عشق را برکمان بگذار و زه را بکش
سینه ام بی عشق است/ مسعود کیمیایی- زخم عقل
آقام هرچه کردم دلتگتان نشوم نشد.. توی صحن طلا به هر بهانه شکر حضورم را در دو رکعت دلتنگی به جا می آوردم.
نشد آقام! دلتنگتانم!
« میتوان لب بسته هم آواز خواند شرح صدها قصه از آغاز خواند »
آفتاب که از مژههای سمت راست تو سُرید و سایهی مژههای بلند مشکی تو که همانطور سیاه ماندند؛ حکایت داشتند دوست من! کفشهای تو روی سرامیک طوسی به سمت من قدم که بر میداشتند حس میکردم با آن قدمها میخواهی بیایی تا همهی این راههای پیاده را سوار کنیم و با خودمان ببریم و حکایت نغز و شیرین اسطورهها را باز خوانیم و از عشق حرف بزنیم.. ما راه رفتیم.. قدم زدیم ..
چه خوب که تو این کفشها را پوشیدی عزیزم.. کفشهای من از آشنایی با کفشهای تو خوشوقت شدند و پاهایم را مثل فرو بردنشان در آب غرق لذت کردند.. تو میدانی چقدر عاشق پیاده رفتنم!
چقدر لاغر شدهام را تو گفتی و من گفتم عوضش تو شیرینتر شدهای چشم سورمهای من!(قول میدهم دیگر این مالکیت را برای کسی نیاورم. تو چشم سورمهای خودت باش! من از مصاحبت و دوستی با تو هم لذت میبرم و هم مفتخرم! تو که دلگیر نمیشوی هان؟)
قدم که گذاشتیم در محوطهی امامزادهی افسانهای من! من نگفتم که کمتر سکوت اینجا را با کسی شکستهام.. اما شکستن با تو لذت داشت.. دستهایم را گرفتی و گفتی: «چه دستهای سردی ناهید.. مثل خودت!» خندیدی و گفتی...
«توت منی»
نمیخواهم از قالب زیبای حضورت الهه و خدا بسازم.. تو که حضورت علت و برهان نمیخواهد.. تو «هدی» هستی که دلم میخواهد «هدا» بنویسمت! تو مکثری مثل بلور.. مهرماهیی من! تو نشاطی و پر از چیزهایی برای آموختن به من!
گفتی: «ناهید الههی آب است و خیسی و نم! گفتی که در تثلیث زرتشت یکی از خدایگان مهم است.. گفتی میدانستی ناهید؟» گفتم نه نمیدانستم!
نگفتم که چند سال پیش انتهای همهی ایمیلهایم مینوشتم نزدیکترین ستاره به خورشید - نوازندهی فلک..
« تو آن چراغ هـــــدایی و بخت بیداری که ماه پیش نگاهت ستارهی خوبی است »
از بوفکور هم گفتیم وقتی داشتیم میرسیدم امامزاده قاسم.. و تو گفتی که سهقطره خون عالی است..و من از تأویل دکتر شمیسا از بوف کور گفتم و بوگامداسی.. مثل دو تا پیرمرد که از خاطرات قدیمی با لذت حرف میزنند... لذتبخش بود مرور دوبارهاش.. راستی یادم رفت بپرسم سوراخ بالای رف ِ زندگیات را کشف کردهای؟ کنار بغلی شراب؟
سبز بود فضا و تو خیره شده بودی به تندیس بال یک کبوتر .. آمدیم.. یاسین خواندیم.. الرحمن نفسم را بند میآورد .. نمیتوانم بخوانم... هدیهی حاج آقای ماست که گفته بعد از نماز صبح بخوان ناهید خانم خیلی ثواب دارد.. و من همیشه نصف این نسخه را ...
ببینم قبل از امامزاده بود که رفتیم سنبوسه زدیم تو رگ؟... تو گفتی که فلفلی دوست داری و من گفتم من هم، و نمکی!
از کوچهی روبهروی کتابسرا که درآمدیم تا باغ فردوس و دانشکده فنی را هم که رد کردیم یکسره حرف زدیم.. گفتی ناهید دوست داری هدیه تولد چه کادویی بگیری.. گفتم: چند جملهی ناب گفتی مثلا؟ گفتم متشکرم از خدای خوبم که وجودت را به من بخشید تا از دوستیاش لذت ببرم... (فاطمهی عزیزم پارسال را SMS کرده بود) گفتی از دوست چه انتظاری داری گفتم اهل عرفان باشه.. به جهت اخلاقی سالم باشه و در حد و توانم از من انتظار داشته باشه.
رسیدی و من چقدر تازه رسیده بودم به تو ... قرار تا روز پنجشنبه.. بوسیدمت.. چه دوست داشتنی بوسیدیام... دوستت دارم را نگفتم تا اینجا بخوانیاش...
