تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

حال قصه گفتن داشتم. ولي اين روزها سعي مي‌كنم بيشتر از هميشه به خودم برسم و انقدر خون دل نخورم كه چرا اين اونجوريه؟ چرا اون اينجوريه؟ توي همه چيز! آخرش اين شد كه به غير از تعداد معدودي كه مهم هستن برام كه شايد به انگشتاي يك دست هم نرسه يعني يكي دو سه چهار پنج نفري كه جمعاً.. ولش كنيد خب زيادن!

يكشنبه‌اي كه گذشت با هدا رفته بوديم لب رودخونه.. بهش گفتم چرا براي «برسد به دست خود خدا» امضاء ندادي؟ بهش گفتم فكر مي‌كردم خيلي‌ها بيان پاي كار و بخونن و امضاء بدن.. سه نفر رو هم بر خلاف عادت وبلاگي‌م به زور دعوت‌شون كردم تا آشفتگي‌هاي متني كه توي سرم غوغا كرده رو خاموش كنن. ولي خب يكي مسافرت بود.. يكي الطفاتي به نوشته نداشت.. يكي واقعا اصلا خواسته بود سكوت كنه. يكي به خاطر اينكه منم براش سكوت مي‌كنم .. اما هدا برام جالب بود. با تموم دلخوري كه اين اواخر از دست هم داشتيم اومد پاي كامنت يه هشت نه ده دوازده سيزده چهارده پونزده خطي نوشت و بعد آخرش هي نوشت امضاء امضاء.. بعد طي فرآيندي كه اصلا سر از فرمول‌هاش در نياوردم سكوت كرد و امضاء نداد.

شايسته بود اينجا ازش تقدير كنم. به خاطر اينكه متن رو خوند.. و حسابي حالم جا اومد.

نکته: اگه زياد عنوان به مندرجات پست نمي‌خوره به اين خاطره كه خيلي از حرف‌ها رو فقط دكمه‌ي ديليت گوش كرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه تغييراتي هم تو قسمت لينك‌ها دادم كه لازم ديدم اين مسئله رو توي اين پست پررنگ كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


سر را بر دستانش كه روي ميز خوابانده بود چرخاند و گفت: چرا از من مي‌پرسي حالش چطوره؟ وقتي مي‌خواست تمركز كند تا چيزي از دهانم دربيايد كه بعد با آن خِرم را بچسبد، خيره مي‌شد به جايي نامعلوم و تند و بي‌ملاحظه سوال پيچم مي‌كرد. برگه‌هاي كپي شده سؤالات را از روي ميز گرفتم و ديدم اشكالي از صورت را به شكلي نامفهوم و شلوغ در دفترم ترسيم مي‌كند.

نگاه‌ش كردم و گفتم اميدوارم حالش خوب باشه.

بعد نگاهي به من كرد. مي‌خواست چيزي بگويد كه قورت داد. مي‌دانم به غمي در چهره‌ام نگريست كه از ادامه دادن منصرف شد.

مي‌دوني من اين اواخر فهميدم دو نفرم. آخه همه خبر اون رو از من مي‌گيرن. و باز بقيه حرف‌هايش را در هاله‌اي از مه توي ذهنم ريخت.

ديروز رفتم بازار. از فروشنده پرسيدم اين موزها چقدر ممكنه بمونه. گفت بسته به نيازم بخرم. بعد گفتم 2 كيلو بكشه. گفت شما كه دو نفريد 2 كيلو زياده. گفتم 2 نفر چيه؟ ما يك خانواده‌ايم.

همان‌طور كه سرش پايين بود خنديد. و به من نگاه كرد كه چشم‌هايش با تبسم‌ش مغاير نشان مي‌داد. تمام ديشب و پريشب بيدار بود. گفته بود يك كله تمام 215 صفحه‌ي اقتصاد را خوانده.. گفته چقدر مضحك است بچه‌ها از اين درس به خاطر سخت بودنش مضطرب‌اند. تمام نمونه سوالات ترم گذشته را با راه‌حل درست برايم آماده كرده بود. با اينكه گفته بودم سر از اين مطالب در نمي‌آورم و زودتر جواب‌ها را برايم بياورد 4ساعت مانده به آزمون به من رساند.

