-به كجا چنين شتابان؟
گون از نسيم پرسيد.
-دل من گرفته زين جا،
هوس ِ سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟
-همه آرزويم، اما
چه كنم كه بسته پايم...
-به كجا چنين شتابان؟
-به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
- سفرت به خير! اما، تو و دوستي خدا را
چو از اين كوير ِ وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفهها به باران
برسان سلام ما را.
دكتر محمدرضا شفيعيكدكني
يه جايي از همين روزهايي كه آدم رو جا ميذاره تو خودش و ديگه فردا نميشه.. يكي از همين روزها بايد تموم ميشد.. بايد ميرفت.. همهي هستيش رو وصيت ميكرد و ميبخشيد.. براي رفتن احتياج به اينهمه سنگيني نبود.. بايد ميرفت. حتي با يك خداحافظي ساده.. بيخبر.. با نوشتن ته يكي از همين پستها.. هيچ فرقي نميكنه چه ماهي و چه روزي.. هيچ مناسبتي هم نداشت.. فقط بايد ميرفت
پايان
فردا نميشود.
«««
پيرمرد دستي به ريشهاي سفيد و شانه كردهاش كشيد و گفت: بچهها اين شد كه رابينهود قهرمان با دزديدن سكههاي طلاي پرنسجان تونست همهي فقراي شهرش رو از گرسنگي و فلاكت رها كنه. رابينهود راستگو و شجاع و قهرمان و بيباك و ... الخ از اون دزدهاي ماهر بود كه دستش كج بود اما خودش كه كج نبود(به خدا).. تازه بچههاي كوچيك همهشون دوست داشتن وقتي بزرگ شدن يه همچين دزدي بشن. خوابيدين؟
-: بابابزرگ مگه دزدي بد نيست؟
»»»
همهي داستانها را به همين سادگي ميشود باور كرد.. ميشود دزدها را قهرمان كرد.. با همين تردستي راحت ميشود قصههاي بد توي گوش بچههاي خوب گفت.
نه! اين قصهي ما نيست پيرمرد. ما خواب از سرمان پريده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خبر فوری: این داستان از بس زیباست از ذهنم نمیرود.. به خودتان جفای نابخشودنی کرده اید اگر نخوانیدش

ميگويد آن زني باش كه سرش گرم خانه و زندگياش است. ميگويد زني باش كه سرش توي پرونده و ليست اسامي اداره است.. زني باش كه درس ميخواند براي جواب سوالهاي كودكش.. زني باش كه انگشتر و گردنبند خوشحالش ميكند نه دو خط نوشته.. زني كه طبخ انواع خورشت و ترشي و مربا را بلد باشد.. زني كه اينهمه سكوت نداشته باشد.. زني كه نگاهش معمولي باشد.. زني كه درد را نفهمد و بگذارد برايش توضيح بدهم و باز هم نفهمد.. زني كه تنش بوي كاغذ ندهد.. ننويسد.. فكر و ذكرش نوشتن نباشد..
ميگويم اينهمه زن. ميگويد تو نويسندهاي. ميخواهم همهي دنيا را به هم بريزم. آه خدا نميفهمم چه ميگويي؟
ميگويد تو همه چيز را به هم ميريزي. تو با همهي كساني كه ديده بودم فرق داري. آخ دختر تو چرا اين شكلي هستي؟ غيرقابل پيشبيني و حساس. كلمههايم را روبهرويم پهن ميكني طوري كه نميتوانم يكيشان را انكار كنم. ميپرسد حرفي براي گفتن ندارم. ميداند همه چيز تمام ميشود اگر حرف آخر را بگويم. ميگويم: اگه يه روز دست از سر عشق ورداشتم فقط براي پيدا كردن يه عشق ديگهست. و اون بچهايه كه هميشه توي زندگيم ميخواستم.
_____________________
هدا اين پازل را در جواب سوال آن پنجشنبهي دوم نوشتم. راضي شدي به جواب؟
دستهايش را جلوي صورتش قنوت كرده. نگاهش ميكنم. باران ميچيند. نميداند از اين بالا چقدر در نظرم دلرباست.
