تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

شكافتن رج‌هاي مردي كه زن بافته بود

دستم را گذاشتم توي دست‌هايش. بهش نگفته بودم اين اولين ديوانگي است كه انقدر ساده به پاي كسي مي‌ريزم. كسي كه اصلا نمي‌شناسدم. اين را بعدا فهميده بودم. خودش بارها به من گفته بود كه اصلا مرا نمي‌شناسد. چرا احساس قرابت من به او لحظه‌اي تركم‌ نمي‌كرد. به خودم مي‌گويم اين همه بي‌نشانگي را پاي كدام معادله حل كرده‌ام.

موهايم را محكم گيره مي‌كنم پشت سرم. يك لاخه مو روي پيشاني‌ام مي‌ريزد. عصبي لاي موهاي بسته‌ام مي‌پيچانم. مادر صدايم مي‌زند. ايوان خانه پيدايش مي‌كنم. يك طرف ملحفه را دستم مي‌دهد. از پهلو مي‌كشيم تا صاف شود. مادر ثروت بزرگي دارد. مي‌تواند به تمام ملحفه‌هايي كه به سفيدي خانه‌اش مي‌افزايد روشني بدهد. مادر هميشه به تميزي خانه اهميت مي‌دهد. هميشه با وسواس خانه را تماشا مي كند و خيلي راحت مي‌تواند لكه‌هاي روي شيشه‌ را تشخيص دهد. من هيچ وقت نتوانسته‌ام؛ براي همين مادر هميشه مي‌گويد «خونه‌ي تو چي از آب درمي‌آد». مي‌خندم به مادر. مادر آه مي‌كشد مي‌گويد لجوجانه بهش لبخند مي‌زنم. مادر اما نمي‌داند كه من واقعا نمي‌توانم ببينم. يا شايد نمي‌دانم گرد و خاك‌ها دقيقا كجا را براي نزول اجلال انتخاب مي‌كنند. براي همين با ديدن گرد و خاك‌ها با لبخند به مادر نگاه مي‌كنم و مي‌گويم « مامان ببين چقدر گرد و خاك اينجا هست». انگار طلا پيدا كرده‌ام. مادر نگاه مي‌كند و مي‌گويد «اگه پاهام درد نمي‌كرد نمي‌ذاشتم خونه اين شكلي بشه». با خودم فكر مي‌كنم مادر خيلي وسواس دارد. اما بابا مي‌گويد من بي‌خيالم. ولي من فكر مي‌كنم؛ اما نمي‌توانم بلند ابراز كنم، چيزهايي مهم‌تر از پيدا كردن گرد و خاك توي زندگي‌ام هست. مثلا حس‌ها.. حس وقتي يكي را با يك جمله مواجه مي‌كني.. با يك برخورد او را به تنش وادار مي‌كني.. هي با حس‌ها و برخوردهاي اين وآن درگيري. يكي از آن سر دنيا، بيكاري به سرش مي‌زند كه خانم من عاشق‌تان شده‌ام.

من اما نيازي به عشق ندارم. من عاشق حسم. عاشق نگريستن به اين جهان تو در توي درون. برخوردهايي كه چطور مي‌شود در بحراني‌ترين لحظات با يك راه حل خوب تمامش كرد. عشق كه توي مشت كسي جا نمي‌شود.

مادر اما مي‌گويد جوابشان را چه بدهم. مي‌گويم اگر ارزشش را دارم بگو صبر كند. من هنوز نمي‌توانم خانم خانه‌اي شوم. هنوز بلد نيستم قرمه سبزي درست كنم. حتي بلد نيستم كي‌ بايد برنج را آب كش كرد. حتي نمي‌دانم چه وقت نياز هست كه ملحفه‌ها را شست. مي‌ترسم يك وقت با اين جمله روي شيشه و آينه كه «منو تميز كن!» روبه‌رو شوم و آنوقت بخندم و زيرش عكس آدمك زبان‌دراز بگذارم. بايد اين‌ها را ياد بگيرم. «مامان من هنوز كوچولوام. به دستام نگاه كن!»