پاهايش را روي ميز گذاشت و خودش را تاب داد طوري كه هر لحظه امكانش مي‌رفت با صندلي تعادلش را از دست بدهد و از پشت پهن زمين شود. غرق در افكارش به نظر مي‌رسيد.. به دفاترروي ميز سرك مي‌كشيد و گاه گداري چيزي يادداشت مي‌كرد. اغلب شعرهايي بود كه بسيار در ذهن‌ش تكرار مي‌شد. گاهي هم تصاوير فاتتزي. نمي‌توانست اشتياق دستانش را به نگاشتن نديده بگيرد. نمي‌دانم با همه‌ي بدخلقي‌هايش چطور اينقدر مي‌توانست براي همه دوست‌داشتني و خواستني باشد.

بلند شد و به اشياء اتاق نگاه كرد. چشم‌هاي جستجوگرش دنبال چيز خاصي نبود. مي‌دانستم احساس آزار دهنده‌اي او را بي‌قرار كرده. مشغول خواندن راه‌حل‌ها بودم كه يكدفعه گفتم: قرار شد تا فارغ‌التحصيلي‌ من صبر ‌كنيم. به نگاه دخترك تابلو خيره شد و گفت كه خوب است. گفتم هيچ فكر نمي‌كردم با وجود طلاقي كه اتفاق افتاد حاضر باشه منو بپذيره.

دست‌هايم را روبه‌روي صورتم مشت كردم؛ طوري كه با چشم‌هايم بتوانم حركات‌ش را ببينم. كه قلم در دستانم تاب خورد و افتاد. گفتم واقعا آرزو مي‌كنم شما دو تا به هم برسيد.

پاي لخت زن تابلو را با انگشتانش كشيد و حرفي نزد.

گفت: اون برات اين تابلو رو خريده؟ بي‌نگاهي به او گفتم كه بله. گفت خوبه كه ازش يادگاري داري. اينجوري هيچ‌وقت فراموشش نمي‌كني. خوش‌ به حالت.

كتابي را از روي قفسه‌ها برداشت و صفحه‌ي اولش را خواند. گفت: سعي كن اين جور اسناد رو منهدم كني. اين دوستي‌ها هر چند گذري و سطحي‌اند ولي براي اون احتمالا نيست.

به حرف‌هايش گوش نمي‌دادم. استرس سوالاتي كه انقدر آسان برايش حل شدني بودند و براي من انقدر سخت، داشت خفه‌ام مي‌كرد. نگاهم را از روي برگه‌ها برداشتم و از عقب سرم را تكيه‌گاه دست‌هاي قلاب شده‌ام كردم و بلند آه كشيدم. گفتم: كار خوب رو تو مي‌كني كه شب امتحان مي‌خوني! والله! وگرنه مثل من كتاب رو پوست بكن.. آخرش همه چي رو قاطي مي‌كني.

خنديد و همينطور كه پس كله‌اش را مي‌خاراند گفت مطمئني تا فارغ التحصيلي‌ت صبر مي‌كني؟

پاك‌كن را طرفش پرت كردم و خنديدم. بعد با لبخندي شيطنت آميز گفت: جدي مي‌گم! مي‌شه واقعا؟!

كتاب را بلند كردم و چيزي گفت كه نفهميدم. ناغافل در نقطه‌اي از افكار توي سرم ساكت ماندم. كمتر از دقيقه‌اي متوجه شدم كنارم نشسته و خيره شده توي چشم‌هايم. دماغ‌ش را كه گرفتم، دستم را كشيد. قسم‌ش دادم، مگر حرفي بزند. گفتم كه اينهمه مرموز بودن را كنار بگذارد. چانه‌اش را تكيه داد به دست‌هايش و گفت: ما به هم رسيديم. اينكه تو مي‌بيني و حالش رو مي‌پرسي يعني هست. يعني اينجاست. و صندلي را كنار كشيد؛ انگار مي‌خواست او را پهلو دست خودش بنشاند. انگار او تا حالا ايستاده بوده و ما را نگاه مي‌كرده.

25/4/88 ساعت19:54

________

+ يكي اينجا شبيه گذشته‌هاش شده. نمي‌گم چه كسي كه يك وقت هول نشه حواسش پرت شه دوباره برگرده به حالتي كه اصلا دوستش نداشتم.

