تنهايي برميگردم. آينه در دست نيها ميشكند و يك تكه از هزار تكه كنار پايم ميافتد.. دردش ميبينم كه در حال زايمان است.. نيها را به دندان گرفته كه صدايش نپيچد توي گوشم.. ميخواهم بداند كه نميشنوم.. از كنار آينه ميگذرم. درد زايمانش طولي به اندازه يك عمر دارد.. از بچهاي كه هيچوقت متولد نميشود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
:: گفت الان ميرويم حرم آقا.. ماتم برد. دامنش را جمع ميكند و پاي راستش را بالا ميبرد و ميگذارد توي عكس. چقدر دور و دست نيافتني به نظرم ميآييد .. تنهايي و كوچكي چقدر درد است آقا.

درختها حسرت آغوش هم را ميكشند
و در ارتفاعات
سرشاخههايشان را در شانههاي هم فرو ميبرند.
درختها عاشقاند
و دستهايشان درعميقترين ريشهها به هم ميرسد
لبهي همه چيز تيز است. لبهي حوض.. لبهي خودم.. لبهي تو.. حتي آن ماهي تيز قرمز ِ خوشرقص..
اين روزها نميشود به كسي حتي نزديك شد و به يادش آورد.
شارژ گوشي تمام شده است. ميبندمش به دكان اديسون. ميپيچم توي اتاقم كه در طبقهي فوقانياش هميشه رفت و آمد دارم. داستاني توي سرم ميگذرد. از همانها كه وقتي به سرم ميزند در هيچ شرايطي نميشود رهايش كرد.
روبهروي مانيتور.. رقاصههاي دستم روي كيبورد.. لبخندي متفكرانه روي لبهايم. الان دارم دقيقا به ماجراها فكر ميكنم. به دقايقي كه بين آن زن و مرد رد و بدل شد. دستها و پاها.. شب.. درد.. هاه! هـــــــاه!
به نظرم ميآيد كسي صدايم ميكند. به نظرم خيال ميكنم. بيخيالم.. البته بيشتر وقتها همينطورم. ادب و نزاكت در تنهايي يادم ميرود. وحشيام.. كه روي آسمان و زمين نيستم.. بيقرارم.. بي رحمم.. ياغيام.. سراسيمهام..
زن ميگويد كه دوستت ندارم چون نميتواند خودش را راضي كند به بقا.
مرد ميگويد دوست داشتن من به بقا عشق ميگذرد نه تواليد
زن ميگويد قلبت را نياور! من نميخواهمش
مرد ميگويد "لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويات محرمي نيست".
زن استيصالش را پنهان ميكند. چون اهل گريه و ضعف نيست. پانتوميم مرد آغاز ميشود. دست ميبرد سمت قلبش. انگار قلب در سراسر بدنش ريشه دوانيده كه مدتها سعي در بيرون آوردنش ميكند. زن نگاه ِ قلب ميكند و ريز ميخندد. مرد اما انگار ماسك گريه و خنده انداخته روي صورتش. ميگذارد جايي دورتر از خودشان. مرد نگاه وحشي زن مي كند. دستها و پاها.. روز .. درد .. هاه! هــــــــــــاه!
بيرحم و ياغي به زن نگاه ميكند. زن بقا عشق را درك نميكند. مرد قلبش را برميدارد. توي سينهاش جا نميشود. تلاش ميكند و به زحمت سر جايش ميگذارد. قدمي دور نشده قلب از سينهاش ميپرد بيرون. زن نگاه عصبي مرد ميكند. مرد خم مي شود و قلبش را توي جيبش ميگذارد. زن ميگويد گريه كن! با تحكم مي گويد گريه كن. مرد چشمانش ريز ميشود. خودش را ميبندد به درخت. كمي بعد از زمين ارتفاع ميگيرد. مثلا سالها گذشته. مرد قلمه شده به درخت. از دستان چوبياش قلب ميوه ميشود. زن زير سايه درخت مينشيند. ميوه را ميچيند. خاطراتش را به ياد ميآورد.
مرد از حالت پانتوميم خارج ميشود. با كمترين فاصله كنار زن مينشيند. زن لبخند سبكي روي لبهايش مينشيند. دستانش ميلرزد. اندامش لمس شده.
دستانم بيحس شده. چيزي مرا از ادامه داستان باز ميدارد. قلبم صدادار ميتپد.. وحشي .. بيقرار.. بيرحم.. سراسيمه.. فكر ميكنم شارژ گوشي تمام شده. گرسنه و بيطاقت ميروم طرف فوقاني اتاقم. 7Miss Call... 7New Messages... آخرين SMS را ميخوانم. «دوستت دارم. براي هميشه خداحافظ.»
