تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

ما اختلاف داريم دوستان! ما به رأي‌هايي كه توي صندوق ريخته شده اعتراض داريم. اعتراض داريم و بايد تا آنجايي كه حق‌مان ايجاب مي‌كند پاي اعتراض‌مان بايستيم. اعتراض داريم دوستان! يادمان نرود كه ما معترضيم. يادمان نرود ما قانون داريم دوستان. ما قبلا پاي صندوق‌هاي رأي با شركت 40 ميليوني‌مان، بار ديگر به قانون اساسي و نظام اسلامي امضاء «آري» داديم. هنوز مُهرش و مِهرش خشك نشده دوستان! مثل حضورش در قلب‌هامان تر و تازه‌ است.

امروز شنيدم اعتراض ما مضحكه‌ي دست دول انگليس و امريكا شده. امروز شنيدم كه يك عده‌ به نام ما مسجدي كه مأمن قلب من و توست - و آواي روح‌بخش اذان‌ش اگر در گوشمان نپيچد روزمان حجم بزرگي كم دارد- را به آتش كشيده‌اند. امروز ديدم آدم‌هايي كه مهرشان به وطن از جنس "غيرت ايراني" نيست جواني را .. سرباز در حال خدمتي را.. زني را .. مردي را .. در خيابان به جرم عبورش به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند. من و تو با آن جوان نسبت نزديكي داريم.. با آن زن هم.. با آن مرد هم .. خيابان‌هاي ما مكان لبخندهاي ممتد به صورت همديگر بود. دست‌هايمان جز براي كمك به هم‌نوع دراز نمي‌شد! يادتان نرفته كه همه‌مان با سيلي صورت‌مان را سرخ نگه داشته بوديم. چند وقت است به روي هم  لبخند نزديم ؟ چند وقت است امنيت را به واسطه‌ي ما و هدف والاي‌مان لگدكوب كردند؟ چند وقت است پايمال هدف قشون‌هاي طماع و تفرقه‌افكن انگليس و امريكاييم. چرا خاموش نشسته‌اي هم‌وطن؟ چرا اين همه درد و رنج يكهو همه‌مان را بهت زده و منزوي در گوشه‌اي رها كرده و از هم غافليم؟

همين ديروز بود كه اعتراض‌مان را در وبلاگ‌هايمان به حمله‌ي فرهنگي امريكا و هاليودش و فيلم كذايي 300 گوش دشمن اصلي‌مان را كر كرده بود! همين ديروز بود كه پسر شهيدمان را گلگون آوردند. يادتان كه نرفته؟! با دست‌هايمان در باغچه حيات‌مان كاشتيم. اشك‌هايمان هنوز خشك نشده! از دردي كه ديروز بر دلمان گذاشت و امروز در ماست.

آنقدر مختار هستيم كه بيگانگان براي‌مان خط تعيين نكنند. آنقدر بزرگ هستيم كه در گوش خواندن دشمن براي جري كردن‌مان خنده‌دار به نظر برسد. اصلا آنقدر حق داريم كه خودمان راجع به هدف‌مان و چگونگي اعلام اعتراض‌مان تصميم بگيريم. امريكا و انگليس ِ تاريخ ديروز، همان است كه امروز هست.

واقعا چه كسي برنده است دوستان؟ فعلا بگذريم از احمدي‌نژادِ خاطي(؟چيز) با نطق‌ش در وليعصر تهران! امروز كسي برنده است كه سره را از ناسره كه فاصله‌اش به باريكي موي سفيدي شده تشخيص دهد. كسي برنده است كه هدف والايش را ملعبه‌ي دست اجنبي نكند. گرگي در لباس ميش! خبيث ِ حريصي كه قانونش «تفرقه بيانداز و حكومت كن»! و كاسه‌ليس‌ش امريكا و دست نشانده‌اش اسرائيل خون‌خوار!

من اعتراض دارم دوستان! من به خاموشي‌تان اعتراض دارم دوستان! قلاده‌ي اعتراض‌تان را به دست بگيريد و باز اين سگ‌هاي هار را با قلم‌هاي معترض‌تان ببنديد به نمايش‌خانه‌هاي دموكراسي‌شان كه هر روز در افغانستان و عراق و فلسطين و ..اكران دارد. اين دشمن ستاره‌دار است! اخراجش كنيد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


+ موج نا آرامي‌ها و اعتراض مردم و عدم امنيت در سطح شهر بابل.