روي كاغذ كوچك از دفترچهاي كه از جيبش درآورده مينويسد: «چقدر دلم ميخواهد گيس آسمان را بكشم و گونهاش را ببوسم.» خودم را در آغوش ميگيرم و غرق تماشاي لذت و شعفش ميشوم. گويي هيچوقت انقدر نزديك، به هم نگاه نكرده بوديم.
دستهايم را ميگيرد و ميگويد: « فراموش نكن تو از اين مسافرت هرگز باز نميگردي.» با هم ميرويم.
در دل عميقاً آرزو ميكردم فرياد بزند «يك چيزي بگو» با گويش لال باغ برايش حرف بزنم. كهنسالترين برگ از اولين برگهاي جوانهزدهي درخت را برابرش برقصانم تا روي زمين. روي علفهاي كوچك نمدار دراز كشيده بود و با كفشدوزك بازي ميكرد. به چيزي فكر ميكرد كه تركهاي اندامش را بيشتر ميكرد. براي اولين بار آرزو كردم كاش ديگر به يادش نياورم.
از مجموعهي «اگر يادم رفت به يادم بياور»
من سكوت دارم. پشت سكوت پنهان شدن دارم. از پنهان شدن كارها زير سر دارم. دروغگو دشمن خداست. من دشمن دارم. اما دشمني ندارم. يكي را روي ميز كشتم. من در صفحات پانزده و شانزده و هفده و هجده يك جنازه دارم. پانزدهم بيخود قاطي ماجرا شد. ولي در صفحهي سررسيد پنجشنبه افتاده بود توي صفحهي جمعه كه شانزدهم بود. من در صفحهي شانزدهم اضطراب دارم. در صفحهي هفدهم يك ديدار دارم. در صفحهي هجدهم يك تن دارم كه جان ندارد. من براي اين جنازه غم دارم. و شكست مقدمهي پيروزي بود. من پيروزي دارم و اين مقدمهي شكست بود. براي شكست و پيروزي در vocabularyام يك معني دارم. و اين پايان يك داستان بود كه تمام شده بود و ادامه داشت.
من دو چشم دارم. من قدرت حرف زدن دارم. من احساس دارم. من روح دارم. من جسم دارم. و در داستان دست از سر خودم برنميدارم. آن جنازه من بودم. مرگ با زندگي در vocabularyام يك معني دارد.
+ ميگويم. آوا ندارد. به پردهي صماخ من هم نميرسد. ديريست حس ميكنم اينجا خلاء دارد. چه فرقي دارد با كه از چه ميگويم.(اطلاق دارد)
+ اين پنجرهها را هم ببينيد : اين و اين

+اين عكس تقديم به گل روي دوست.. كه بيشتر بخندد اين روزها را
دارم به فضاي بزرگتري فكر ميكنم. ميدانيد اينجا با همهي جا دار بودن - كه نشان ميدهد - چندان فراخ نيست. خيلي ديد دارد. دود اتومبيلها و سر و صداي سرسامآورشان و آن بچهي شيطان كه زنگ خانهام را ميزند و در ميرود يا آن برف كه خانهام را پر از نم و رطوبت كرده.. اين صاحب خانهي لجباز.. راستش سه چهار ماهي ميشود تصميمم را گرفتم.. اما خب هر بار واقعهاي باعث ميشد بيشتر به اين قضيه فكر كنم. و دوام بياورم.
از اينجا كه بروم ميتوانم يك خانهي خوب در يكي از جنگلهاي سبز اطراف پيدا كنم. يك خط اينترنت هم ميكشم تا آنجا. هر روز صبح ميتوانم با صداي خرسي كه خودش را به تنه درخت ميسايد بيدار شوم.. و شبها موقعي كه گرگها زوزههاي عاشقانه ميكشند بدانم وقت خواب است.. تلويزيون نميبرم.. كتابهايم را چرا. چند دفتر خاطره هم دارم كه پراكنده تويشان چيزهايي نوشتهام.. البته به طرز معجزه آسايي هيچ كدام خاطرات من نيستند.. (آدم داستان بنويسد و خاطراتش را پدر و مادر دار وارد دفتر كند؛ من كه ميگويم محال است.) يك ساعت مچي كه در آخرين سفر خريدم هم با خودم ميبرم. لباس سفيد با دامن بلند هم برميدارم. چه ميدانم شايد يكي پيدا شد بتوانم باهاش زندگي كنم حداقل لباس مناسب داشته باشم... من فقط براي همان روز خيلي وسواس خواهم داشت براي همين توي فهرستم ميگذارم. دارم فكر ميكنم ميشود با يك درخت هم پيوند داشت. من يكبار واقعا روي دايرهي تنهي بريدهي درختي ايستاده بودم با دستهاي باز. به نظرم خيلي كوچك بودم دبستان شايد.. اما مثل اينكه به هم نميخورديم و پيوندمان نشد. نقاشياش را براي هفتهي محيط زيست به خانم مدرسهمان دادم و زد به ديوار راهروي مدرسهمان و بچهها .. كلي فيض بردند.