يه هفته است كه عسل خاله رفته!

بعد نوشت به تاريخ 27/4/88 :

اخراجي‌ها همچنان اخراج مي‌شوند

وقتي توي روزنـ.ـامه‌اي مثل ايـ.ران و امثالهم كذب‌المحض مي‌بينم تيتر مي‌شود اطلاعاتي‌ها يهو و نمي‌دانم چي شد كه بند را آب دادند (خدايا نمي‌خواستيم ريا شود خدا قبول كند اين قرباني ‌را) و اسرار مملكتي را ريختند بيرون كه آقاي احـ.مـ.دي‌نـ.ژاد اين عزيز دل برادر مظلوم را كه با همه‌ي بلاهت‌ش شده ستون پنجم هـ.لوكاست و صـ.ـهيونيست(ديديد چه قندي تو دلش آب مي‌شود وقتي مي‌گويد "هلوكاست را زير سؤال بردم" اين گوگولي مگولي قصه‌ي ما!)‌، مي‌خواهد ترور كند و قبل‌تر خبر تيتر مي‌كنند كه دانه درشت‌هاي فلسطين اشغالي از روي جذبه‌ي ايشان ابراز نگراني كردند كه دوباره روي كار آمدند و واي واي چه بد! دوباره! واي چهار ستون بدن‌مون لرزيد! (و به ريش خزعبلات تيترهايمان بخندند) معلوم است بعدش تيتر چه مي‌شود. انقدر شيرين‌كاري بلدند اين‌ها كه نگو! ياد اين شعر  در ذهنم روشن مي‌شود:

 ما نمي‌توانيم با هم باشيم، راه ما جداست.
تو گربه‌ي قصابي، من گربه‌ي سرگردان كوچه‌ها
تو از ظرفي لعابي آب مي خوري،
ما از دهان شير.
تو خواب عشق مي‌بيني، من خواب استخوان.
اما كار تو هم چندان آسان نيست عزيز
دشوار است
هر روز خدا دم جنبانيدن!
(1)

بعد در حاشيه نماز جمعه ديروز مي‌نويسند: «طرفداران آقاي مـ.وسوي ترتيب خواندن نماز جمعه را بلد نبودند..علي‌رغم اينكه آموزش‌هاي مربوط در سايت ايشان داده شده بود بدون اينكه به صفوف نماز اتصال داشته باشند و همچنين در قالب گروه‌هاي چند نفره و با فاصله‌هاي زياد از هم و گاهاً مختلط، نماز خود را خواندند.» ياد فيلم اخراجي‌ها مي‌افتم كه حاجي جبهه‌شان (شريفي‌نيا) با آن لحن شيرين و گيرنُف‌ش پرسيده بود: اصولا كفن ميت چند تيكه است؟

آقاي كارگردان توي فيلم‌نامه‌ي بعدي‌ات بنويس كه اخراجي‌ها همچنان اخراج مي‌شوند.. بنويس چه شده كه همين‌ها با همه‌ي نابلد بودن‌شان در گرماي 40 درجه‌ي ديروز بيايند در صفوف نامرتب‌ بنشينند. شما خيلي پارتي داريد.. ببين به سيد ما اجازه مي‌دهند نقش سيد شما (سيدجوادهاشمي) را بازي كند.

ــــــــــــــــــــــ

۱- شاعر : حافظ موسوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


نامه‌ي سرگشاده‌ از زمين به آسمان

(مي‌شود گفت گلوله‌هاي برفي كه كف دست آسمان مي‌باريد)

نمي‌دانم چرا آرام نمي‌گيرم. جنون خاموش كلماتي كه ديگر وزن ندارد و از دهانم كه در مي‌آيد پوف مي‌شود. چيزي شبيه رنگ سفيد كه خواب مي‌بينم هر لحظه كه چشمانم را به نرمي مي‌بندم و به وحشت يك كابوس باز مي‌كنم. راندمشان.. صداهايي كه اسمم را به آهنگ سفيد زمزمه مي‌كردند. اينك منم كه با خودش هم نمي‌نشيند. نمي‌توانم سيل جنون آميز اين همه كلمه‌ي وحشي درون را در قالب جملات به سكون بنشانم. بيماري اكولالياي درونم عود كرده و هي حجم اينها را تكرار مي‌كند. آينه در آينه تكثير مي‌شود. نمي‌توانم خاموشش كنم.