+ ضعف نيروي انتظامي در كنترل شهر بابل حتي به مدد لباس شخصي‌ها

+ عدم مجوز وزارت كشور به اجتماعات،  شور اعتراضات گسترده به آراي مأخوذه را به بي‌راهه مي‌كشاند.

+ چرا اجتماعات احمدي‌نژادي «بله» و در مقابل اجتماعات مير حسين موسوي «خير»؟؟

+ احمدي‌نژاد با بي‌اهميت جلوه دادن و توصيف موج اعتراض 13 ميليوني به مشتي خس و خاشاك و تبديل شور انتخاباتي به "ميدان فوتبال" و "برد و باخت"، عامل اصلي اغتشاشات و اعتراضات مردمي است.

+ ادبيات احمدي‌نژاد در وليعصر تهران خشونت‌آميز و غيراسلامي و به دور از تدبير سياسي بود.

+ همچنان آمار با واقعيت فاصله دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


حيف‌م آمد اين شعر را با تمام سرفصل‌هايي كه دست مخاطب مي‌دهد تنها در FaceBook بگذارم. احساس مي‌كنم شاعر قبل از سرودن شعر حسابي به نقطه‌اي پر درخت خيره بوده. خيلي خيره.. خيره خيره .. اين شعر را دوست دارم.

"مرا كم
اما هميشه دوست داشته باش"
اين وزن آغاز من است.
عشقي كه گرم و شديد است
      زود مي‌سوزد و خاموش مي‌شود.
من سرمايت را نمي‌خواهم
    و نه زرد يا گستاخي‌ات را
    عشقي كه دير بپايد
            شتابي ندارد
گويي براي تمام عمر وقت دارد
مرا كم
اما هميشه دوست داشته باش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ گاهي آدم‌ها چقدر بدبخت مي‌شوند. به حقارت بعضي بايد گريست. مادر فقط يك روز است و يك كادو براي آن روز كافي است. گاهي حقارت به زير صفر ميل مي‌كند. گاهي تبريكات حتي در حد تلفن كردن مي‌رسد. البته از آنهايي كه زحمت ِ كشيدن شمايل انساني را به روح (؟ چيزشان) تحمل مي‌كنند اگر بگذريم.

+ خدا مي‌داند ديشب چند بار اين جمله را با بغض ِ فروخورده زمزمه كردم. «مادر مرد. از بس كه جان ندارد.»
فيلم "مادر"- ديالوگ شخصيت غلامرضا

+ يكي از دوستان كه اخيرا فهميده‌ام ارادت عجيبي به شعرهايم دارد پرسيد تازگي‌ها چه شعري گفتي. من كه موضوع را نمي‌دانستم به شوخي گفتم: «تمام تنم درد مي‌كند/ شست پا جدا» گفت مگر شعر طنز هم مي‌گويي. با تعجب نگاهش كردم و خواهرم خنديد. يكي از اين شعرها هم تازگي‌ها گفتم. البته به سياق دختر لوس مامان: «ماماني ماماني/ عشق مني ماماني.» انقدر بت‌شكني مي‌شود در شعر كه شايد يك روز ديديم – هيچ چيز ناممكن نيست – يك دفتر به اين سبك از گوشه و كنار چاپ‌ريز‌گاه درآمد. خدا را چه ديديد. البته به عنوان پ.ن بگويم هر گونه دفتر شعر به اين شكل را از طرف خودم تكذيب مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


ساعت 5/3 سوار تاكسي شدم. سرم پر از سكوت بود. هميشه كه ذهنم پر از حرف و اعتراض به حالت موجود مي‌شود سكوت غريبي راه حرف زدنم را مي‌گيرد. مي‌دانم وقتي برسم خانه ديگر ناهيد سابق نيستم. سوال‌ها را چپكي جواب مي‌دهم. نمي‌دانم روحم مال كجاست تا آنجا جستجويش كنم. نمي‌دانم وضعيت خيلي بدي است. ديروز از هميشه‌ي عمرم غمگين‌تر بودم. شور و هيجان مردم توي ماشين‌هاي‌شان. چهره‌هاي آشنايي كه تا ديروز در ستاد رقيب تن رقصان جماعت شده بودند سر از شور كانديد 24 ميليوني درآورده بودند و خيل دانشجوياني كه چشم‌هايشان از سر اعتراض و خفقان حاكم از حدقه بيرون زده بود و عليه سياستمداران و مردم خواب‌زده‌ي بيدارنما فرياد مي‌زدند : «مرگ بر اين دولت مردم فريب». من براي تنهايي‌شان ترسيده بودم . براي جواني‌شان براي فرداي‌شان ترسيده بودم.. راننده تاكسي از اشك من تعجب كرد اما سكوت كرد. و روبه‌رويشان مردان و زناني كه به چشم ديده بودمشان كجايي‌اند و امروز مي‌بينمشان چطور مضحكه‌ي دست شده‌اند

