صورتم سرد است.. صورت سردم رو به ويراني است.. از بس كه سردش است حس ندارد و اين به قلبش هم سرايت كرده.. قلب صورت من، لبها هستند.. لبها مدتها از سخن گفتن بيزار بودند.. مدتي كه سكوتش را شكسته بود و بيقرار حرف ميزد نميدانم مفتون چه چيز خاصي .. يا چه فهم خاصي .. - چه واژهي معادلي ميشود برايش پيدا كرد- يا چه عنصري شده بود كه احساس ميكرد اگر سكوت را بشكند ميشود به خيلي از فاصلهها پايان داد و در شروع ديگري سفري از نوع آغاز بيپايان كرد - بهتر است مثل ابلهها ننشينم و همهي مفاهيم را از سر برايتان بازگو نكنم – پيشتر از فهمهاي ضعيف رنج ميبردم و حالا از عجز در برابر اين تكويني كه رو به ويرانيام ميكشاند.
روزها از پي هم ميآيند و ميروند و من در برابر تجاوز خوابگزاران خونخوار خورد و كلان - از نوع قرمز و از نوع سفيد - نميدانم چه مرگيم شده كه سكوت كردهام..
در شدت سرماي «نفرت منجر به حيله»ي حاكم بر دلها.. در عصر زرنگ بازي و كلك كه مدرنترين حالت ايجاد حق براي ذينفع است، سكوتم را در چالهي كدام گوش بشكنم؟
پنجشنبه که تماس گرفتند و گفتند خانم ناهید... از اثرتان در فلان مجموعه داستان در فلان نمایشگاه در فلان روز رونمایی میشود..(نشد كه با كسي اين اتفاق خوب را تقسيم كنم و خوشحاليام پايدار بماند) سهشنبهی گذشته در کلوپ ادبی شهرم نشسته بودم و دوستان قدیم را ميدیدم و آثار خوبشان را ميشنیدم.. (عمیقا آرزوی هیچ نوشتنی به سرم نزد. در غروب سرد شهرم با اولین تاکسی راه خانه را طی کردم) دعوت به همکاری در یک گاهنامه ی ادبی (استانی) در کنار دوستانی که روزی دلم میخواست در کنارشان فعالیتهایم را گسترش دهم...(گفتم میآیم و نرفتم و دیگر شمارهشان1 را جواب ندادم.. ) و دوستان قدیمی که حالا فقط دیدارمان از طریق همین دنیای مجازی مقدور است.. (با میلهای انباشته از داستانهایی که در انتظار پاسخ ماندهاند و من نمیدانم چرا دستانم قفل شده که بنویسد : خواندهام و نظرم این است ... ) تنبلیهای درس و دانشگاه که بماند ... (انباشتن چندين کتاب قطور) خب میگویم از ناهید قصههای دور چه مانده است... :)
اين روزها كه حجم كارهاي تلنبار شده را در مقايسه با وقت و حوصلهي خودم ميبينم كارم به زمزمه كردن شعر شاعری که پیشتر خوانده بودم ميرسد: بالاخره یا من تو را میکشم یا تو روزی چاقوی آلوده به خونم را در آب میشویی/
+ از تنهايي حرف ميزنم .. از تنهايي كه دلم نميخواهد - حداقل اين روزها - با هيچكس تقسيم كنم..
1- شماره اي كه دقيقاً نصفش شمارهي خواهرم بود و نصفش شمارهي بهترين دوست.. عجيب هوس خريدن خطش را كردمP:
«از من عكس بگير با مردمك»
صبح كه قامت پلكهايت را بر من بسته بودي؛ انگار هنوز شب مانده بود .. انگار كسي در من هوس نكرده از خواب بيدار شود. توي رختخواب غلت ميخورم.. چشمانم را ميبندم.. صداي نفسهاي آرام تو را كه ميشنوم خوابم ميبرد.. شب ِ چشمان ِ تو روي پلكهايم سنگيني ميكند.
كف دستها را زير سرم روي هم ميگذارم.. صبح از پنجره، روي چشمهايم تيغ ميكشد. پتو را تا چشمها بالا ميكشم.. تا كنار تو بمانم.. گرماي مست كنندهاي ميخواهد خوابم كند.. ميخوابم .. ميخوابم.
رويا سراغم را ميگيرد.. رويا همان زني است كه ميگويي فريباست.. رويا هماني است كه هميشه تخيل ميكنم.. رويا همهي هستي من است كه از آن خوشت نميآيد و تو را از من دور ميكند..
رويا نيا! لطفاً نيا!
در نرمي رختخواب جا باز ميكنم.. در صورتي لطيفش حس ملسي را مييابم كه رويا ميآيد.. به فريبايي.. به افسون.. كه چشمانم را مست ميكند و همان لبخندي كه به سختي ميشود تشخيص داد، روي لبهايم مينشاند.. گرماي تن تو خوابوبيدارم ميكند.. فريبا سراغ تو هم آمده .. حس ميكنم؛ با تمام وجودم .
داغ ميشوم.. موها روي گردن، نفسم را تنگ مي كند .. با هراس روي تخت مينشينم.. تو هنوز خوابي .. شال ِسبز و پالتوي ِ يشمي را بر ميدارم و در خزان حياط قدم ميزنم.. مگر باد هواي فريبا را از سرم بردارد..