تعريف سياه سبزي كه سرودم چه شده اينهمه را يادت كنم كه فراموشم كردي كه نشد تمام آسمان را آبي كنم اگر تكرار كنم شب كه سفيد مي‌شود و نمي‌شود كه بخوابم اين پشه‌هاي مزاحم و اين عرقي كه من غرقم توي ليوان چشم‌ها شكست مستقيم را تجربه مي‌كند فيزيك قانون انيشتين كه MC برابر است كه بمب اتمي ساخته شد كه حوا بيايد هبوط كند صبر كنيم كه شب بگذرد فردا صبح وقت هست. خون توي صفر و يك صورتم كشيده كشيده سفيد كه قشنگي توي لباس سفيد كه گرم است توي تن تابستان كه تاي چروك پالتو مي‌پوشي چقدر سرد است آسمان كه نمي‌بارد و شب كه اينهمه پنكه به سمتم باد مي‌وزد. بشين كه شب شده برايم حرف بزن. گوشم كر است نفوذ كرده آفتاب صبح به منافذ پوستم مي‌سوزد زخم‌هايي كه ديشب برايم پانسمان كرده بودي گيس سياه مرده‌ زني توي دست‌هاي نيرومند مردي كه زندگي مي‌كند به تمام معنا. شب شده باز كه آفتاب نسوزاند كه شب ستاره دارد و ماه كه آفتاب ندارد كه عرق بپچسباند موهاي بلندم را كف پوستم و صبرم را جيغ بكشم هي به پنجره دخيل ببندم و خواب كنم خودم را. شب شده شعر بخوان توي گوشم و خَرَم كن. كه عيسي مسيح بدمد مثل نسيمي توي صورتم قبل از اينكه وقتش را بگيرم تا  آماده شود براي صليب شدن و ميخ‌هايي كه توي تن من هم مي‌رود و پهلوي بانويي و سر برادري كه گوانتانامو زندان مخوفي است من نمي‌آيم كربلا. سياه پوشيده‌اي مگر محرم شده است كه امشب سياه است انقدر كه نمي‌شود دست‌هايم را ببينم باز كه چقدر خُنك است وقتي توي قلب تو خيس خورده. كفنم كه رنگ سفيد است مقاربت يا مقارن است با مغازله‌ي روز سفيد من كه شب در دامن اوج مي‌گيرد كه دلخوشم كه شب رسيده ابر را به دامن گرفته و گيسش را گذاشته روي صورتش و مي‌بارد كه بوي خيس باران خورده‌ي برگ‌هاي درخت‌هاي پهلو به پهلو شده كه باز دارم وزنم را از دست مي‌دهم كه انقدر سبكم و آسان مي‌روم انگار. كشيده مي‌شود شوك تا 120 تا بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا .. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. بيا ... بيا.. بيا.. بيا.. بيا.. نمي‌آيد پيامبرم كه سبك است روي تخت سفيد بيمارستان ِ بيماران اعصار. توي كما است و پزشكان گفته‌اند روزي بيدار مي‌شود و مي‌آيد كه جيغ كشيدن ندبه نمي‌خواهد صبح به صبح مگر چه مرگي‌تان شده كه هي مي‌گوييد دعا دعا دعا دعا دعا به جان خدا.. خدا جان مي‌دهد كه من زنده‌ام كه تو زنده‌اي كه اينهمه مخلوق زنده‌اند و در هم لوليده خوب و بدشان و خوب پيدا نمي‌شود در انبوهشان همه‌شان خاكستري مايل به سياه‌اند. و در ما مرده است خدايي كه از بس جان داده به زمين و آسمان فحاشي مي‌كنم و سرم را مايل مي‌كنم و غم توي چشمم را دودي كنم كه تو بيايي كه مگر بيايي و نمي‌آيي كه چقدر سخت است انسان بودن و از احساس سرشاري. توي چشمم نگاه نكند مي‌خارد مردمك سياه؛ مترسكش بيدار مي‌شود كه گنجشك‌ها دانه‌هاي چشمم را نوك بزنند كه بگذارند در دهان مردي كه دروغ را راست توي مناظره و جلوي دوربين و اينهمه جان بدهند در من كه اندكم و طاقت اينهمه خون كه درونم را پر كرده و دارد منفجر مي‌شود. شب كن! شب كن! شب كن! اينهمه روز آفت شده و دست‌هايم را تاولي كرده. كه خون مي‌تركد از هر دانه‌ي تسبيحي كه مادر مشغول شد به يا قاضي‌الحاجات. نرو توي خيابان كه حركت دوار زمين يعني هيچ بر هيچ. شروع هر جايي پايان آنجاست قصه نمي‌بافد گيس بلندم را مي‌كشد مردي كه زنده است به تمام معنا كه كما رفته است پيامبري كه پزشكان گفته اند روزي مي‌آيد كه خدا جان داده پس كي به فكر ماست؟ ما افتاده‌ايم اينجا و به نوبتي كه نظمش از كجاست مي‌ميريم. من مأيوس نيستم كه «مي‌آيد» دستم را داغ مي‌كنم اگر اينبار فراموش كردم. ولي چطور مي‌شود خدا كه مرده است از بس جان داده.