گهگاهي خواهم آمد شهر(مثل سهراب سپهري گفتم).. فكر نكنيد مينشينم با برگ و بار درختان براي خودم لباس و وسايل امرار معاش درست ميكنم! من در اين موارد بيش از حد تنبل و ناتوانم.. روي اين حساب گاهكي به دوستان قديمي سر خواهم زد.. البته فكر كنم يك ماشين هم بايد بخرم.. چون احتمالا رفت و آمد بدون آن برايم غيرممكن است.
فعلا از آن خانه ميتوان يك جلوبندي به شرحي كه خواهم گفت تصور كرد. يك در چوبي كه با صداي قيژ باز ميشود. يك پنجره سمت چپ كه بشود غروب خورشيد را ديد.. با يك سقف شيرواني.. با يك عالمه درخت در اطراف.. دريا! دريا داشته باشد. ببينيد! اينها همه نماي جلوست.. نماي پشت خاليست.
خيلي كار دارم و دقيقا نميدانم بايد از كجا شروع كرد.. الان دارم يك ليوان شربت بهارنارنج ميخورم تا خستگي در كنم .. اين چند خط را هم نوشتم كه شورم براي كاركردن بيشتر شود. (خرداد 88)
+ خواندن اين داستان را به دوستان داستاننويسم پيشنهاد ميكنم.
هـدا! يادت ميآيد با لحني غمگين و ناراحت، در پنجشنبهي باراني شهر تو گفته بودم اخبار را با Volume صفر گوش ميكنم. ديشب تصوير ابط.ـحي يكي از آن تصاوير بود. هميشه زبان تصوير فراتر از همهي زبانهاست. هدا يادت ميآيد!
بلاهت تنها چيزي است كه ازشان مانده. و اين تنها سرمايهي ماست.
+ اين است كه ميگويم اگر «نوشداروي وعده داده شدهي خدا » بيايد من يكي باور نميكنم آقا!
تلاشم براي تصور نكردنش بيفايده است. اُق ميزنم.
ميخندد و هزار كرم چاق سفيد، پشت دندانهاي مرتبش، ناتوان و خسته ميرقصد. چشمانش را دوخته به طرفي كه من نبودم.. لانهي بينورش پشت شيشههاي عينك مملو از كرمهاي قهوهاي ريز و نحيف بود؛ به نظر ميآمد شكمهاشان انباشته از فانوسهاي رنگي چشمانش شده باشد. از شقيقهي راست تا قسمتهايي از پيشاني ترك عميقي خورده بود و ميشد به راحتي، انبوه كرمهاي سفيد و چاق را ديد كه چطور در هم ميلولند و خستهاند از اين تني كه به نموشان اجازهي آزادي و پرواري ميداد. تمام ذهنم از اين پر بود: چرا به تماشاي اضمحلالي ايستاده بودم كه از تمام انسانيت، شمايلش را به دوش ميكشد و با اين حال لحظهاي از او چشم برنميداشتم؟
ماهها ميديدم مثل زنان كولي اشياء شخصي و كهنهاي را روي دستمالي كه روزگار سفيدش را گذرانده بود پهن كرده و در انتظاري نفسگير، خريدارش را ميجويد. من حتي يكبار هم هوس نكردم از نزديك نگاهي بهشان بياندازم. اما او با سماجتي توام آنجا نشسته بود. از شدت غمي كه در صورت و حالت اندامش موج ميزد كسي نميتوانست براي راندنش اقدامي كند. گاهي از شدت رنج ِ مشهودش آدمي پيدا ميشد تا مقدار ناچيزي به آرامي جلويش بگذارد و بدون اينكه نگاهي به بساطش بياندازد به سرعت از آنجا دور شود. يكبار هم خودم يك 100 توماني گذاشتم روي دستمال سياه و با نگاه خشمآلودش تندي از آنجا گريختم. در اين ماهها هر شب با زمزمهي اسمهايي متفاوت كه در گوش همهي شهر ميپيچيد مغازله راه ميانداخت و ميخوابيد. پوست همهي مردان شهر از زمزمههاي زن لمس ميشد و دختركان دلباخته اسمهايش ميشدند و هر شب با نامش به خواب ميرفتند.. زنان در هر كنج و كناري در آغوش مردشان آرام نميگرفتند و بيخواب ميشدند. و پسران بخت برگشته، لعنت گويان دلباختهي زني شده بودند كه در اندامش كرمهاي چاق وول ميخورد.