بر این آغاز هزاران بار پایان
وقتی اتفاقی داستانی ذهنم را برای نوشتن به تکاپو میاندازد، در پی یافتن منش شخصیت، برابر با عکسالعملی که در مقابل گره داستان از خود بروز میدهد بر میآیم. مثلا در داستان «بعد از سلام» شخصیت داستانیام مرگ مادر را به علت علاقهی شدید انکار میکند.. این جنون همچنان به حفظ جسد تا مرز پوسیدگی پیش میرود.. و در نتیجهی اتفاق، شخصیت ساخته میشود: آدمی که در لاک خود فرو رفته.. با جانوران و اشیاء ارتباط بهتری نسبت به آدمها برقرار میکند.. فراموشیهای کوتاه بر اثر شُک.. غافل شدن از زندگی..
اما آیا آدمهای ذهنی داستانهای من همیشه همینطور میمانند؟ پاسخ من در وحلهی اول «بلی» است.
خیلی اتفاقی برخلاف تمام داستانهایی که نوشتم دیوانهوار دنبال نمونهی عینی شخصیت داستانیام گشتم.. اما در پی این جستجو دریافتم آدمها گاهی.. فقط گاهی دچار شُک میشوند.. و بر اثر مرور زمان به حالت اول بازمیگردند..
پس در داستانهای بعد این نکته را لحاظ میکنم.. «آدمها در برابر حوادث، بر اثر جایگزین شدن چیزی یا شخصی میتوانند فراموش کنند» بعضی با گریستن فراموش میکنند، بعضی با همدرد پیدا کردن و... و بالاخره یا خودشان را گم میکنند یا عزیزشان. اما شخصیت داستانی من، جزء فناناپذیر هستیاش را فراموش نمیکند و ضمن حفظ آن به زندگیاش ادامه میدهد.. جالب است! اینکه مدتها دنبال یک شخصیت بگردم و من خود همان شخصیت باشم..
+ دریافتهام دیر زمانی نارسیس بودم.. لبهی خودم نشسته بودم و عاشق و شیفتهی خودم شدم.. اما گُل نشدم.. همان نرگس که نارسیس بعدها به آن مبدل شد.. فقط نمیدانم چطور از اساطیر سر درآوردم.
ادامه مطلب...
فرود آمدیم
فرود آمدیم. با صد تا فرشته. در تو غمی بود؛ همراه به شادی غریبی که نمیدانم چه سنخیتی داشت. فرود آمدیم؛ با فرشتهها و جبرئیل، بالها در هم. پریدنهای بیگاه. غرق در سفیدیِ عظیم. هم تو، هم من، هم این فرشتهها...
- دارم عروسی میکنم. هستی که بشنوی؟
پیچیده بودی در من. اما من از تو جدا. جسمت تنیده در سفیدی. قندِ بالای سرت ساییده میشد به هم.. و روزن چشمهای سیاه دریده...
- عروس خانم دوشیزه نیستن؟! فرقی نمیکنه به هر حال وکیلم؟
فرود آمده بودیم و نیامده قصد عروج کردیم. نه! تنها من. نه فرشتهها، نه جبرئیل. میرقصیدیم. من رقص پریدن، آنها رقص ماندن.
- به احترام همسر اول عروس خانم کسی کِل نکشه.
رفتیم؛ با فرشتهها؛ با هر صدتاشان. دلم تنگ تو عجیب! و قصد حذف واژهی تو ناممکن. آمدی و پریدن ناگهانی فرشتهها. من در جایگاه ابدی؛ تو در حصارِ فانی و چشمهای سیاه که باور کن فقط در تو فانوس میشد. رمیدن من از تو و هو کشیدن تو در من.
تنگ در بر او تو. از تو بیقرارتر من.
- باور کن زندگی سخت شده. تو بودی هیچوقت اینجوری نبود؛ بود؟!
خواب در خیال من، تو. من در خیال تو چه؟ رقصیدم بر مزارم. بارش تو با بارش این آسمان. گم میشود گریستن. شکل هم شدیم. فرشتههای رمیده بازآمدند.
همون موقع که خم شدم و سرِ شکستهی باند پیچیت و بوسیدم؛ همون موقع توی هیاهوی اسپند و صلوات گفتم... .
و جبرئیل فرود آمد؛ با پَری از آسمان. و قلم کشید بر زخم پیشانی؛ بوسهگاه تو. تو دیدی؛ غیر نه. نبشتم:« انت فی قلبی»
- نه
خرداد85
+ قرار بود باشیم تا آغاز اردیبهشت.. شکل یک خانه را بکشم روی شنهای ساحل که پنجرهاش رو به درخت سپیدار باز میشود.. پشت دامنش ببوسمات. روی دیوار خانهات چشم بگذارم.. گرگ من میشوی؟
+ بومم را گور فرض می کنم------------
برای دفن آدمهای درون ذهنم----------------
برای خلق آدمی جدیدتر--------------
از خودم بهتر--------------------------------------
----------- آدمی که لایق نگاه کردن باشد.

