تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

شیرینی لبان تو فرهادی آورد

دلخواهی آنقدر که غمت شادی آورد

< سر به سامان نخواهم >

سر به سامان نخواهم که اینچنین‌م.. به سامان نخوان مرا. خواهم که شیدا باشم و جنون از مستی وجودم جام گیرد. بخوان بر این چکامه‌خوانی‌ها غزلی چشم‌سورمه‌ای! بیشتر از این.

فاطمه می‌خواند با تودر ذهنم-آن غزل حافظ که موقع خداحافظی می‌خواند-، دلم می‌خواهد اوج بگیرم از این شعفِ سرشار. {تو کدام را دوست‌تر می‌داری؟ بستنی یا آب میوه! من هر دو را می‌خواهم :))}

ساحل چند پارکینگ را رد کردیم، تا جسارت کنیم دلی به دریا بزنیم؟ تو هنوز  نمی‌توانستی خیسی را تحمل کنی.. چسبناکی.. من که الهه‌ی آب بودم هدا!

(( چه درد‌آجین/ به لب آورده کف/ رَم کرده غم‌آگین/ به هر موجی کشد شعله/ به ساحل می‌کند قی، ماسه خاکستر/ نمی‌دانم چرا آتش زدی این دنج دریا را؟(1) ))

و روبه‌روی نگاه پنج جفت چشم توی آلاچیق که خیره‌ شده بودند از این شعف کودکانه‌مان.. کف پای راستم را محکم کوبیدم روی شن‌ها.. برایم آیه و حدیث نگو! والشمس تجری لِمُستَقرٍ لَها! ءاتخذ من دونه الهة؟

«قیل ادخل الجنة »

:یا لیت قومی یعلمون (2)

چشم غزال تو رغبت صیادی آورد

ساعت‌ها کدامین ساعت‌ها بودند.. زمان از کدام زمان‌های بی‌دلی بود که اینچنین آشفته بودم.. پیچیده به خود.. و تنهایی که جشن گرفته بود از این همه جنون لا ادری!

کاسه‌ی چشم من الماس نداشت/ باغبان زخم تنش می‌خندید/ طاقت پینه وآماس نداشت/ زندگی هیچ سراغی از عشق / به خود حضرت عباس نداشت.(3)

باد وزیدنش گرفته بود.. آفتاب سرِ کور کردنِ تماشای نگاهم به آبیِ بی‌نهایت داشت.. « زمان به عقب باز می‌گردد.. دست‌های تو مثل دست‌های نامرئیِ کتاب‌های گرم، انگشتان مرا لای ورق‌ها نگه می‌دارد » (*)

علو می‌گیرم.. دست‌هایم مال من نیست/ و پاهایم/ انگار پاهایم در هاشورهای خنک آب رم می‌کند.. می‌خواهم بمانم.. «هدا نمی‌آیی؟»

دارد برایم حدیث می‌گوید: «همه‌اش افسانه بود! این همه شور در دستگاه ما افسانه بود..»(*) می‌خواهد اشکم را در بیاورد.« هدا نمی‌آیی؟»

« هر وقت بگویی عمیق نفس بکش.. این چند نفس باقی مانده را برای تو نفس می‌کشم و تمام»(*)

در جان بی‌تابم بتاب

در چشم بی‌خوابم بخواب

: حیف نیست به این همه احساس دریا بی‌اعتنا باشی.. بیا هدا!

رقصیدیم.. امواج را رقصاندیم و دلِ پنج جفت چشم توی آلاچیق.

نشستیم روی شن‌های گرم و پاهایمان را تا مچ فرو بردیم در گرمای دستان میزبان. صدای مردانه‌ی رویایی حدیث می‌خواند« حدیث خودش، که در آتش بود و نسوخت»(*)

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

(!) این پست با ارادت تقدیم می‌شود به هدای عزیز

1) نمی‌دانم شاعر کیست.. اما به لب آورده کف، دریا!

2) آیه‌های منتخب از سوره‌ی یاسین

و خورشید سیر می‌کند در جایگاه خود! آیا معبودی غیر او بگیرم؟

«گفته شد درآی به بهشت»

:ای کاش قوم من می‌دانستند

3)نمی‌دانم شاعر کیست! در ذهنم مانده‌ و شاعرش را گم کرده.

*) قسمت‌هایی از طرح داستانی که قرار است نوشته شود!

+ از عیش اینجا نگذرید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت   توسط ناهید