من هم قدم آن مرد زنده‌اي به تمام معنا مي‌شوم كه گفته امروز تماماً متعلق به سكوت است. در كوچه‌هاي پيچ‌خورده‌ي زمين كه از وقتي دنيا آمده از درد به خود مي‌پيچد. آن مرد كه در باران رفت در كماست. من منتظرم. اه اه اه همش بايد منتظر باشم. پياده مي‌شوم جايي كه شروع كرده‌ام. از كجا شروع كرده‌ام. شب شد باز. بايد بخوابم .. سفيد.. سفيد.. سفيد .. سفيد.. گمشده ‌است خدا كلمه‌هاي توي سرم و هي مي‌آيد و بي‌معني كفش و كلاه مي‌كند خودش را مي‌‌ريزد توي زمين سُر سفيد نامه‌ام. خدا آدرس جهنمت را برايم پست كن. آنجا كه وعده دادي جهنم بهتري است ما كه دستمان انقدر باز نيست (يعني خيلي دستمان را باز گذاشتي كه هر غلطي بكنيم) كه به بهشت برسيم همان جهنمت كه كافي‌شاپ‌ دارد. خدا تو هم بايد بشيني كنار دستم و از اين حميم بخوري. خودت گفتي! توي كتابت كه به قلم قسم خوردي! گفتي عدالت دارم. قبول كن گناهكاري خدا! به خدا قول مي‌دهم تنهايت نگذارم. هميشه به فكرت باشم. غمت را بخورم اصلا خيلي خوش مي‌گذرد من و تو توي جهنم هم كه با هم باشيم. هي يك عالمه خوشي نمي‌ريزم توي بغلت و يهو يك غم بزرگ بياندازم توي دامنت. نه نه خدا كه نمي‌شوم. من كه نمي‌خواهم منطق اينهمه فلسفه را به هم بريزم نشسته‌اند اينهمه تحليل كرده‌اند و اين متون را در آورده‌اند. همه‌شان را دوست دارم. تو هم كه دلت نمي‌خواهد جهان دوباره در سياهي عظيمش فرو رود.. همينقدر كه من هستم بس است. خدا اصلاً شما سر جايت جلوس كن. فقط برايم بنويس آخرش مي‌خواهي چه‌كار كني؟

_______________

+ مي‌توانيد پاي اين نوشته را امضاء كنيد. حتي مي‌توانيد قسمت‌هايي از نامه را حذف يا اضافه كنيد. البته با اشاره به اين جمله كه خدا در كتابش مدام تكرار كرده «الله عليم بذات الصدور».