بعد خودم هم عجيب به دست‌هام نگاه مي‌كنم. توي اين دست يك دست ديگر هم جا مي‌شود. به مادر نگاه مي‌كنم. مادر مي‌خندد. خيلي مي‌خندد. از آن خنده‌هايي كه هيچ گريزي از نخنديدن ندارد.

گمانم اين‌ بار جواب مادر را داده‌ام. اما من جايي از همين كره‌ي خاكي به حقيقت مردي را حس كرده‌ام. خوب مي‌شناسمش اما او مرا نمي‌شناسد. حتي دست توي دست‌هايش گذاشته‌ام. حتي نشسته‌ايم و يك دل سير براي هم حرف زده‌ايم. انقدر واقعي است كه نمي‌توانم به خودم بقبولانم دچار رويا شده‌ام. ترسناك است كه من دچار رويا شده باشم. مگر مي‌شود ؟ من واحد بودم پس چطور مي‌توانستم دو تن باشم در يك روح در قالب يك جسم. پس چرا او تكثير شد. در تن‌ها تكثير شد. مكثر در صداي اين.. در كلام آن .. در رفتار اين .. در مهرباني آن ..

مادر من فكر مي‌كنم؛ اما نمي‌توانم ابراز كنم، هنوز بزرگ نشده‌ام و در روياهايم مردي است كه به هيچ كدام از اين‌ها كه نشاني‌ام را بلدند نمي‌ماند. من مي‌توانم اين را حس كنم.

26/12/1387    ناهيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت   توسط ناهید  | 


 

+ زمين تو را فراخواند تا بهار با تو شكوفه دهد. اما مگر نمي‌دانست چون تويي هرگز نخواهد پروريد.(19/12/1387شمسي) +

پارسال همين موقع از مشهد داشتيم برمي‌گشتيم. حاج‌آقا منو مي‌شناسي؟ بلند بگو «همسفر مشهد من كدومتون هستيد دخترا؟» من بخندم و دستم را ببرم بالا كه من! سلام حاج‌آقا .. بعد براي اينكه معصومه هم بخنده بگو «همسفر مكه‌ي من كدومتونيد دخترا؟»

حاج‌آقا بازم هوس تاس‌كباب دست پخت تو رو كردم.. چرا پا نمي‌شي برام دوباره با اون دستاي لرزونت گوجه‌هاش رو قاچ بزني.. بگي اين‌ها رو بايد با حالت مخصوصي قاچ زد.. من هم هي نيگا نيگا بكنم و بخوام از روي دستت ياد بگيرم.

حاج‌آقا بگو قرصات رو كجا گذاشتي بيارم؟ بگو رو كدوم تاقچه، كنار كدوم كتاب، رو كدوم ميز گذاشتي برات بيارم حاج‌آقا؟ بگو كجاست كه بلند شي؛ باز همسفر شيم حاج آقا! چرا هر چي خاله‌جون صدات مي‌كنه جواب نمي‌دي؟ چرا اينهمه سر و صدا و شيون بيدارت نمي‌كنه حاج‌آقا؟ مگه قرار نبود اين هشتمين سفر رو با معصومه بري مكه؟ اصلا چرا گفتي «خدا قسمت كنه 7 بار برم مكه اونوقت بميرم»؟ مگه با 7 بار رفتن آدم سير مي‌شه؟ حاج آقا ابر چشماي همه رو باروني كردي؟ همه رو داغدار كردي حاج‌آقا؟

 با خودم مي‌گم چطور ممكنه؟ اينهمه مهربوني يهويي توي دستاي آدم بال در بياره و بپره؟

+ زمين از وجودت لبريز از شكوفه شد! اينهمه سخاوت كه زمين مي‌ريزد زير سر مهرباني تو به خاك است؟ +

____________

تسليت هيچ كس تسلي‌يم نخواهد بود.