..:: تقديم به 5 ارديبهشت به لبخندهاي سربهزير تو ::...
_____________
:: پيمان هوشمندزاده خودش و خوانندگانش را سر ميبرد توي نوشتههاش!
:: ناگهاني به سرم زد بروم انجمن آقاي شريفي.. آن كارگاه شاعرانهي زيبا.. ديدم همه هستند.. از قديميها همه اينجا هم هستند و هنوز مينويسند.
حسن شيردل .. هاني شجاعي .. حسين شيردل و بانويش معصومه .. سعيد پُرسا .. علي سروي .. حسين حقيقيان .. برديا بيژني ..
متاسف شدم!. از بانوان داستاننويس ِ هم دوره، خبري نيست..
:: با خودم ميگويم بلاگفا جان با اجازه سلامٌ عليكم!
خيلي وقت بود راجع به FaceBook شنيده بودم. اما خب فكر ميكردم يك چيزي تو مايههاي Yahoo360˚ است كه اصلا از اين پديده خوشم نميآمد. راجع به FaceBook دعوتنامههاي زيادي از طرف دوستان به دستم رسيد كه مايه تعجبم ميشد. چون اول) مشغله كاريشان بهشان اجازه وقت گذاراني توي اين نت بازيهاي مرسوم نميداد و دوم) FaceBook چه چيز جالبي برايشان داشت.
تا اينكه دعوتنامه خيره كنندهاي از طرف پرمشغلهترين دوست به من رسيد كه نشد بگذارم و بگذرم. خلاصه رفتم يك فيسبوكي شدم و با پديدهي شگرف در عمر بلاگنويسي روبهرو شدم. جالبترين بخش قضيه اين بود، در هر بازديدم نوشتههاي دوستاني را كه Add كرده بودم و مطلبي درج كرده بودند ميديدم و مهمتر اينكه فقط همان دوستان بودند. واقعا خيره كننده است! ديگر لازم نبود هر بار به سايتشان سر بزنم و ببينم مطلب تازه Publish كردهاند يا نه.
هميشه آرزو داشتم بازديدكنندههايم را خودم انتخاب كنم. رمزي بدهم و بيايند مطالبم را بخوانند. يك جورايي انجمني كار كنم و زيرزميني.. باورتان نميشود! كه فيسبوك اين مجال را برايم مهيا كرد! باور كنيد خب!
و ديگر اينكه اشخاص كامنتگذار به هيچ عنوان با اسمهاي سرخپوستي نميتوانند كامنت بگذارند. هركس با نام و عكسي كه upload كرده ظاهر ميشود. خب اين يعني FaceBook خيلي كارش درسته!
البته تا جايي كه من دستگيرم شده همه اين پديده را جدي گرفتهاند و سعي كردهاند خودشان باشند. از عنوانهايي كه هر كس براي وبلاگش علم ميكند خبري نيست. سادهي ساده است. قالب و ادا و اطوارهاي وبلاگي ما را ندارد. خلاصه اينكه خيلي خوش ميگذرد شما هم بياييد!
اين پديده آنقدر جالب و جذاب است كه فكر كنم مدتي آنجا به روز خواهم كرد. دوستاني كه دعوتنامه مرا دريافت نمودند لطف كنند و از آنجا پيگير نوشتههاي من باشند. خلاصه اينكه فكر نكنم دلم براي بلاگفا تنگ شود. تا خدا چه بخواهد و روزگار چگونه بگردد..
_______
راستي! گمانم اين فيسبوك آرشيو ندارد.. خب! هر گلي يك خاري دارد -گرچه اين خار خيلي دردآور است- درست گمان بردهام؟
فعلا به اميد ديدار blogfa!
+ منتظر کامنتهای شما برای پست گذشته هستم...
+ در بلاگفا از هدی برای کامنت زیبایش ممنونم.. در فیس بوک از آقای لک مظاهری هم ممنونم..
دیگر اینجا باز نمیگردیم
تنهایی را میانمان قسمت کردهاند
جسارت نیست
ترس مستولی است
دردها دیگر از عشق نیست
در اندام برهنه زندگی رقصیدن گرفته
دیگر برای ابراز دوست داشتن پیشانی کسی را نمیبوسند
چه بر ما رفته است؟
چه شد که اینهمه تسلیم و سر افکنده
به تقدیر/ محکوم شدیم
و زندگی قانون محتومی دارد
تکذیب
تخدیر
تناسخ
هیچ غسلی یارای تطهیرمان را ندارد
روی زمین زنجیر تنیدهایم
به درد بیماری عنکبوتی
شنیدهام مریم نوزادی زاییده
که به آیههایش ایمان میآورم
\صبح خيلي زود اول ارديبهشت/

