ديوانهام ميكند
ريسههاي حرفهايي كه ميپيچد به پاي من و
دست و پاگير تو نميشوند
اين روزها
به من هم رها شدن بياموز
* هميشه كه ميرم سر كوچه ميبينمش. هي اون بهم نگاه مي كنه هي من به اون نگاه می کنم.هی من به اون نگاه می کنم هی اون به من نگاه می کنه. يه ماشين سبز كه اسمشام نميدونم. فك كنم عاشقش شدم :)
* در اين فضا هر كس به عنوان يك نويسنده مينويسد و خيلي بد است خيلي بد كه هنوز لجوجانه اين را نميخواهند قبول كنند.
ديشب نخوابيدم.. تمام ديشب را نخوابيدم.. پاي راستم بيقرار شده بود.. مرغ چمنم كه زنگ زد شمردم 23 بار زنگ زده و من هر 23 بار گوشي را تا اتمام آهنگش برنداشتم.. (آهنگ زيبا و ملايم همين موقعها به درد ميخورد) بعد دو ماه بيخبري كه از خودش درآورده نميدانم زنگ ميزند چه بگويد. شب زيبايي است. ماه ارتفاع كمي گرفته تا دستم را روي شيشهي سرد پنجره ميكشم بشود نوازشش كرد. و آن ستارهي پر نور كه با خواهرم -همهاش- سر مالكيتش دعوا داشتيم. با دستهايمان دوربين درست ميكرديم و ميگفتيم حالا توي مشتم است. اين شد كه هم مال من شد و هم مال خواهرم.
ديشب نبود. الان دو سال است كه كنارم نيست. و من دلم ميخواهد همهي آن ستاره را به خواهرم ببخشم. ميگويد آسمان شهري كه ساكنش شده خيلي ستاره دارد. من الان فقط يك ستارهي پر نور دارم كه هميشه با ماه الاكلنگ بازي ميكند.
12بهمن87
____________________
*سهشنبه مورخ 15/11/87 در همايش ادبي داستان كوتاه حوزهي هنري ساري با داستان «بعد از سلام»
*پنجشنبه مورخ 17/11/87 اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي ساري مراسم تقدير از نويسندگان شمالي دارد. من هم كه شماليترين!
لطفا عرصهي بلاگنويسي را سنت خطابهي خالهزنكبازي نكنيد. كسي كه باعث سرگرمي اين قسم مخاطبين ميشود اساس و بنيان همچين كارهايي را در بلاگستان به تدريج پايهگذاري ميكند. و كم كم بلاگ نويسي ميشود نوشتن و خواندن از روي بيكاري. بهتر نيست به جاي سرگرم كردن مخاطب و حساس كردن برخي به بعضي مسائل بيمورد كه هيچ جنبهي هنري در آن ديده نميشود و عمري نوشتن را زير سوال ميبرد بنشينيم و اساسي بنويسيم. آيا مخاطب شما انقدر بيكار و مشنگ است كه بنشيند پاي حرفهاي (ببخشيد) دو صد من يك غاز كسي كه با دو هزار دوز و كلك در جملاتش استعاره و مجاز استفاده كرده كه اين و آن را بچزاند. يا كسي را به جان ديگري بياندازد.. يا اذهان را مخدوش كند. اينجا اعلام ميكنم. به عنوان يك نويسنده خاموش(گفتم نويسنده چون عادت به نوشتن دارم) حالم از اين بازيهايي كه سرانجامشان پردهدري و كمرنگ شدن شخصيت انساني است به هم ميخورد و كساني كه به اين مسائل دامن ميزنند ميخواهند با ايجاد هياهو و هوچيگري به اصطلاح گرد و خاك هوا كنند و خودشان را در ساختن همچين جرياني مثل بچهاي پاك و معصوم و بيخبر از همه جا جلوه دهند يا نقششان را در اپيزود مخصوص خودشان كمرنگ كنند؛ جمله آدمهاي پست و حقيري هستند كه خيلي طول ميكشد به بيچارگي خودشان پي ببرند. و افسوس! افسوس كه در اين ميان عزيزترينها هدف باشند و دوستداشتنيترينها جريانساز.
