباهات آشكار و قهرهاي دوست‌داشتني‌ام نخواهم داشت. به روزهايي كه براي آشنايي‌ خيلي دير است و وقت خيلي تنگ است. به روزهايي كه عميقا آرزو مي‌كنم هرگز پيش از رفتنم نيايند. به روزهايي كه غبار حضور عزيزانم را  در قاب عكسي تنگ كه نمي‌شود درست و درمان در آغوش گرفت پاك مي‌كنم. به روزي كه با يك تصادف از جاده منحرف خواهم شد. و اولين بار مرگ را احساس خواهم كرد. آن روز ديگر براي بازگشتن به دنيا خيلي خسته‌ام و دكترها زندگي را از منفذ سِرم و با چاقو و نخ سوزن جراحي نمي‌توانند به من برسانند. به روزهايي كه در آسمان‌ها كسي را مي‌يابم كه تمام اين مدت دنبالم مي‌گشته. و چقدر دير.. هرگز هرگز هرگز.. ديگر به‌شان فكر نخواهم كرد.

____________________________

پي‌نوشت: خوشبختي به سراغ كسي مي‌رود كه فرصت انديشه درباره بدبختي را ندارد. (امام علي(ع))

- بدين وسيله از دوستاني كه با احساسات‌شان در جريان پُست ِ غلط انداز قبل با همراهي شيطنت آميز خودم، بازي شده عذرخواهي كرده؛ اميد دارم ديده‌ي بنده‌نوازتان گناه‌م را ناديده گرفته و بنده‌‌ را مورد لطف و عفو خويش قرار دهد. سايه‌ي مهرتان مستدام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط ناهید  |