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


گاهي رسيدن براي راهه.
گاهي راه براي رسيدنه.
گاهي تا وقتي راه مي‌ري انگار رسيدي.
+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


بـ.ـا.طـ.ـو.مـ.ش را طوري توي دست مي‌چرخاند، انگار حريف مي‌طلبد. اين همه سال كه رفته بودم دريا از اين جغله‌ها نديده بودم. بي‌آنكه به محمد نگاه كنم گفتم: چي شده كه اينجا پلاس‌اند! با بـ.ـا.طـ.ـو.م‌هايي كه به جاي بستن به كمرشون مثل زورگيرها توي دست مي‌چرخونن! نكنه خبر رسيده مردم با مايو اغتشاش راه مي‌اندازن!

برگشت و نگاهي به پشتش انداخت.

پارچه نوشت را سه نفري خوانديم :« ورود ميهمانان عزيز را با حفظ شئونات اسلامي به شهر بابلسر خيرمقدم عرض مي‌نماييم.»

اينهمه نبوغ در ادبيات ِ «تبريك» را بايد احسنت گفت. تازه اينكه سال اصلاح الگوي مصرف هم هست! دو مورد را در يك پارچه نوشت وارد كردند! احسنت دارد اينهمه گوش به فرمان بودن! بيدار بودن!.

سرمان را پايين گذاشتيم و از ساحل ماسه‌اي لذت برديم و عين خيال‌مان نبود اينهمه بلاهت. از تأييد ر.هـ.بـ.ر.ي. پيش از اعلام نتايج شـ.ـو.ر.ا.ي نـ.ـگـ.ـهـ.ـبـ.ـا.ن فهميده‌ايم اين دوره همه چيز پيش‌پيشكي است. پيشكي خبر مي‌دهند احـ.ـمـ.د.ي‌.نـ.ژ.ا.د را ملت تعيين كرده. مگر ما چه‌مان از ايشان در غيب‌گويي كمتر است! پيشكي مي‌دانيم چهارسال چه روي خواهد داد. نوسترآداموس هم نمي‌خواهد! اين ديده‌ها با همه‌ي خشونتي كه به آدم بار مي‌كند برايمان غيرقابل پيش‌بيني نيست؛ همچنان كه تحمل كننده هم نيست.

با مانتو و شال كه تن به آب زديم يكي از همين جغله‌ها درآمد كه "سوت.. سوت" من خم شدم و گذاشتم موج از روي شانه‌هايم بگذرد. گرماي آب را حس كنم و هم‌زمان خنكاي آبي‌اش در قلبم بپيچد. پلنگي! همچنان كه از رو نرفت گفت" سوت سوت"  به طرف ساحل رفتم و با ايما و اشاره گفتم "ماجراي سوت سوت چيه؟" وزن‌ش را روي پاي راستش ريخت و بـ.ـا.طـ.ـو.م‌ش را قايم كرد و گفت اينجا توي طرح است بگذاريد ساعتش تمام شود بعد برويد توي آب. گفتم اين طرح بانوان‌تون كه تعطيل كرده ما هم كه با لباسيم. گفت من اينا رو نمي‌دونم! نبايد بريد توي آب. كمي كه دورتر شد دوباره زديم به آب. دوباره هروله كنان آمد طرف‌مان كه " سوت .. سوت" تا نيامديم ساحل ول كن سوت زدنش نبود. برايش دست تكان داديم و لبخند زديم. تقريبا تمام پاركينگ فهميده بودند كه دو نفر خانم با مانتو و روسري زده‌اند به آب و اين جغله ول‌كن ماجرا نيست! گفتم اينهمه آقا 5 متر آن طرف‌تر زده‌اند به آب! توي طرح شما نيستند! ما آمده‌ايم وسط طرح شما!؟ (بگم!! بگم!!) گفت كه نبايد برويم توي آب و دورتر كه شد گفت بگذاريد ساعتش تمام شود هر غلطي دلتان خواست بكنيد!