يك روز با كمال تعجب و ناباوري ديدم همهي اشياء بساطش را با سنگي ميشكند و تنها يك نام را فرياد ميزند كه هرگز به عمرم نشنيده بودم. و آيات عاشقانه و مومني را زمزمه ميكند كه گويي از دهان صاحب نام روزي شنيده بود. سر در نميآوردم كه علت اينهمه هياهو چيست اما مثل بقيه ايستاده بودم و نگاه ميكردم چطور با نفرت رژ قرمز را زير سنگ ميشكند و تهماندهاش را با انگشت به لبها و گونههايش ميمالد. ديدم اصرار دارد به همهي كساني كه به خاطر دردآلودياش تا به حال مقر نيامده بودند چه كريه و بد منظر شده بقبولاند او فاحشهي مرداني بوده و توانسته انتقام خودش را از صاحب نامي بگيرد كه از هويتش كسي خبر ندارد.
همه با اكراه ايستاده بودند به تماشاي ويراني زني كه از عريانياش هزاران كرم سفيد چاق بيرون خزيده و ميرقصيدند. زن با همان آرايش مختصر كه بيشتر بر تنفر چهرهاش ميافزود سايه مردي را ميبوسيد كه كسي نميديد. همهي مردها دلشان ميخواست جاي آن مرد ابله ميبودند كه زن با آن همه شيدايي و مهارت ميبوسيد. زنها در آغوش مردهاشان آرام نميگرفتند و دخترها با سايه معاشقه ميكردند و پسرها در حسرت بوسيدن آن زن لعنت ميفرستادند.
زن لباسهايي كه نيمه عريان نشانش ميداد از تن پاره كرد و به آرامي موهاي سياه ِ در هم ريخته و پُر از بوتههاي خشكيده را پشت كمر رقصاند و دستهاي سفيد و ترك خورده و زخمي را بالا گرفت و با ريتم آهنگ غمگيني كه زير لب زمزمه ميكرد اندام افسونگرش را ميرقصاند كه مردها با بدن برهنهي زنهاشان ترميم كرده بودند. كم كم ديدم سر زن با صداي شكستن پوكي روي زمين افتاد و به واسطهي موهاي خشن، از شانه آويزان ماند و بعد دستهايش از مچ و ساعد روي زمين ويران و تكه تكه پاشيد. هنوز پاها كوبان و تنه رقصان مانده بود. و كرمها براي رفع ملال ميخزيدند تا كف پاي زن و ميتركيدند.
بعد از آن اتفاق تا چند ماه در ميدانگاهي كلمات بريدهي شبح مردي شنيده ميشد كه هرشب قصه ميبافت به موهاي بلند دخترش.
نميخواهم حضور روشن زن را در تاريكي ذهن رسوا كنم. اما هر شب براي آنكه روي تخت آرام بگيرم ميگويم ماتوشكا گمشو.. از شنيدن صداي خيس ِ كرمهاي اندامش اُق ميزنم آنوقت كه سايهاش را رقصان برميدارد. انگشتم را در سوراخ گوشم فرو ميكنم.. حضورش را نميتوانم انكار كنم. اُق ميزنم.
-: تصورش نكن. توي بغل من اُق بزن.
قلب هزاران اسب رميده،
در من عاشق شد.
به صلاح من نبود.
اگر عشق را انكار مي كردم
هزاران اسب رميده،
مرگ من را با خود ميبردند.

زخم عقل - مسعود كيميايي- شمارهي صفحهاش دو قلب كنار هم«55»