حتي روز انتخابات ديدم دختري كه تمام سبز پوشيده بود نوشت : دكتر محمود احمدي‌نژاد. ديدم زني با چادر سياه نوشت ميرحسين موسوي. ديدم دختر مطلقه‌ي همسايه نوشت ميرحسين موسوي. برادرم نوشت ميرحسين موسوي. مادر نوشت احمدي‌نژاد. بابا نوشت ميرحسين موسوي. خواهرم نوشت احمدي‌نژاد. و اگر حسين ِ خاله بود و مي‌توانست راي بدهد مي‌دانم مي‌نوشت ميرحسين موسوي. ديروز درد بود.. غم بود.. اعتراض بود .. توهين بود.. شعار بود .. يك عده‌ي - خيلي زياد – بي‌خبر از همه چيز بود .. فريب بود .. قلب‌هايي با چراغ‌هاي خاموش .. در من فقط غم بود .. حزن بود .. اشك بود .. خون بود .. اينها كه در مقايسه با قلب خيلي از دوستان پرشورم هيچ نبود. ديروز فقط عصباني نبودم. چون اين روز را پيش‌بيني مي‌كردم. گرچه 13 ميليون هم زنگ خطري براي دولت دهم است. اين اعتراض 13 ميليوني به عملكرد احمدي‌نژاد زياد اگر نباشد كم هم نيست. دلم مي‌خواست توي برگه‌ي انتخابم كنار اسم كانديدم بنويسم اعتراض! اعتراض! براي اعتراضم هست كه رأي مي‌دهم. براي گفتن اينكه تو خوب نيستي احمدي‌نژاد..

بالا بردن نقدينگي براي جامعه ايراني اگر چيزي جز تورم نداشت براي سياست ايراني افتخار انتخابي 24 ميليوني شد تا شبكه‌هاي خارجي چشم‌هاي خودمان را خيره كند به گفتن به‌به! به‌به! چه دموكراسي خوشمزه‌اي شده.

اينجا اگر اشك‌هايم نبودند تا صفحه مانيتور را تار و خيس نشان دهند خيلي بيشتر شرح روزي كه بر من گذشت را مي‌نوشتم. كاش مي‌توانستم بطيارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


صداهايي كه سابقاً جريان داشتند و هنوز پژواك دارند مرا از رفتن بازداشته. خوب مي‌دانم دقايقي كه با آن‌ها سپري كرده‌ام هرگز تكرار نمي‌شوند. من از روزهايي كه ديگر نتوانم به يادشان بياورم، مي‌ترسم.

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

از اينكه هر روز به ياد مي‌آورم و مي‌بينم نيست خسته شده‌ام. رسيده‌ام به روزهايي كه خيلي ازشان مي‌ترسيدم.


از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ جايزه ادبي صادق هدايت 1388 

+ دلم براي خواندن اين سايت تنگ شده است. و نوشتن در اين وبلاگ با همه‌ي آرشيو پاك شده‌اش.

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


دست مي‌برم به طناب و گردن له‌شده‌ام را از ميان بازوان خسته‌اش بيرون مي‌كشم. سالهايي كه گذشته‌اند را در يك كلمه بيان مي‌كنم. تنها يك كلمه كه حوصله‌تان سر نرود. گذشته‌ها گذشته‌اند. يادتان باشد پشت سرم آب نريزيد. اگر هم يادتان برود ديگر هيچ فرقي نمي‌كند. اين مسافر باز نمي‌گردد.

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ اين زن را بسيار دوست دارم. متانت و وقارش دريا را آرام مي‌كند و باران را سرريز.

+ هر چه مي‌خواستم سكوت كنم نشد از اين متن بگذرم و پيشنهاد نكنم «بخوانيد».

+ این ندانستن شکل رنجش بسیار شبیه تنهایی خود خواسته است.. شکل بسیار غم انگیز و درهم یک زندگی در بی‌خبری برای به تعادل رساندنش.. من این بی‌خبری‌ها را خوب می‌شناسم.

+ يكـــــــــ نفر! تنها يكـــــــــ نفر! تنــــها اگر بخواندم! برايم بســــــــــيار است. اين آقا يكي از اين يكــــــــ نفرهاست كه بايد قدرش را بدانم.

