تند به ایوان رفتم
باز هم دستِ ابرها به من نرسید
دست بالا بردم
نسيم
فضای خالی انگشتانم را پُر کرد
ابرها یخ کردند
بعد
باران بارید...
23/2/87 - 9:40 صبح
حوض بیماهی:
ماه من!
در من افتادی
تکهتکه شدی
از تصویر شکستهات
دلم هری میریزد
تصویر تیرهام را بچین ـو
ماه باش!
::::::::::::
+ نمیدانم چرا این روزها بیش از پیش احتیاج به رؤیا دارم. رویای خیس تنهایی.. نه آن تنهایی که مرسوم است.. آن قسمت از تنهایی که رؤیا را اسیر آدم میکند.. آن قسمت که همهاش سکوت دارد و مکاشفه.. آن قسمت که تنها افراد به خصوصی به خلوتم راه دارند.. افرادی که حسم را تثبیت میکنند.. البته یک شیوهی غمگین در زندگی میتواند همین باشد.. اما تنها راه ایجاد رویا در من است..
+ چشمسورمهای «هفتهی معلم» قلقلکم میدهد سری به استاد دوست داشتنیام بزنم.. تو هم که مترصد فرصتی برای دیدارش بودی! با هم میرویم .. گلها هم در دیدار ما حضور خواهند داشت و شکر شیرینی و شهد گفتگو با استاد!
+ در اردیبهشتماه، شهر غمگین من خودش را معطر کرده به عطر بهارنارنج.. بهترین زمان برای دیدار دو دیوانه رو بهروی هم.. میآیی؟
میخوابانمش روی پایم.. نگاه چشمهای سیاهش میکنم.. میگویم: حسین ِ خاله/ فدایی داره. ذوق میکند و میخندد، بلند بلند.. قهقهه انگار.. با او کودک درون من هم.. مادر بچه میگوید: مامانی فداش بششه..
حالا که سه ماه و 12 روز از تولدش میگذرد میتواند اشیاء را دنبال کند.. اخیراً هم میگیردشان.. دستش مدام توی دهانش است.. انگشت اشاره.. همانی که خیلی دوستش دارم.. آوا دارد.. در حد «آ» «او» گاهی «ما».. میگویم بگوید «ماما» نگاهم میکند و خیرهام میشود.. میگویم «حسین تخفیف دادهام .. نگفتم بگو «خاله» فقط بگو «ماما».. »
دست وپایش را به هم میزند.. به کف پایش فشار میآورم.. پتوی آبیآسمانیاش را که روی سرش میاندازم با دست و پایش پایین می کشد.. میخندد.. می گویم: الهی خاله فدای خندیدنش بشه..

میخواهیم احساس کند بزرگ شده و میتواند راه برود.. زیر بغلش را میگیرم و کف پاهای کوچکش را روی پایم میگذارم و راه میبرمش.. قدمهای کوتاه.. پاهایی که هنوز برای راه روفتن خیلی نحیفاند. عجیب و غریب اطراف را نگاه میکند.. ایستادن دنیا دارد خاله!
:::::::::::::::::::::::::::::
+ بر من ببخشید اگر تمام این مدت بدقول شده بودم.. حسین ِ خاله از راه بسیار دور آمده است تا روبهروی نگاهم.. آمده است تا با انگشتانم حسش کنم.. آمده است که خالهاش را از دلتنگی دربیاورد. اینها را نوشتم تا از دوستانی که قول مطلب جدید دادم عذرخواهی کنم و البته بر این دلیل یکی هم بیافزایم که کامپیوترم دچار ویروس و تروجان حسابی شده بود و بیشتر فایلهای متنیام از دست رفت.. البته بازیابی بعضی نوشتهها به کمک این بلاگ امکان پذیر است.. اما بسیاری دیگر در حریق این ویروس آتش گرفت.. البته چه بسیار سوزاندنهایی که مایهی کارهای بهتری شد..
+ دیالوگ محشری داشت فیلمی که داده بودی چشم سورمهای:" - : جداً تا حالا فکر می کردم باید به یک مرد متکی باشم. مردی که بالا سرِ خودم و بچههام باشه. اونم نه به خاطر خودم. به خاطر نیاز پسرهام. میتونی اون مرد باشی؟
- : اوه! روبرتا!
- : پس برو گمشو 1 " نظرم این درست نیست! اما خودخواهی قشنگی است! خودخواهی مادرانهی بینظیری است!
+ هیچ کودکی! هیچ فرزندی نباید ! نباید! پلههای دادگاه طلاق را! دادگاه! بالا رود! به خاطر خدا! هیچ وقت! از او نخواهید!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- سینمایی «قلبهای ناآرام» با بازی مریل استریپ به کارگردانی وِس کِری وِن
#####################
نگاهم نکن/ نگاهت شرم میآورد و آز
صدایم نکن/ صدایت جواب میطلبد و سکوت
لمسام نکن/ حرمت می آورد و نماز
################
غیبت یک دکمه سیاه
روی سینهی تو
حضور بوسهی من
روی نبض غیبت دکمه
...
..
.
غیبتها
حضورها
آه
1/ 87