گفتم آن قانوني كه تو لباسش را پوشيدي اجازه داده فحش بدي؟! همه‌ي نگاه‌هاي سنگين ريخت روي سر پلنگي. رفتيم توي آب. يهو ديدم سيل خانم‌هاي ترسوي مشتاق آبتني ريختند توي آب! دروغ نيست اگر بگويم براي لحظه‌اي از اين ترس خوردن ملس‌شان حالم به هم خورد. يكي‌شان نگاهم كرد و گفت مي‌شود دستم را بگيري! مي‌ترسم از موج. خواهرم با اكراه‌م دستش را گرفت و كشيدش سمت ما. كمي بعد صداي سوت بزرگتري توي ساحل پيچيد. به خواهرم گفتم با موتور و سرهنگ آمده بگيردمان! ديدم مرد ستاره‌دار! آمد و گفت خانم‌ها بروند توي طرح بانوان من خودم صحبت كرده‌ام كه راه‌تان بدهد. 5 دقيقه به اتمام طرح مانده بود. با وقاحت تمام بعد از اتمام زمان طرح‌شان، پرده‌ها را بالا زدند! اين هم از برادران مخلص و جان بر كف امنيتي! كه تلويزيون‌مان(1) گوشمان را پر كرده از رشادت‌هاي‌شان..

شب كه آمديم خانه خواستم اين همه اتفاق را بريزم توي يك جمله از امام علي(ع) و sms كنم تا خالي شوم از اينهمه كه ريختند توي دلم:« بشنويد و بفهميد و باور كنيد تا رستگار شويد». امان از دست اين حوادث غيرمترقبه‌ي طبيعي! در اثر عبور آرام خـ.س و خـ.ـا.شـ.ـاك و گرد و غبار باز هم سرويس كوته‌پيام دچار اختلال شده بود و نشد كه برسد به دست خود ِ گيرنده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1)حيف تو كه توي گوش‌ات چوب پنبه‌ي رسانه‌هاي خودي است و صداي مرا نمي‌شنوي. حيف من كه اينهمه فرياد را به تو پناه آوردم. خسته‌ام. بگذار سال‌ها از من و تو بگذرند و ما به هم نرسيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


هر چی که می‌خواد کلمه بشه و به زبون بیاد می‌شه «سفید»

: « سفید »

ســ فــ یــ ــد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


حسين ِ خاله 17 ماهگي‌اش را در حيات من مي‌گذراند.. عسل در آغوش خاله‌جونش

انگشت اشاره‌اش را مي‌برد سمت پرنده و با لحن پرسش‌گر ِ دلبرانه‌اي مي‌گويد: «چيه؟» علاقه‌ي عجيبي به اين قسم موجودات نشان مي‌دهد. بال زدن‌شان برايش رويايي است. وقتي تاب‌ش مي‌دهم تا اوج،‌ قهقهه مي‌زند. لب‌هاي خندانش را به دنيا نمي‌دهم. بس كه از ته دل شادم مي‌كند لبخند‌هاي بي‌دريغش. كودكانه نيست. هيچ وقت حس نكردم كودك است. او از دنياي بزرگ پر از نور به خانه‌ي ما آمده.. سوغاتي دست‌هاي مهربان معبود است.. اجابت خواهش‌هاي من در طلب آرامش.

دست‌هاي اشاره‌اش راهنماي دنيايي است كه از دست داده‌ام. دنيايي كه عجيب دلم برايش لك زده است. دست‌هايش را مي‌بوسم.. و گونه‌اش را؛ وقتي چشم‌هايم را نشان مي‌دهد و به زبان ما صداي‌شان مي‌زند كه اشاره‌اش را بفهميم. دريچه‌ي دست‌هايي كه وقتي به چشم‌هايم مي‌خورد آرزو مي‌كنم باز هم.. باز هم.. باز هم سايه‌اش را روي چشم‌هايم حس كنم.

يك هفته است كه جانم از ديدارش تازه شده. باران ِ حضورش عطر گل‌ها را به مستي پراكنده مي‌كند.

در اين اثنا اشك‌هايي كه پنهان مي‌شوند و غمي كه صورتم را چنگ زده ذره‌اي مرا به حال خودم وا نمي‌گذارد. خبرهاي سرد و تاريك انسان‌هايي كه از خفقان، صدايشان به گوش‌ خودشان هم نمي‌رسد. حنجره‌هاي تن‌هاي تنهايي كه قلب‌هايشان پر از فانوس‌هاي خاموش است و حكايت رنجي است از سال‌هايي كه گذشته و قرار است بگذرد.