كسي كه قبلتر از اين، با يكي دو شماره «پينوشت» در وصف حال خود مينوشت؛ اكنون مينشيند با آب و تاب وصف حال خودش را تنهي اصلي «پست روز» وبلاگش ميكند و مطالب هنرياش را پينوشت؛ با كسي كه وقت مخاطبش را ميگيرد و نميگذارد يكي به درد خودش بسوزد و به زخم «چه كرده و نبايد ميكرده» نمك ميزند. هر دو يك شرايط را دارند. آن يكي به اين يكي ميدان ميدهد و اين يكي به آن يكي اجازه تاخت و تاز به داشتههايش.
خواهش ميكنم اين بازيهاي بچهگانه را كه مناسب منش هيچكدام نيست تمام كنيد.
* عذرخواهي ناهيد عصباني را كه ميپذيريد؟
روزی که تو دنیا اومدی خاله! زمین هنوز برف داشت. آسمون ولی آفتابش گرفته بود. ما هنوز دستکش دستمون می کردیم خاله! مامان زودتر از بابا اومده بود پیش ما. آخه تو رو حامله بود. و به مراقبت بیشتری احتیاج داشت. خاله! انقدر خوشحال بودیم که تو داری دنیا می آی که نگو! بهمن سالی که تو دنیا اومده بودی بعد ۱۰ سال با خودش کلی برف آورده بود. ما آدم برفی هم ساختیم خاله! دماغ هویجی!
وای هر چی بگم از اون سال کم گفتم.. برف و سرما تموم شد وقتی آفتاب گرمی مثل تو رو دنیا به خودش دید. خاله من از کنارت جم نمی خوردم. همش نگات میکردم. همش لپ های نازت رو نوازش میکردم. خاله تو همش چشات بسته بود و خواب بودی. بس که ناز و مامانی بودی خاله بهت می گفتم عسلک. عسل بودی خیلی خیلی کوچولو! فقط که من بهت نمی گفتم!! همه همین صدات می کردن. خاله! خاله فدات بشه خاله! مهتابکی خاله!
تا امروز که سال گشت و گشت تا رسید به نقطه ی آغاز تو. الان همینجا Stop خورد تا من یادت بیارم که امروز خدا تو رو به ما بخشید. 1 ساله که خدا تو رو به ما بخشیده. 1 سال خاله. تو توی این یک سال تونستی روی پای خودت بایستی و راه بری. خنده های از ته دلت همه ی ما رو شاد میکنه.
خاله امروز زنگ زدم به مامانت.. انگاری باز تلفنش رو گذاشته تو کیفش و روش لباسات رو ریخته که صدای زنگ رو نمی شنوه. آخه هرچی زنگ زدم که باهات حرف بزنم نشد که نشد. ساعت 12 بارها و بارها زنگ زدم تا شد 5/12 و دیگه خسته شدم خاله! خاله! تولدت مبارک. تولد تو میلاد شادی دلای ما هم بود بعد این همه غصه ای که سالهای گذشته رو دلمون گذاشته بود. خاله تولدت مبارک.
خاله ات رو میبینی خاله! منم اینجا 1 سال و 2 ماهم بوده. تقریبا هم سن حالای تو.
خاله حالا برات آرزو میکنم.. آرزو میکنم غم نبینی خاله! دوری نبینی خاله! دوری خیلی سخته. مثل حالای من و تو. همش پای تلفن بابات میخندونه تو رو و ما از این ور خط کلی ذوق می کنیم. خاله الهی همیشه زنده باشی. الهی همیشه سایه مهر پدر و مادر بالا سرت باشه.
خاله امشب دیگه صدات رو می شنوم. وقتی میگی ا لـ ـو! ا ی گ گ د و !