+ قول مي‌دهم ديگر مسلسل‌وار به روز نكنم. اگر يادم رفت به يادم بياور! ــ به راستي كتاب بي‌نظيريست ;)

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


رفته بودم جنازه‌ام را بردارم. ديدم بتي كه مي‌پرستيدم هنوز شكسته. لباس‌هايم از كمد زبان درازي مي‌كنند. ظاهرا كسي يادش نيست خيلي وقت هست كه نيستم. رفتم جلوي آيينه و خودم را نديدم. چقدر دلم مي‌خواست آن رژ صورتي اكليلي دوباره لب‌هاي كبودم را روشن كند تا خم شوم و بار ديگر بتم را ببوسم و مثل هميشه كه انگار فردايي نيست، تخت بخوابم. سيماي اتاقم را مي‌نگرم. «گفته بودم كه " تو " را براي هميشه دوست دارم و "هم‌ اكنون" هميشه‌‌ي من است.» كم مانده بود جنازه‌‌ام جان بگيرد كه تندي رفتم. وقت نشد خداحافظي كنم. جنازه‌‌ام جا مي‌ماند.
 ها مي‌‌كند توي صورتم. بخار اندود مي‌‌شوم. طرح لب‌‌هايش را روي گونه‌ام جا مي‌‌گذارد و مي‌‌نويسد « هميشه هم‌‌اكنون است ». دست‌‌هايم را قايم مي‌‌كنم. انگشت‌هايش طرح زندان است.

- فصل‌هاي مياني

كاش هر وقت هوس كردم باران بيايد اين آسمان تندي نزند زير گريه. خيلي لوس شده‌ام. نكند اين را بشنود و ديگر نبارد؟ نكند ..  . سينه‌ريز سوزانش از زير شال سفيدش پيداست. آسمان هم خورشيد دارد هم باران. چشمك مي‌زنم كه چقدر خوش تيپ شده‌ است و نگاهم را مي‌اندازم روي زمين و ريز مي‌خندم. باران قلنبه قلنبه  كج مي‌بارد. از روبه‌رو صورتم را خيس مي كند. دستم را مي‌گذارم روي صورتم و مي‌دوم زير درخت. مي‌ايستم و درخت را در آغوش مي‌گيرم. همين‌طور كه تاب مي‌خورم و باران هم مي‌نوازد با خودم مي‌گويم كاش هيچ وقت از يادم نرود كه بسيار دوستش دارم.


- فصل‌هاي مياني رو به پايان

گفتم ساده‌تر بگو. گفت ساده خيلي خوب است. همانقدر كه زود جا مي‌افتد زود هم از دست مي‌رود. گفتم چقدر تغيير كرده‌اي. گفت همه چيز تغيير كرده است. گفته بودم ساده‌تر بگو. هنوز در فصل اول بودم. بي‌آنكه به روي خودم بياورم ما در فصل آخريم و اين همه جاده زرد آجري هيچ است. ترسيدم بگويم آيا هنوز دوستم دارد. فكر مي‌كردم همه چيز يعني همه چيز.

- فصل‌هاي مياني رو به آغاز

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


ديرزماني‌ است كوله‌بارم را بسته‌ام. اما هنوز نتوانسته‌ام با كسي خداحافظي كنم.

مي‌دانم بعد از مشايعت‌م هرگز ديگر باره به يادم نمي‌آورند.

- از فصل‌هاي مياني

در كوچه ديشب باراني باريد كه نم‌نم بود. به هم‌قدمم گفتم: چقدر اين باران را هوس دارم. پرسيد. صورتم را پهن نوازش‌هاي باران كردم و سكوت. الان فكر مي‌كنم بيشتر وقت‌ها از تنهايي مي‌ترسم. يا ترس ديگران از تنها بودن مرا به اين بودن كشانده. يا ديگران مايل نيستند تنهايي يك نفر را ببينند. اما با اين‌همه سر بر شانه‌ي هم‌قدمم، كوچه‌ي دراز ِ تاريك را رفتم. هرگز تا بدين پايه در غم، مسرور نبودم.

- فصل اول

لال باغ! من اين گويش را دوست دارم. و سعي مي‌كنم همين روزها ياد بگيرم.

- فصل دوم

از مجموعه‌ي

اگر يادم رفت به يادم بياور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  | 


يك قطره اشك در كره‌ي چشمم هست
نمي‌افتد

از مجموعه
اگر يادم رفت به يادم بياور

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت   توسط ناهید  |