تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

متحير نگاه مي‌كند.. مي‌گويم: «عسل! خاله! جيگر!» آغوش باز مي‌كند؛ من هم.. محكم توي بغلم فشار مي‌دهم تا اين همه دلتنگي را از دلم در بياورد.. با كوچكترين بهانه‌ مي‌خندد.. آهنگ‌هاي پر سرو صدا را كه مي‌شنود دست مي‌زند .. گاهي كه روي دو پا راه مي‌رود.. زود خسته مي‌شود و تلپي مي‌افتد روي زمين. دست‌هايش هنوز كوچكند اما مهرباني‌اش از آدم‌ها بزرگ‌ها بي‌چشم‌داشت‌تر و وسيع‌تر.. بوسيدن دارن لطافت صورتش..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت   توسط ناهید  | 


ـــــــــــــمي‌دانـمــــــــــــ

مي‌دانم تو به ماه مي‌روي‌

پيمانه‌ها را چه كسي پُر كرد

تا آسمان ديگر بهانه‌ي باران نگيرد

و صحرا براي تمام علف‌هايش لالايي بخواند

حس نمناك يك سكوت

و برقي كه از چشمان شهابي پريد

در شبي كه ماه نبود

پروانه‌ها بال‌هاي خود را بستند

مي‌خواهند با چشمان بسته پرواز كنند

مسيري سبز با بال‌هاي خاكستر

حس نمناك يك سكوت

و خواهشي كه در روح لطيف يك ابر سياه دميد

تا بماند تا شبي ديگر

كه كسي تا ماه برود

و دل آرام آرام قصه‌اي تازه را زمزمه كند

مي‌دانم كه تو به ماه مي‌روي

 

10/8/87   فاطمه  

بابلســـر

*  آيه‌هاي شعرش را كه مي‌خواند آرام مي‌شوم. همه‌ي كلماتش را در سفره‌ي اين « آغاز  ِ بي‌پايان » مي‌پيچم تا گرم بماند؛ آخر تقديم‌ش كرده به ناهيد  :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت   توسط ناهید  |