تنها به تو مي‌گويم. تنها به تو كه «سينه مالامال درد است».. خالي از ادامه‌ي شعر خواجه‌ي شيراز «اي دريغا مرهمي». اين روزها از بس در افكارم پنجه مي‌كشند تا مرا به آرامش دروغين‌شان خواب كنند و خواب‌زده‌هايي كه از سردي و تاريكي لمس شده‌اند مرا به طغيان مي‌كشاند. به تو كه جايگاهت خالي است و مرا در آغوش كلمات و جملاتم به طوفان مي‌زند. دست‌هايم را هنوز گشوده دارم. از اين پايين سرد و موزائيكي  ِ قرمز تو را منتظرم. در چشم‌هايم غوغايي است كه دريايش آرام نيست. آسمانش خورشيدي نيست. دست‌هايش را گرمايي نيست.

_________________

ماهي‌گير سر قلابش كرم‌هاي منعطف و چاق و چله‌اي با مارك خارجي مي‌گذارد تا ماهي بگيرد. آن هم چه ماهي‌هايي! قرمز و كوچك و تماشايي! اينهمه وقاحت از سوي ماهي‌گير قلبم را جريحه‌دار مي‌كند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


:: به مرگ‌هاي خاموش ::

ملحفه‌ي سفيد را بي كوچكترين چين روي سرم مي‌كشند و مي‌گويند در اتاقش خودكشي كرده است. نامه‌هايم را به تو پاره مي‌كنند. من به فكر تنهايي بعد از خودم هستم كه تو را به اسارت مي‌كشاند. زنداني تو رهايي ندارد. كسي به فكر انزواي تو نيست.

:: به مخاطبين پست «اثبات» ::

مي‌گويد مي‌ترسم. مي‌گويم از چي؟ مي‌گويد از امريكا. دست مي‌كشم روي سرش و مي‌گويم در اين سال‌ها ما نشانه ] امريكا[ كم داشتيم و هدف ]ملت[ زياد. مي‌گويد يعني نترسيم. مي‌گويم بترسيم؛ اما نه از لولو. مي‌گويد يك عمر است كه از همين ما را ترسانده‌اند. مي‌گويم دايه‌ها]ي مهربان‌تر از مادر[ فكر نمي‌كردند به اين زودي‌ها دست‌شان رو بشود. مي‌گويد ما اسير چي بوديم. و نفس عميق مي‌كشد.

::.!!!!!.::

بالاترين مرگ براي انسان سياست‌مدار «مرگ سياسي» است.

:: شكواييه ::

آسمانا دلم از اختـــر و ماه تو گرفـت
 آسمـانا!! دلم از اختـــر و ماه تو گرفـت
آســــمانا! آســــــمانا! آســـــــمانا! دلـــم
               از
         اختر
     و
       ماه
         تو گرفت
                آسمان دگري خواهم و ماه دگري.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت   توسط ناهید  | 


خدايا! در انتظار آنم كه زيباترين اتفاقات رخ دهد. گرچه هيچ چيز روي زمين اين ندا را تأييـد نمـي‌كند اما! قلبم سرشار از اميد است.

صدايت توي سرم خون مي‌شود. نگاه تو با آن چشم‌هاي معترض در چشمانم خون مي شود. مي‌خواهم شانه‌هايت را بگيرم. مي‌خواهم دست‌هايت را بگيرم. مي‌خواهم تو را بنشانم روي صندلي‌ايي كه در حوصله ذهن تو نيست. مي‌خواهم با تمام توانم تو را بنشانم روي نيمكت. تو در نيمه‌ي خودت بنشيني و من در نيمه‌ي خودم؛ در سايه‌ي يك نيمه‌ي مشترك. اگر همينطور فرياد بزني و چشم‌هايت آتش گرفته باشد از اعتراض، باز هم  ترس را در وجودم قايم مي‌كنم.

مي‌گويم من هم معترضم. مي‌دانم تو هم هستي. اما اين فقط مقدمه چيني براي باز كردن صحبتي است كه نمي‌دانم چقدر طول مي‌كشد با تو. مي‌خواهم هرچه فرياد داري بزني. هرچه در سينه‌ات تو را اينطور در "دايره‌ي قسمت" به هياهو كشانده بشنوم.

زاهد از كوچه‌ي رندان به سلامت بگذر/ تا خرابت نكند تهمت «بدنامي» چند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت   توسط ناهید  |