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت   توسط ناهید  | 


سرم را روي شانه‌ام خم مي‌كنم. چشم‌هايم مات مانده‌اند. نه اينكه خبري شده باشدها! نه اينكه منظره‌ي عجيبي جلوي چشمم آمده باشدها! نمي‌دانم چطور توجيه‌اش مي‌شود كرد. بگذار فقط بگويم. احساساتي نشوي كه همه‌ي حرف‌هايم را قورت بدهم و ديگر نگويم‌ها! نگويي اين‌طور حرف نزن آنوقت يك چيزي از روي مهر و محبت بهت مي‌گويم‌ها!

آنروز باراني را يادت مي‌آورم.. يادت مي‌آورم كه من زن آن طرف خيابان بودم و تو مرد آن طرف خيابان. موهايت را كج شانه زده بودي. نشده بود كه كسي را همين اندازه دقيق نگاه كنم. تو شبيه آن روزي شده بودي كه زياد دور و كهنه است. تو شبيه يكي از بزرگ‌ترين روياهايم شده بودي كه تا آن روز جلوي چشمم نيامده بود. نه اشتباه نكن تو رويا نبودي تو موجودي بودي كه رويا مي‌توانست با حضور تو به من الهام شود. بگذار چشمانم داغ شود.. تو يك وقت به چشم‌هام نگاه نكني تا گرم شود و آب تويش جمع شودها! نگاه نكني بگويي ناراحتت كردم‌ها! انقدر آن كلمه‌ي مالكيت مسخره را كنار اسمم نياور كه هي مثل جوجه تيغي آزارت بدهم‌ها! خجالت بكشم كه چرا اين تپنده‌ي زنگاري من اينطور كار مي‌كند.

و من در آن دقيقه‌ي كوتاه.. شده بودي آن رويا .. زيبايي .. افسون .. و كاش آن لحظه دوباره تكرار مي‌شد و من خود آن دختري نبودم كه ناراحت بود و نگران .. و احساس مي‌كرد مزاحم شده است .. كاش يك كمي جسارت مي‌كرد.. كاش يك ذره بلد بود مثل حالاها نطق كسي را باز كند و بي‌وقفه برايش حرف بزند.. مادامي كه دهان باز نكردم به موعظه.. مثل آن پيغمبر كه آمده بود نجات را ياد مردم بدهد و من چقدر كم بودم و نمي‌شد از كم بيشتر باشم.. و بهشتي كه دلم وعده داشت را گم كرده بودم تا نشانت دهم از كدام طرف است.. براي همين ناراحت بودم و تشويشم از اين بود كه چرا اينهمه ساكتم.. و چرا هيچ حرفي به تو نمي‌زنم. و تو چرا اين همه ريخته‌اي به هم.. به من به خودت.. و چرا نمي‌خواهي يك كمي ثبات پيدا كني مثل آن خورشيد كه به نظر هر روز سر ساعت مقرر طلوع مي كند و سر ساعت مقرر مي‌رود خانه تا رقص ساكت ماه و ستاره‌ها را از روزنه‌هاي پنجره‌ي كور خانه‌اش ديد بزند. چرا نمي‌خواهي براي همه و من يك خيلي خوب بي‌نهايت باشي.. من كه تنهايي خسته شده بودم و پير .. من كه اين همه سال خسته شده بودم از پيغمبري براي اين قومي كه هيچ وقت خدا چشم باز نمي‌كردم ببينم چه فرقه‌اي هستند و براي كدام حسين سينه مي‌زنند و براي كدام خانه طواف مي‌كنند. براي من كه اين همه خسته بودم تو شده بودي پيامبري كه با من هم عصر شده بود. نشد بگويم.. كه باز هي بگويي : « ناهيدي! من رو بيشتر از اون چيزي كه هستم تصور نكن! »

و من دست يازيده بودم به ريسماني كه تا خدا اگرچه منزل بسيار بود اما دلخوش به همسفري بودم كه بهترين مي‌خواندمش.. و تو آن شب .. زير باران نم‌نمك آسمان سياه، شده بودي همان رويا.. همان پيامبر هم عصر .. و چقدر خنديده بودم آن شب .. چقدر خنديده بوديم با فاطمه .. چقدر من خوشحال بودم .. چقدر الكي خوشحال بودم.. در عصري كه مي‌شود با پيامبر هم عصرم با جديدترين تكنولوژي سرويس MCI گفت سلام! و شنيد ســــــــلام! و گفت خوبي؟ و شنيد : خوبم. و شعار داد : « هيچ‌كس تنها نيست »

و من تنها بودم و خدايي كه هميشه آن بالاست و مي‌گويد : « هيس! اكنون پروَردَمت! » و همه‌ي خواهش‌ها را به سوي خودش مي‌خواند و من يكي خواهش بيشتر نداشتم كه برآورده نكرد چون پيامبر خوبي نبودم. آه كه عمر من زياد است و هر پيامبري كه هم عصرم مي‌شود گوشه‌اي از محبت بي‌كران توست. تكه‌اي از آينه‌ي جمال توست.. و كاش در خاك فرو نمي‌رفتي.. و هر بار كه به يادت مي‌آورم زنده نمي‌شدي

هر سبزه كه در كنار جويي رسته است/ گويي ز لب فرشته خويي رسته است/ پا بر سر هر سبزه به خاري ننهي/ كين سبزه ز خاك لاله‌رويي رسته است/.

و خدا آمد پايين و عظيم‌ترين روح پيرامونم را با خودش برد. و گفت : به من سجده كن! و من سرم را روي سجاده گذاشتم و ديگر سر برنياوردم تا تو را بر من نازل كرد. در شبي كه باران نم‌نمك صورتم را خيس مي‌كرد. و سخن گفتي درست مثل او خيلي شبيه‌ .. نمي‌فهميدم چه مي‌گويي ولي خيلي شبيه خودش بودي.. همين ارامم مي‌كرد.. همين بود كه فقط يك‌بار- آن هم مختصر- گفتم تو شبيه يكي هستي كه پيشتر دوستش داشتم و حالا انقدر سرش شلوغ شده كه به من سر نمي‌زند اما خيلي همديگر را دوست داريم. و تو كه هنوز حسودي بلد نبودي و فقط دوست داشتن را خدا يادت داده بود انگار.. و گفته بود بيايي پيش من كه زخمه بر جانم بزني .. و من هزار بار در آن دقيقه‌ي كوتاه به خودم گفته بودم بهش بگو كه دوستش نداري! بهش بگو كه حوصله‌‌ي آدم را سر مي‌بري! بهش بگو كه خيلي بدي! و

چطور مي‌شود پا بر سر هر سبزه به خاري بنهي؟

نمي‌خواستم پيامبر كوه‌نشين باشم و از آن بالا نوشته بريزم پايين كه مردمان بخوانند.. نمي‌خواستم منزوي باشم و از همه پرده بگيرم.. مي‌خواستم آتش بگيرم.. توي همين جهنمي كه هميشه گردنم را مي‌سوزاند. اما باشم.. به هر طريقي كه ممكن است سعي كنم باشم.. آتش بگيرم و دم نزنم.. به قول آن مرد حكيمي كه مي‌گفت : «سماع را چه كند جسماني» بگويم « سماع را چه كند روحاني » و تو بودي كه روبه‌رويم لبخند مي‌زدي و ساعتي بعد از آن دقيقه‌ي كوتاه از اين پيامك‌هاي كوتاه زدي : «چرا از ديدنم خوشحال نشدي» و من هم با اين تكنولوژي مدرن جواب بدهم : « چرا شدم .. اما به شكل خودم.. » و با فاطمه بخندم.. خيلي بخنديم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت   توسط ناهید  |